شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و هفتم جزء دوم از دفتز اول

دوســـــــــــت دارد یار این آشفتگی گاه سودایِ حقسقت ، گه مجاز (1821/1)

آنکه او شاهست ، او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیست (1822/1)

بهـــــــــرِ این فرمود رحمان ای پسر کُلَّ یَومٍ هُوَ فی شان ای پســـر (1823/1)

آشفتگی به معنی از حالی به حال دیگـر شدن حتی آب هم اگــر در یک حال ، راکد بماند متعفن می گــــــردد و سالک نیز چنانچه حالی متغیّر داشت و در نهایت به حقیقت رسید بسیار ممدوح است کــــــــــه چنین حالی را " دوست دارد یار " امّا نباید دست از کوشش بازداشت ، باید کوشش نمود حتی اگــــــــر کوشش بی هوده باشد چون از بی عملی و خفتگی به تر است پس آن خداوندی کـــه شاهست بی کار نیست بل که دائم و پیوسته در کار است ( تا یکی را بر بساط لطف نشاندو یکی دیگر را در زیر بساط قهر درآورد و ... ) و اگر ناله ای را شنید می داند که دردمندی ، نیازمندی وجود دارد و نخواهد پنداشت که ناله از کسی کـه بیمار نیست عجیب است ، بل که خداوند مترصد شنیدن ناله ی دردمند است و او این آشفتگی را به این علت دوست دارد تا صدای ناله ی دردمند را بشنود و به همین علت در ادامه ی آن می گـــــوید: " تا دم آخر می تراش و می خراش " . به همین علت خدوند مهربان فرموده : " هــــــر روز دست در کاری دارد " ( کُلّ یَومٍ هُوَ فی شان . قسمتی از آیه 29 سوره ی الرحمن ).

.......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و ششم جزء دوم از دفتز اول

مولانا در این ابیات تأثیرِ عشق را بیان می کند که حتی گردش و حرکت کل کائنات از وجود عشق است و این عشق است کــــــــــه در عاشقِ به عشق کمال حالتی ایجاد می کند کــــــه " نادر " است و حادث نیست و حالتِ مستیِ فناپذیری را ایجاد می کند کـــــه هیچ باده ای نمی تواند چنان حالتی را داشته باشد و این عشق است کــــــه هستی به وجود قالب های عاشقان می دهد .

متاسفانه برخی از شارحان در ادامه ی شرح خود مطالبی غیر مبوط ذکر نموده اند مثلاً :

......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و پنجم جزء دوم از دفتز اول

هر چند در زبان فارسی " مرجان " جانداریست گیاه مانند دریائی و در دو نوع قرمز و سفید ولی بطور کلی با توجه بدین معنی نمی توان آنرا قلب تفسیر نمود ، امّا اگـــر معنی عربی آنرا در نظر بگیریم می توان آنرا مراد از قلب دانست .

امّا در موردضبوحی همانطوریکـه در تفسیر بیت 1560 بیان شد : صبوحی اصطلاحی است برای باده ای که ، فردی شب گذشته باده ی بسیاری نوشیده و صبح کـــه بیدار می شود برای آنکه خُمار و کسل نباشد ته استکانی باده می نوشــــــد تا خماری برطرف و سرحال گردد ، حال با توجه به اینکه صُبُوح در زبان عرب به معنی بامداد ، صبحانه ، شیری کـــه در بامداد نوشیده می شود هست و مولانا نــــــــــیز در بیت گفته " در صبوحی " لذا باید در بامدادی تفسیر نمود و نه باده ی صبحگاهی .

......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و چهارم جزء دوم از دفتز اول

از غم و شادی نباشد جوشِ ما با خــــــــــیال و وهم نبود هوشِ ما (1805/1)

حالتی دیگـــر بود کان نادرست تو مشو مُنکِر که حق بس قادرست (1806/1)

نو قیاس از حالــتِ انسان مکن منزل اندر جور و در احســــان مکن (1807/1)

جور و احسان ، رنج و شــادی حادثست حادثان میــــرند و حقشان وارثست (1808/1)

کریم زمانی غم و شادی را دو نوع دانسـته و نوشته : " جوش و خروش ما از غم و شادی معمولی و مبتذل نیست ، بل کــه از تجلیّات الهی و تصرّفات ربّانی است ، همینطور هوش ما نیز ناشی از خیال و وهم نیست " (1).

......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهل و سوم جزء دوم از دفتز اول

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمۀ مشرِقت در جوش یافت (1801/1)

چون بهانه دادی شَــــــــیدات را ؟ ای بهانه شــــــــــــــکّر لبهایت را (1802/1)

ای جهانِ کهــــــــــنه را تو جانِ نو از تن بی جان و دل افغان شـــــنو (1803/1)

شرحِ گل بگذار از بهــــــــــــرِ خدا شـــرحِ بلبل گو که شد از گل جدا (1804/1)

کریم زمانی نوشته : " ای شاه حقیقیُِ وجود ، هر بامداد کــــه از خاور می تابی ، تو را همانند چشمه ی تابناک یعنی مانند آفتاب ، در جوش و خروش می یابد " (1).

تفسیر نموده که شاه حقیقی وجود هر بامداد از خاور می تابد !!! چه کـسی خداوند را همانند چشمه ی تابناک در جوش و خروش می یابد ؟

......

🟡ادامه نوشته🟡