شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و یازده. جزء دوم از دفتز اول

پس فــرد توبه جو هر لحظه گریان خواهد بود و حضرت آدم نیز به این علت بر زمین هـبوط کرد تا گریان و اشک ریزان باشد و از عصیانی کـــه نموده نالان و اندوهگین باشد ( دنیا را دار مکافات نیز گفته اند ضمن آنکـــــــه آسایش برای مرد خدا در دنیا وجود ندارد و آن دنیا محل آسایش است همان طوری کــــــه خداوند وعده فرموده ) علی الحال حضرت آدم به هنگام عصیان در بهشت و از آسمان هفتم به سیاست گاه رفت تا عذر عصیانی را کـــــه نموده بخواهد و با گریه و ندامت طلب عفو کند .

.......

 

  

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و دهم. جزء دوم از دفتز اول

 

     زین سخن گر نیستی بیگانه یی    دلق و اشکی گیر در ویرانه یی (1634/1)

اگــــــــر به این مطلب که " نطق کان موقوف راه سمع نیست " وقوف داری و معتقد به آن هستی پس سوز دل داشته باش تا از سوز دلت گریان و نالان گردی که " از آتش دل و آب دیده " به معرفت می رسی و " پُر ز گوهرهای اجلالی " می شوی .

همانطوری کــــــه حافظ نیز سروده :  " سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب "  و یا " دلا بسوز که سوز تو کارها بکند " ، مولانا در این بیت سالک را دلالت می کند کـــــــــه انسان نیازمند بخدا ملزم است کــه سوز دل و نیاز داشته باشد و اشک از سوز دل بر می خیزد و هنگامی که در " خرابات می توان نور خدا دید " پس کنج خرابات و در کســوت درویشی به بی نیاز متصل شو و گریان باش ( با توجه به قافیه ی " بیگانه یی " ،در مصراع دوم " ویرانه یی " هم قافیه شده تا جای گزین " خرابات " شود و سالک خود را در کسوت درویشی که دلقی کم بهاست و در ویرانه خود را محتاح تر به او حس می نماید )

......

 

    

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و نهم. جزء دوم از دفتز اول

 

       کودک اوّل چون بزاید شــــیر نوش     مدّتی خاموش بُوَد او جمله گوش (1625/1)

     مدّتی می بایدش لب دوخـــــــتن     از ســــخن تا او ســـخن آموختن (1626/1)

     ور نباشد گوش و تی تی می کند     خویشتن راگنگِ گیتی می کـــند (1627/1)

مولانا سالک را با کودک شیر خواره همانند می کـــــــــند تا سالک با تمثیل کودک نوزاد به خاموشی در مقابل انسان کامل دلالت شود.

مولانا اشاره می کند کـه: کودک زاده شده شیر خوار است که باید مدتی خاموشی گزیند  و لب بدوزد و سراپا گوش شود تا به تواند سخن گفتن را بیاموزد ، امّا اگــــــر سراپا گوش نشود کلماتی نامفهوم و مهمل ادا خواهد کرد و خود را همچون گنگی شهره خواهد نمود .

سالک باید دریابد کـــه همانند کودک صبر پیشه نماید و تا وقتی به معرفت کامل نرسیده و به کمال واقعی متحقّق نگردیده باید شنونده ی سراپا گوش باشــد و خود سری ننماید ، از طریقت به تأویل خود سخن نگــــوید و همان طوری که در ابیات قبل نوشته شد پیش دانا و بینا خبر گفتن خطاست .

......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد وهشتم. جزء دوم از دفتز اول

 

     گفت نی ، اوّل شما ای ساحران    افکــــــــــنید آن مکرها را در میان (1620/1)

     این قَدَر تعظیم دینشان را خـــرید    کز مِری آن دست و پاهاشان بُرید (1621/1)

     ساحران چپون حقِ او بشناختنـد    دست و پا در جُرمِ آن در باختنـــــد (1622/1)

حضرت موسی در مقابل تکریم آنان گفت : ای ســـــــاحران اول شما افسون های خود را درافکنید ، ســاحران با همین مقدار تکریم و احــــترام به حضرت موسی دین و ایمان برای خود خریدند امّا به عقوبت جرم عدم مقابله و همآوری با موسی ع و شـناختِ عقّانیّت وی دست  و پایشان را فرعون بُرید .

