با شنیدن این سخن از هدهد ، مرغان با همه ی شیفتگی خاموش گشتند ، اما هیبت سیمرغ ، هیمنه و سطوت شاهی او چنان اثر انگیز شد که :

شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون راهی دراز و دور بود

هر کسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کارساز

هر یکی عذر دگر گفتند باز

نخست بلبل شیدا ( مظهر مردم جمال پرست ) با رعنائی گردن کشید و همچون مستان از همه جا بی خبر ، گفت :

من تنها راز دار عشقم ، غلغله به جهان در افکنم و شب و روز جز سخن عشق ،سخنی بر زبان نمی آورم ، من گیتی را به عشق کشیده ام ، من آواز در نی درانداخته ام تا ناله های زیر و بم دردهد و جان مشتاقان را به تلاطم درآورد ،

خروش من در گلستان غوغا در انداخته و دلدادگان را به شور و سوز کشانیده ،

خوش ترین یادبودها ، زمزمه ی عاشقانه ی من است ،

هنگام بهار که دلبر من ، گل ، گردن به ناز از درون غنچه بــیرون می آورد و باغ و بوستان را با بوئی خوش فرحزا می نماید ، دلم شاد می شود و نوائی شورانگیز می سرایم .

شادم که بر دلدار نغمه پردازی می کنم و با گل صد برگ داد عشرت می دهم ،

دل و جان من به عشق کشیده شده است ، چنان به عشوه ی دلبر دل می دهم که از بود خود بی خبر می مانم ،

من شوریده حال و سودازده ، این تاب نه دارم که راهی چنین دور به پیمایم و به سراپرده ی سیمرغ رخت کشم ، من بی دل را به خود گذارید و دست از من به دارید ،

من از جهان به گلی بسنده کرده ام و چشم از همه پوشیده ام ، من با چنین دلدادگی کجا توانم که به سوی کوهی سر به فلک کشیده ، بسوی کوه قاف پر و بال بگشایم و به درگاه سیمرغ ره جویم .

از من بی دل دست بدارید و مرا بحال خود گذارید .

هدهد با شنیدن پراگندگی گوئی بلبل ، دست مهر بر پر و بالش کشید و گفت :

ادامه دارد .....