شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و هفتم جزء دوم از دفتز اول
دوســـــــــــت دارد یار این آشفتگی گاه سودایِ حقسقت ، گه مجاز (1821/1)
آنکه او شاهست ، او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیست (1822/1)
بهـــــــــرِ این فرمود رحمان ای پسر کُلَّ یَومٍ هُوَ فی شان ای پســـر (1823/1)
آشفتگی به معنی از حالی به حال دیگـر شدن حتی آب هم اگــر در یک حال ، راکد بماند متعفن می گــــــردد و سالک نیز چنانچه حالی متغیّر داشت و در نهایت به حقیقت رسید بسیار ممدوح است کــــــــــه چنین حالی را " دوست دارد یار " امّا نباید دست از کوشش بازداشت ، باید کوشش نمود حتی اگــــــــر کوشش بی هوده باشد چون از بی عملی و خفتگی به تر است پس آن خداوندی کـــه شاهست بی کار نیست بل که دائم و پیوسته در کار است ( تا یکی را بر بساط لطف نشاندو یکی دیگر را در زیر بساط قهر درآورد و ... ) و اگر ناله ای را شنید می داند که دردمندی ، نیازمندی وجود دارد و نخواهد پنداشت که ناله از کسی کـه بیمار نیست عجیب است ، بل که خداوند مترصد شنیدن ناله ی دردمند است و او این آشفتگی را به این علت دوست دارد تا صدای ناله ی دردمند را بشنود و به همین علت در ادامه ی آن می گـــــوید: " تا دم آخر می تراش و می خراش " . به همین علت خدوند مهربان فرموده : " هــــــر روز دست در کاری دارد " ( کُلّ یَومٍ هُوَ فی شان . قسمتی از آیه 29 سوره ی الرحمن ).
.......