.......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و هفتم. جزء دوم از دفتز اول

 

      کاملی گـــر خاک گیرد ، زر شود    ناقص ار زر برد ، خاکســـــتر شود (1611/1)

      چون فبولِ حق بود آن مردِ راست    دستِ او در کارها دستِ خداست (1612/1)

      دستِ ناقص دستِ شیطانست و دیو    زانکــــــه اندر دامِ تکلیفست و ریو (1613/1)

      جهل آید پیشِ او دانش شــــــود    جهل شد علمی کـه در ناقص رود (1614/1)

انسان کامل چون از صفات خود دور شده و به صفّات خداوندی متصّف شـده و از سر مراد خود برخاسته مقبول خداوند است و لذا دست او دست حق است که می تواند و در هــر امری تصرّف کند و در نتیجه اگـــــــر خاک گیرد ، آن خاک زر می شود امّا دست ناقص این چنین نبوده و بر خلاف انسان کامل حتی اگـــــــــر زر گیرد آن زر خاکستر می شود ، پس دستِ فرد ناقص که از هوای نفس پاک نشده همچون دست شیطان و دیو است زیـــرا در دام انجام مکلّانهخ تکلیف و نیرنگ می باشد و حتی جهل نزد انسان کامل معرفت و دانش می گردد ولی علمی که در ناقص جمع می گردد سراسر جهل می شود .

.........

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و ششم. جزء دوم از دفتز اول

مولوی پس از آنکه در بیت 1530 دفتر اول دلالت نمود کــــــــه اصولاً این بحث های عقلی مبتنی بر علم محدود انسان ( عقل جزوی ) است و اندازه ی دانائی خود ســــالک ، آنهم سالکی که امری را اثر و امــر دیگری را مؤثر پنداشته لذا راه به جائی نمی برد ولی هـــر کس به حقیقت رسیده باشد از دلیل و استدلال بی نیاز می گــــــردد ، سپس اشاره کرد که :

" موم و هیزم جون فدای نار شد  /  ذاتِ ظلمانیِ او انوار شد "

........

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و پنجم. جزء دوم از دفتز اول

از مقایسه هر دو متن زمانی و فروزانفر مشخص می گردد کـــــه اکثر شروح به فرع مسئله پرداخته  و سپس آنرا به طالب و سـالکِ کامل ربط داده و پس از آن به ریاضت های سخت و دشوار برای سالک و طالب ، و آزاد شدن تکلیف برای ســالکِ کامل پرداخته و حتی فروزانفر قریب ده صفحه را به این مورد اختصاص داده کــه خواننده به سنگلاخ تأویلات دچار می شود و در این ده صفحه از رفع تکلیف گـــــرفته تا " جمع " و " فرق "  و طایفه ی اباحیه و سپس تا میگساری ضرار بن الخطّاب و حتی روش جوشانیدن شــــراب تا ساقط شدن حــد خُمر و حتی تمسک جستن به حدیث " هرگاه خداوند بنده ای را دوست داشته باشــد گناهان بدو زیان نرسانند " و فتاوی ابن تیمیّه همه را در تشریح این ابیات آورده(1) .

........


 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و چهارم. جزء دوم از دفتز اول

     

     گر سخن خواهی که گوئی چون شِکَر     صبر کن از حرص و این حلوا مخَور  (1602/1)

   صبر باشـــــــــــد مُشتَهایِ زیرکان    هســـــــــــت حلوا آرزویِ کودکان  (1603/1)

   هر کـــــه صبر آورد ، گردون بر رود     هر کـــــه حلوا خورد واپس تر رود  (1604/1)

فروزانفر نوشته : " صـبر عصاره ی گیاهی است ، برگش شبیه به برگ کلم و بسیار ضخیم و .... و از انواع مسهل است و بعضی گفته اند که صمغ درختی است به بلندی یک قامت و ..... بهر صورت ، صبر بهر یک از دو معنی ، با تلخی و تحمّل مکـــروه مناسب و همراه است ولی ذکر حلوا بیش تر با معنیِ اول مناسبت دارد و به طریق ایما و اشـارت بر معنی دوم نیز دلالت می کند " (1) .

......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و سوم. جزء دوم از دفتز اول

 

        این زبان جون سنگ و هم آهن وَشَست      وانچــه بجهد از زبان چون آتشست (1595/1)

      سنگ و آهن را مــــزن بر هم گزاف     گه ز رویِ نَقل و گه از رویِ لاف (1596/1)

      زانکه تاریکست  و هــر سو پنبه زار     در میانِ پنبه چون باشد شـــرار (1597/1)

      ظالم آن قومی کـه چشمان دوختند     زان سخنها عالمی سوختنـــــد (1598/1)

      عالمی را یک سخن ویران کنـــــــد     روبهانِ مرده را شیران کــــــــند (1599/1)

بازرگان با عقل چزوی خود دلیل تلف شدن طوطی را گفته ی ناسنجیده ی خود پنداشته و بر طوطی افسوس می خورد و فرصت برای مولانا مهیا می گـــــردد تا زیان سخن گفتن نا سنجیده را دلالت کند و سالک را به کم گوئی راهنمائی نماید.

