شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و شصت  و دوم جزء اول از دفتر دوم

حق فرســــــــتاد انبیا را با ورق تا گــــــــزید این دانه ها بر طَبَقَ (285/2)

پیش از یشان ما همه یکسـان بُدیم کس ندانستی کـــــــه ما نیک و بَدیم (286/2)

قلب و نیکو در جهان بودی روان چون هــــــمه شب بود و ما چون شب روان (287/2)

تا بـــرآمــــد آفتــــــــاب انبـــــیا گفت ای غِش دور شو، صافی بیا (288/2)

خداوند پیامبران را با دستورات الهی فرستاد تا دانه های نیک ، انسان های پارسـا و نیکو را انتخاب و تتفکیک نمایند و الی قبل از آن چون میزانی نبود تا کسی بداند کــه ما نیک و یا بد هستیم ، همه ی ما یکسان بودیم ، در جهان نیک و بد ، خالص و ناخالص ، سره و ناســتره بود و جهان همچون شب تاریک و همه در بی خبری ، هماننـــد رهروان شب در تاریکی راه می بردیم تا زمانیکه نور پیامبران دمید و آن هنگام بود که خداوند فرمود اکنون کـــه شمع در کف شما قرار دادم ناپاک دور شو و ای انسان بیا و هدایت شو ..

چشم داند فرق کـردن رنگ را چشم دانــــد لعل را و سنگ را (289/2)

چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان می خلد خاشاکها (290/2)

هنگامی که نور درخشان انبیا در این جهان تابید افراد ناپاک به امـــر خداوند دور می شوند و قادر به دیدن نور نورانیّت انبیا نمی گردند و پاکان می آیند تا هدایت نمایند ، پاکان با دیدن نور انبیاء زیبائی را می بینند و چون زیبائی را دیدند طالب حُسن مطلق می گردند کــه در نتیجه برای دیدن زیبائی نیاز به چشم نوربین ، چشم حقیقت بین هست و برای یافتن بوی یار نیاز به بینی هست که مولانا در مثنوی این نکته ها را بیان کــــــــــرده و در این بخش هم قدرت تشخیص را اشـــاره می کند و می گوید که چشم تفاوت را می بیند و می داند که گوهر با خاشاک تفاوت دارد و به همین علت است که خار و خاشاک هنگامی که به چشم وارد می شوند چشم را می آزارند و افـــــــراد نا صالح همانند خار هستند کــــــه در چشم انبیاء فرو می روند . می خلد یعنی فرو می رود .

دشمن روزن«««د این قَلّابَکان عاشقِ روزند آن زرهــــــــایِ کان (291/2)

زانکـــــه روزست آینۀ تعریفِ او تا ببیند اشرفی تشــــــــــریفِ او (292/2)

حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمالِ ســــــــرخ و زرد (293/2)

پس حقیقت روز سِـرّ اولیاست روز پیشِ ماهشان چون سایه هاست (294/2)

عکسِ رازِ مردِ حق دانیــــد روز عکسِ ســتّاریش شامِ چشم دوز (295/2)

قَلّاب بمعنی دورو ،مزوّر، ریاکار و قَلَابَکان جمع به صورت تصغیر است، قَلّاب با فتحــه است و فروزانفر قُلّاب را با ضمه نوشته و معنی نموده کسی که سکه ی قلب می زند(1)،کـریم زمانی هم ارجاع داده به شرح فروزانفر و سپس در تفسیر بیت نوشته " این صرافان دغلکار " دشمن روزند ولی طلاهای نابِ معدن شیفته ی روزند "(2). تشـریف بمعنی بـــزرگواری، خلقت و حضور . اشرفی با ی وحدت هست بمعنی شریف تر . آینه ی تعریف یعنی وسیله ی شناسائی نیکان .

مولانا دلالت می کند که این کوچک مزوّران ( بدلی ها) که مراد افراد ریا کارِ گمراه است که به طلاهای بدلی مثال زده، روز را دشمن می داننـد. چون در روز ماهیّتِ بدلیشان مشخص می شود، در حالی کــه طلای خالصِ معدن بر روز عاشق است تا ماهیتِ اصلی و حقیقی اش را نشان دهد . به همین علت است که روز آینه ی تعریف اوست و حقیقت آنــرا نشان می دهد تا گوهر اشرفی حضور و خلعت او را ببیند، خداوند هم به همین دلیل روز آخرت را قیامت لقب داد تا آن روز دلربائی و زیبائی ســـــرخ رویان و عدم جلوه ی زرد رویان را نشان دهد و چنین روزی جمالِ حقیقت طلبان مشخص می شــــــــود، در نتیجه حقیقتِ روز سّر اولیاست که دل روشن آنان همانند روز است، در حالی کـــــه روز در مقابل دلِ روشنِ آنان همچون سایه ای بیش نیست ، جلوه ی سرّ اولیا را روز بدانید و جلوه ی ستاریش را شب بدانید که همه چیز را در تاریکی پوشش می دهد .

(نورِ روز وسیله ی شناسائی نیکان است تا ببینند اشرف تر را ، و شناسنده ی سکه های طلای ناب اند ، هنگامی که اینها در یک محیط نورانی بودند آن زمان این افــــــراد را خواهند شناخت زیرا همانند طلای ناب خواهند درخشید .

خداوند به همین مناسبت روز قیامت را به آن روز لقب داد که خوب و بد از هم تشـــــخیص داده شوند و رنگ ها تمایزشان از یکدیگر آسان گـــردد . انسانها نیز در روز قیامت تشخیص داده می شوند که چه رنگی هستند و نفــــــــــرمود شبِ قیامت . پس در روز باطن و ذات انسانها کامل است و مثل روز روشن است و چنان روشن است کـــه ماه ،پیش وجودشان هیچ ارزشی ندارد و همانــــند سایه است ، این نور بازتاب درون انسان های کامل است و تصویر ستاری و پوشانندگی خداوند در شب مشخص و می توان دید کـــه در شب با عیب پوشیش هیچ کس نمی تواند آن عیب ها را ببیند و مورد شماتت قرار دهد ) .

زان سبب فـــــرمود یزدان وَ اَلضََّحی وَ اَلضُّحی نورِ ضمیـــــرِ مصطفی (296/2)

قولِ دیگر کین ضُحی را خواست دوست هم برای آنکـه این هم عکسِ اوست (297/2)

ور نه بر فانی قَسَم گفتن خطاست خود فنا چه لایقِ گفتِ خداست؟ (298/2)

از خلیــــــــــــــــلی لا اُحِبُّ اَلآفِلین پس فـنا چون خواست ربّ اَلعالمین؟ (299/2)

وَ اَلضُّحی اشاره به ســوره ی 93 آیه ی یک دارد ( " سوگند به چاشتگاه ، سوگند به شب آنگاه که همه جا را فرا گیرد "، و اشاره به " شب "در این آیه به حجاب دارد کـــه نشان قهر خداوند است ) .

بر اساس کفته ی مثنوی ، چاشتگاه بدان جهت خداوند فرموده: کــــه چاشتگاه نو.ر معنوی محمد است که اشاره به کشف دارد و نشان لطف خداست ، در بیت 297 مثل آنکه تعـریف اولیه بر چاشتگاه را نپسندیده و این قول دیگر را درست تر دانسته و می گوید : قول دیگــر این چاشتگاه را خداوند از آن جهت خواست که جلوه ای از اوست و گــــر نه سوگند به آفل خطاست و آفل چگونه لایق سخن خداوند است؟ . هنگامی کــــــــــه خلیل قبل از برگزیده شدن به پیامبری بگوید من آفلان را دوست ندارم، پس چگونه امکان دارد خــــداوند عالم به آفل توجه فرماید .

باز وَ اَللَّیل است ســتتّاریِ او و آن تنِ خـــــــــاکیّ زنگاریّ او (300/2)

آفتابش چون برآمـــد زان فلک با شبِ تن گفت هین ما ودَّعَک (301/2)

وصل پیـــدا گشت از عینِ بلا زان حلاوت شــد عبارت ما قَلی (302/2)

وَ اَللَّیل ، ما وَدََّعَک ، ما قَلی اشاره به آیه های دوم و سوم سوره ی ضُحی دارد . " خداوند تو را رها نکرده و تو را دشمن نداشته است ".

مجدداً شب است و تاریکی که نشانه ی ستّاری اوست ، همچنین آن تن خاکی زنگاری او هم نشانه ی ستاری اوست ، هنگامی که مجدداً روز شد وآفتاب که جلوه اوست برآمــد و تابیدن گرفت به شبِ تن که ستّاری می کند گفت : بدان که خداوند ترا ترک نه فرموده، در عین بلا وصل صورت گرفت و از عبارت " ترک نکرد - ما وَ دََّعَک" شیرینی آن وصل پدید آمـد. فلک به معنی مدار ستارگان است .

کریم زمانی در مورد بیت 201 نوشته :" هنگامی کــــــه آفتاب حضرت رسول از فلک تابیـدن گرفت، به این جسم که همانند شب، پوشاننده است گفت : بهوش باش کـه حق تعالی تو را رها نکرد"(3). در بیت 297 مولوی اشاره کرده بود خداوند از آن جهت قسم به چاشـــتگاه گفته که جلوه ای از اوست .

هر عبارت خود نشانِ حالتیست حال چون دست و عبارت آلتیست (303/2)

آلتِ زرگـــــــر به دستِ کفشگر همچو دانۀ کِشت کــــرده ریگ در (304/2)

و آلتِ اِسکاف پیش برزگـــــــــر پیش سگ کَه، استخوان در پیشِ خــر (305/2)

بود اَنَا الحق در لبِ منصــــور نور بود انَا الله در لبِ فـــــــــرعون زور (306/2)

شــــد عصا اندر کفِ موسی گوا شد عصا اندر کفِ ساحـــــــر هَبا (307/2)

اِسکاف بمعنی چکمه دوز . زور بمعنی باطل و نادرست . هَبا بمعانی خاکســـــتر آمیخته با خاک .غبار ( و نیز مردن، فوت کردن ).

مولوی دلالت می کند : هر عبارتی که بیان می شـــــود نشانه ی حالتی است ، پس حال انسان همچون دست است و عبارت همچون آلت آن می باشد ، اگــــــــر آلت زرگر بدست کفشگر قرار داده شود ، همانند آن است که دانه ی گیاهی را در ریگزار کاشته شود کـــــه ثمری نخوتاهد داشت و یا آلت کفاش را اگر در اختیار کشاورزی قرار دهیم هماننـد آن است که کاه را به سگ بدهی و استخوان را به الاغ ، هر چیزی باید با متناسبش جفت باشــــــد همانطوری که گفتن " انا الحق " از لب منصور حلّاج هدایت بود ولی از لب فـــرعون باطل و نادرست می بود و نیز عصا در دست موسی برهانی بر رسالتش بود ولی عصــــا در دست ساحر خاک و بی مصرف بود و در مقابل عصای موسی مرده ای بیش نبود .

ادامه دارد ........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوز شریف . جلد سوم . ص 88

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 107

(3) - همانجا . ص 110

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و شصت  و یکم جزء اول از دفتر دوم

تا تو تن را چرب و شـیرین می دهی جوهـــرِ خود را نبینی فربهی (265/2)

گــــر میانِ مُشک تن را جا شود روزِ مِردن گَندِ او پیدا شـــــود (266/2)

مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال مُشک چه بود؟ نام پاکِ ذوالجلال (267/2)

جوهر همان گوهراست که در عربی گ وجود ندارد . ذوالجلال بمعنی خداوند .

تا زمانی که ببدنت می رسی و چرب و شیرین باو میرسانی و تن خاکی خود را با شهوات و تمایلات نفسانی چرب و شیرین می پروری نخواهی توانست ذات خود را ببینی همیشه چاق و فربهی، حال اگر این تن خاکی که پای بند تمایلات نفسانی است را در میان مُشک جای دهی باز هم روز مُردن بوی متعفن آن هویدا خواهد شد . پس مُشک را بر تن خاکیت مزن ، بل که آن را بر دل بمال که اصل باید خوشبو باشد آیا نمی خواهی اصل وجودت بوی خوش دهد و نمی خواهی روحت بوی مُشک معرفت بگــــــــیرد؟ میدانی مقصود از مُشک چیست؟ نام پاک خداوند است که هنگامی که بر دل قرار می گیرد دل که گنجینه ی الهی است جایگاه او می گردد .

آن منافق مُشک بر تن می نهد روح را در قَعــــــــرِ گُلخَن می نهد (268/2)

بــــــر زبان نامِ حق و در جانِ او گَـــــــــــــندها از فکرِ بی ایمانِ او (269/2)

ذکر با او همچو سبزۀ گُلخنست بر سر مَبرَز گلست و سوسنست (270/2)

آن نبات آنجــــــا یقین عاریّتست جایِ آن گل مجلسست و عِشرتست (271/2)

طیّبات آید به ســـــــــویِ طیّبین لِلخبیثین الخَبیثاتُســــــــــت هین (272/2)

گُلخَن واژه ای ترکی متشکل از گُل بمعنی آتش و خَن یعنی خـــانه . مَبرَز بمعنی فاضلآب، آبریز،توالت و چون برای سوخت زیر مخزن آب از سرگین خشک شده ی چهارپایان استفاده می شد همیشه بوی سرگین در آتشخانه وجود داشت .

