گفت می شاید کـه من در اشتیاق جان دهم اینجا بمـــــــیرم در فراق (1557/1)
این روا باشد که من در بندِ سخت گه شما بر سبزه،گاهی بر درخت؟ (1558/1)
این چنین باشــــــد وفایِ دوستان من درین حبس و شما در گلستان؟ (1559/1)
یاد آرید ای مِهـــــــان زین مرغِ زار یک صبوحی در میان مرغــــــــــزار (1560/1)
طوطی در ادامه گفت : آیا رواست کــــــه من در شوققققِ دیدار شما در این قفس از فراق جان دهم و بمیرم؟ این سزاوار است کـــــه من در قفسی تنگ اسیر باشم و قادر به پرواز نباشم امّا شما گاهی بر روی سبزه و گاهـــــــی بر روی درخت به پرواز درآئید؟ این است وفای دوستان که من درین زندان و شما در گلستان باشید؟
طوطی در ابیات بالا به طوطیانِ هندوستان گفت کـــــــــه شرط وفا نبَوَد که شما گاهی بر روی درخت و گاهی بر روی ســــــــــبزه در پرواز و سرخوش باشید ولی من در این قفس زندانی باشم و در این بیت به آنان پند می دهد کـه در بامدادی که از طربِ تفرج سرخوش هستید و در مرغزار در پروازید از این مرغِ پریشان هم یادی کنید.
صبوحی در بیت 1560 باده ایست کـــه آنانی که شب گذشته باده ی بسیار نوشیده اند و صبح که بیدار می شوند برای اینکــــه خمار و کسل از زیاده روی نباشند ته استکانی باده می نوشند تا سرحال گـــــردند و این باده ی صبح هنگام را " صبوحی " گویند . حافظ می گوید :
" می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند / به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری "
س با توجه به این مطلب و نیز بیت " ای حریفانِ بتِ موزونِ خود " طوطی می گوید : بامدادی کــــــــه از خوش گذرانی و باده نوشیِ دوش یک صبوحی با تفرج در میان مرغزار نوشیدی و شاد و سرحال شدی از این مرغ نالان و پریشان یاد کنید .
یادِ یاران یار را میمون بـــــود خاصه کان لیلی و این مجنون بود ( 1561/1)
هر سالکی که محبت حق در دلش جای گرفت ، اگــر کسی را یاد کرد و یا دوست داشت از آن جهت است کـــــه او به حق تعلق دارد و یا از روی دوستی با حق مناسبتی در میان است ، زیرا هر کـــه را دوستی باشد به حقیقت کوی او را هم دوست خواهد داشت و به تعبیر شاعر : " مقصود رهی ز کوی تو روی تو بود " .
فروزانفر نوشته : " ذکـــــر این پیغام درد آلود ، گوئی مولانا را بار دیگر به یاد روزگار وصال و اتصال خود با شمس تبریز و رنج هائی کــــه در فراقش بر خود می گیرد ، افکنده است که بی اختیار از زبان طوطی شــرح هجران و بی قراری خویش را با زبانی آتش بار و جان گداز باز می گوید ولی این مهجور فراق دیده در عشق به کمال رسیده و از ســــرِ مرادات خود برخاسته است بدین جهت به وصف رضا و به عبارتی دیگــــــــــــــــر نیروی تحملّ خویش می پردازد "(1).
در حالی که ، اولاً : با توجه به مفاد همین شرح فروانفر ، مولانائی که " در عشق به کمال رسیده " از فراق رنجی نداشته تا بخواهد " رنج هائی را که در فراق شمش کشیده را بر زبان جاری نماید " .
این شارحان از ابتای مثنوی و از ابیات ساقی نامه نفهمیده اند که مولانا چه میگوید ؟ و اصولاً کسی که عاشق نباشد نمی تواند مثنوی را شرح دهد و این بیت ساده را با درایت تفسیر کند زیرا عاشق در فراق رنج نمی برد و اصولاً همانطوریکه در ابیات نی نامه نوشته بودم : " مولوی سینه ی عاشق صادقی را می خواهم که به آتش هجران و فراق سوخته و از شدت فراق شرحه شرحه باشد تا شرح اشتیاق فراق را به او به گویم " (2) .
ثانیاً : هچنان طوری که ذکر شد طوطی همچون سالکی ناآشنا به راه است که از راه رفتگان هندوستان راهنمائی میخواهد و شرح محبلوسی خود را بیان می کند و راهِ رهایی را از یاران طلب می کند و به آنان نیزیادآوری می نماید که یاد یاران باعث خوشنودی یار می گردد و هیچ فراقی از عشقی را نمی توان برای طوطی متصّور شد ، طوطی به دلیل قدرت سخن گوئی اشتهار یافته و به همین دلیل در قفس محبوس می گردد و مولانا راه رهائی از بندِ اشتهار را در این تمثیل دلالت می کند و نباید طوطی را عاشقی رنجور از فراق یار بدانیم و برای این مطلب این چنینی تفسیرهای غیر واقعی بنویسیم و حتی همین شرح اشتباه استاد فروزانفر در مورد " مهجوری از شمس و روزگار وصال "(3) توسط شارحان بعدی نیز نقل شده و هریک ذیلی بر نادرستی شده .
حشمت الله ریاضی نوشته : " دلبر زیبای مولانا که طوطی سخنگوی او بود و با مرگش راه مردن آموخت کسی جز شمس نبود که با نَفَسش آتش به خرمن هستی اش زد و با رفتنش او را شعله ور ساخت که هنوز هم می سوزد ، شعله ای که تا ابد می سوزد ، امّا فوراً از این دریغ گفتن پشیمان می شود " (4) .
عبدالحسین زرینکوب نیـز در جای جای کتاب خود از ابیات نی نامه تا دفتر ششم " حضور فوق العاده ی وجود شمس را در تمام طرح کلی و جزئیات آن بطــــور بارزی :" نشان می دهد و در همه ی تمثیل ها به " شور و اشتیاق خود به آن محبوب سفر کـرده ی غایب از نظر " ربط داده (5).
کریم زمانی نیز چنین نوشته : "مولانا پیغام دردآلود طوطی قفس نشین را چنان با سوز و حرارت بیان می کند که دل هر شنونده ای از جا کنده می شود و به انفعال دچار می آید ، و از همین جاست که پیل مولانا یاد هندوستان شمش و فراق او می کند " (6).
ادامه دارد ........
-----------------------------------------------------------------------------------
(1)- شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 595
(2)- دریچه ای بر تفسیر مثنوی مولوی . ص 99
(3)- شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 595
(4)- داستان ها و پیام های مثنوی . ص 72
(5)- نردبان شکسته . صفحات 42،45،97،106،269،288،293،و .....
(6)- شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 497