......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و دوم. جزء دوم از دفتز اول

 

           شرح این کوته کن و رخ زین بتاب     دَم مزن ، وَاللهُ اَعلَمَ بِالصّواب  (1586/1)

انسان کامل از نظر عرفان هخمان پیر ، پیر روشن ضمیر و همان داناست کـــــــه به کمال رسیده و چون جسماً در لامکان قرار دارد به جسم با خلق و در میانه ی خلق است بــــــه جهت ارشاد ، و خلق نیز با چشمِ سَر او را " مرغی ضعیف " می بـــینند  و با عقلِ جزوی هم او را " مرغی ضعیف " می پندارند و هم جنس خود می پندارنذ .

......

 

 

🟡ادامه نوشته🟡

از اینجا و آنجا . وقت تنفس - .برگه ی ششم . برخی از سخن رانان

قبل از ادامه ی مطلب درویشی  بیتی از مثنوی که مربوط به ادامه ی مطلب است را پی می گیریم :

مولوی در دفتر اول بیت  1146 می فرماید :

      هر نَفَس نو می شود دنیا و ما          بی خبر از نو شدن اندر بقا

باید دانست که اشاره بدیعی میفرماید که با هر دمی آفرینش در تغییر و تبدل است  و ما چون در بقا هستیم از این دگرگونی و تحول بی خبریم .

کما اینکه شیخ محمود شبستری با بیانی دیگر گفته :

       جهان کل است و در هر طرفة العین      عدم گـــــــردد و لا یبقی زمانین

       دگـــــــــــــــر باره شود پیدا جهانی       به هـــــــر لحظه زمین و آسمان

       همیشه خلق در خلق جــدید است       اگر چه مدت عمرش مدید است 

همه رو به سوی کـــمال دارند و به واسطه ی تجلیّات آسمانی و شئونات ذاتی هر لحظه تحول می یابند زیرا آفرینش ظهور و تجلّی او می باشـد و نیز تجلّی تکرار ناپذیر است پس آفرینش تغییر می پذیرد و عمرِ عالمیان و عالم که مستمر نیست نو می گردد .

و این در حالیست که در خیال ما استمرار دارند و از غایت سرعت تغییر که فیض خداوندی است که مدت عمر مدید می نماید و اگـر با دقت بیش تری بنگریم با هر دمی نیست می شویم و باز با هر بازدمی هست می گردیم.

مولانا در غزل شماره 2262 دیوان شمس می فرمائید :

پـــرده بگـــــــــردان و بزن ساز نو    هین کــــــه رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش    تا ز خــــــــــــــرد در نرسد راز نو

البته طبع انسان نیز خواهان نو است

طبع چیزی نو به نو خواهــد همی    چیز نو نو راهــــــرو خواهد همی

این مقاله کــــه تحت عنوان برگه ششم ناتمام مانده بود حدود چهل روز فراموش شده و حتی سررشته افکار گسسته شده اما اصل مطلب بر این نکته بود کــــــــه نفوذی ها در درویشی بتوانند انحرزاف ایجاد نمایند .

نامه ای به گواهی عده ای از نادرویشان تهیه و برنامه ی انسانی آقای مجذوب علیشـــاه  را به عنوان اینکه " ما خواستار همان درویشی سنتی خودمان هســتم " باطل نمودند که این عمل کــــــــــــــه توسط " خادم الفقراء ( لقب خود خوانده و خود ساخته ) در جلسـه ای با هماهنگی هـای لازم برای عده ای از دراویش خواندند ، یعنی ما گوش به فرمان این امضاء کنندگان هستیم و به دستور پیر وقت  اعتنائی نداریم و مـــــــــا امضاء کنندگتان این چنین درویشی را میخواهیم !!! دل پیر وقت را به درد آوردند و همزمان با آن کــردار ناصواب کـــــه توسطنمایندگان خمسه !!!و پسران نالایق .... قبل و ماموران امنیتی هماهنگ شده بود به ضعیف کــــــردن و بی حس کردن و از پا درآوردن پیر وقت همراهی نمودند .