مولانا می گوید: آن شخص دورو مُشک بر تن می زند و نام خـــدا را ظاهراً بر زبان می آورد ولی باطناً ایمانی ندارد و به همین علتِ بی ایمانی روح خود را در قعـر آتش جهنم قرار می داد، و با آنکه بر زبان نام خداوند را بیان می کند امّا در جانِ او گندها از فکـــــــر بی ایمانش وجود دارد ، رابطه ی ذکر هر چند زبانی است با چنین شخصی ،همچون ســــبزه ی رویش یافته در جای مزبله است و بر ســــــر مزبله ی آبریزگاه جایگاه گُل و سوسن نیست ، پس وجود آن گیاه در آن مکانِ مزبله وجودش ناپایدار و زودگذر است و نباید فــــــــــریب آن گُل و سوسن را خورد در حالی کــه اگر گُل بود جایگاهش در مکانی دائمی و به جهت خوشی و شادمانی است و آگاه باش کــه پاک بسوی پاک ها و پلیدی به سوی پلیدی ها می رود .

کریم زمانی نوشته است :" زنان چاک بسوی مردان پاک می روند و آگاه باش کــــــــه زنان ناپاک از آن مردان ناپاگ اند "(1). و ادامه داده که اشاره است به آیه 25 سوره نور .

البته شارح محترم چه در شرح ابیات 1495 و 3604 دفتر اول هم همین اشتباه را تکـــــــرار نموده ، باید دتانست که مولانا گفته هایش را با تمثیل هائی و حتی با آیاتی از قــرآن توجیه می کرد تا سالکان دریافت به تری داشته باشند ، وی با استفاده از برخی کلمات آیه ی 25 " جذب هر چیز " را اشاره می کند و نه آنکه این اشاره باشد به آیه 25 ، در حالی کــه مراد مولانا این است که جذب پاکان به سوی پاک ها و پلیدی بسوی پلیدی ها را تفهیم نمایــــد کما این که مثال های زیادی در مثنوی هست و مخصوصاً در ابتدای دفتر دوم گفته بود:

" در جهان هر چیز چیزی جذب کرد / گرم گرمی را کشید و سرد سرد "

" قسم باطل باطلان را می کشد / باقیانرا میکشند اهل رشد "

" ناریان مر ناریان را جازبند / نوریان مر نوریان را طالبند "

" صاف را هم صافیان طالب شوند / درد را هم تیرگان جاذبند "

" زنگ را هم زنگیان باشد یار / روم را با رومیان افتاد کار "

" تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود / کی دَمِ باطل قرینِ حق شود؟ "

کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلویِ کین داران نهند (273/2)

اصــــلِ کینه دوزخست و کینِ تو جزوِ آن کلّست و خصـمِ دینِ تو (274/2)

چون تو جـــزوِ دوزخی پس هوش دار جزو سویِ کُلّ خود گیـــرد قرار (275/2)

( ور تو جزوِ جنّتی ای نامــــــدار عیشِ تو باشـــــد ز جنّت پایدار (276/2) )(2)

کینه توزی نکُن ،دشمنی مسر آنهائی است کز کینه توزی گمراه شده اند، لاجرم گورشان را در کنار کینه توزان قرار می دهند ، زیرا اصل و منشاء کینه دوزخ است و کینهی تو جزوی از کُل یعنی جزوی از دوزخ است که در نتیجه دشمن دین تو می باشد و تـرا از رسـیدن به کمال باز می دارد، پس چون تو جزو دوزخ هستی هوشیار باش و بدان که جزو بسـوی کُل خود قرار می گیرد . و تو ای نامدار اگر جزو بهشتی خوراک تو از بهشت پایدار خواهد بود .

تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود کی دَمِ باطل قرینِ حق شود؟ (277/2)

ای برادر تو همان اندیشـه ای مابقی تو استخوان و ریشه ای (278/2)

گر گُلست اندیشۀ تو گلشنی ور بود خاریِ ، تو هیمۀ گلخنی (279/2)

قرین بمعنی همراه ، شبیه . گلشن یعنی گلستان . هیمه بمعنی هیزم .

دنباله ی همان جذب هر چیزی هست و می گوید تلخ با تلخ ها می پیوندد ، کجـا دیده ای سخن باطل با سخن حق همراه و شبیه می شود؟ ، پس ای برادر تو همان اندیشــــه ای اگر اندیشه و تفکرت همانند گُل است تمام وجودت گلستان است و اندیشــــــــــه ی نیک توست که باعث تکاملت می گردد و پُر از گل خواهی بود والی اگـــر اندیشه است یک خار باشد و نیک نباشد و بیازارد غیر از استخوان و گوشت چیزی نداری و همچون هیــزم گلخن هستی و در دوزخ سوزنده می شوی .

( هنگامی که مولوی چنین اشاره ای می کند که " تو همان اندیشه ای " به گونه ای یکی از اسرار ناگفتنی را عیان نموده و به سالک آگاه دلالت می کند که اندیشه از جان و تن برتر است و اگر گلستان نباشد از کمال روح باز می دارد و اندیشه ای که گلستان نیست در حال خدمت کردن به تن است ) .

گــر گلابی ، بر سَرِ جَیبت زنند ور تو چون بَولی ، برونت افکنند (280/2)

جُیب بمعنی گریبان . می گوید اگر گلاب باشی و ذاتت خوشبو بر سرِ گریبانت زننــــد ولی اگر همانند ادرار بدبو م مشمئز کننده بیرونت افکنند .

طبـله ها در پیشِ عَطّاران ببین جنس را با جنسِ خود کرده قرین (281/2)

جنســـها با جنســـــها آمیخته زین تَجانُـــــــــس زینتی انگیخته (282/2)

گــــر در آمیزند عُود و شکّرش برگـــــــــــزیند یک یک از دیگرش (283/2)

طبله ها بشکست و جانها ریختند نیک و بَد در همدگــــــــر آمیختند (284/2)

طبله در بیت 281بمعنای صندوق های کوچک کشوئی جای گــــــیاهان داروئی عطاران ، و طبله در بیت 284 بمعنی برآمدگی سینه و شکم و اصطلاحاً صــــورت مثالی ارواح در عالم مثال پیش از تعلق به جسم می باسد .

در فلسفه ی افلاطون بین عالم خاکی و عالم روحانی ، عالم مثالی وجود دارد کـــــــه روح انسان ها در عالم مثال همه با هم قرار دارند ، وقتی به این عالم خاکی آمــــــــدند زشتی گرفتند در حالی که وقتی در عالم مثال بودند همانند طبله های عطاران بودند ولی در عالم خاکی آلوده شدند و سینه ها بشکستند و جانها رها نمودند و نیک و بد در هم آویختند کـه متفاوت شدند .

مولانا در دفتر چهارم و در تفسیر حدیث " اِنََّ اللهَ تعالی خَلَقَ اَلمَلائکَهَ وَ رَکََّبَ فیهمِ اَلعَقلَ و خَلَقَ اَلبَهائِمَ وَ رَکََّبَ فیهِم اَلشََّهوَةَ و خَلَقَ بَنی آَدَمَ وَ رَکََّبَ فیهِم اَلعَقلَ وَ اَلشََّهوَةَ فَمَن غَلَبَ عَقَلُهُ شَهوَتَةُ فَهُوَ اَعلی مِنَ اَلمَلائِکُةِ وَ مَن غَــــلَبَ شِهوَتُهُ عَقلَهُ اَدنی مِنَ اَلبَهائِمِ " خلقتِ آدمیان را در سه گروه دلالت می کند و در این بخش آمیختگی آدمیان را با شیوه ی دیگری بیان کرده .

صندوقچه های داروهای گیاهی عطاران را ببین که هر جنس را با جنس قرین خود همراه و در کنار هم قــــــرار داده اند ،در طبله ها جنس ها را با هم جنس های خود آمیخته و از این اختلاط هم جنس ها آراستگی پدید آورده اند ، اگــــــــــر دو جنس نا متجانس همچون عود خوشبو و شکر شیرین را در آمیزند می توانند هر یک را از دیگر انتخاب و جدا نماینـــــد ، به همان شیوه در ازل قالب تن شکل گرفت و جانها در قالب ها قرار گــــرفت و نیک و بد را در قالبی آمیختند .

اهریمن . شیطان . ابلیس

اهریمن . شیطان . ابلیس

اهریمن ، شیطان ، ابلیس

لومل محقق خاور شناس نوشته :

" خدائی به نام اهورا مزدا اولین مرتبه توسط زرتشت مطرح شده است " ،

اجماع محققین گفته اند که قبل از زرتشت دینی به نام مزدا پرستی وجود نه داشته و زرتشت نام دین خود را مزدیسنا یا ستایش مزدا نامید و اهورامزدا جای همه ی خدایان را گرفت ،

امّا اهریمن در دین توحیدی زرتشت اصلاً وجود نه داشته وتنها هنگامی که " اردای ویراف " مورد مطالعه قرار می گیرد از " اهریمن و دیوان " نام برده می شود که با مطالعه ی دقیق در خواهیم یافت از زمان حمله ی اعراب به ایران که زرتشتیان جلای وطن نمودند و از ایران به هندوستان و چین رفتند دشمنان دین زرتشت دو نیروی فاعله را به دو گانه پرستی تعبیر نموده و اهریمن را در مقابل اهورا مزدای زرتشت قرار دادند ،

در حالی که توحید و اهورا پرستی زرتشتیان در سراسر اوستا و یشت ها مشهود بوده است ، کیگر معتقد است :

" دکترین زرتشت مسئله ی دو نیروی فاعله را که مظهر نیکی محض و بدی و زشتی مطلق است را به طرز کامل و بارزی تشریح نموده ولی متاسفانه دشمنان ، این دو گانگی را به دو گانه پرستی تعبیر نموده اند " .

زرتشت اگر در مورد دو گوهر موعظه کرده ، این موعظه و فلسفه ی او به مفهوم ثنویت نه بوده ، زرتشت آن دو عنصر " سپنته مینیو " و " انگره مینیو " را مخلوق مزدا گفته ( هر چند در گاتاها از این دو عنصر نامی برده نه شده و توضیح کاملی را در مقاله اهورامزدا نوشته ام که به آن ارجحاع می دهم ) و نه مستقل از مزدا ، آن ها دو صورت متفاوت خلقتند که مرگ و زندگیست و دو مرحله ی اعمال قدرت الهی که دائم با هم در حال نزاع بوده ، در حالی که پیوسته با همند و این دو در حقیقت خیر و شر یا نیکی و بدی هستند ولی برخی از محققین اسلامی نظیر غزالی و بغدادی نوشته اند:

" دین مغان را معتقدان به خداوند که خالق اهریمن بود ولی پس از آفریدن او کارهای جهان را بین خود تقسیم نمودند و هرچه پاک و نیکوست از خدا ، و هر آن چه شر و زشت از اهریمن است " امّا اگر با دقت کافی و تحقیق وافی بررسی نمائیم در خواهیم یافت که هیچ سرودی در گاتاها به جنگ اهورامزدا و اهریمن نه پرداخته و اهریمن وجودی نه دارد و حتی سپنته مینیو و انگره مینیو هم نام برده نه شده است ، اگر چه در مورد چگونگی پدیدار شدن دو پدیده ی منشی خیر و شر و انتخاب آن مطلبی هست که : " دانا با انتخاب راستی به به ترین منش و نادان با گزینش ناراستی به بد ترین منش دست می یابد ".

.......

🟡ادامه نوشته🟡

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و شصت جزء اول از دفتر دوم

گمان بردنِ کاروانیان که بهیمـۀ صوفی رنجورست (1)

چونکه صوفی بر نشست و شد روان رُو در افتادن گرفت او هــــــر زمان (244/2)

هـــــــــر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشــــتند (245/2)

آن یکی گوشش همی پیچید سـخت و آن دگـــــر در زیرِ گامش جست لَخت (246/2)

و آن دگر در نعلِ او می جُست سنگ و آن دگر در چشمِ او می دید زنگ (247/2)

چون که صوفی بر خر سوار شد و روانه گردید، خر، هــر لحظه به هنگام راه رفتن از جلو بر روی زمین می افتاد و هر مرتبه مردم کمک می کـردند و خر را بلند می نمودند و سرپا نگه می داشتند که جمله مردم آنرا رنجور می پنداشتند، یکی از آن مــــــــــــردم گوشش را به سختی می پیجانید، دیگری بدنبال علت و زخم زیر دهانش را وارسی می کـــــرد، آن دیگر نعل را بدنبال سنگ ریزه بازدید می نمود، و آن دیگـر بدنبال لکه ای در چشم خر به بررسی چشمهای خر می پرداخت .

باز می گفتنــد ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شُــکر این خر قَویست؟ (248/2)

گفت آن خـــــر کو به شب لاحول خَورد جــــــز بدین شـیوه نداند راه کرد (249/2)

چونکه قُوتِ خَر به شب لاحول بود شب مسبّح بود و روز اندر سُجود (250/2)

قُوت بمعنی خوراک . مسبّح یعنی کسی که ذکر خداوند می نماید .

مجدد مردم به آن صوفی گفتند: ای شیخ این افتادن خر چه حالتی دارد، مگـــــر دیروز نمی گفتی شُکر که خر قوی بنیه است؟ صوفی گفت: آن خری کــــــه شب فقط لاحول غذایش باشد جز این شیوه ی راه رفتن شیوه ی دیگری را نمی داند .

آدمی خوارند اغلب مـــــردمان از سـلام عَلّیکشان کم جو امان (251/2)

خانۀ دیوست دلهایِ همـــــــه کم پذیر از دیو مَردم دَمدمـــــــه (252/2)

از دَمِ دیو آنکــه او لاحول خَورد همچو آن خر در سـر آید در نَبَرد (253/2)

هر که در دنیا خورَد تلبیسِ دیو وز عــدوّ دوست رَو تعظیم و ریو (254/2)

در رِه اسلام و بر پولِ صــــراط در سرَ آید همچو آن خر از خُباط (255/2)

خُباط به معنی شوریدگی و پریشانی . پولِ صراط همان پل صراط است . در ره اسلام یعنی تسلیم بودن به قوانین حقیقت . ریو بمعنی فریب . دمدمه بمعنی سخن فریبنده . دوست رَو یعنی دوست نما . دَم در اینجا سخن است .

