ادیان توحیدی برگه ی  چهارم

ادیان توحیدی ، برگه ی چهارم

در دین مسیحیّت بسیار زود قلمرو سلطنت خداوند به سلطنتِ زمین مبدّل شد ، در بین مسیحیون            " فرمانروا " ، " شاه " ، " حاکم " ، " قائد " و ..... به نمایندگی از سوی خداوند بر مردم حکومت کرد و کلیسا برای تثبیت خود با حکومت و سلطنت موجود و غالب کنار آمد و موقعیت و قدرت خود را با او تقسیم نمود .

در همین مکتب یعنی مسیحیّت همانند دیگر مکاتیب ، انسان ها گوسفندان خدا هستند ( انعام جمع نعم به معنی گوسفند اشاره شده در تورات و انجیل ) که به رهبری کلیسا برای " حیات پس از مرگ " آماده می شوند .

در همه ی ادیان این چنین است و این الگوی حکومت و تسلط بر مردم است ، کما اینکه در دین اسلام نیز حاکم فقط خدا بود و همه ی مردم با هم مساوی خلق شده بودند و کسی بر کسی برتری نداشت که در چنین طرز فکری جائی برای پیشوا ، قائد ، رهبر و سلطان وجود نداشت ، امّا هنگامی که با استفاده از کلمه ی " الوالامر " که به یکباره در توجیه حادثه ای اجتماعی بیان شده بود اطاعت از پیشوا ، رهبر و سلطان و حاکم را به صورن امری واجب و عقیدتی جعل نمودند، در نتیجه دوران بسیار کوتاه دموکراسی اولیه ی اسلام به سرعت سرآمد و خلافت سلطنتی و سپس سلطنت جانشین آن شد .

در دین یهود ابتدا یهوه تنها مَلک و سلطان بنی اسرائیل بشمار می رفت و همه ی مردان بنی اسرائیل از نظر او مساوی بودند ( در این دوران اولیه یک دموکراسی قبیله ای بین آنان  برقرار بود و مردان قبیله  تحت رهبری شیخ قبیله که جنبه ی مدیریت و سرپرستی داشت و نه حکومت و فرماندهی ) ولی هنگامی که تحت رهبری روحانیّت به قدرت و حکومت فرمانده به نمایندگی از جانب خدا معتقد شدند ، شاه و مَلک زمین را جانشین مَلک آسمانی ساختند .

صد البته تحمیل یک دولت بنام هر دینی یک بهره برداری انحرافی از دین می باشد در نتیجه تحمیل حکومتِ مذهبی هم مخالف اصل آزادی مردمان است و هم مانع خودآگاهی افراد جامعه و این چنین حکومتی طبیعتاً خلاف مسیر راستی و درستی است .

در هزاران هزار سال قبل ، بشر ابتدائی خدایان بدوی را در تصوّر خود خلق نمودند و چون همان انسان ها با هم به مبارزه می پرداختند در رکاب همان خدایان بدوی به قتل و شکنجه ی همنوعان خود اقدام و افتخار می کردند ، امروزه انسان های بظاهر متمدن هم بخود می بالند که خدای عالم را جانشین خدای بدوی ساخته ، در حالی که حقیقتاً تنها به ظاهر اکتفا نموده و هیچ تغییری در تفکراتشان از خدا حاصل نه شده است .

موجودی خیالی که برای کسب رضایتش باید خون ریخ و آدم کشت و قربانی داد و قربانی کرد ، این موجود خیالی ، نیازمندی است که در کار خود مانده و محتاج انسان درمانده و محدودی است تا بجای او بیندیشد و عمل کند که طبعاً چنین موجودی خالق نیست بل که خود مخلوق انسان است .

متاسفانه ما ، خودمان مایل نیستیم به حقیقت جهان و هستی آگاهی پیدا نمائیم ، ما با همان اعتقادات کهن وراثتی خود خو گرفته ایم و در صدد یافتن حقیقت بر نمی آئیم و نخواهیم آمد و الا دیدگاه کهن باستانی ما ایرانیان به درک کامل تکامل رسیده بودند و اگر این دیدگاه را از متن کتاب هاس مستند بیرون آوریم و با دقّت و درایت مطالعه و بررسی نمائیم به حقیقت خلقت دست می یافتیم .