 

 

 

 

 

 

از اینجا و آنجا . وقت تنفس - .برگه ی پنجم . برخی از سخن رانان

در زمان سلطنت جناب " رضا علیشاه " با وجود آنکه نوشته های آقای دکتر آزمایش مورد تائید ایشان بود و مورد احترام جناب رضـــــا علیشاه و محبوب علیشاه و مجذوب علیشاه بودبرای بنده هم  به عنوان یک سالک مورد احترام امــــــا کتاب های وی از نظر شخصی عرفانی نبود و لذا هیچ یک از کتاب های ایشان را با آنکه هـــــــر هفته در حسینیه تهران مطالعه می نمودم نخواستم و نیاز نداشتم تهیه نمایم و تا امروز هم تهیه ننمودم .

.......

 

 

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صد و یکم. جزء دوم از دفتز اول

   

   هر دمی او را یکی معــــراجِ خاص          برسرِ تاجش نهد صد تاج خاص  (1582/1)

   صورتش بر خاک و جـان نیز لامکان          لامکانی فوقِ وهم ســـــالکان  (1583/1)

   لامکانی نه کــــــــــه در فهم آیدت          هــر دمی در وی خیالی زایدت  (1584/1)

   بل مکان و لا مـــــــکان در حُکم او          همچو در حُکم بهشتی چار جو  (1585/1)

چون اعمال عاشق کامل عین طاعت است هر لحظه معراجی روحانیِ خاص دارد و چنین انسان کاملی را خداوند تاجدارِ ناقصان قرار داده ضمن آنکــــــــه بر سرِ تاجش هم صد تاج مخصوص قرار می دهد .

قالبِ تن چنین کاملی با آن کــــه بر روی زمین است و در مکان می گنجد امّا جان وی در لامکان است ولی لامکانی بالا تر از وهم سالکان .

( در مورد " لامکان " کریم زمانی نوشته : " لامکان یعنی همان عالم غیبی کــه از وهم و گمان سالکان مبتدی برتر و بالاتر آمده است " (1) .

.........

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی صــــــدم. جزء دوم از دفتز اول

 

                                                صفتِ اجنحۀ طیورِ عقولِ الهی

     قصّۀ طوطیِ جان زین ســـــان بود         کوکسی کو محرمِ مرغان بود ؟ (1577/1)

     کو یکی مرغی ، ضعیفی،بی گناه         و اندرونِ او سلـیمان با سپـــاه  (1578/1)

     چون بنالد زار بی شـــــــکر و گِله         افتد اندر هفت گــــردون غُلغُله  (1579/1)

     هر دمش صد نامه،صد پیک از خدا         یار بی زو،شضصت لبّیک از خدا  (1580/1)

( اجنحه ، جمع جناح به معنی بالها ) مولانا دلالت می کند کـه قصه ی طوطی جان همانند قصه ی طوطی بازرگان است ولی کجاست آن کسی کـــه محرم مرغان بُوَد تا طوطی جان قصه ی خود را به او بگوید؟

کجاست آن انسان کاملی که در اندرون او سلیمانی با سپاهش جای گرفته و اوست کــــه محرم طوطی جان است کــه وقتی از شوق می نالد در هفت آسمان غلغله بر پا می شود

با هر لحظه ای از ناله اش صد نامه و صد پیک از خداوند می رســـد و با هر یا ربِی گفتن او شصت مرتبه لبیک حق به او می رسد .

( برای درک معنی ضعیف در بیت 1578 اگـر به دیباچه ی مثنوی مراجعه نمائیم در می یابیم که مولوی خود را " بنده ی ضعیف محتاج به رحمت خدای تعالی " معرفی کرده .

ناله ی بی شُکر و گِله یعنی ناله ای از شوق خداوند کــــه سراسر نیایش اوست و در آن ، گِله بخاطر محروم شدن از نعمت و یا شُکر به علت یافتن نعمت نیست ) .

 

    زلّتِِ او بِه ز طاعت نزدِ حق               پیشِ کفرش جمله ایمانها خَلَق (1581/1)

هنگامی کــــه خداوند در مورد مؤمنان می فرماید : لِیَجزِیَهُمُ االهُ اَحسَنَ ما کانُوا یَعمَلُونَ - تا خداوند بسیار به تر از آنچه کـــرده اند پاداشبه آنهاعطا فرماید (1) و در مقابل چنین پاداشی برای مؤمن ، دشمن خود را نیز عتاب می فرماید کــــــه زنا کند یا نماز بخواند یکسان است 

( الناصب زنی او صلی ) در نتیجه تفاوت بسیار فاحشی بین مؤمن و منافق وجود دارد و نیز انسانِ کاملِ عاشق نیز با دیگران تفاوت زیادی دارد و چنین فردی " گـر خاک گیرد زر شود " و در این تمثیل ( کنیزک و پادشاه ) دلالت نموده بود کــه چنین فردی کارش الهام از خداوند است پس عاشق کاملی اگر عملی مشروع را کــــه به ظاهر خلاف شرع به نظر آید انجام دهد نزد خداوند به تر از ظلمت است و در برابر کفرِ این عاشقِ کامل همه ی ایمان ها خوار است در نتیجه طاعت تقلیدی و ظاهریِ فردِ ناقص در نزد خـــداوند منزلتی نخواهد داشت و اگر می بخشد به کرم و فضل اوست کـه می بخشد و نه به طاعت ما ، به واقع هم طاعت تقلیدی و ظاهریِ فرد ناقص اصلاً طاعت نیست بل کـــــــه حقیقتاً کفر و گناه است هر چند ظاهری طاعت گونه دارد .