اغلب مردم ، آدمی بی قدر و ارزش هستند پس به سلام و علیلگ آنان کم تـر اطمینان کُن، دل های تاین چنین مردمی خانه ی شیطان است و لذا کم تر سخنان فریبنــــــده ی آنان را بپذیر، هر کسی از نفسِ دیو سخنان فریبنده را بپذیرد همانند آن خَر صوفی با ســر به زمین خواهد خورد، هر کس در دنیا فریب دیو را بخورد و از دشمن دوست نما تکریم و حیله را باور کند در راه فرمانبری و تسلیم بودن کوتاهی کــــــند همانند آن خر شوریدگی و پریشانی در سرش بوجود آید.

( آن خادم نمای دیو صفت چنان لاحول می گفت که هر کس می شنید قانع می شـــد که خادمی وظیفه شناس و دوست هست و حرف هایش را باور می کرد ، پس کسی کـــــــه تلبیس می نماید در حقیقت پلیدی های اخلاقی خودش را می پوشــــاند و ماهیتش را می پوشاند و برای فریب دادن صوفی میهمان همه ی کارهایش و رفتارش دروغین بود .

هنگامی که بر قوانین حقیقت تسلیم بودی و صوفی وار انسانیت داشتی و لغزش و خطائی ننمودی از پُل صراط که همانند موئی باریک است براحتی گذر خواهی نمود ولی اگر خطائی انجام دادی گذشتن از این پل دشوار و خطرناک است و همانند آن خر از شوریدگی ســقوط خواهی کرد پس بدی کننده از عمل خودش سزا خواهد دید)

کریم زمانی در مورد بیت 255 نوشته است:" در راه اسلام و مسلمانی بر سر پِل صراط، مانند آن خحر صوفی از ضعف و پریشانی با سر بر زمین سقوط خواهد کرد "(2).

عشوه هایِ یارِ بَد مَنیوش هین دام بین،ایمن مــــرو تو بر زمین (256/2)

صـــد هزار ابلیسِ لاحول آر بین آدمـــــــــــا ابلیس را در مار بین (257/2)

دم دهد،گوید تـرا ای جان و دوست تا چو قصّابی کَشَد از دوست پوست (258/2)

دم دهـد،تا پوستت بیرون کَشَد وایِ او کـز دشمنان اَفیون چشد (259/2)

ســـــر نهد بر پایِ تو قصّاب وار دم دهــــــد تا خونت ریزد زاز زار (260/2)

عشوه بمعنی فریب دادن . مَنیوش یعنی مشنو و بفهم از نیوشیدن . ســـــــــر نهد بمعنی چاپلوسی . دم دهد یعنی فریبت دهد .

آگاه باش که رفتارهای فریب آمیز همراه با ناز و غمزه های یار بد ترا نفریبــد و حتی خود را آسوده مپندار که در راه رفتن نیز باید مواظبت کرد شاید کــــــــه بر سر راهت دام قرار داده باشند ، صـــــــدها هزار ( کثرت را می رساند) شیطانِ فریب کار را ببین و بشناس ، آدمها شیطان در هیأت خود ظاهر نمی گردد که بتوانی بشناسی ،او را در درون مار ببین کــه ترا فریب می دهد ، افسون می کند و از در دوستی ترا می گوید: ای جان و ای دوست ، و با این تملق ترا می فریبد تا همانند قصاب که پوست از تن گوسفند می کَنَد پوستت را بکَنَد، آن کسی کــــــــه دشمن دوست نمای خود را نشناسد و با وی نشست و برخاست و از دشمن افیون و پادزهر بخشد، در حالی که آنان در باطن خواهان نابودی و گـــــرفتار شدنت هستند ،آن دشمن دوست نما چنان رفتاری دارد که ظاهراً خود را تسلیم تو نشان می دهد و سر در قدمت می گذارد و خود را کوچک تو نشان می دهد همانند قصابی که گوسفندی را بسوی کشتارگاه می برد و گوسفند با پای خودش می رود کـــــــه ابلیس هم با فریبش خونت را زار زار می ریزد .

همچو شیری صیدِ خود را خویش کن تَرکِ عشوۀ اجنبی و خویش کن (261/2)

همچو خادم دان مُراعاتِ خَســان بی کسی ز عشوۀ ناکسـان (262/2)

در زمینِ مـــــــــردمان خانه مَکُن کارِ خود کُن ، کار بیگانه مکُن (263/2)

کیست بیـــــــگانه؟ تنِ خاکیّ تو کـــز برای اوست غمناکیّ تو (264/2)

همانند شیر که خودش برای خود شکار می نماید و به اتکا خودت باش و خودت صــیدت را شکار کن و پای بند حرف و تملق دیگران مباش و ترک کَن شــــــنیدن تملق بیگانه را و نیز تملق گوئی را این تو هستی که دارای اندیشه ای تفکر کن و فریب غریبـــه ها و خودیها را نخور، و بدان که مراعات خسان و فرومایگان و تملق آنان را هماننـد آن خادم بدان ، پس بی کسی به تر از تملق گوئی فرومایگان است .باور تملق فرومایگان همانند خانه کردن و خانه ساختن در زمین مردمان است ، در زمین خود خـــــانه کُن و بخود بپرداز تا نفس درون مهار گردد ، بکار بیگتانه مپرداز، نیگانه چه کسی است ؟ بیگانه این تن خاکی توست کــه به آن توجه داری و به آن می پردازی و از برای آن غمناکی .

ادامه دارد ...........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - در برخی از نسخه ها عنوان این بخش ذکر نشده و در نسخه ی قونث در حاشیه افزوده شده

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 99

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و نهم جزء اول از دفتر دوم

صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فـــــــراز (220/2)

کان خرش در چنگِ گرگی مانــده بود پاره ها از پُشت و رانش می ربود (221/2)

گفت لاحول این چــــه مالیخولیاست ای عجب آن خادمِ مشفق کجــاست؟ (222/2)

چشم فراز، مراد این است که با چشم باز خواب می دید ( برخی از شـــــارحان نظیر کریم زمانی نوشته:" چشمان بسته " ، در حالی که به نظر این حقیر با چشمان بســــته صحیح نبوده هر چند که با چشم فراز هم بمعنی با چشم بسته است و هم با چشم باز و مــــراد مولانا نیز همین است که صوفی با چشمان باز خواب می دید تا دلالت شود کــــه وسوسه است و همین مطلب را در بیت 234 اشاره کرده ، ضمن آنکه در بیت 222 وقتی می گویـــد : گفت لاحول این چه مالیخولیاست " نیز دلیل است بر آنکه با چشم باز دچار وســـــــوسه و خواب است) .

آن صوفی که از راه مانده بود یعنی خسته بود و در خانقاه اطراق کرده بود، دراز کشــید و با چشمان باز خواب ها می دید که خرش در چنگ گرگی گرفتتار آمده و گــــــــرگ از پُشت و رانش تکه هائی چاره می کند . صوفی بخود گفت: پناه بر خدا این دیگـر چه نوع خیالات بی هوده است ، ای عجب پس آن خادمِ دلسوز و مهربان کجاست که می گفت به تر از هـــــر کسی به خَرم رسیدگی می کنم .

باز می دید آن خَـــرش در راه رَو گَه به چاهی می فتاد و گَه به گَو؟ (223/2)

گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خوانــــــــــد او وَاَلقارِعه (224/2)

مجدداً در خواب می دید که خرش در راهی است که گاهی به چاهی می افتد و گاهی به گودالی ،صوفی هم چنان رویاهای گوناگونی از وقایع ناگواری در مورد خرش می دید و صوفی در توهم بود و لذا برای دفع آن حوادث ناگوار سوره فاتحه و سوره القارعه می خواند.

گَو مخفف گودال است .

گفت چاره چیست؟یاران جَســـته اند رفتــه اند و جمله درها بَسته اند (225/2)

باز می گفت ای عجب آن خادمک نه کــــه با ما گشت هم نان و نمک؟ (226/2)

من نکــــردم با وی الّا لُطف و لین او چرا با من کند بر عکس کین؟ (227/2)

هـــــــر عداوت را سبب باید سَنَد ور نه جنسیّت وفا تلقین کـــــند (228/2)

" ک " در خادمک ، ک تحدید برای مهربانی است . لین بمعنی نرمی . کین یعنی دشمنی.

صوفی میهمان با خود گفت : چاره چیست؟ همه یاران ( صوفیان شب گذشته ) برخاسته و رفته اند و تمام درها نیز بسته اند. مجدداً با خود گفت: ای عجبا مگر آن خادم با ما هم نان و نمک نخورد؟ پس چرا از خُر من مواظبت نکرد من کـــــــه غیر از لطف و مهربانی در حق وی کاری نکردم پس او چرا بر خلاف با من دشمنی می کند؟ هر دشمنی باید بر مبنای علت و ثبوت آن سبب باشد و گر نه همنوع بودن وفا را ایجاب می نماید .

باز می گغت آدمِ با لطـف و جُود کی بر آن ابلیس جَوری کرده بود؟ (229/2)

آدمی مر مار و گَزدُم را چه کــرد کو همی خواهد مــــرو را مرگ و دَرد؟ (230/2)

گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خَلق آخر روشنست (231/2)

مجدداً آن صوفی میهمان در رؤیای خود می گفت:حضرت آدم با آن همه لطف و سخاوت کی بر ابلیس ستمی کرده بود؟ و آدمی چه بد عملی نسبت به مار و عقرب کــــرده کــــــه این جانوران مرگ و درد برای آدمی خواهانند؟ امّا گرگ خاصیتش دریدن است همچنان که این حسادت موجود در خلق مردمان در نهایت بدیهی و روشن است ( اقتضای طبیعت عقرب نیش زدن است و نه اینکه کینه ای داشته باشد ) .

باز می گفت این گُماننننِ بَد خطاست بر رادر این چنین ظنّم چـــــــراست (232/2)

باز گفتی حزم ســوءُ اَلظنّ تُست هر که بَد ظن نیست، کی ماند دُرُست؟ (233/2)

صوفی میهمان مجدداٌ بخود گفت :این گمان بد در مورد خادم خطاست ،چرا باید بر برادر خود چنین گمانی داشته باشم؟ دو مرتبه گفت: احتیاط و دور اندیشی بدگمانی توست و هر که بد گمان نیست که بی نقص و خوب می ماند ؟.

صوفی اندر وسوسه و آن خر چنان که چنین بادا جزایِ دشمنانان (234/2)

آن خرِ مسکین میانِ خاک و سـنگ کژ شــده پالان، دریده پالهنگ (235/2)

کُشــته از ره،جمـلۀ شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف (236/2)

خر همه شب ذکر می کرد ای الِه جَو رها کردم،کم از یک مشتِ کاه (237/2)

صوفی همچنان در خیالات و وسوسه بود و خر نیز حال دردناکی داشت ،امید کــــــــه چنین حالی جزای دشمنان باشد ،آن خر درمانده با پالان و پالنگ در میان خاک و سنگ غلتیده کـه پالان کژ و پالهنگ پاره شده . قبل از آن که از خستگی راه حالت مرده داشته و تمام شب را نیز بی علاقه گذرانیده بطوری کـه گاهی در حال جان گندن و گاهی در حال تلف شدن بود . با این حال زار ، خر تمام شب را بیان می کرد کـــــه ای خدا، از جو گذشتم اقلاٌ مشتی گاه برسد.

با زبانِ حال می گفت ای شُیوخ رحمتی که سوختم زین خامِ شوخ (238/2)

آنچه آن خــر دید از رنج و عذاب مرغِ ختاکی بینــد اندر سیل آب (239/2)

بس به پلو گشت آن شب تا سَــحَر آن خـــر بیچاره از جوعُ اَلبَــــــقَر (240/2)

شیوخ جمع شیخ و خام شوخ وقتی بکار برده می شوند کـــــــه از اعمال نادانی دچار بلا و گرفتاری گردند و از بزرگان درخواست می نماید مرا از نادان نجات دهید و در اینجا مـــــراد از بزرگان هما صوفیانی هستند کــــه دیشب در خانقاه بیتوته کـــــــــرده بوند .جوع البقر یعنی گرسنگی گاوی که نوعی بیماری ناشی از افزایش ســـــوخت و ساز بدن کـــــــه احساس گرسنگی شدید می کند و مبتلا هر چه بخورد سیر نمی شود .

خر با زبان حال میکفت ای بزرگان مهربانی کنید کـه سوختم از دست این نادان . هر آنچه از رنج و عذاب که در آن شب خُر کشید و تحمّل کرد همان اندازه است کــــــه مرغ خاکزی که قادر به پرواز نیست گرفتار در سیل آب رنج و عذاب می کشد در نتیجه خَر تا صبح از شـدت گرسنگی بسیار این پلو و آن پلو می شد .

روز شــــد، خادم بیامد بامــــداد زود پالان جُست، بر پشتش نهــاد (241/2)

خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچه زان سگ می سزد (242/2)

خــر چَهنده گشت از تیزیّ نیش کو زبان تا خــر بگوید حالِ خویش؟ (243/2)

به محض آنکه روز شد خادم بیامد و فوراً پالان را که بر پشت خر کژ شده بود درست نمود و همچون خرفروشان با ترفندی سو سه نیش سیخک به خر زد تا سرحال نشان دهد و چنان کاری با خر کرد که سزاوار همان خادم سگ صفت بود، دراثر تیزی آن سیخک ها، خــــــر از جای جست و آماده ی حرکت شد امّا مگـــــــــر زبانی داشت تا بتواند حال زار خود را بازگو نماید.