البته حقیقت آفرینش هستی را در کتاب های بسیاری بویژه در کتاب های : زرتشت ، " یسنا " ، هات نوزده ، بند هشت -  " دینکرت " - " بند هش " ، رویه ی هفتاد ، و رویه ی چهل - " یشت ها " دفتر دوم - " فروردین یشت :"رویه ی هفتاد و دو - " زامیاد یشت " ، بند نخست  رویه ی ســـیصد و بیست و چهار - " التفهیم الاوائل صناعته التنجیم " ابو ریحان بیرونی رویه ی پنجاه و هشت و پنجاه و نه - و " ابن مسکویه " ، شاهنامه ی فردوسی و مثنوی مولوی  می توان مطالعه و درک نمود .

در کتاب های فوق بیان شده است که آفرینش بر دو پایه " پدیدار " شده است :

1 - پایه ی نخست : آفرینش جهان مینوی که با خرد آغاز شد ( یسنا ، هات شانزده بند سه ) .

2 - پایه ی دوم : آفرینش گیتی استوار ( یسنا ، هات نوزده بند هشت ) .

و فردوسی چنین مطلب نیاکان کهن را بیان می کند :

از آغاز باید که دانی درست

سرمایه ی گوهران نخست

که یزدان ، ز ناچیز ، چیز آفرید

بدان ، تا " توانائی " آید پدید

" توانائی در این بیت فردوسی همان است که امروز ما " انرژی " می نامیم .

از " توانائی " ، " ماده " پدید آمد . ( دانش پیشرفته ی امروز هم ، جهان را برآمــــــده از دو بهر : " توان " ( انرژی ) و " ماده " دانسته است .

ببالید کوه ، آب ها بر دمید

سرِ رُستنی سوی بالا کشید

بالیدن یا روئیدن کوه ها از زمین از دانسته های باستانی ایرانیان است که تازه حدود دویست و سی سال قبل در اروپا به اثبات رسید .

بهـــر نخست این جان ، زندگی است و بهــر دوم آن مرگ است ، که بر رویهم ، با این نام به آغاز پیدائی " جان " در جهان خواهیم رسید ، زیرا که در هر دو بهــر از هستیِ جهان که با جان همراه می شود و جان می یابد ، جان در تنِ او روان می گردد ، و برآیند این روان بودنِ جان آن است که زمانی به پایان رسد ، زیرا اگر پایان نیابد نشان از آن می دهد که روائی ندارد ، و اگر روان بودن جان را از تن هستی بگیریم همانا نیستی است یا آنچه که آنرا مرگ می نامیم .

کالبد زمین در میان آسمان ، داغ و بی آب و بی پستی و بلندی بوده و همه ی دگرگونی ها که در آن پدید آمده خود چیزی بجز از روائی جان در آن نبوده است ، و بی گمان آن زمان نیز فرا می رسد که جان در تن زمین به پایان رسد ( از دیدگاه مردمان عامی سنگ و خاگ را جانی نیست - ارجاع می دهم به ابیات مثنوی مولوی که " سنگ و خاک و آب و آتش هم بنده اند " ) .

ادامه دارد ....

ادیان توحیدی برگه ی سوم

ادیان توحیدی برگه ی سوم

خواندیم در بخش قبل که زرتشت اولین فردی بود که خدای واحدی را برای همه ی دنیا معرفی نمود و در سرود سی و یک او را  " اندیشه گری دانست که فروغش در انوار آسمانی منعکس گردیده " .

امّا هزاران سال بعد در کتاب عهد جدید و تنها در انجیل یوحنا باب اوّل آیات یک تا نه می خوانیم که :

" در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود . همه چیز بواسطه ی او آفریده شده و به غیر او چیزی در موجودات وجود نیافت . در او حیات بود و حیات نور انسان بود . و نور در تاریکی می درخشید و تاریکی آنرا در نیافت . شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود . او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه به وسیله ی او ایمان آورند . او آن نور نبود بل که آمد تا بر نور شهادت دهد . آن نور حقیقی بود که هر انسان را منوّر می گرداند و در جهان آمدنی بود ."

در این متن از انجیلِ یوحنا چند نکته بیان شده که : در ابتدا کلمه خدا بود . همه چیز بواسطه ی او آفریده شده ( یعنی بواسطه خدا همه ی موجودات آفریده شده ؟ ) و حیات نور انسان بود . نور در تاریکی می درخشید . شخصی از جانب خدا فرستاده شده که نامش یحیی بود و آمد تا بر نور شهادت دهد . یحیی آن نور نبود بل که شهادت دهنده بر نور بود .!!!

