مولوی در مورد انسان کامل به صورت خلاصه چنین نظری دارد که همان نظرات عرفای بزرگ و حقیقی است :
* انسان کامل کسی است که به نفس متعالی و ابدی خود که غیر مخلوق و الهی است تحقق بخشیده باشد .
* این کار برای هر کسی امکان پذیر است ، و هدف و غایت زندگی است ، و آن که این مهم را انجام داده باشد متصف به صفات الهی است و برایش فرقی نمی کند که او را ولّی به خوانند یا نبّی .
* انسان کامل در قرب خداوند است و میان او و خدا ، پیامبران یا فرشتگان واسطه نیستند .
* افراد مختلفی که به این مقام رسیده باشند به گونه ای با هم متحدند که در عین کثرت یکی هستند ، زیرا در عالم روح تکثر عددی وجود نه دارد .
* انسان کامل قادر است معجزه کند و این اعجاز به معنی نفی اسباب نیست ، بل که اسبابی را به صحنه در می آورد که در دسترس تجربه ی عامه نیست .
هست بر اسباب ، اسبابی دگر
در سبب منگر در آن افکن نظر
وان سبب ها کانبیا را رهبرست
آن سبب ها زین سبب ها برترست
این سبب را محرم آمد عقل ها
و آن سبب ها راست محرم انبیا
* انسان کامل در رابطه ی نهائی عشق ، اراده ی خویش را در اراده ی خدا مستغرق می کند ، بنابراین می توان گفت که مرد کامل هم وجود دارد و هم وجود نه دارد .
* زندگی در خدا فنا نیست بل که استحاله است ، پس هر روحی که زندگیِ در خدا را آغاز کرده یا می کند بدو بقا می یابد .
* چون مرد کامل از خویش خالی شد خدا در درونش می زیّد و اندرون او سخن می گوید و به دست او عمل می کند .
* انسان کامل چشم دلش به نور خدا روشن می گردد و هر حجابی را می درّد .
* انسان کامل چون به گوید که با خدا یکی است ، گفته اش موجّه است ، زیرا این او نیست که سخن می گوید بل که خداست که به ربان او سخن می گوید .
باده ای را می بود این شر و شور
نور حق را نیست آن فرهنگ و زور
که ترا از تو بکل خالی کند
تو شوی پست او سخن عالی کند
گر چه قرآن از لب پیغمبرست
هر که گوید حق نگفت او کافر ست
* انسان کامل با " لوگوس " یا عقل کل که خالق و مدبّر کاینات است یکی است .
* انسان کامل چون علت غائی خلقت است از لحاظ زمانی آخرین خلقت است ، هر چند صورت انسان کامل پیش از خلقت هم وجود داشته است .
این چنین معدوم کو از خویش رفت
به ترین هست ها افتاد و رفت
او به نسبت با صفات حق فناست
در حقیقت در فنا او را بقاست
جمله ی ارواح در تدبیر اوست
جمله اشباح هم در تیر اوست
آنکه او مغلوب اندر لطف ماست
نیست مضطر بل که مختار ولاست
منتهای اختیار آنست خود
کاختیارش گردد اینجا مقتقد
گر چه از لذّات بی تأثیر شد
لذّتی بود او و لذّت گیر شد
* حضرت آدم بر اساس نص قرآن مظهر انسان کامل بود که فرشتگان بر او سجده کردند .
* انسان کامل تجسم عقل کل است و با نفس کل یکی است ، پس هیچ قدرتی بیرون از او وجود نه دارد .
عقل کل و نفس کل مرد خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست
این پدیده بسیار جالب توجه است و تصوف تمام نیروهائی را که بنا بر نظر شریعت از بیرون بر انسان وارد می شود قابلیت های روح انسانی می داند و می نامد .
* انسان کامل تنها مظهر یک امکان واحد نیست ، در هر عصری کسی هست که به این مرتبه می رسد .
پس بهر دوری ولیئی قائم است
تا قیامت آزمایش دائم است
پس امام حی قائم آم ولی است
خواه از نسل عمر خواه از علی است
رسیدن به این مرحله تنها از طریق عبادت کردن نیست ، بل که از طریق استحاله ی نفس امکان پذیر بوده و انسان کامل از خود مطلقاً فانی می شود و در خدا می زیّد و خدا در او می زیّد .
ماهیّت این اتحاد خدا و انسان با هیچ تعبیری به بیان در نمی آید ، تناسخ و اتحاد از آنجائی که تصوراتی مشتق از مکان هستند ، چون در مورد حقایق لامکانی به کار برده می شوند گمراه کننده خواهند بود .
در انتها یادآوری نمایم که هسته ی اصلی بینش مولوی در باره ی زندگی مسئله ی " تکامل " است و می گوید : که هر چند انسان از گِل خلق شده با این وجود صورت او به یک باره پدید نیامده ، زیرا خدا با قدم های تدریجی عمل می کند.
" زان که از سنّت های شه است " ، صورت آدم در طی مدتی دراز تکمیل شده که در آن هر روز برابر با هزار سال است .
" زین سحر تا آن سحر سالی هزار " ، مولوی یک معجون روحانی مؤثر و شگفت آوری بنام مثنوی را خلق نمود تا سالک صادق با دریافت دلالت های آن برای درمان روح و نفس خود از آن بهره های اعجاب انگیز به برد ، تا با مفرفت یافتن و آگاهی یافتن از افکار وی راهمان به سوی تکامل و عشق آسان شوذد ، اگر چه این راه ، راهی بسیار سخت بوده و صبر و همت بسیار نیاز دارد .