ادامه دارد

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و هشتم جزء اول از دفتر دوم

خاطرش شد سویِ صوفیّ قُنق اندر آن سودا فرو شُـــد تا عُنُق (197/2)

لازم آمـــــــد باز رفتن زین مقال سویِ آن افسانه بهرِ وصفِ حال (198/2)

صوفی آن صورت مپندار ای عــــــزیز همچو طفلان تا کــی از جَوز و مَویز؟ (199/2)

قُنُق در فارسی بمعنی مهمان، مسافر همانند " صوفیی می گشت در دور افق / تا شبی در خانقاهی شد قُنق " و در زبان ترکی به معنی ترک و یکی از 22 قبیله ترکان ، و نیـــز بر اساس دائرة المعارف اسلامی به معنی "عالی در همه جا" آمده ،که البته بر اســاس قافیه عُنُق ، قَنق آمده که همان ترک معنی می دهد . سودا بمعنی فکـر و خیال . عُنُق به معنی اخمو . جَوز و مَویز در اینجا به معنی جسم و قالب تن است .

مولانا چون حس می کــــــند حسام الدین اسـرار و حقایق معنوی را تاب نمی آورد و اظهار خستگی و دلتنگی می کند کما اینکه در بیت 190 هم اشاره کــرده بود "یک زمان بگذار ای همره ملال " و تمایل به ظاهر و صورت داستان دارد و لـــذا برای اینکه ملال بیش تری نیابد می گوید: حواس را بسوی آن صوفی تُرک جلب نمود که در فکر و خیال چنان فــرو رفته که گرفته و عبوس گردیده و حالت قبض به وی دست داده پس لازم است کـــــــه از این مقوله بگذریم و بسوی گفتن آن داستان به جهت توصیف حالِ وی به پردازیم . ای صوفی ، عـــزیز من آن تو صیف حال را صورت مپندار ، به معنا توجه کُن، تا کی می خواهی هماننـد کودکان در بند جسم و بدن خودت باشی؟.

جسم ما جوز و مویزست ای پسر گــــر تو مَردی،زین دو چیز اندر گذر (200/2)

ور تو انــــدر نگذری اِکرامِ حق بگـــذراند مــــــر تُرا از نُه طَبَق (201/2)

بشــنو اکنون صورتِ افسانه را لیک هین از کَه جدا کن دانه را (202/2)

ای پسر، جسم ما همچون جوز و مویز ( گردو و کشمش ) است کـــــــــــه کودکان را با آن دلخوش و مشغول می دارند ، امّا اگر تو به مرحله ی مردی رســیده ای از این دو دلخوشی و مشغولیات در گذر تا به مرحله ی مردی برسی، و اگـــر مشیّت خداوندی بر این باشد که از نفس پرستی راهی یابی ، این کرم خداوندیست که ترا بگذراند حتی اگــــــر تو از جسم نگذری او ترا از نُه طبقه آسمان هم بگذراند ، پس اینک صورت افسانه را به بشـنو و با آنکــه صورت قصه است تو خود معنا را پیدا کن و دانه ی معنی را از کاه ، کـــــه صورت قصه است جدا نما .

التزام کردنِ خادم تعهّدِ بهیمه را و تخلّف نمودن (1)

حـــــلقۀ آن صوفیـــــــانِ مُستفیذ چونکه در وَجد و طرب آخر رسید (203/2)

خوان بیاوردند بهـــــــــــرِ میهمان از بهیــــــــــــمه یاد آورد آن زمان (204/2)

گفت خادم را که در آخُــــــــر برو راست کن بهــــرِ بهیمه کاه و جو (205/2)

گفت لاحول این چه افزون گفتنست؟ از قدیم این کارهـــــــا کارِ منست (206/2)

مستفیذ به معنای کسی که طالب بهره است . وُجد بمعنای ظاهری آن مورد استفاده قرار گرفته یعنی نشاط و شادی و هم معنی با طرب است . حلقه بمعنی گروه است .

در این حکایت مولانا می گوید: گروه آن صوفیانی کــــــه طالب بهره ای بودند ، پس از اتمام شادی و نشاط برای مهمان سفره ای غذا گستردند و مهمان نیز چون غذا را دید تازه به یاد غذای چهار پای خود افتاد و به خادم خانقاه گفت به آخور بـرو و بـــــــــرای چهار پا کاه و جو فراهم کُن ، خادم گفت پناه بر خدا ، این چه گــــــزافه گوئی است من کار خود را خوب می دانم و ســــالها کارم همین بوده .

گفت تَــــر کُن آن جُوَش را از نُخُست کان خَرِ پیــرست و دندانهاش سُست (207/2)

گفت لا حول این چه می گویی مِها؟ از من آموزند این ترتیبـــــــــــــــها (208/2)

گفت پالانش فـــــــــرو نِه پیش پیش دارویِ مَنبل بِنِــــــه بر پُشتِ ریش (209/2)

گفت لا حول آخر ای حکمت گــــــزار جنسِ تو مهمانم آمد صــــــد هزار (210/2)

جمله راضی رفــــــــته اند از پیشِ ما هست مهمان جانِ ما و خویشِ ما (211/2)

ملا هادی سبزواری و غیاث الغات منبل را داروئی نوشته اند کــــــــه در زخم ها و جراحات استفاده می شود.(2).حکمت گزار یعنی کسی که حکمت خودش را به رُخ می کشاند.

مهمان در ادامه به خادم گفت: چون خرم پیر است و دندانهایش سست، پس در ابتدا جو را بخیسان و سپس به چهار پا بده ، خادم در جواب گفت:پناه بر خدا، ای بزرگ این چه حرفی ست که می گوئی،راه و رسم این کار را همه از من می آموزند.مهمان بدون توجه به گفته های خادم مجدداً گفت : قبل از هر کاری پالانش را بـــردار و بر پشت زخم شده اش داروی جراحت قرار ده . خادم گفت: پناه بر خدا . ای حکمت گو ، هزاران نفر شـــبیه تو مرکوب دار مهمان من بوده اند و بخوبی واقفم ، جملگی آنان از نــــزد من با رضایت رفته اند و مهمان ، همچون جان و تن من است .

گفت آبش دِه و لیکن شـــیر گرم گفت لاحول ازتُوَم بگرفت شَــــرم (212/2)

گفت اندر جَو تو کمــــــتر کاه کُن گفت لاحول این سـخن کوتاه کُن (213/2)

گفت جایش را بروب از سـنگ و پُشک ور بود نر، ریــــــــز بر وی خاکِ خشک (214/2)

گفت لاحول ای پدر لاحـــــول کُن با رسولِ اهل کمـــــتر گو سـخُن (215/2)

گفت بستان شانه پُشتِ خَر بِخار گفت لاحول ای پدر شــرمی بدار (216/2)

مهمان اشاره کرده بود که خرِ پیر دندان های سستی دارد و لذا " آب شیر گرم یعنی ولرم باشد . پِشک بمعنی پشکل گوسفند و حتی سرگین گاو و الاغ .

در ادامه به خادم گفغت : به چهار پا آب بده امّا آب ولرم باشد، خادم گفت: پناه بر خدا از تو مرا شرم »ی آید . میهمان گفت:سعی کن کاه کمتری را در جو قرار دهی . خادم در جواب گفت:پناه بر خدا، بس کُن و دیگر هیچ مگو . مجــدداً میهمان گفت: مکان حیوان را جارو کن و از سنگ و پشکل پاک نما و اگر زیر حیوان خیس بود مقداری خاک خشک آنجا بریــــــــز . خادم گفت: پناه بر خدا،ای پدر بگو پناه بر خدا و به رسولی کـــه کاردان باشد کم تر سخن بگو و دستور کار بده . میهمان بدون توجه به گفته ی خادم به او گفت:شــــــانه ی قشو را بردار و پشت خر را بخاران. خادم در جواب گفت: پناه بر خــدا، ای پدر شرم کن از این همه پُر گوئی .

خادم این گفت و میان را بَست چُست گفت رفتــم کاه و جو آرم نُخُست (217/2)

رفت و از آخُر نکـــــــرد او هیچ یاد خوابِ خرگوشی بدان صوفی بداد (218/2)

رفت خادم جانبِ اَوباشِ چــــــــند کــــــرد بر اندرزِ صوفی ریش خند (219/2)

خادم پس از گفتن ای پدر شرم کن از این همه پُر گوئی کمــر بست به چابکی آماده رفتن شد و گفت رفتم که ابتدا کاه و جو را بیاورم ، خادم رفت بدون آنکه از آخور یادی کرده باشد و صوفی را با رؤیای وعده ی کاه و جو به خواب خرگوشی ( غفلت ) فرو بُرد و رفت سوی چند فرومایه و دستور کار صوفی را به استهزاء گرفت و بر آنها می خندید .

اوباش جمع وش بمعنی فرومایه ، مردمان فرومایه .

ادامه دارد ...........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - عنوان به صورت " گمام بردن کاروانیان که بهیمه ی صوفی رنجور است " نیز آمده .

(2 - شرح اسرار . ص 102

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و هفتم جزء اول از دفتر دوم

تفــــرقه در روحِ حیوانی بود نَفسِ واحد روح انسانی بود (188/2)

چونکه حق رَشََّ عَلَیهِم نُورَهُ مفترق هــــرگز نگردد نورِ او (189/2)

" رَشََّ عَلَیهِم نُورَهُ " همانطوری که حاج ملا هادی سـبزواری نوشته که اشــاره به حدیث " اِنََّ اللهَ تَعالی خَلَقَ خَلقَهُ فی ظُلمَهٍ فَاَلقی عَلَیهِم مِن نَورِهِ فَمَن اَصابَهُ مِن ذلِکَ النََّـورِ اهتَدی وَ مَن اَخطَأهُ ضَلًََّ " یعنی همانا خداوند تعالی آفریدگان را در ظلمت و تاریکی بیافــــــــرید و سپس نور خود را بر آنان تابانید و آن نور به هر که اصابت کند به راه راست هدایت شــود و هــر که آن نور به او اصابت نکند در گمراهی خواهد ماند " .

نَفسِ واحد نیز اشـــاره به آیه ی 98 سوره ی انعام :" وَ هَوَ الََّـذِی اَنشَاَکُم مِن نَفسٍ واحِدَهٍ ....." و آیه ی 28 سوره ی لقمان:" و ما خَلقُکُم وَ لا بَعثُکُم اّلا کنَنَفسٍ واحِـدَهٍ اِنََّ الله سَمِیعٌ بَصِرٌ".

مولوی دلالت می کند که : ارواح بشری حتی در عین کثرت واحدند،کثرت در حقیقت وجود ندارد زیرا کثرت محصول مقوله ی زمان و مکان است که تنها در مورد عالمِ خلق ( طبیعت ) مصداق پیدا می کند و نه در مورد روح که از عالم امر که فوق حس است و سـپس مفهوم وحدت روح را با آیات قرآن پیوند داده که در این آیات خداوند فرموده بشـــــر از نفس واحدی خلق شده .

مولوی تمثیل " ده چراغ ار حاضر آید در مکان " را در دفتر اول بیان کــرده بود و این تمثیل را بر مبنای آیات 136 و 285 سوره ی بقره انطباق می دهد تا فــــرموده ی خداوند " لا نفرق بین آحاد ارسل " را دلیل آورد تا مبنای نگرش به نور جهانگــیر حقیقت در تمام ادیان مفهوم یابد و چون بر اساس نص قرآن انسان کامل مخلوقی شریف است کــــه حتی به فرشتگان امر می شود او را سجده نمایند، پس همین امر دلیلی بر ســــــــرشت الهی انسان کامل است بدون آنکه در جاودانگی شریک و انباز خداوند باشـــد، و چون روح خـــــدائی در قالب آدمی، انسان کامل دمیده شده پس روح او قدیم و ابدی است و نیز وحدت و کـــــــــثرت و آستان و صدر همه زائیده ی مقوله ی مکانی هستند که خود اصل تکثر است در حالی کـه جوهر وجود را کثرت و تعدد نیست و جنبه ی مکانی و حیوانی بشر باعث ایجـــــــاد تعدّد و تمایز می گردد،درحالی که جوهر ارواح یکی است . در نتیجـــه بیت 188 مفهوم خود را می یابد و در خواهیم یافت مکان و زمان به جوهر روح تعلق نخواهد داشت .

" تو مکانی اصل تو در لا مکان / این دکان بر بند و بگشا آن دکان "

" لا مکامی که در او نور خداست / ماضی و مستقبلش و حال از کجاست "

" ماضی و مستقبلش نسبت به توست / هر دو یک چیزند و پنداری که دوست "

بهر حال در ادامه مولانا می گوید: کثرت و تفرقه در روح حیوانی می باشد و الی نفس واحد روحِ انسانی بوده و وحدت دارند زیـــــرا خداوند نور خود را برای جان های انسان های کامل افشانیده در نتیجه هرگز کثرت و تفرقه ندارند .

عزیز الدین نسفی نوشته است:" رَشََّ نور چه بود و چون بود ، نور ســــه حرف است نون ، واو ، ر ، کـــه " ن " عبارت از نبی است و " و " عبارت از ولی و " ر " عبارت از رشد است . رَشََّ نور عبارت از دادن رشد است ، و عبارت از فرستادن نبی و ولی است ، هر که رشد و عقل دادند ، و هر که را از بیرون نبی فرستادند نور عام یافت ،و هر که را با ولی آشنا کردند نور خاص یافت " .