در کتاب عهد عتیق ، تورات ، سفر پیدایش ، باب اوّل ، آیه ی سوم و چهارم : " و خدا گفت روشنائی شود و روشنائی شد . و خدا روشنائی را دید که نیکوست و خدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت " .

و امّا در قرآن سوره ی نور آیه ی سی و چهار : " الله نور السموات و الارض مَثَل نوره کمشکوهِ فیها مصباح المصباح فی زجاجه الزجاجه کانها کوکب دُرِی یوقد من شجره مبارکه زیتونه ، لا شرقیه و لا غربیه یکاد زیتها یضی و لولو تمسه نار نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس والله بکل شی علیم " .

پس ابتدا زرتشت بیان نمود : فروغش در انوار آسمانی منعکس است .

سپس تورات بیان نمود : روشنائی بشود ، روشنائی شد و خدا روشنائی را دید .

پس از آن انجیل بیان نمود : در او حیات بود و حیات نور انسان بود ، و نور در تاریکی می درخشید ، شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود و برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد .

پس از آن قرآن بیان نمود : خداوند نور آسمانها و زمین است ( و در ادامه ی آیه فرموده و خدا هرکه را خواهد به نور خود هدایت می کند ) .

اصولاً معنی و مفهوم نور چیسـت؟

در زبان فارسی و زبان علمی ، نور ترکیبـــی از دو میدان مرتعش الکتریکی و مغناطیسی عمود بر یک دیگر هست که به سبب وجود آن می توان اشیاء را دید .

در زبان عرب ، نور = به صورت اسم به معنای روشنائی ، به صورت فعل لازم و متعدی به معنی پرتو افشاندن ، روشنائی بخشیدن و روشن کردن است و اصولاً نور به معنای روشنائی و قدرت دید است .

پیشگفتار دوّم : در سوره ی مبارکه ی فتح آیه ی نهم وقتی اشاره می کند که مؤمنانی که با تو بیعت کردند به حقیقت با خدا بیعت کردند ، یعنی " انسان کامل " وجود دارد و آن انسان کامل خداست که زرتشت او را اندیشه گری دانسته که فروغش در انوار آسمانی منعکس گردیده ، وقتی زرتشت اشاره می کند " تو را آغاز و سرانجام هستی شناختم " و مولوی او را اول و آخر می نامد و قرآن و دیگر متون اسلامی هم به او با چنین اشاره ای خطاب می کنند و می فرماید از روح خود در او دمیدم و دست من بالای دست اوست ، کسی نیست جز انسان کامل .

این انسان کامل کیست که عرفا هم به آن بسیار تأکید می نمایند ؟

عزیز الدّین نسفی در کتاب  " انسان کامل " اشاره می کند که :

" انسان کامل آن است که او را چهار چیز به کمال باشد ....." و در ادامه بیان نموده که انسان کامل این چهار چیز و چهار چیز دیگر را به " کمال مطلق " ( به کمال مطلق ) داشته باشد و این انسان کامل فردیست کامل و آزاد . ( این انسان کامل فردیست کامل و آزاد )

هنگامی که بر اساس فرمایشات قرآن ، به فرشتگان دستور داده شد که این انسان کامل را سجده نمایند ( با وجود آنکه قبلاً دستور صریح داده بود که بر غیر خدا سجده نکنید ) این سجده ی بر انسان کامل ، عبودیت صرف است ، یعنی انسان کامل خداست و غیر خدا نیست .

ادیان توحیدی

توسعه و انتشار همه ی ادیان تحت تأثیر دولت ها و اقتدار آن دولت ها بوده و ادیان بزرگ که قلمرو وسیعی را  تحت تأثیر و یا نفوذ قرار داده به کمک یک دولت مقتدر و حتی یک دولت مقتدر جهانی صورن گرفته است ، زیرا توده های مردم پیـــــــرو عقل و منطق نبوده و نیستند و نخواهند بود و حتی برای تحریک منطق عاطفی نیز به عامل خارجی نیاز دارند .

برخلاف برداشت " توین بی " این ادیان جهانی نبوده که دولت جهانی را ساخته اند و یا می سازند ، بل که بر خلاف نظریه ی ایشان ، این دولت های بزرگ بودند که دینی را جهانی ساختند .