امّا انسانِ کامل اگـــر هم عملی نماید که صورت ظاهری آن را مردود می دانست در حالی کـه چنین دستی همان طوری که مولوی در داستان کنیزک و پادشاه دلالت نمود " نایبست و دست او دست خداست " و نیز همان طوری که در ابیات بعد اشاره می کند :

" کاملی گر خاک گیرد ، زر شود  /  ناقص ار زر برد ، خاکستر شود  "

" چون قبولِ حق بود آن مردِ راست  /  دستِ او در کارها دستِ خداست "

" دستِ ناقص دستِ شیطانست و دیو  /  زانکه اندر دام تکلیفست و ریو "

پس انسان کامل با عملی کــــــــــه ظاهری خوار دارد می تواند سالک را به درجات کمال انسانی پیش برد ، اگر چه چنین اداء عملی مستمر نیست بل که بنا به مقتضیاتی و برای تکامل سالکی خاص چون آن کامل " صورتش بر خاک و جان بر لامکان " دارد و از سر مراد خود برخاسته و در مراد حق عمل می نماید ولی ناقص در حجاب نفس گرفتار است .

ادامه دارد ......

 

 

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و نهم . جزء دوم از دفتز اول

فروزانفر در نقد و تحلیل این داستان نوشته :

" این نهنگ آتشی که مولاناست از وجود شخصی و یا شخصیت فردی ، خلاص شـــــده و وسعت فکر و ذاتش بدان مثابت کـــه نیکی و بدی و زشتی و زیبائی بل که نیک و بد را در فراخ حوصلگی خود گنجانیده و هضم کرده ، او وجودی جانی و شخصیتی پهناور است کــه همه را در خویش می بیند ، عاشق کُلّست و خود کُلست او " (1) .

.......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و هشتم . جزء دوم از دفتز اول

از اینجا طوطی به مرتبه ی یقین رسید و به رضای خداوند دلالت شــده و از قید و بند مراد خود رست و به مراد دوست تسلیم گــــردید و چون این حالت تسلیم و رضا " حال " نبود ، لحظه ای نبود ، به مقام رسید  و عشق به او ارزانی شد و با آمدنِ عشق ، خشم و جنگِ خداوند هم " با طرب تر از سماع و بانگِ چنگ " می گــردد و جفای او خوب تر از دولت " و  " انتقام او از جان محبوب تر " می شود کـــــه خواهنده ی چنین حالتی سلوکِ به عشق رسیده ای را نمایان می کــــــند و هر دردی ( از نظر غیر عاشق درد است ) برای عاشق لذت و طرب می گردد .

......

 

 

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و هفتم . جزء دوم از دفتز اول

وقتی دریابیم کــه : یاد لیلی ، مجنون را قوّت می داد و آن یاد غذا می شد ، پس هنگامی که یاد معشوقِ مجازی این چنین تأثیر و قوّت دارد یاد یارِ حقیقی چه قوّتی خواهد بخشید؟

در نتیجه قوّت عاشق از یادِ یارست ،

" تا نقش خیال دوست با ماست / ما را همه عمر خود تماشاست "

امّا این یادِ یار ، نشان از ناله ، سوز و ساز و مهجوری کــــــــــه شارحان از آن به یادآوری هجران با شمس یاد نموده اند نیست ، رهرو باید بداند که کاملی چون به دریا رسید ، دریا می گردد کــــه آن هنگام " دلاله به پیش مرد شد سرد " و دیگر شمع ، شراب ، شاهد و شیخ و یا دیگــــر اسامی همه در اوی او ذوب می گردد " پیش دریا ماهی حقیر باشد " و پس از سالیان سال هنوز مولانا را با خیال شمس کــــه دیگر وجودی ندارد در گیر نمائیم و چنین برداشت های غیر موجّه ای را ترویج دهیم ، مگر ممکن است هیچ میوه ی پخته ای مجدداً خام گردد ، کاملی نظـــــــیر مولانا با نقش دوست درآویخته و بالنده می گردد و هر چقدر بالنده می شود بیش تر در می یابد که در فراق نیست و اصلاً از او جدا نیست .