یک زمان بگذار ای همره ملال تا بگـــویم وصفِ خالی زان جمال (190/2)

در بیان ناید جـــــمالِ حــالِ او هـــــر دو چیست؟ عکسِ خالِ او (191/2)

چونکــه من از خالِ خوبش دَم زنم نطق می خواهد کـه بشکافد تنم (192/2)

همچو موری اندرین خرمن خَوشم تا فزون از خویش باری می کشم (193/2)

ای همره من ملال و دلتنگی را چندی رها کُن تا از آن زیبائی حقیقی نکــــته ی کوچکی را برایت توصیف کنم ، هر چند زیبائی حال او و اوصاف او در بیان نمی گنجد امّا بدان که هر دو عالم تنها جلوه ای از اوست، و هنگامی کــــه من از جلوه ی خوبش سخن گویم، بیانم می خواهد تنم را بشکافد و مرا از میان بردارد که در مقام بی وجودی باشد ، پس بدان کــــــــه همانند یک مورچه در خرمکن خوشحالم که باری بیش از توانم را بر دوش می کشم .

البته ناگفته نماند که همره مولانا به ضــــرس قاطع فقط حسام الدین چلبی در این برهه از زمان و هنگام سرودن این ابیات بوده .

بسته شدنِ تقریر معنیِ حکایت به سببِ میلِ مستمع به استماعِ ظاهرِ صورتِ حکایتِ

کی گذارد آنکه رشکِ روشنیست تا بگویم آنچه فرض و گفتنیست (194/2)

بجز کف پیش آرد و سَدّی کـــند جَر کَند و ز بعدِ جَر مَدّی کُــــــند (195/2)

این زمان بشنو چه مانع مگـــــر مستمع را زفت دل جایِ دگـــــــر (196/2)

همانطوری که در ابتدای دفتر دوم نوشتم و در بخش قبل کــــــه مخاطب فقط حسام الدین چلبی است که دچار خیالات واهی بود و با آنکه مولانا گفته بود:" بهر صید معانی بازگشت" امّا هنوز هم بظاهر و صورت حکایت تمایل داشته و به همین علت از ابتـــدا برای ارشاد وی گفته ها را در حدیث دیگران بیان می کـــند در نتیجه بر ضزس قاطع منظور از مستمع همان حسام الدین است و نه " شنوندگان مثنوی ، که شنیدن اســـــــرار و حقایق معنوی را تاب نمی آرند و اظهار خستگی و دلتنگی می کنند"(1) که کریم زمانی نوشته !!!.

مولانا از الفاظ مفرد استفاده نموده و نه جمع و اشاره کرده کــــه" میل مستمع " ،" استماع ظاهر صورت "، صوفی آن صورت ممپدار ای عزیز"، " گر تو مردی زین دو چیز اند گـزر "، " ور تو نگذری ..." ، بگذراند مر ترا ..." و " بشنو اکنون صورت افسانه را " ضمن آنکـــه نمی توان جمع شنوندگان را مشمول " میل به ظاهر و صورت " حکایت نمود .

مولانا می گوید: آنقدر جقیقت روشنائی دارد که خورشید روشن هم رشک می ورزد ، البته حقیقت هم اجازه نمی دهد آنچه را که واجب است بگویم ، بازگو نمایم زیرا می شکافد تنم پس باید در حد توان عقل های مستمع بگویم و نه در حد توان خودم.

( خداوند در سوره ی نور آیه ی 35 می فرماید:" اَللهُ نُور السََّـــــــــــمواتِ وَ الاَرضِ مَثَل نَوَرِهِ کَمِشِکوةٍ - خداوند روشن دارنده آسمان ها و زمین است، صفت نور او ( در دل مؤمن) مانند قندیلی است که در آن چراغی است و آن چراغ در آبگینه ایست کـــــه گوئــــــی ستاره ی درخشانی است " ، که با توجه به فرموده خداوند ، اگر روشنی را خورشید فرض نمائیم نور خداوند بحدیست که روشنی خورشید در مقابل او هیچ هیچ است پس مــــــــرا نور خداوند است که مورد رشک روشنی خورشید می گردد و نیز گفتار و کـــــــــردار انسان های کامل همان طوری که در آیه ی 17 سوره ی انفال فرموده تحت اراده ی خداوند است) .

همان طوری که دریا با موج، کف بوجود می آورد تا متانعی ایجاد کـــــــند و زیر کف مشخص نشود ، امّا پس از چند ساعت و در زمان مناسب جزر می کند و آب را پائین می کشـــــد و بعد از آن مجدداً مدّ می کند و آب را بالا می برد ، و باز بموقع مانع می شود و می پوشــاند و در زمان مناسب مانع را برطرف می کند . پس اکنون زمانی است کـه بشنوی ، چه چیزی مانع شد که مستمع دلش متوجه ی جای دیگر رفته و متوجه ی معنی نیست .

روشنی به معنی خورشید . فرض بمعنی واجب . جَــــر همان جزر است بمعنی پائین رفتن منظم و متناوب سطح آب دریاهای آزاد . مدّ بمعنی بالا آمدن منظم و متناوب سطح آب های آزاد ( هر دو پدیده تحت تأثیر نیروی جاذبه ماه و یا خورشید است )

ادامه دارد ...................

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 87 و 88

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و ششم جزء اول از دفتر دوم

حکایتِ مشورت کردنِ خــدای تعالی جانشان در بحـرِ قدرت تا به حَلق (172/2)

چون ملایک مانعِ آن می شــدند بر ملایک خُفیه خُنبک می زدنـــد (173/2)

مطّلع بر نقشِ هر کــــه هست شد پیش از آن کین نَفسِ کُل پابست شد (174/2)

پیشتر ز افلاک کــــیوان دیده اند پیشتر از دانه ها نان دیده انــــــد (175/2)

بی دماغ و دل پِر از فِکــرت بُدند بی سپاه و جنگ بر نُصـــرت زدند (176/2)

هنگامی که پیران و انسان های کامل قبل از نقش تن ، جان خود را گـرفته بودند و جانشان در دریای قدرت خداوندی شناور بود ، خداوند در ایجاد آفرینش انسان با فرشتگان گفت و گو نمود،زیرا فرشتگان در ایجاد خلق اشکال می تراشیدند،امّا انسان های کامل چون مطلع بـر نقش هستی بودند دست برهم می زدند، زیـــرا آگاه بر نقش وجودی بودند که به امر "کُن" هستی می گرفت و حتی قبل تر از آن که نفس کُل در وجود آدم و سپس حوا نفخت شود. این انسان های کامل بالاتر از افلاک و خیلی دورتر از آنرا دیده و فراتر از هر چیزی را دانسته و دیده اند،آنان بدون آنکه فکر و حسی در کالبد بدنی رقم خورده باشند پُر از فکـــــر و حس بودند و بدون آنکه سپاهی داشته و جنگی نمایند راه موفقیت معنوی را دریافت نموده بوند . خُنبک به معنی دست زدن . پابست شد یعنی مقیّد شد . دماغ در اینجا بمعنی مغز است. کیوان ستاره ای در منظو.مه شمسی

مشورت گونه ، خداوند به فرشتگان گفت می خواهم موجودی بیافرینم کــــه در روی زمین خلیفه ی من باشد،فرشتگان گفتند ما پاک و منزه هستیم چـــــــرا می خواهی موجوداتی بیافرینی که در روی زمین فساد ایجاد نمایند و خونریزی نمایند . گفت من چیزی میدانم کـه شما نمی دانید ، فرشتگان مانع می شدند ،انسان های کامل در ظاهـــــــر همانند دیگران هستند و مقامشان در نزد خداوند بالاتر از فرشتگان است ، و آنان چون عاقبت را می دیدند دست می زدند، آنان آگاه بر نقش هر کسی بودند و بدون آنکه سپاهی داشته باشـــــند و حتی جنگ نمایند پیروز می شدند .پیش تر از بوجود آمدن افلاک ســـــــــــتاره ی کیوان که دورترین است را دیده اند ،آنان ستارگان را می بینند و دورترین آنها را هم دیده اند، زیـــــــرا اندیشه ای ژرف دارند و به دورترین آنها واقف هستید و قبل از اینکه دانه های گندم را ببینند اصل نان را دیده اند و ماهیت هیچ چیز از نظر آنان نهان نیست ،اندیشه زائیده مغز است که عنصریست مادی ، ولی آنان بدون آنکه به مغز و دل مراجعه کنند پُر از اندیشــــه هستند و مثلاً بدون آنکه سپاهی داشته باشند و جنگ نمایند پیروز می شوند ، آنان به وسائل مادی نیاز ندارند .

( باید دانست که تصوف جنبه عملی عرفان است و در حقیقت تصوف است کــــه به عرفان جامه ی عمل می پوشاند و عرفان ایران از ابتدا عملی بوده بر خلاف عرفان علمی و نظری ، به همین علت به آنان صوفی می گفتنـــد ولی در عرفان نظری معتقدان آن چون به عمل اعتقادی ندارند صوفی نیستند.

برخی از بزرگان عارف اعتقاد دارند چون ممکن است اشخاص شایستگیِ دانستن اســـرار تصوف را نداشته باشند نخواهند توانست عرفان عملی را درک نمایند و به آن عمل نماینـــد که ممکن است باعث گمراهی شود و لذا به تر است اسرار را هویدا نکرد زیرا:

" آنکه اسرار حق آموختند / قفل کردند و دهانش دوختند ".

آن عیان نسبت به ایشان فکرتَست ور نــه خود نسبت به دُوران رؤیتست (177/2)

فکـرت از ماضی و مُستقبل بُود چون ازین دو رَست،مُشکل حَل شود (178/2)

(روح از انگور می را دیده است روح از معدوم شَی را دیـــــده است) *

عیان بمعنی واضح و آشکار و در اینجا مــــراد چیزهای حسی است .دُوران بمعنی کسانی که از حقیقت دور هستند . فکرت بمعنی اندیشه . ماض بمعنی گذشته و مستقبل بمعنی آینده . معدوم بمعنی نیست شده .

آن آشکار شدن فراتر از هر چیزی نسبت به انسان های کامل فکر است و گر نه نسبت به غیر کاملان رؤیت می باشد،آنچه این انسان های کامل با جشمشان می بینند آنان را وادار به اندیشیدن می نماید و فکرت شکل می گیرد ولی در مورد افــــــراد دیگر وقتی چیزی را دیدند با دیدن از آن می گذرند زیـــــــرا برایشان فقط یک دیدن است ، انسان های کامل به کوچک ترین ذرات خلقت نگاه می کنند و به اندیشیدن وادار می شوند . اندیشه و فکـــر از گذشته و آینده است که اگر رهائی یابی مشکل حل سده و حقیقت مشهود است ،زیـــرا فکر از ماضی و مستقبل می باشد و تمام فکر مصرف گــذشـته و آینده است و اجازه نمی دهد به هیج چیز دیگر بپردازد امّا هنگامی که از گذشته و آینده رهائی یافته باشــــــد و به حقیقت رسیده و فراتر از ظاهر را نگریسته اند آن زمان جان می توانــد می را در انگور ببیند و اصل شَیء را در اشیاء معدوم شده می بیند .

( بیت "روح از انگور می را دیده است / روح از معدوم شَیء ریا دیده است " تنها در نسخه ی نیکلسون وجود دارد در حالی که در نسخه قونین وجود نداشـته و در تصحیح های بعدی آمده ضمن آنکــــــــه با بودن بیت 182 کـه همان مفاد و معنی این بیت است وجودش لازم و ضروری نبوده) .

دیده چون بی کیف هر با کیف را دیده پیش از کان صحیح و زَیف را (179/2)

پیشـــتر از خلقتِ انگـــــورها خورده مَیها و نموده شــــــــورها (180/2)

در تموزِ گــــرم می بینند دی در شعاع شمس می بیننــد فَی (181/2)

در دلِ انگـــور مَی را دیده اند در فنایِ محض شَی را دیده انــد (182/2)

زَیف به معنی ناسره . تموز در لغت عرب به معنای تابستان گرم .فَی یعنی سایه

همانطوری که نوشتم بیت قبل فقط در نسخه نیکلسون آمــ_ده و در این بخش ابیات 180 و 182 به کیفیّت پرداخته و مرحله ی قوه را قبل از فعلیّت یافتن و قبل از ظهور هــــــرچیز بیان نموده و لازم نیست که در بیت 179 تفکر نمائیم " کیف " یعنی کیفیت کـــه اجماع شارحان این چنین تفسیر نموده، در حالی که مولانا اشاره می کند که: انسان کامل قبل از آنکـــــــه نقش تن یابد،هنگامی که جان او در دریای جود شــــناور بود هر لذتی را بدون خوشی دیده بود و قبل از پدید آمدن معدنی سره و ناسره ی آنرا دیده است .

آنان پیش از خلقت انگور ها شراب ها نوشیده و بیاد محبوب حقیقی شوق ها نموده بودند، آنان تابستان گرم زمستان را می بینند و در پرتو خورشــــید سایه را خواهند دید،آنان در دل حبه ی انگور قبل از ظهور می را دیده اند و در فنای محض هر شیَ ای را دیده اند .