به عنوان مثال : 1 - دین یهود به کمک سلطنت های محلی سرزمین " یودا " در آن منطقه نفوذ یافت و چون این سلطنت محلی بود مذهب یهود در همان منطقه باقی ماند و با از بین رفتن این دولت محلی پیشرفت جامعه یهود متوقف شد .

2 - دین مسیح که همان دین یهود بود در " روم " تغییر شکل داد و هنگامی که در یک امپراطوری جهانی دین رسمی شناخته شد توسعه ی آن در سراسر مناطق زیر سلطه و نفوذ این امپراطوری صورت گرفت و از آنجا به دیگر مناطق نفوذ و گسترش یافت .

اگر دین مسیح بجای " روم " در فلسطین رشد می کرد مسلماً پیروان آن از دین یهود بیش تر نبود و شاید هم تا امروز اثری از آن برجای نمانده بود .

3 - دین اسلام هم با افزایش نفوذ خلفای گشور گشا و با جنگ و کشتار از مرزهای عربستان خارج گردید و به سرزمین های دیگر نفوذ کرد ، هرچند که این دین مختص عرب های مکّه بود .

مردمانی که تحت تسلط کشورهای مسیحی و اسلامی ، دین آنان را پذیرفتند هــــــرگز خود در صدد اطلاع از این ادیان برنمی آمدند و نیامدند ، بل که برخلاف آن خرافی نرین مذاهب موجود را در اثر عادت و وراثت به عنوان مشروعین و پیش رفته ترین عقاید برداشت می کردند .

نتیجه ی همین اعتیاد و وراثت است که در همین قرن هم هنوز ما به خرافی ترین برخورد می کنیم که برخی حتی به دوران بربریّت تعلق دارند .البته جامعه ی بشری در مسئله ی مذهب به ایستائی تمایل دارند و نه به پویائی ، حتی آنچه بنام ادیان بزرگ اعمال می گردد غالباً خرافات و موهومات است که دستگاه های کلیسائیِ دین در طی قرون و اعصار جعل کرده اند و با وجود این در مترقی ترین اجتماعات بدون هیچگونه عکس العمل چشمگیری از سوی اکثریت پیروی می شود .

همین ثبات و ایستائی در پذیرش دین موروثی خود به ترین شاهد و دلیل تداوم اعتیادی و مذهب است ، امّا از آنکه دین موروثی باشد باید توسط قدرتی در جامعه ثبیت گردد که به همین علت نیز غالباً با تغییر و تحوّل قدرت در یک جامعه ، دین نیز شکل معتقدات هیأت حاکمه ی جدید را بخود می گیرد .

در نتیجه غلبه ی سیاسی ، سلطه ی دینی را نیز با خود به همراه می آورد .

سلطه ی دینی قدرت همه جانبه را فقط برای خود می خواهد و مستمسک اخذ آن نیز " سلطنت خداوند " است .

ادامه دارد .....

 

ادیان توحیدی برگه ی دوّم

ادیان توحیدی

برگه ی دوم

تمدن های مختلف را که بررسی می نمائیم در خواهیم یافت که به بهانه ی " حکومت خدا " ، روحانیت بر مردم حکومت کرده است ، این تحمیل و تحمیق از آنجا ناشی می گردد که متولیان دین همیشه خود را نمایندگان خدا و یا جانشینان خدا معرفی کرده و می کنند .

چنین سلطه ای ضد حکومت  خداوند است ، حکومت خداوند جز حکومت راستی و درستی و پاکی و مهر و محبت چیز دیگر نخواهد بود .

تاریخ کاملاً نشان داده است که سلطه ی روحانیت چه کلیسائی و چه غیر کلیسائی جز فســاد و تــباهی نتیجه ی دیگری نداشته است .

هدف همه ی ادیان یکسان بوده و هست و تنها راه های آنها تفاوت داشته ، به همین علت ، این راه ها فرع بر مقصد اصلی هستند که نباید به هدف لطمه وارد نمایند .

زرتشت چه جالب و زیبا گفته :

" دین به معنی هم آهنگی انسان با نیروهای موجود در جهان هستی و قانون طبیعت است " ، استفاده از نیروهای موجود در جهان هستی و کوشش صادقانه ی انسان در شناسائی نفس خویش و ارتباط آن با طبیعت ، مذهب حقیقی او را تشکیل می دهد .

