شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و شصت و دوم جزء اول از دفتر دوم
حق فرســــــــتاد انبیا را با ورق تا گــــــــزید این دانه ها بر طَبَقَ (285/2)
پیش از یشان ما همه یکسـان بُدیم کس ندانستی کـــــــه ما نیک و بَدیم (286/2)
قلب و نیکو در جهان بودی روان چون هــــــمه شب بود و ما چون شب روان (287/2)
تا بـــرآمــــد آفتــــــــاب انبـــــیا گفت ای غِش دور شو، صافی بیا (288/2)
خداوند پیامبران را با دستورات الهی فرستاد تا دانه های نیک ، انسان های پارسـا و نیکو را انتخاب و تتفکیک نمایند و الی قبل از آن چون میزانی نبود تا کسی بداند کــه ما نیک و یا بد هستیم ، همه ی ما یکسان بودیم ، در جهان نیک و بد ، خالص و ناخالص ، سره و ناســتره بود و جهان همچون شب تاریک و همه در بی خبری ، هماننـــد رهروان شب در تاریکی راه می بردیم تا زمانیکه نور پیامبران دمید و آن هنگام بود که خداوند فرمود اکنون کـــه شمع در کف شما قرار دادم ناپاک دور شو و ای انسان بیا و هدایت شو ..
چشم داند فرق کـردن رنگ را چشم دانــــد لعل را و سنگ را (289/2)
چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها (290/2)
هنگامی که نور درخشان انبیا در این جهان تابید افراد ناپاک به امـــر خداوند دور می شوند و قادر به دیدن نور نورانیّت انبیا نمی گردند و پاکان می آیند تا هدایت نمایند ، پاکان با دیدن نور انبیاء زیبائی را می بینند و چون زیبائی را دیدند طالب حُسن مطلق می گردند کــه در نتیجه برای دیدن زیبائی نیاز به چشم نوربین ، چشم حقیقت بین هست و برای یافتن بوی یار نیاز به بینی هست که مولانا در مثنوی این نکته ها را بیان کــــــــــرده و در این بخش هم قدرت تشخیص را اشـــاره می کند و می گوید که چشم تفاوت را می بیند و می داند که گوهر با خاشاک تفاوت دارد و به همین علت است که خار و خاشاک هنگامی که به چشم وارد می شوند چشم را می آزارند و افـــــــراد نا صالح همانند خار هستند کــــــه در چشم انبیاء فرو می روند . می خلد یعنی فرو می رود .
دشمن روزن«««د این قَلّابَکان عاشقِ روزند آن زرهــــــــایِ کان (291/2)
زانکـــــه روزست آینۀ تعریفِ او تا ببیند اشرفی تشــــــــــریفِ او (292/2)
حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمالِ ســــــــرخ و زرد (293/2)
پس حقیقت روز سِـرّ اولیاست روز پیشِ ماهشان چون سایه هاست (294/2)
عکسِ رازِ مردِ حق دانیــــد روز عکسِ ســتّاریش شامِ چشم دوز (295/2)
قَلّاب بمعنی دورو ،مزوّر، ریاکار و قَلَابَکان جمع به صورت تصغیر است، قَلّاب با فتحــه است و فروزانفر قُلّاب را با ضمه نوشته و معنی نموده کسی که سکه ی قلب می زند(1)،کـریم زمانی هم ارجاع داده به شرح فروزانفر و سپس در تفسیر بیت نوشته " این صرافان دغلکار " دشمن روزند ولی طلاهای نابِ معدن شیفته ی روزند "(2). تشـریف بمعنی بـــزرگواری، خلقت و حضور . اشرفی با ی وحدت هست بمعنی شریف تر . آینه ی تعریف یعنی وسیله ی شناسائی نیکان .
مولانا دلالت می کند که این کوچک مزوّران ( بدلی ها) که مراد افراد ریا کارِ گمراه است که به طلاهای بدلی مثال زده، روز را دشمن می داننـد. چون در روز ماهیّتِ بدلیشان مشخص می شود، در حالی کــه طلای خالصِ معدن بر روز عاشق است تا ماهیتِ اصلی و حقیقی اش را نشان دهد . به همین علت است که روز آینه ی تعریف اوست و حقیقت آنــرا نشان می دهد تا گوهر اشرفی حضور و خلعت او را ببیند، خداوند هم به همین دلیل روز آخرت را قیامت لقب داد تا آن روز دلربائی و زیبائی ســـــرخ رویان و عدم جلوه ی زرد رویان را نشان دهد و چنین روزی جمالِ حقیقت طلبان مشخص می شــــــــود، در نتیجه حقیقتِ روز سّر اولیاست که دل روشن آنان همانند روز است، در حالی کـــــه روز در مقابل دلِ روشنِ آنان همچون سایه ای بیش نیست ، جلوه ی سرّ اولیا را روز بدانید و جلوه ی ستاریش را شب بدانید که همه چیز را در تاریکی پوشش می دهد .
(نورِ روز وسیله ی شناسائی نیکان است تا ببینند اشرف تر را ، و شناسنده ی سکه های طلای ناب اند ، هنگامی که اینها در یک محیط نورانی بودند آن زمان این افــــــراد را خواهند شناخت زیرا همانند طلای ناب خواهند درخشید .