آسمان در دَورِ ایشان جرعه نوش آفتاب از جودشــــــان زربفت پوش (183/2)

چون از یشان مجتمع بینی دو یار هم یکی باشند و هم ششصد هــــزار (184/2)

بر مثالِ موج ها اَعدادشـــــــــــان در عدد آورده باشد بادشــــــــــان (185/2)

مُفترق شد آفتـــــــــــــابِ جانـها در درون روزنِ ابدانِ مــــــــــــــــــا (186/2)

چون نظــر در قُرص داری خود یکیست و آنکه شد محجوبِ اَبدان در شکیست (187/2)

آسمان در دَور ایشان بمعنی آسمان در گردش پیرامون آنان . جــــرعه نوش بمعنی در حال می خوردن . مفترق یعنی جدا جدا شدن .آفتاب جانها یعنی انسان های کامل . ابدان جمع بدن . قرص در اینجا مراد قرص خورشید است . محجوب بمعنی حجاب شده،مانع شدن .

در این بخش ضمن دلالت کردن به حسام الدین راهنمائی می کنـــــد تا دچار شک و تردید نگردد و بداند که حجاب ها جلو روزنه ی نور را می گـــــیرد و در تشخیص نور حقیقی تردید خواهد نمود .

مولانا می گوید: آسمان در گـــردش بدور انسان های کامل به دلیل وجود محوریت بی زوال آنان، دائماً جرعه نوش است و آفتاب از کرمشان همیشه درخشان می تابد و هنگامی کــه دو یار از ایشان را مجتمع دیدی بدان که در حقیقت آن دو یکی هستند و هم بسیارند یعنی از نظر توانائی به اندازه ی ششصد هزارند، آنان بر مثال موج ها، همانند موج هستند که باد تعدد موج ها را بر روی دریا نشان می دهد ولی در حقیقت وحدت دارند ، آفتــــــاب هم که روشنائی بخش جانهاست با تابش در درون روزنه ی بدن های ما متعدد گــــردیده در حالی که اگر نظر بر خود خورشید باشد واحد است ولی آن کسی کــــه بدن ها حجابش شد در شک است، پس انسان های کامل وحدت دارند و تعدد و کثرت ندارند.

(انسان های کامل خورشید جان ها هستند و همانطوریکه گفتـه " نفس واحد روج انسانی بود " و همه در عین وحدت هستند . وقتی خورشید به روزنه ی این بدن ها می تابد اگـــر آلوده ی امیال باشند همین امیال بصورت حجاب جلوی ورود نور را می گیرند و از روزنه هـــا نوری وارد نمی شود ، آن زمان برای آن شیخ این حجاب ها جلو روزنه را می گــــــیرد و لذا دچار شک و تردید می گردد که این نور چی بود .

ادامه دارد...........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* - این بیت در نسخه خطی قونیه نبوده و در مقابله اضافه شده

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و پنجم جزء اول از دفتر دوم

گفت حق اِدبار اگــر اِدبار جوست خارِ روییده جـزای کَشتِ اوست (153/2)

آنکــــــــه تخمِ خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلسِتان (154/2)

گر گُلی گیرد به کف،خاری شـود ور سویِ یاری رود،ماری شـــود (155/2)

کیمیایِ زهر و مارست آن شقی بـــــر خلاف کیمیایِ متّــــــــقی (156/2)

در مقابل پرسش عیسی ، خداوند گفت: بدبخت و سیاه روز اگـــر بدبختی را جستجو می کند به این دلیل ایت که با نادانی و شقاوت نتیجه ی عمل خود را دریافت می کند کــه خار روئـیده شده کیفر کشت خود اوست، پس آن کسی کــــه تخو خار در جهان می کارد و در حقیقت زشتی ها مرتکب می شود نباید او را در میان گلستان جُست و جو کرد بل که می باید در میان خارستان او را یافت . همچنین اگــــــــر فرد ادبار جو گُلی در دست گیرد،آن گُل خاری خواهد شد و اگر بسوی یاری رود،آن یار ماری شود، زیــــرا آن ستمگر کیمیای زهر و مار است بر خلاف کیمیای فرد با تقوا .

اندرز کردنِ صوفی خادم را در تیمار داشتِ بهیمه و لاحولِ خادم

صوفیی می گشـــت در دَورِ اُفُق تا شبی در خانقاهی شــــد قُنُق (157/2)

یک بهیمه داشت،در آخُــر ببَست او به صـــدرِ صُفّه با یاران نشست (158/2)

پس مراقب گشت با یارانِ خویش دفتری باشـــــد حضــــورِ یار پیش (159/2)

دفترِ صوفی ســـوادِ حرف نیست جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست (160/2)

زادِ دانشــــــــمنـــد آثارِ قلـــــــم زادِ صوفی چیســـت؟ آثارِ قَــــــدَم (161/2)

قُنُق در زبان تُرکی بمعنی مهمان . صوفی لقبی برای افرادی که به تزکـــیه نفس می پردازند، پیرو تصوف و مشتق از صوف بمعنی پشم است و گفته شــده بخاطر پوشیدن لباس پشمین ملقب به صوفی شدند و تا امروز این نام ماندگار شــــده و ابتدای این نامگذاری ظاهراً در دوره ای از اواخر قرن دوم هجری پس از انشقاق مسلمین به فرقه های گوناگون بوده هـر چند پیدایش نام بمنزله ی پیدایش مسمی نبوده و ممکن است هر زمانی پیدا شود . زاد بمعنی توشه سفر .

مولوی در این داستان اشاره می کند فردی صوفی مسلک در اطراف و اکناف ســیاحت می کرد تا اینکه شبی به خانقاهی وارد و میهمان شد، چهار پائی را کـه داشت در آخور ببست و بصدر مجلس در کنار یاران نشست و به همراه آنان بیاد و ذکر خداوند مشغول گردید .

همه جالات و سخنان صوفی از خداوند نهان نیست و لذا خود را همیشه در حضــور یار می داند پس همچون دفتریست باز که ظاهر و باطنش مشهود است ، دفتـــــــر صوفی سواد و حرف نیست بل کـــــــه دلِ صافی و سفید همچون برف است ، توشه ی فرد دانشمند آثار قلمی اوست امّا توشه ی صوفی چیست؟ با توشه اش ســـیر و سلوک اوست که بر جای پای مرشدش قرار خواهد داد .

همچو صیّادی سـویِ اِشکار شد گامِ آهو دید و بر آثار شـــــــــــد (162/2)

چند گاهش گامِ آهو در خورست بعد از آن خود نافِ آهو رهبرست (163/2)

چونکه شُکرِ گام کـــرد و ره بُرید لاجـــرم زان گام در کامی رسـید (164/2)

رفتنِ یک مــــــنزلی بـر بویِ ناف بهــــتر از صـد منزلِ گام و طواف (165/2)

صوفی همچو شکارچی باید همیشه بسوی شکار کردن حقیقت و معرفت رود کما اینکه در عرفان سرخ پوستان نیز شکار کردن که همانا شکار معرفت است از اهمیت زیادی برخوردار است و لذا صوفی بسوی شکار رهسپار شد ، اثر پای آهو را دید ، مولانا آهـــــو را نیز برای شکار معرفت و حقیقت مثال زده ، و راه را با توجه به رد پای آهـــو طی نمود ، یعنی با علم یقین رد پا را ادامه داد که شایسته است چند زمانی با مشــــاهده و سپس علم یقین طی نماید امّا پس از آن ، باید عین یقین باشد و با بوی حقیقت طی طــــــریق نماید و مولوی در ابتدای دفتر اول دلالت کرده بود :

" بینی آن باشد که او بویی بَرد / بوی او را جانبِ کویی بَرد "

" هر که بویش نیست،بی بینی بود / بوی آن بویست کان دینی بود "

" چونکه بویی بُرد و شکر آن نکرد / کفرِ نعمت آمد و بینیش خَورد "

" شُکر کن مر شاکران را بنده باش / پیش ایشان مرده شو،پاینده باش "

هنگامی که در طی طریق شُکر این سیر و سلوک را نمود راه کوتاه می گـــــردد و لاجرم با طی کردن راه به حقیقت خواهد رسید. بدان که طی کردن یک منزل راه با بوی حقیقت به تر از طی کردن صـد منزل توسط علم است ، البته سالک ابتدا باید رد پای مرشد و پیــــرش را دنبال نماید و سپس بوی حقیقت و معرفت را دنبال کند .

چندی بدنبال رد پای آهو می رود و پس از آن به بوی مشک آهو راه را معین می کـــــند ، و چون شُکر قدم گزارد و راه پیمود لاجرم به آرزویش خواهد رسید کـه جامی هم گفته: " لنگ لنگان قدمی برمی داشت / هر قدم،دانۀ شُکری می کاشت " . رفتن یک مرحله بر بوی ناف آهو به تر از صد منزل دور زدن و طواف کردن بدون دریافت بوی معرفت است .

آن دلی کو مَطلَعِ مهــتابهاست بهــــــــرِ عارف فُتَّحَـت اَبوابهاست (166/2)

با تو دیوارست و با ایشــــان دَرَست با تو سنگ و با عزیزان گوهرست (167/2)

آنچه تو در آینه بینی عــــــــیان پیر انـــــدر خشت بیند بیش از آن (168/2)

پیر ایشاننــــــــد کین عالم نبود جانِ ایشــــــان بود در دریایِ جود (169/2)

پیش ازین تن عُمرها بگذاشتند پیشــــتر از کَشت بَر بَــــرداشتند (170/2)

پیشــتر از نَقش جان پذرفته اند پیشـــتر از بحــــر دُرها سفته اند (171/2)

فُتُّحـت اَبوابُـها اشاره دارد بر آیه ی 73 سوره ی زمر . کو در بیت 166 یعنی که او . مهـــتاب یعنی ماه، مراد معرفتی است که گشاینده ی درهاست . عیان یعنی آشکار . نقش در اینجا نقش ظاهری ، جسم ظاهر است . سُفته بمعنی سوراخ کردن مروارید و در اینجـــا دریافت کردن مروارید های سُفته شده است .

مولانا در ادامه اشاره می کند: آن دلی که به نور معرفت روشن شده محل طلوع روشنائی هاست و در عارف، چیر گشاینده ی درهای بسته، هرچند در توئی که غافلی همچون دیوار و حجاب حقیقت ، امّا برای عارف دریست بسوی حقیقت ، ولی با تو آن در سـنگ و سخت و بسته ولی در عارفان گوهریست که خداوند " در آن می گنجد"،همانطوری که تو هـرآنچه را به روشنی در آینه می بینی و صورت ظاهـر هست، پیر پیش تر در خشت خام و باطن و ذات آنرا دیده است بدان پیر آنهائی هستند که وقتی این عالم نبود آنان بودند و جانشان در دریای کرم الهی بود و قبل از آنکه تن عنصری داشته باشند عمرهائی را گـذرانیده و قبل از آنکه به زیر بار تکلیف دنیائی آیند اندوخته های آن دنیائی را کسب نموده بودند ،و قبل از هر چیز و قبل از نقش تن ، جان خود را داشتند و قبل از آن کــــــه دریائی بوجود آید دُرهای آنرا دیده بودند و سُفته شده را دریافته بودند .

( مولانا در بخش تکامل این نکته را در چندین جای مثنوی دلالت کرده و گفته کـــه: در عالم ظاهر نخستین صورت وجود، ماده بوده یعنی جان مجودیت خود را بصورت ماده ای آغاز کرده که شامل جوهرهای فردی است که خودآگاهی بس اندکی داشـتند و دورانی بس طولانی به همین منوال بسر بردند و بی اراده و اختیار به این سو و آنسو کشیده می شدند .

" صـد هزاران سال بودم در مطّار / همچو ذرّات هوا بی اختیار "

و بصورت آتش و آب و آب و ابر و باد زندگی کرد تا به مرحله ی بالاتــــــر یعنی به مرحله ی زندگی نباتی عروج کرد،و سپس اشاره می کند که جسم محصول جان است نه اینکه جان محصول جسم باشد،پس انسان کامل ، پیر قبل از آن کــــــه جسمی داشته باشد، جانش وجود داشته و عمرها گذرانیده و سپس نقش جسم پیدا کرده .) .

ادامه دارد ........

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و چهارم  جزء اول از دفتر دوم

زانکــــــــه فرزین بندها داند بسی کــه بگیرد در گلویت چون خسی (132/2)

در گلو مانـَــــد خسِ او ســـــــالها چیست آن خس؟مِهرِ جاه و مالها (133/2)

مال خس باشد،چوهست ای بی ثبات در گلویت مانعِ آبِ حیــــــــــــــات (134/2)

گـــــر بَـــرَد مالت عـــدوّی پر فنی ره زنی را بــــرده باشــــد ره زنی (135/2)

فرزین بند به معنی :" اصطلاحی در شطرنج"(1) . و اصولاً بمعنی مات شدن است . در این اصطلاح فرزین (وزیر) که دارای پشتیبان است مانع پیشروی مهره حریف شــــــده و شاه را مات می کند در هفت پیکر نظامی آمده است :

" بیش از آن کرده بود فرزین بند / که بر آن قلعه بر شوم به کمند "(2)

مولانا در دیوان کبیر نیز در چندین غزل از فرزین بند نام آورده :

" من پیاده رفته ام در راستی تا مُنتها / تا شدم فرزین و فرزین بندها ام دست داد "

" هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی / هزاران منّت آن می را که از وی در خماری تو "

" رُخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را / ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیاده ستی "

" پیاده گشته و رِخ زرد ماندند / ز فرزین بند شاهان بقایی " (3)

رامپوری در فرهنگ خود نوشته:" فرزین بند آنست که فرزین به تقویت پیاده کــــــــه پس او باشد مهره ی حریف را پیش آمدن ندهد چرا که اگر مهره ی حریف پیاده ای را کُشـد فرزین انتقام او خواهد گرفت "(4).