اولین فردی که اعتقاد به  " خدا  " را مطرح نمود زرتشت بود که بزرگ ترین و مهم ترین تحول را بوجود آورد و طرح اعتقاد به خدای واحد که وابسته به قوم و عشیره و ملت نبود و در معبد و مکانی جای نداشت و خالق همه ی جهان و جهانیان است را ارائه نمود و در حقیقت وی مبتکر آن بود .

برداشت زرتشت از خداوند را بخوبی می توان از سرود سی و یک بندهای هفت و هشت درک نمود و آنرا با ترازوی عقل سنجید .

بند هفت  : " او ( اهورامزدا ) نخستین اندیشه گری است که فروغش در انوار آسمانی منعکس گردیده و با نیروی خودش قانون ازلی راستی را آفریده تا یار و یاور نیک اندیشان باشد .

ای سرور دانا ، که همیشه یکسانی ، با فروغِ مقدست باطن ما را روشنائی بخش " .

بند هشت : " ای سرور دانا آنگاه که تو را در اندیشه ی خود دریافتم همانا تو را آغاز و سرانجام هستی شناختم  و با دیده ی دل تو را نگریستم که توئی پدرِ منش نیک ، دادار درستین راستی و داور دادگــــر کردارهای مردم گیتی " .

( یکبار دیگر این سرود را مطالعه فرمائید : فروغش در انوار آسمانی منعکس گردیده - تو را در اندیشه ی خود دریافتم - تو را آغاز و سرانجام هستی شناختم - با دیده ی دل تو را نگریستم و .. ) این نکات را باید با آگاهی و اشراف کامل و عقل باید سنجید تا درک شود که در چهار هزار سال پیش زرتشت چه بیانی داشته .

در این مورد نکته ای را بازگو می نمایم تا به حقیقت رسیدگان دریابند :

پروفسور شدّر ، شرق شناس معروف آلمانی گفته :

" مغز غربی ما دو هزار سال است که بین  خدا و انسان یک شکاف بزرگی را احساس می کند ، خداوندی مقدس و با عظمت و پُرجلال و بشـــری حقیر و گناهکار و محتاج آمرزش ( از نظر ادیان ) ، فقط گاهی انسان هائی سعی کرده اند به شکلی از این شکافی که امید پُرکردنش را نداشتند بجهنـد که این کوشش به عرفان ختم شده است " .

در عرفان سعی می شود  تنش بین خدا و انسان را حتی در صورت امکان در لحظاتی چند برطرف سازند .

امّا در پیام زرتشت انسان با خالق به شکلی برخورد می کند که با عرفان بسیار نزدیک است و تجربه ی عرفانی با یک وضوح و اصالت نادری در آن منعکس می شود ، امّا این برخورد زرتشت فاقد شرایطی است که در زمان های بعد برای عرفان قائل شده اند ، یعنی معرفت و درک یک شکاف بین خدا و انسان که باید از میان برداشته شود .

 به عنوان یک محقق وظیفه داریم تا جزء جزء جلو بروم تا تمام نکات برای خواننده روشن گردد و سرّه از ناسرّه مشخص گردد ،در مورد زرتشت این " انسان کامل " ( کسی که برای اولین مرتبه " اهورامزدا " را معرفی نمود و به صراحت بیان داشت که تو را در اندیشه ی خود دریافتم و تو را آغاز و سرانجام هستی شناختم و با دیده ی دل تو را نگریستم . این نکات با دقّت اگر خوانده شود و سپس مقایسه شود با گفتارهای مولوی در مورد شمس و سپس با قرآن مقایسه شود تمام مسائل روشن می گردد ) شاید بتوان بدرستی از یک عرفان باستانی ایرانی سخن گفت ، او فاصله ی بین امور الهی و انسانی را چنان متعادل ساخته که می تواند در حالی که خداوند را چون خالق و سرور عالم پرستش می کند در ضمن آن ، با او به یک مکالمه دو جانبه بپردازد و گاهی نیز خود ، این گفتگو را رهبری نماید و در این برخورد هیچگونه شکافی و فاصله ای بین خدا و انسان و احتیاج به از بین بردن آن احساس نمی شود .

دقیقاً از همین دید است که توجیه قوا و صفات انسانی خدا میسر می گردد که در آنها هم تأثیر خدا و هم رابطه انسان با آنها به ظهور می رسد .

