منطق الطیر عطار نیشابوری . برگه ی سوم
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبری بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون راهی دراز و دور بود
هر کسی از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر یک کارساز
هر یکی عذر دگر گفتند باز
نخست بلبل شیدا ( مظهر مردم جمال پرست ) با رعنائی گردن کشید و همچون مستان از همه جا بی خبر ، گفت :
من تنها راز دار عشقم ، غلغله به جهان در افکنم و شب و روز جز سخن عشق ،سخنی بر زبان نمی آورم ، من گیتی را به عشق کشیده ام ، من آواز در نی درانداخته ام تا ناله های زیر و بم دردهد و جان مشتاقان را به تلاطم درآورد ،
خروش من در گلستان غوغا در انداخته و دلدادگان را به شور و سوز کشانیده ،
خوش ترین یادبودها ، زمزمه ی عاشقانه ی من است ،
هنگام بهار که دلبر من ، گل ، گردن به ناز از درون غنچه بــیرون می آورد و باغ و بوستان را با بوئی خوش فرحزا می نماید ، دلم شاد می شود و نوائی شورانگیز می سرایم .
شادم که بر دلدار نغمه پردازی می کنم و با گل صد برگ داد عشرت می دهم ،
دل و جان من به عشق کشیده شده است ، چنان به عشوه ی دلبر دل می دهم که از بود خود بی خبر می مانم ،
من شوریده حال و سودازده ، این تاب نه دارم که راهی چنین دور به پیمایم و به سراپرده ی سیمرغ رخت کشم ، من بی دل را به خود گذارید و دست از من به دارید ،
من از جهان به گلی بسنده کرده ام و چشم از همه پوشیده ام ، من با چنین دلدادگی کجا توانم که به سوی کوهی سر به فلک کشیده ، بسوی کوه قاف پر و بال بگشایم و به درگاه سیمرغ ره جویم .
از من بی دل دست بدارید و مرا بحال خود گذارید .
هدهد با شنیدن پراگندگی گوئی بلبل ، دست مهر بر پر و بالش کشید و گفت :
ادامه دارد .....