بی ثبات بمعنی متزلزل . آب حیات بمعنی معرفت حق . پُر فن بمعنی حیله گـر . عدوی به معنی یک دشمن .

مولانا اشاره می کند : این دیو سیاه خیلی از این فرزین بند و ترفندها را می داند کـــــه در موقع مناسب آنها را علیه تو بکار می برد تا گلوی تو را با خس و خاشاکی بگیـــــرد و آنقدر فشار دهد تا آن خاشاک سالها در گلویت بماند .میدانی آن خس و خاشـــاک چیست؟ حُب مال و مقام .هنگامی که بی ثبات باشی ثروت خاشاک می گردد و در گلویت می مانــــد و مانع معرفت حق ( آب حیات )می گردد . وقتی متزلزل هستی این مال های غیر ضروری تو مثال خار است که در گلویت گیر کرده و از ورود آب حیات به بدنت جلوگیری می نمایــد و تو هیچ وقت معرفت الهی را درک نخواهی کرد و لذا تو نیز یک راه زنی و اگـــر دزدی که نزد تو بوده را دزدیده و رفته است . در حقیقت دشمن بسیار حیله ی گری مال دزدیت را برده کــه ره زن جان و ایمانت را برده .

دزدیدنِ مار گیر ماری را از مارگیری دیگر

دزدکی از مارگــــــــــیری مار بُرد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد (136/2)

وارهـــــــید آن مارگیر از زخمِ مار مار کُشـــــــت آن دزدِ او را زار زار (137/2)

مارگـــیرش دید،پس بشــناختش گفت از جان مارِ من پـــــرداختش (138/2)

در دعــــا می خواستی جانم ازو کِش بیابم،مار بســــــــــــتانم ازو (139/2)

شُکر حق را کان دعا مـردود شد من زیان پنداشتم،آن ســود شــد (140/2)

بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کـــــرم می نشــنود یزدانِ پاک (141/2)

دزدی نادان از مارگیری ماری را دزدید و از نادانی و ابلهی آن را غنیمت پنداشت ، با دزدیده شدن مار، مارگیر از نیشِ مار جَست امّا دزد توسط مار بخواری مُرد . مارگــــیر پس از روبرو شدن با جسد دزد او را شناخت و گفت مار من جان او را گرفته است ، در حالی کــــــــــه هنگامی که دزد مار را برده بود،دعا می کردم که دزد را بیابم و مارم را از او پس بگـــــــیرم، شُکر خداوند که دعایم پذیرفته نشد،و این در حالی بود کــه دزدیده شدن مارم را زیان خود می پنداشتم، حال آنکه سود من در آن بوده . بســـیاری از دعاهایمان برایمان زیان بخش و هالک است امّا ما غافلیم ولی خداوند پاک و منزّه از کرمش این دعاها را اســــتجابت نمی فرماید .

التماس کردنِ همراهِ عیسی - علیه السََّلام - زنده کردنِ

استخوانها از عیسی - علیه السََّلام

گفت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حُفـرۀ عمیق (142/2)

گفت ای همـــراه آن نامِ سَنی که بدان مُرده تو زنده می کنی (143/2)

مر مـــرا آموز تا احســــان کنم استخوانها را بدان با جان کـــنم (144/2)

رفیق در بیت 141 بمعنی همراه.سَنی در زبان عـــرب بمعنی والا، برین، رفیق، عالی و در این بیت مراد اسم اعظم خداوند است .

با حضرت عیسی فرد نادانی همراه گردید و در گودالی میان راه آن فرد ابله استخوان هائی را دید و گفت : ای همراه اسم اعظم خداوند را کـه با آن مرده را زنده می کنی بمن بیاموز تا احسان نمایم و استخوان ها را جان بخشم .

گفت خامُش کن که آن کارِ تو نیست لایقِ اَنفاس و گـــــفتارِ تو نیست (145/2)

کان نَفَس خواهــد ز باران پاک تر وز فرشـــته در رَوِش دَرّاک تـــــر (146/2)

عمرها بایست تا دَم پاک شـــــد تا امینِ مخزنِ افلاک شــــــــــــد (147/2)

خود گرفتی این عصا در دستِ راست دست را دستانِ موسی از کجاست؟ (148/2)

حضرت عیسی به آن همراه نادان گفت خاموش کن این سخن را کــه جان بحشیدن کار تو نیست و اسم اعظم لایق دَم تو و گفتار تو نیست،زیــرا آنــرا دَمی پاک تر از باران و کرداری درّاک تر از فرشته خواهد،و آن هم عمرها لازم است تا دَم پاک شـــــود و محرم گنجینه ی الهی گردد، بدان کــــه دست انسانِ کامل در کارها دست خداوند است و نه انسان ناقص، حال فرض کن عصا را در دست راست خود گرفتی،آن قدرت معنوی موســائی از کجا برایت حاصل می شود؟ .

گفت اگر من نیستم اســرار خوان هم تو بر خوان نام را بر اســتخوان (149/2)

گفت عیسی یا رب این اسرار چیست میلِ این ابله درین پیــکار چیست؟ (150/2)

چون غمِ خود نیست این بیمــار را چون غم جان نیست این مُردار را؟ (151/2)

مُـــــــــردۀ خود را رها کردست او مـــــــــردۀ بیگانه را جویـــــــد رَفو (152/2)

آن همراه نادان به عیسی گفت: اگر من اسرار خوان نیستم، تو نام اعظم را بر اســــتخوان بخوان، حضرت عیسی گفت: خداوندا این چه ســرّی است، تمایل و اصرار این نادان در این کار عبث چه حکمتی دارد؟چگونه است که این بیمار در قید غم خود نیست و چرا و چگونه است که این دلمرده در غم جان خود نیست؟ چرا وجودِ مرده ی خود را رهــــــا نموده و در جستجوی ترمیم و زنده کردن مرده ی بیگانه است .

ادامه دارد .........

-----------------------------------------------------------------------------------------------(1) - مرزبان نامه . ص 407

(2) - هفت پیکر نظامی . ص 502

(3) - دیوان شمس . ابیات 7713 و 22968 و 26619 و 28706

(4) - غیاث اللغات . ذیل لغت فرزین بند

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و سوم جزء اول از دفتر دوم

چشمِ من چون سُـرمه دید از ذوالجلال خــانۀ هستیست نه خـــانۀ خیال (109/2)

تا یکی مو باشـد از تو پیشِ چشم در خیالت گوهری باشد چو یَشم (110/2)

یَشم را آنگـــــــه شناسی از گهر کــــــــز خیالِ خود کنی کُلّی عَبَر (111/2)

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عــــــــیان را از قیاس (112/2)

عَبَــر بمعنی عبور کردن و گذشتن و رد شدن است . سُرمه در چشم کشیدن برای تقویت بینائی سودمند است و مولانا " سُرمه دید از ذوالجلال " را به مفهوم دریافت نور الهی بـکار برده تا اشاره نماید که چشمان انسان کامل را خداوند به نور الله مزین کرده تا یار با آن دیده شود . در ادامه دلالت می کند که: چشم من از نور الهیِ روشنائی دیـــده است ، پس این چشم خانه ی هستی کونین است و نه خانه ی خیال،تا هنگامی که از تعینّات به اندازه ی یک مو در جلو چشمانت باشد در خیالت یَشم را گوهری خواهی دید، امّا هنگامی که یَشم را از گوهر باز توانی شناخت که از خیالات خود رسته باشی و آن را رد کـــــرده باشی،برای اینکه حقیقت عینی را از قیاس و استدلال بدانی و بازشناسی اکنون ای گوهـــــــــرشناس حکایتی بشنو .

هلال پنداشتنِ آن شخص خیال را در عهدِ عُمَر - رضی الله عنه

ماهِ روزه گشت در عهــــــدِ عُمَر بر سَـــــــرِ کوهی دویدند آن نفـر (113/2)

تا هلالِ روزه را گیـــــــــــرند فال آن یکی گفت ای عمر،اینک هلال (114/2)

چون عُمَر بر آســـمان مَه را ندید گفت کین مَه از خیالِ تو دمــــــید (115/2)

ور نه من بیناتـــــــــــرم افلاک را چون نمی بینم هـــــــلالِ پاک را؟ (116/2)

گفت تُر کُن دست و بر اَبرو بمال آنگهان تو در نگــــــــر سویِ هلال (117/2)

در روزگار عمر هنگامی که ماه روزه فرا رسید مردمان بر سر کوهی دویدند تا هلال روزه را به عنوان مبارکی رؤیت نمایند،ازآن میان یکی گفت ای عمر،اینک هلال ماه دیده شـد. چون عمر به آسمان نگاه کرد و ماه را ندید گفت این ماه از خیال تو پدید آمــــــده و گر نه من در دیدن افلاک بر تو بیناترم ، چگونه است کــه هلال واضح و روشن را من نمی بینم؟ و برای آنکه آن فرد به حقیقت پی ببرد به او گفت انگشت را خیس نما و بر ابروانت بمال و آنگاه به هلال ماه نگاه کُن .

چونکه او تر کـــرد ابرو ، مه ندید گفت ای شه نیست مه ، شـــد نا پدید (118/2)

گفت آری مویِ ابرو شـــد کمان سویِ تو افکـــــــند تیـــری از گُمان (119/2)

چون یکی مو کژ شد،او را راه زد تا بِـــه دعوی لافِ دیــــــــــدِ ماه زد (120/2)

مویِ کـــــــژ چون پردّ گردون بود چون همه اجزات کژ شـد،چون بود؟ (121/2)

راست کن اجزات را از راســــتان سر مکش ای راست رَو زان آستان (122/2)

هنگامی کـــــه آن فرد انگشتش را تر کرد و بر ابروان کشید به آسمان نگاه کرد و ماه را در آسمان ندید و رو به عمر کرد و گفت ای پادشاه ماه نیست و ناپدید شـده، عُمَر گفت: آری موی ابرو همانند کمانی شده بود و چون در مقابل چشمت بود گمان بردی کــــه هلال ماه است .

چو یک تار مو کژ شد آن فرد را راه زد و دچار وهم و خیال گردید تا بحدی کـــه مدعی دیدن ماه شد . پس هنگامی که یک تار موی کژ حجاب افلاک می گـــــــــردد اگر همه ی اجزای وجودت کژ شود چه خواهد شــد؟ پس در مقابل راستان اجــــزای وجودت را راست کُن،ای توئی که راست می روی از آستانِ راستان روی مگردان .

هم تـــرازو را ترازو راست کـــــرد هم ترازو را تــــرازو کاست کــرد (123/2)

هر که با ناراستان هم سنگ شد در کمی افتاد و عقلش دَنگ شد (124/2)

رَو اَشِــــدّاءُ عَلَی اَلکُــــــفّار باش خاک بر دلــــــــــداریِ اغیار پاش (125/2)

بر ســر اغیار چون شمشیر باش هین مکن روباه بازی،شــیر باش (126/1)

تا ز غیــــرت از تو یاران نسکُلــند زان آن خاران عــــــدوّ این گُلنـــد (127/2)

مصراع اول بیت 125 همانطوریکه ملا هادی سبزواری و دیگر شارحان نوشته اند اشاره دارد به آیه ی 29 سوره ی مبارکه ی فتح، در این آیه صفت صحابه ی رسول اکرم ذکر شــــده و سیرت و کردار آنان کـــه چگـــونه جلیس و انیس بودند و نقیب و نجیب، و در صحبت نبوّت و رأفتِ رسالت تأدیب و تهذیب یافته و از نظر جلال صمدیّت توفیق و تقریب دیـــــده اند را بیان فرموده .

ترازو و میزانی که درست و کامل باشد ترازوی نامیزان می نماید و نیــــــــز ترازوی نا میزان باعث کاستی ترازوی دیگر می شود، در نتیجه انسان کامل انسان های دیگـــر را درست و راست می نماید امّا انسان ناقص باعث تباهی می گردد .

هر کسی با کژ رفتاران دمساز و همپایه شد، رو بسوی قهقرا می رود و عقلش وا میماند ، پس برو همانند اصحاب رسول اکـــرم بر کافران سخت و شـدید باش و از دوستی بیگانگان دوری گزین و همچون شمشیر قاطع باش که مبادا دو رنگ و همچون روباه مکّار باشی، بل که چون شیر با آنان باش تا مبادا یارانت از سرِ غیرت از تو ببــــــرند زیــــرا آن اغیار همجون خارهائی هستند که دشمن این گُل می باشند .

اغیار بمعنی بیگانگان . نسکُلند از فعل گسل بمعنی پاره کردن ، بریدن .

آتش اندر زن به گرگان چون سپند زآنکه آن گرگان عدوّ یوسفند (128/2)

گرگان در مصراع اول دنیا پرستان هستند که در بیت 126 گفته بود و اشاره به اغیار دارد که خار هستند و دشمن راستان و افراد صالح و گرگان در مصــــراع دوم حسد ورزان هستند و یوسف اشاره به راستان و صالحان دارد .

مولانا در ادامه می گوید: همانطوری کـــــه اسپند را درون آتش می ریزند و جرقه می زند و منفجر می شود به این گرگان و اغیار آتش زن و از آنان دوری کن که اغیار دشمن راستان و خوبان هستند آنچنان که برادران یوسف،آن گرگان دشمن یوسف بودند .