زرتشت در یک بُعد خارج از جهان و خارج از انسان وجود خدا را درک نکرده بود بل که او را در واقعیت زندگی اخلاقی و اجتماعی احساس نموده بود ، خدا چون یک قدرت غریب و غیر قابل کشف نیست ، بل که او در جریان قالب گرفتن انتظارات و توقعات و احتیاجات زنده و حیات بخش به مرحله ی درک و آگاهی رسیده است . ( می توانم ادعا نمایم انسان کامل از خود زرتشت بوجود آمد اگر چه فعلاً قابل اثبات نیست ) .

زرتشت در یک مکاشفه ی درونی خدا را درک و اعلام کرده بود ، او در سرودهای خود بارها به صورت تجسم سمبلیک در یک جریان عرفانی در باره ی خدا و جهان ، جدائی دو روح نیک و شر و اختلاف بین پیروان آنها یا راستان ( راست کرداران ) و فریبکاران را مطرح ساخته بود و اینها تنها عناصر عرفانی در پیام اوست .

او همانگونه که از خدایان قدیمی قوم خود و آداب و رسوم و شعائر بریده و با آنها به مبارزه پرداخته بود ، همان گونه هم تمام محتوای اسطوره ای که در هند و ایران شکل گرفته بود را از موعظه های خود خارج ساخت.

درک و دریافت مذهبی زرتشت از درون زندگی و حیات جامعه مایه گرفته و او نه به اوهام  و تخیلّات متوسل گشته و نه در خود نگری و ذهن گرائی غرق شده بود ، بل که با اندیشیدن به احتیاج قوم خود به نظام صحیح و محافظت و دفاع از امنیّت این نظام صحیح به چنین مسیری هدایت گردیده است .

ادامه دارد ....

ادیان توحیدی

 

ادیان توحیدی

پیش گفتار

یکی از دوستان  خواستار مقاله ای کامل در مورد ادیان توحیدی شده بود که لازمه ی این تحقیق بررسی همه ی مسائل اینمورد می شد که طبعاً اندکی طولانی خواهد شد .

البته این مقالات برای آنانکه به دنبال گوشه ای از حقیقت هستند شاید مفید باشد و الا آنانکه گرفتار تعصب بدون دلیل هستند باعث گمراهی است .

در ابتدا باید دانست و درک نمود که :

شناسائی ما با معرفت خودمان خدا را ،

ادراک ما با دانش های خودمان خدا را ،

تعقل ما با فهم ما و  وهم های خودمان خدا را ،

همه و همه یافته های خود ماست و به خود ما بر می گردد .

بودا گفته است : " جویندگان راهِ معرفت ، باید که ضرورتِ همواره پاک داشتنِ تن و زبان و اندیشه ی خود را ، همیشه در یاد داشته باشند " .

برای پاک داشتن بدن ، باید که آدمی هرگز جانداری را نکُشـد ، دزدی نکند و تن به زنا ندهد .

برای پاک داشتن زبان ، باید که آدمی هرگز دروغ نگوید و یا لب به سخن ناسزا و فریب و حرف یاوه و هزل نگشاید .

برای پاک داشتن اندیشه ، باید که آدمی همه ی هواهای آزمندی و خشم و کج اندیشی را از سر بیرون کند که مهم ترین کار آن است که اندیشه و تن را پاک بدارد .

پیدایش :

قبل از هر مرحله ای و قبل از آنکه بشر به " خالق " اعتقاد پیدا نماید ، بشر کهن با دیدن تصاویر خود در آب و یا دیدن سایه ی خود در آفتاب و یا خواب دیدن مردگان و یا اتفاقاتی که هنوز صورت نگرفته ولی در حد تجربه ای اندک و نامفهوم شناخته شده بودند همانند زلزله ، سیل ، تندر ( رعد و برق ) و دیگر اتفاقات و بلاهای طبیعی تنها با ترس واکنش نشان می داد .

برای این ترس به دنبال مستمسکی برای رهائی و امید می گشت و اندک اندک دریچه ی ذهنش به دلیل محسوس تر شدن واقعییاتِ ناشناخته گشوده تر گردید و خود را با سایر موجودات مقایسه نمود و بر تمایز خود با دیگر موجودات عالم ( گیاهان و جانوران ) وقوف پیدا کرد و دریافت که غیر از جسم او نیروی دیگری هم وجود دارد که این نیرو " در درون و یا کنار اوست " که هزاران سال بعد منبعش را جز " قدرت لایزالی " ( قدرت ابدی ) ندانست .