خداوند به همین مناسبت روز قیامت را به آن روز لقب داد که خوب و بد از هم تشـــــخیص داده شوند و رنگ ها تمایزشان از یکدیگر آسان گـــردد . انسانها نیز در روز قیامت تشخیص داده می شوند که چه رنگی هستند و نفــــــــــرمود شبِ قیامت . پس در روز باطن و ذات انسانها کامل است و مثل روز روشن است و چنان روشن است کـــه ماه ،پیش وجودشان هیچ ارزشی ندارد و همانــــند سایه است ، این نور بازتاب درون انسان های کامل است و تصویر ستاری و پوشانندگی خداوند در شب مشخص و می توان دید کـــه در شب با عیب پوشیش هیچ کس نمی تواند آن عیب ها را ببیند و مورد شماتت قرار دهد ) .
زان سبب فـــــرمود یزدان وَ اَلضََّحی وَ اَلضُّحی نورِ ضمیـــــرِ مصطفی (296/2)
قولِ دیگر کین ضُحی را خواست دوست هم برای آنکـه این هم عکسِ اوست (297/2)
ور نه بر فانی قَسَم گفتن خطاست خود فنا چه لایقِ گفتِ خداست؟ (298/2)
از خلیــــــــــــــــلی لا اُحِبُّ اَلآفِلین پس فـنا چون خواست ربّ اَلعالمین؟ (299/2)
وَ اَلضُّحی اشاره به ســوره ی 93 آیه ی یک دارد ( " سوگند به چاشتگاه ، سوگند به شب آنگاه که همه جا را فرا گیرد "، و اشاره به " شب "در این آیه به حجاب دارد کـــه نشان قهر خداوند است ) .
بر اساس کفته ی مثنوی ، چاشتگاه بدان جهت خداوند فرموده: کــــه چاشتگاه نو.ر معنوی محمد است که اشاره به کشف دارد و نشان لطف خداست ، در بیت 297 مثل آنکه تعـریف اولیه بر چاشتگاه را نپسندیده و این قول دیگر را درست تر دانسته و می گوید : قول دیگــر این چاشتگاه را خداوند از آن جهت خواست که جلوه ای از اوست و گــــر نه سوگند به آفل خطاست و آفل چگونه لایق سخن خداوند است؟ . هنگامی کــــــــــه خلیل قبل از برگزیده شدن به پیامبری بگوید من آفلان را دوست ندارم، پس چگونه امکان دارد خــــداوند عالم به آفل توجه فرماید .
باز وَ اَللَّیل است ســتتّاریِ او و آن تنِ خـــــــــاکیّ زنگاریّ او (300/2)
آفتابش چون برآمـــد زان فلک با شبِ تن گفت هین ما ودَّعَک (301/2)
وصل پیـــدا گشت از عینِ بلا زان حلاوت شــد عبارت ما قَلی (302/2)
وَ اَللَّیل ، ما وَدََّعَک ، ما قَلی اشاره به آیه های دوم و سوم سوره ی ضُحی دارد . " خداوند تو را رها نکرده و تو را دشمن نداشته است ".
مجدداً شب است و تاریکی که نشانه ی ستّاری اوست ، همچنین آن تن خاکی زنگاری او هم نشانه ی ستاری اوست ، هنگامی که مجدداً روز شد وآفتاب که جلوه اوست برآمــد و تابیدن گرفت به شبِ تن که ستّاری می کند گفت : بدان که خداوند ترا ترک نه فرموده، در عین بلا وصل صورت گرفت و از عبارت " ترک نکرد - ما وَ دََّعَک" شیرینی آن وصل پدید آمـد. فلک به معنی مدار ستارگان است .
کریم زمانی در مورد بیت 201 نوشته :" هنگامی کــــــه آفتاب حضرت رسول از فلک تابیـدن گرفت، به این جسم که همانند شب، پوشاننده است گفت : بهوش باش کـه حق تعالی تو را رها نکرد"(3). در بیت 297 مولوی اشاره کرده بود خداوند از آن جهت قسم به چاشـــتگاه گفته که جلوه ای از اوست .
هر عبارت خود نشانِ حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست (303/2)
آلتِ زرگـــــــر به دستِ کفشگر همچو دانۀ کِشت کــــرده ریگ در (304/2)
و آلتِ اِسکاف پیش برزگـــــــــر پیش سگ کَه، استخوان در پیشِ خــر (305/2)
بود اَنَا الحق در لبِ منصــــور نور بود انَا الله در لبِ فـــــــــرعون زور (306/2)
شــــد عصا اندر کفِ موسی گوا شد عصا اندر کفِ ساحـــــــر هَبا (307/2)
اِسکاف بمعنی چکمه دوز . زور بمعنی باطل و نادرست . هَبا بمعانی خاکســـــتر آمیخته با خاک .غبار ( و نیز مردن، فوت کردن ).
مولوی دلالت می کند : هر عبارتی که بیان می شـــــود نشانه ی حالتی است ، پس حال انسان همچون دست است و عبارت همچون آلت آن می باشد ، اگــــــــر آلت زرگر بدست کفشگر قرار داده شود ، همانند آن است که دانه ی گیاهی را در ریگزار کاشته شود کـــــه ثمری نخوتاهد داشت و یا آلت کفاش را اگر در اختیار کشاورزی قرار دهیم هماننـد آن است که کاه را به سگ بدهی و استخوان را به الاغ ، هر چیزی باید با متناسبش جفت باشــــــد همانطوری که گفتن " انا الحق " از لب منصور حلّاج هدایت بود ولی از لب فـــرعون باطل و نادرست می بود و نیز عصا در دست موسی برهانی بر رسالتش بود ولی عصــــا در دست ساحر خاک و بی مصرف بود و در مقابل عصای موسی مرده ای بیش نبود .
ادامه دارد ........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح مثنوز شریف . جلد سوم . ص 88
(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 107
(3) - همانجا . ص 110