ادیان توحیدی ، برگه ی چهارم

در دین مسیحیّت بسیار زود قلمرو سلطنت خداوند به سلطنتِ زمین مبدّل شد ، در بین مسیحیون            " فرمانروا " ، " شاه " ، " حاکم " ، " قائد " و ..... به نمایندگی از سوی خداوند بر مردم حکومت کرد و کلیسا برای تثبیت خود با حکومت و سلطنت موجود و غالب کنار آمد و موقعیت و قدرت خود را با او تقسیم نمود .

در همین مکتب یعنی مسیحیّت همانند دیگر مکاتیب ، انسان ها گوسفندان خدا هستند ( انعام جمع نعم به معنی گوسفند اشاره شده در تورات و انجیل ) که به رهبری کلیسا برای " حیات پس از مرگ " آماده می شوند .

در همه ی ادیان این چنین است و این الگوی حکومت و تسلط بر مردم است ، کما اینکه در دین اسلام نیز حاکم فقط خدا بود و همه ی مردم با هم مساوی خلق شده بودند و کسی بر کسی برتری نداشت که در چنین طرز فکری جائی برای پیشوا ، قائد ، رهبر و سلطان وجود نداشت ، امّا هنگامی که با استفاده از کلمه ی " الوالامر " که به یکباره در توجیه حادثه ای اجتماعی بیان شده بود اطاعت از پیشوا ، رهبر و سلطان و حاکم را به صورن امری واجب و عقیدتی جعل نمودند، در نتیجه دوران بسیار کوتاه دموکراسی اولیه ی اسلام به سرعت سرآمد و خلافت سلطنتی و سپس سلطنت جانشین آن شد .

در دین یهود ابتدا یهوه تنها مَلک و سلطان بنی اسرائیل بشمار می رفت و همه ی مردان بنی اسرائیل از نظر او مساوی بودند ( در این دوران اولیه یک دموکراسی قبیله ای بین آنان  برقرار بود و مردان قبیله  تحت رهبری شیخ قبیله که جنبه ی مدیریت و سرپرستی داشت و نه حکومت و فرماندهی ) ولی هنگامی که تحت رهبری روحانیّت به قدرت و حکومت فرمانده به نمایندگی از جانب خدا معتقد شدند ، شاه و مَلک زمین را جانشین مَلک آسمانی ساختند .

صد البته تحمیل یک دولت بنام هر دینی یک بهره برداری انحرافی از دین می باشد در نتیجه تحمیل حکومتِ مذهبی هم مخالف اصل آزادی مردمان است و هم مانع خودآگاهی افراد جامعه و این چنین حکومتی طبیعتاً خلاف مسیر راستی و درستی است .

در هزاران هزار سال قبل ، بشر ابتدائی خدایان بدوی را در تصوّر خود خلق نمودند و چون همان انسان ها با هم به مبارزه می پرداختند در رکاب همان خدایان بدوی به قتل و شکنجه ی همنوعان خود اقدام و افتخار می کردند ، امروزه انسان های بظاهر متمدن هم بخود می بالند که خدای عالم را جانشین خدای بدوی ساخته ، در حالی که حقیقتاً تنها به ظاهر اکتفا نموده و هیچ تغییری در تفکراتشان از خدا حاصل نه شده است .

موجودی خیالی که برای کسب رضایتش باید خون ریخ و آدم کشت و قربانی داد و قربانی کرد ، این موجود خیالی ، نیازمندی است که در کار خود مانده و محتاج انسان درمانده و محدودی است تا بجای او بیندیشد و عمل کند که طبعاً چنین موجودی خالق نیست بل که خود مخلوق انسان است .

متاسفانه ما ، خودمان مایل نیستیم به حقیقت جهان و هستی آگاهی پیدا نمائیم ، ما با همان اعتقادات کهن وراثتی خود خو گرفته ایم و در صدد یافتن حقیقت بر نمی آئیم و نخواهیم آمد و الا دیدگاه کهن باستانی ما ایرانیان به درک کامل تکامل رسیده بودند و اگر این دیدگاه را از متن کتاب هاس مستند بیرون آوریم و با دقّت و درایت مطالعه و بررسی نمائیم به حقیقت خلقت دست می یافتیم .

البته حقیقت آفرینش هستی را در کتاب های بسیاری بویژه در کتاب های : زرتشت ، " یسنا " ، هات نوزده ، بند هشت -  " دینکرت " - " بند هش " ، رویه ی هفتاد ، و رویه ی چهل - " یشت ها " دفتر دوم - " فروردین یشت :"رویه ی هفتاد و دو - " زامیاد یشت " ، بند نخست  رویه ی ســـیصد و بیست و چهار - " التفهیم الاوائل صناعته التنجیم " ابو ریحان بیرونی رویه ی پنجاه و هشت و پنجاه و نه - و " ابن مسکویه " ، شاهنامه ی فردوسی و مثنوی مولوی  می توان مطالعه و درک نمود .

در کتاب های فوق بیان شده است که آفرینش بر دو پایه " پدیدار " شده است :

1 - پایه ی نخست : آفرینش جهان مینوی که با خرد آغاز شد ( یسنا ، هات شانزده بند سه ) .

2 - پایه ی دوم : آفرینش گیتی استوار ( یسنا ، هات نوزده بند هشت ) .

و فردوسی چنین مطلب نیاکان کهن را بیان می کند :

از آغاز باید که دانی درست

سرمایه ی گوهران نخست

که یزدان ، ز ناچیز ، چیز آفرید

بدان ، تا " توانائی " آید پدید

" توانائی در این بیت فردوسی همان است که امروز ما " انرژی " می نامیم .

از " توانائی " ، " ماده " پدید آمد . ( دانش پیشرفته ی امروز هم ، جهان را برآمــــــده از دو بهر : " توان " ( انرژی ) و " ماده " دانسته است .

ببالید کوه ، آب ها بر دمید

سرِ رُستنی سوی بالا کشید

بالیدن یا روئیدن کوه ها از زمین از دانسته های باستانی ایرانیان است که تازه حدود دویست و سی سال قبل در اروپا به اثبات رسید .

بهـــر نخست این جان ، زندگی است و بهــر دوم آن مرگ است ، که بر رویهم ، با این نام به آغاز پیدائی " جان " در جهان خواهیم رسید ، زیرا که در هر دو بهــر از هستیِ جهان که با جان همراه می شود و جان می یابد ، جان در تنِ او روان می گردد ، و برآیند این روان بودنِ جان آن است که زمانی به پایان رسد ، زیرا اگر پایان نیابد نشان از آن می دهد که روائی ندارد ، و اگر روان بودن جان را از تن هستی بگیریم همانا نیستی است یا آنچه که آنرا مرگ می نامیم .

کالبد زمین در میان آسمان ، داغ و بی آب و بی پستی و بلندی بوده و همه ی دگرگونی ها که در آن پدید آمده خود چیزی بجز از روائی جان در آن نبوده است ، و بی گمان آن زمان نیز فرا می رسد که جان در تن زمین به پایان رسد ( از دیدگاه مردمان عامی سنگ و خاگ را جانی نیست - ارجاع می دهم به ابیات مثنوی مولوی که " سنگ و خاک و آب و آتش هم بنده اند " ) .

ادامه دارد ....