.......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و ششـم . جزء دوم از دفتز اول

 

   گفت می شاید کـه من در اشتیاق        جان دهم اینجا بمـــــــیرم در فراق  (1557/1)

   این روا باشد که من در بندِ سخت        گه شما بر سبزه،گاهی بر درخت؟  (1558/1)

   این چنین باشــــــد وفایِ دوستان        من درین حبس و شما در گلستان؟ (1559/1)

   یاد آرید ای مِهـــــــان زین مرغِ زار         یک صبوحی در میان مرغــــــــــزار  (1560/1)

طوطی در ادامه گفت : آیا رواست کــــــه من در شوققققِ دیدار شما در این قفس از فراق جان دهم و بمیرم؟ این سزاوار است کـــــه من در قفسی تنگ اسیر باشم و قادر به پرواز نباشم امّا شما گاهی بر روی سبزه و گاهـــــــی بر روی درخت به پرواز درآئید؟ این است وفای دوستان که من درین زندان و شما در گلستان باشید؟

طوطی در ابیات بالا به طوطیانِ هندوستان گفت کـــــــــه شرط وفا نبَوَد که شما گاهی بر روی درخت و گاهی بر روی ســــــــــبزه در پرواز و سرخوش باشید ولی من در این قفس زندانی باشم و در این بیت به آنان پند می دهد کـه در بامدادی که از طربِ تفرج سرخوش هستید و در مرغزار در پروازید از این مرغِ پریشان هم یادی کنید.

صبوحی در بیت 1560 باده ایست کـــه آنانی که شب گذشته باده ی بسیار نوشیده اند و صبح که بیدار می شوند برای اینکــــه خمار و کسل از زیاده روی نباشند ته استکانی باده می نوشند تا سرحال گـــــردند و این باده ی صبح هنگام را " صبوحی " گویند . حافظ می گوید :

" می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند   /   به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری "

س با توجه به این مطلب و نیز بیت " ای حریفانِ بتِ موزونِ خود " طوطی می گوید : بامدادی کــــــــه از خوش گذرانی و باده نوشیِ دوش یک صبوحی با تفرج در میان مرغزار نوشیدی و شاد و سرحال شدی از این مرغ نالان و پریشان یاد کنید .

 

     یادِ یاران یار را میمون بـــــود           خاصه کان لیلی و این مجنون بود ( 1561/1)  

هر سالکی که محبت حق در دلش جای گرفت ، اگــر کسی را یاد کرد و یا دوست داشت از آن جهت است کـــــه او به حق تعلق دارد و یا از روی دوستی با حق مناسبتی در میان است ، زیرا هر کـــه را دوستی باشد به حقیقت کوی او را هم دوست خواهد داشت و به تعبیر شاعر :  " مقصود رهی ز کوی تو روی تو بود " .

فروزانفر نوشته : " ذکـــــر این پیغام درد آلود ، گوئی مولانا را بار دیگر به یاد روزگار وصال و اتصال خود با شمس تبریز و رنج هائی کــــه در فراقش بر خود می گیرد ، افکنده است که بی اختیار از زبان طوطی شــرح هجران و بی قراری خویش را با زبانی آتش بار و جان گداز باز می گوید ولی این  مهجور فراق دیده در عشق به کمال رسیده و از ســــرِ مرادات خود برخاسته است بدین جهت به وصف رضا و به عبارتی دیگــــــــــــــــر نیروی تحملّ خویش می پردازد "(1).

در حالی که ، اولاً : با توجه به مفاد همین شرح فروانفر ، مولانائی که " در عشق به کمال رسیده " از فراق رنجی نداشته تا بخواهد " رنج هائی را که در فراق شمش کشیده را بر زبان جاری نماید " .

این شارحان از ابتای مثنوی و از ابیات ساقی نامه نفهمیده اند که مولانا چه میگوید ؟ و اصولاً کسی که عاشق نباشد نمی تواند مثنوی را شرح دهد و این بیت ساده را با درایت تفسیر کند زیرا عاشق در فراق رنج نمی برد و اصولاً همانطوریکه در ابیات نی نامه نوشته بودم : " مولوی سینه ی عاشق صادقی را می خواهم که به آتش هجران و فراق سوخته و از شدت فراق شرحه شرحه باشد تا شرح اشتیاق فراق را به او به گویم " (2) .