از این دوران بشر تا حدودی موفق به درک تخیل خود گردید ، سپس به دنبال نامی بــرای این " قدرت ابدی " برآمد تا بتواند مفاهیم ذهنی خود را با آن توضیح دهد ، امّا چون قادر به تحلیل و تبین دقیق تصورات خود نبود آن منبع ( که در درون و یا در کنار خود دانسته بود ) را موجودی پنداشت که در درون یا ماورای او هستی مستقلی دارد ، سپس اندک اندک نام هائی چون : روح ، جان ، همزاد ، دَم  بر آن گذاشت و از این زمان بود که پس از هزاران سال بشر به مرحله ی تئولوژیکی یا ربّانی پای گذاشت .

مرحله ی تئولوژیکی مرحله ایست که بشر تمام پدیده ها را ناشی از اراده ای شبیه به اراده ی خود ولی تواناتر از اراده ی خود دانست .

سپس بر مبنای تخیل خود ، افکار را سازمان دهی نمود و به پدیده های طبیعت با دید ربّانی نگریست و چون قوای طبیعت قوی تر و برتر بودند خود را اسیر قوای طبیعت دید و دانست که پدیده ها مرموز نیز هستند .

به این مرحله که رسید  اعتقادات پیدا شد ، اعتقاد به توتم پرستی ، ستاره پرستی ، آفتاب پرستی ، و چند گانه پرستی آغاز گردید .

با پیدایش و حاکمیت ادیان ابتدائی و بت پرستی آنهم به جهت الهام و کمک گرفتن ، بشر به سوی خدایان متعدد روی آورد تا هنگام ترس و بی خویشیِ روانی از آنها کمک جوید و دردهای ناشناخته ی درونی خود را تسکین دهد که التجاء به یک منبع هم تسکین دهنده است و هم امیدوار کننده .

پس از هزاران سال دیگر سیر تکاملی فکر شکل گرفت و مرحله ی دوم که مرحله ی متافیزیکی یا فلسفی است آغاز گردید. در این مرحله بشر توانست پدیده ها را با قوای طبیعت توجــــیه نماید ، زیرا این مرحله بر مبنای تعقل بشرِ آن دوره قرار داشت و کم کم بشر از دید عقلانی خود به پدیده های طبیعت نگریست و علت علل پدیده ها را کم و بیش شناخت و از اینجا بود که اعتقاد به ادیان توحیدی آغاز گردید .

پس از آن بود که مرحله ی سوم یعنی مرحله ی علمی و تحقیقی آغاز گردید و بشر توانست تا حدودی بر قوای طبیعت تسلط پیدا نماید .

اکنون در این بخشِ اولیه نکاتی را به صورت پیشگفتار یادآوری می نمایم و سپس به متن می پردازم تا به اصل حقیقت برسیم تا دانا و نکته بین که به دنبال حقیقت است و یا به حقیقت رسیده بداند که :

آنچه هندو به زبان ودائی ، زرتشتی به زبان اوستائی ، یهودی به زبان عبری ، نصاری به زبان لاتین ، مسلمان به زبان عربی و ........... زمزمه می کنند و شعائری که به آن عمل می نمایند خود بخود کوچک ترین تاثیری در تحولّات گیتی ندارند ، اگر چه در درون مؤمن اثر گذار است .

مردمان در اثر یک فرآیند چندین هزار ساله با شخصیّت یافتن ساحر و جادوگر و رمّال و شیّاد و .... به خرافات دینی خو گرفته اند و اعتیاد پیدا نموده اند و همین اعتیاد باعث گردیده دین را با احساسات و عواطف و  وهم و خیال  بسپارند و علم و دانش و منطق را از این صحنه خارج کنند .

اثر یک دین زمانی عمیقی و حقیقی خواهد بود که در درون و ضمیر انسان ریشه بدواند و ناخودآگاه انگیزه و موّجد اعمال او گردد به همین علت است که بدون انگیزه ی عاطفی و تآثیر ضمیر ناخودآگاه نمی توان به باور حقیقی رسید .

ایمان مذهبی و پذیرش منطقی دو امر کاملاً متمایز و متفاوت است ، ما تنها به یک فرضیه ی علمی می توانیم از طریق منطق و تجربه و علم دست یابیم غالباً رساله ها و روایات دینی دستکاری و در اثر تزویر و یا تحریف و اغلب هم ناخودآگاه و یا آگاهانه تحریف صورت گرفته که طبیعتاً ارزش تربیتی خود را از دست داده اند .

ادامه دارد ....