ثانیاً : هچنان طوری که ذکر شد طوطی همچون سالکی ناآشنا به راه است که از راه رفتگان هندوستان راهنمائی میخواهد و شرح محبلوسی خود را بیان می کند و راهِ رهایی را از یاران طلب می کند و به آنان نیزیادآوری می نماید که یاد یاران باعث خوشنودی یار می گردد و هیچ فراقی از عشقی را نمی توان برای طوطی متصّور شد ، طوطی به دلیل قدرت سخن گوئی اشتهار یافته و به همین دلیل در قفس محبوس می گردد و مولانا راه رهائی از بندِ اشتهار را در این تمثیل دلالت می کند و نباید طوطی را عاشقی رنجور از فراق یار بدانیم و برای این مطلب  این چنینی تفسیرهای غیر واقعی بنویسیم و حتی همین شرح اشتباه استاد فروزانفر در مورد " مهجوری از شمس و روزگار وصال "(3) توسط شارحان بعدی نیز نقل شده و هریک ذیلی بر نادرستی شده .

حشمت الله ریاضی نوشته : " دلبر زیبای مولانا که طوطی سخنگوی او بود و با مرگش راه مردن آموخت کسی جز شمس نبود که با نَفَسش آتش به خرمن هستی اش زد و با رفتنش او را شعله ور ساخت که هنوز هم می سوزد ، شعله ای که تا ابد می سوزد ، امّا فوراً از این دریغ گفتن پشیمان می شود " (4) .

عبدالحسین زرینکوب نیـز در جای جای کتاب خود از ابیات نی نامه تا دفتر ششم  " حضور فوق العاده ی وجود شمس را در تمام طرح کلی و جزئیات آن بطــــور بارزی :" نشان می دهد و در همه ی تمثیل ها به " شور و اشتیاق خود به آن محبوب سفر کـرده ی غایب از نظر " ربط داده (5).

کریم زمانی نیز چنین نوشته : "مولانا پیغام دردآلود طوطی قفس نشین را چنان با سوز و حرارت بیان می کند که دل هر شنونده ای از جا کنده می شود و به انفعال دچار می آید ،  و از همین جاست که پیل مولانا یاد هندوستان شمش و فراق او می کند " (6).

ادامه دارد ........

-----------------------------------------------------------------------------------

(1)- شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 595

(2)- دریچه ای بر تفسیر مثنوی مولوی . ص 99

(3)- شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 595 

(4)- داستان ها و پیام های مثنوی . ص 72

(5)- نردبان شکسته . صفحات 42،45،97،106،269،288،293،و .....

(6)- شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 497

 

 

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و پنجــم . جزء دوم از دفتز اول

و بهمین علت در اثبات این قید و بند ، مولانا تمثیل بازرگان و طوطی را بیان می کــــــند تا سلب فایده ی آواز خوانی طوطی( مایه ی اشتهار طوطی ) نمایــــد و طالبی برای طوطی فراهم نگردد و طوطی را بخود باز گذارند و سالک بداند کـــــــه اشتهار نیز همچون قفسی ماندکـــــــه سالک را اسیر می نماید و این بند و دیگر قید و بندها مانع و سد راهِ جان می گردد و ترقی او امکان پذیر نمی گــــردد  چون بهنگام اشتهار همنشینان با سخنان و تملق های رنگارنگ او را به اشتباه می اندازند و فرد می پندارد که در معرفت و کمال تکامل یافته پس اشتهار مایه ی تباهی سالک می گردد .

امّا شیوه ی ملامتیه کـه در برخی از صوفی نماهای این دوران  رایج بوده و تجاهر به فسق می نمودند تا به قول خودشان ردِ خلق نماین در حالی کــه مقصود باطنی آنان از ردِ خلق ، قبول خودشان بوده ذو سالکان بدانند که طلب ملامت عین ریا است .

......

 

    

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و چهار . جزء دوم از دفتز اول

 

    مرغ کـــــو اندر قفص زندانیست         می نجوید رســــــــتن از نادانیست  (1543/1)

   روحهایی کــــز قفصها رَسته اند         انبیایِ رهــــــــبرِ شــــــــایسته اند  (1544/1)

   از برون آوازشــــــــــان آید زدین         کـــــــــه رهِ رستن تـــرا اینست این  (1545/1)

   ما بدین رستیم زین ننگین قفص         جز که این ره نیست چارۀ این قفص  (1546/1)

پرنده ای هم که درقفس زندانی است اگـــــر به دنبال رهائی خود از قفس نباشد از نادانی است و مرغ جان که از پرنده ای کم تر نیست کــــه به دنبال رهائی نباشد ، پس بدان جان هایی که از قفس تن خود را رها نموده اند انبیای رهبری شایسته ای خواهند بود . مگــر نه اینکه انبیا از خودیت خود و هوی و هوس زیسته بودند کـــــه راه رستگاری را ابلاغ نمودند و مردم را به توحید و یکتا پرستی رهبری کــردند . در نتیجه جان هالیی که از قفس رها شده اند نبی گشته و ندای درونی این چنین کسانی سردهنده ندای دین است کـــه در حقیقت راه را نشان می دهند و ندایشان کـــــــــه باید با گوش جان شنید اینست که راه رهایی تو اینست و ما نیز از این طریق توانستیم از این قفس تنگ رها شــــــویم و جز این راه چاره ی دیگری برای رهائی از این قفغس نیست .

........

 

   

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و سه . جزء دوم از دفتز اول

رسول روم چون با ولی کاملی نشست و کامل شد به مقامی والا رســــــید همچنان که سیل هم کـــــــه آبی محدود است و کـدر و گل آلود وقتی وارد دریا می شود به دریا می پیوندد و همانند دریا صاف و بی کران می شود .

دانه نیز چون کاشته شد ، مبدل به کشت می گردد ،

و نیز نان هم وقتی به انسان تعلق گرفت و توســـط انسان خورده شد ، آن نانِ مردهِ جماد زنده و پذیرای حس و ادراک می گردد ،

و یا موم و هیزم که ذاتی تیره داشته و هیچ فروغ و روشنی ندارند چون در آتش قرار گیرند آن ذلّت تیره و تاریک از پیوستگی به آتش مبدل به نور و روشنائی می گردد ،

و نیز سنگ سورمه سیاه چون در چشم جای گرفت به بینائی می پیوندد و بینا می شــود که دید را پاس خواهد داشت . 

.......

 

 

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و دو . جزء دوم از دفتز اول

استنباط معنی صحیح مستتر در شعر با اشتباه توام خواهد بود و تقیّد به وزن و قافـــیه در غالب موارد معنی را نارسا می نماید و به همین علت استنباطِ معنی صحیح و مورد نظـــر در اختیارِ سراینده نخواهد بود و هــر خواننده ای به فراخور آگاهی خود از آن برداشتی دارد بر خلاف فلاخن ( قلابِ سنگ ) کـــــه در ضبط پرتاب کننده بوده و هر زمان که لازم بود آنرا پرتاب می نماید تا به هدف برسد .

شعر را هم شاعر با تفکری خاص خود می سراید امّا خواننده ، با فکــر و  وهمِ خود معنی می نماید و چه بسا معنی متفاوت با تفکر سراینده برداشت گردد.

......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نود و یک . جزء دوم از دفتز اول

   آن دَمِ نطقت که جزوٍِ جزوهاست       فایده شد ، کُلِ کُل خالی چراست؟ (1524/1)

   تو کـه جزوی کارِ تو با فایده ست       پس چرا در طعنِ کل آری تو دست؟ (1525/1)

   گفت را گـــــــــــر فایده نَبوَد مگو       ور بود هِل اعتراض و شکــــــــر جو (1526/1)

آن نطق و کلامت که در شمار جزوی از جزوهاست فایده می گردد امّا کُلِ کُل خــــــالی از فایده خواهد بود ؟ وقتی تو کـــه جزوی کار تو با فایده ست چرا کُل را سرزنش می کنی و ایراد می آوری  

......

 

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی نودم. جزء دوم از دفتز اول

مولوی در بیت 1466 بیان نمود که این جبر نیست و عاشق ، جبری نیست و این معیّت با حق است و این معیّت با حق را همان طوری کــــــــه خداوند در آیه ی چهار سوره حدید فرموده برای سالکان تشریح می نماید و دلالت می کـند که اگر عاشق نباشیم این معیّت را در نمی یابیم و لذا هنگامی کــه معِبت با حق را در نیافتیم ، با نادانی و جهل می نگریم و از فعل و مشیّت خداوند غافل می شویم و این دنــیا را زندان او می بینیم و فعل خود را جبری می پنداریم ولــــی وقتی به آگاهی می رسیم دنیا را ایوان او می بینیم و آن هنگام تمام افعالمان از وی است ، مگــــــــر فراموش کردیم که گفته بود : " گفت ایزد ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ " ولی تو ای سالک بدان کــــــه این معیّت با حق است ، " این معیّت با حق است و جبر نیست " ، و چون به این آگاهی رسیدیم هنگامی کـــــــــه بخواب آئیم ( از خودی فارغ شویبم ) و هیچ هوشیاری نبود خود را مستان او می نامیم و اگـر از هوشیاری به در آئیم و بیدار گردیم خود را در ید با کفایت خداوند می بینیم .

........

🟡ادامه نوشته🟡