جان بابا گویـــــدت ابلیس هین تا به دم بفـــــــــریبـدت دیوِ لعین (129/2)

این چنین تلبیس با بابات کـــرد آدمی را این سیه رُخ مات کــــرد (130/2)

بر سرِ شطرنج چُستَست این غُراب تو مبین بازی به چشمِ نیم خواب (131/2)

لعین یعنی لعنت شــــده . تلبیس مصدر لَبََّسَ به معنی کتمان،تحریف حقیقت،قلب حقایق، پوشش، به لباسی در آوردن . ســـیه رُخ به معنی رســــوا،بی آبرو . مات کـــــــرد بمعنی سرگشته و حیرانش کرد . چُست بمعنی چالاک و زرنگ . غُراب بمعنی کلاغ سیاه .

( دیو،شیطان،ابلیس با همین اسامی زیاد هستند و نپنداریم که تنها یکی هستند ، انسان هائی هستند که ابلیس نما هستند یا به تر است بگویم انسانم نما هائی هســـــــتند که ابلیس اند که حتی فکر و اندیشه ی آنان چنان منحرف بوده که همان اعمال ابلیس را انجام می دهند، آنان وارد زندگی ما شده و می شـــــوند و ما هم با چشم نیمه باز به بازی آنها می نگریم . مولانا کلاغ سیاه را به این دلیل مثال می زند که اگــــــر نشسته به آن بنگریم خیال می کنیم که کلاغ در خواب است و به همین دلیل وقتی طـــرف او هستیم خواب آلود می شویم و آن زمان است که کاغ سیاه بازی را می برد و ما را مات می کند ) .

مولانا می گوید: بهوش باش که ابلیس با همان زبان فریبنده بتو می گویــــد: ای جان بابا و برای اینکه ترا فریبت دهد خود را مشفق تو نشان می دهد کـه با چنین ترفند و نیرنگی بود که بابات حضرت آدم را فریفت و این چنین سرگشته نمود و در شطرنج زندگی مات کرد .

پس بدان که بر سرِ بازی زندگی این دیو سیاه همچون کلاغ سیاه چالاک و زرنگ اســـــت مبادا به بازی او با چشم نیمه خواب بنگری که زندگی هم مثل بازی شطرنج است کــه ما سر میز شطرنج نشسته ایم و مقابلمان هم ابلیس است همانند کلاغ سیاه .

ادامه دارد.........

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و دوم جزء اول از دفتر دوم

او جمیلست و مُحِبّ لِلجَمـــــــال کی جوانِ نو گــزیند پیـــــــرِ زال؟ (79/2)

خوب خوبی را کند جذب این بدان طَیبّـــــــات و طَیبّین بر وَی بخوان (80/2)

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گَرم گرمی را کشید و سرد سرد (81/2)

قسمِ باطل باطلان را می کشــند باقیان از باقیان هم ســر خوشند (82/2)

ناریان را مــــــر ناریان را چاذب اند نوریان مـــــــر نوریان را طالب اند (83/1)

مولانا با بهره از حدیث " همانا خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد" دلِ حسام الدین را که پس از مدت مدیدی شک و تردید به یقین می رسد و صورت مثالیِ پیر در آن ظاهر می شود را زیبا می نامد و آن را دوستدار زیبآئی معرفی می کنــــــــد زیرا جمال دل کاملین و وارستگان پدیدار می گردد چون " اَلمؤمنُ مِرآهُ اَلمؤمن " .

در این ابیات مولانا می گوید:دل حسام الدین زیباست و زیبائی را دوست دارد و الی دل ما را شیفته نمی کرد و به آرامش نمی رساند، مگر ممکن است نو جوان به پیر فرتوت سفید موئی جذب شود،پس بدان خوب،خوبی را جذب می کند همانطوری که مثلاً گرمی،گرم را جذب و سردی،سرد را جذب می کند، اهل باطل،باطل را بسوی خود می کشــد و هدایت شدگان سرخوش می گردند، اهل آتش،اهل آتش را جــــــــذب و اهل نـــــور طالب نوریان می گردند .

چشـــم چون بستی ترا جان کَندَنست چشم را از نورِ روزن صــــبر نیست (84/2)

چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نورِ چشم از نورِ روزن کی شـکفت (85/2)

تاســـــۀ تو جذب نورِ چشــــتم بود تا بپیـــــــوندد بـــــــــه نورِ روز زود (86/2)

چشم باز ار تاسه گــــــــیرد مر ترا دانکه چشم دل ببستی ، بر گُــشا (87/2)

آن تقاضایِ دو چشمِ دل شــــناس کو همی جوید ضـــیایِ بی قیــاس (88/2)

چون فـــــــراقِ آن دو نورِ پایــــــدار تاسه می آردت،گشادی چشمهات (89/2)

پس فـــــــراقِ آن دو نورِ پایـــــــدار تاسه می آرد ، مــــر آن را پاس دار (90/2)

بیت 84 در پاورقی نسخه ی نیکلسون آمده و بیت 85 را در مقابله در حاشیه نوشـــته اند. تاسه بمعنی اضطراب . مولانا در این هفت بیت مثالهائی را بیان می کـند تا عامل جذب را دلالت کند .

چون چشم را بستی دچار اضطراب می گــردی زیـــــرا همانند زمان جان کندن می شود، چشم نور دارد و تحمل تاریکی را نخــواهد داشت و فوراً چشم را باز می کنی تا نور روز را ببینی،و این در حالیست که نور چشم از نور روز اضطراب پیـــدا نمی کـــــند چون از جنس خودش است و در حقیقت این اضطراب باعث می شود چشم را باز نمائی و نور را جـــذب کنی ، نورِ چشم به نورِ رور می پیوندد، ولی اگر چشمانت باز بود امّا اضطراب تــرا فراگرفته بود،بدان که چشمِ دلت را بسته ای،آن را باز کُن،روشــنائی بی حد و قیاس را آن دو چشمِ دل شناس می جوید و خواهان است،آنها را پاس دار .

او چو می خواند مرا من بنگــرم لایقِ جــذبم و یا بَد پیکــــــــــــــرم (91/2)

گر لطیفی زشت را در پی کــند تَسخَری باشد کـــــه او بر وَی کنـد (92/2)

کی ببینم رویِ خود را ای عجب تا چه رنگم،همچو روزم یا چو شب؟ (93/2)

مولانا پس از آن که با مثالی سنخیّت را عامل جذب دلالت کرد ادامه ی بیت 83 را پی می گیرد و می گوید: وقتی او مرا می خواند،باید بخود بنگرم تا در یابم که لایق جذب هستم یا بد پیکرم و با وی سنخیّت ندارم،چه اگر زیبا روئی فرد زشت روئی را کـــــــه با او سنخیّت ندارد را طالب باشد محققاً او را به سخره گرفته، شگفتا ، چه زمانی چهره ی حقیقی خود را می توانم ببینم که چه رنگ و نقشی دارم؟ همچون روز روشنم کـــــه منعکس کننده ی باطنم است و یا تیره ام همانند شب که نقشم مشهود نیست .

نقشِ جانِ خویش می جُستم بسی هیچ می ننمود نقشــــم از کسی (94/2)

گفتم آخـــــر آینه از بهرِ چیست؟ تا بداند هر کسی کو چیست و کیست (95/2)

آینۀ آهن بـــــــــرای پوستهاست آینۀ ســیمایِ جان سنگی بهاست (96/2)

گفتم ای دل آینـــــــــۀ کلّی بجو رو به دریا ، کار برنایــــــــــــد به جُو (97/2)

من نقش و رنگ جان خود را بسیار جستجو می کردم امّا آن را در سیمای هیچ کس نیافتم، بخود گفتم پس آیینه بهر چیست؟ مگر نه آن کـــه با نگاه کردن در آیینه هــــر کسی خواهد دانست که کی هست و چیست،آیینه معمولی برای دیدن ظاهـــــر است ولی آیینه ای که بتواند چهره ی جانان را نشان دهد بسیار پُر ارزش است ، چنین آیینه ای که چهره ی جانان را نشان می دهد فقط روی یار است ، آنهم یاری که کامل است و از دیار الهی است . پس به دل گفتم که آیینه ی کلی را جستجو کن تا آن انسان کامل کــــــــــه دریائیست و دریای حقیقت است را پیدا کنی و الی از جوی آب که جزئی از کُل است کار بر نمی آید .

زین طلب بنده به کویِ تو رسید درد مریم را به خــــرما بُن کشید (99/2)

دیدۀ تو چون دلم را دیده شــــد شــــد دلِ نادیده،غرقِ دیده شـد (100/2)

آیــــــنۀ کلّی تـــرا دیدم اَبَــــــد دیدم اندر چشم تو من نقشِ خود (101/2)

گفتم آخــــر خویش را من یافتم در دو چشمش راهِ روشن یافتــم (102/2)

بیت 99 به بیت 94 ارجاع دارد که در آن اشاره شده بود که " نقش جان خویش می جستم بسی " پس طالب دیدن نقش جان خود در کسی بوده که مولانا با زبان حال حســام الدین می گوید و دلالت می کند: از این طلب است که بنده به کوی تو رسید و الا اگــــــــر طلب رسیدن نبود به کوی تو نمی رسید ، همانطوری که وجود دردِ زایمان باعث گـــــــردید مریم طالب درخت خرما شود . هنگامی که دلم در چشمان تو دیده شود، دل نادیده ام کــه هنوز چشم دل را نیافته بود غرق دیده ی تو شد و ترا آیینه ی کُلّی ازل دیدم و در چشم تو نقش حقیقی خود را دیدم و با خود گفتم در نهایت خود را یافتم و در دو چشمش راه روشـــــن را یافتم .

کریم زمانی با اقتباس از شرج کبیر انقروی (1) در مورد بیت 100 نوشــته :" ای یار حقیقی من تو را آیینۀ کُلّی ابدی و ازلی دیدم،یعنی تو را حقیقتاً مظهر جمیع اسماء و صـــفات حق دیدم،ای انسان کامل و ای ولی واصـل من در چشم تو نقش خود را دیـدم و صورت حقیقی ام را مشــــاهده کردم"(2).

در شرح مثنوی کفافی در مورد مصراع اول همین بیت نوشته شــده:" من آینۀ کُلّی تو را تا ابد دیدم"(3) و اکبرآبادی نوشته:" آینۀ کُلی تو را پیوسته در نظر داشتم "(4).

گفت وهمم کان خیالِ تست هان ذاتِ خود را از خیالِ خود بدان (103/2)

نقـــــــشِ من از چشمِ تو آواز داد کــه منم تو ،تو منی در اتّحاد (104/2)

کاندرین چشم مُـــــــنیرِ بی زوال از حقایق راه کی یابـد خیال؟ (105/2)

در دو چشمِ غیرِ من تو نقش خود گر ببینی ، آن خیالی دان وَرد (106/2)

زانکه سرمۀ نیستی در می کشد باده از تصویرِ شیطان می چشــد (107/2)

چشمشان خانۀ خیالست و عـدم نیستها را هست بینــد لاجرم (108/2)

اتّحاد در بیت 104 بمعنی یکی بودن . مُنیر بمعنی روشن .

وهم من گفت: بهوش باش این نقشی کـــه از خود دیدی خیال خودت است در نتیجه ذات خود را بدان که از خیالی دیدی،ولی واقفم خیال نبود زیرا نقش من از چشم تو صدا داد که من تو هستم و تو منی و یکی هستیم،مگر ممکن است در این چشم روشنی کـــــــــــه روشنی اش بی زوال است خیال راه یابد؟

مولانا در جواب حسام الدین می گوید: اگر نقش خودت را در غیر از دو چشـم من دیدی آن نقش را خیالی بدان و مردود شمر، چون در چشم غیر من نیست های هست نما نشـــان داده می شود و چنین چشمانی باده از تصویر شیطان چشیده اند یعنی وهم و خیال باطل در آن انعکاس دارد،غیر من چشمشان سرمه ی نیستی در کشیده و خانه ی وهم و خیال و نیست است، لاجرم نیست های هست نما را می بیند .

ادامه دارد..........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 54

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 53

(3) - شرح کفافی . جلد دوم . ص 28

(4) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 23

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه  و یکم جزء اول از دفتر دوم

نا مصـــــوَّر یا مصـــــــوَّر گفتنست باطل آمــد بی ز صورت رستنست (68/2)

نا مصـــــوَّر یا مصــوَّر پیشِ اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست (69/2)

گر تو کوری،نیست بر اعمی حَرَج ور نه رَو ، کَالصََّــــــــبرُ مِفتاحُ الفَرَج (70/2)

بدون آنکه از بند صورت رها شده باشی تنزیه یا تشبیه گفتن تو باطل است، تنزیه یا تشبیه گفتن نزد کسی است که او از پوست و ظاهر رسته باشد و به حقیقت رسیده،حال اگـر تو از شهود غافلی و نابینا هستی پس بر نابینا تکلیفی نیست و اگر نابینا نیستی برو و صـــبر پیشه نما که صبر کلید گشایش است .

پرده هایِ دیده را دارویِ صــــبر هم بسوزد، هم بسازد شرحِ صدر (71/2)

آینۀ دل چون شود صافی و پاک نقشها بینی بــــرون از آب و خاک (72/2)

هم ببینی نقش و هم نقّاش را فرشِ دولت را و هم فـــــــرّاش را (73/2)

از حس مشترک وارهیدن و از پوست فارغ شدن و رسیدن به مغز نیاز به صـــــبر دارد، صبر پرده ی حسی چشم را سوزانیده و حجاب ظاهر را برداشته و دل را گشاده و به نور معرفت الهی سوق می دهد و چون آیینه دل صافی و پاک شد . زنگار دل زدوده شد نقوش معنوی فارغ از آب و گِل در درون دل مشاهده می شـــــــود و سالک می تواند هم نقوش را و هم نقّاش را ببیند و هم گسترده ی مظاهر خداوند را و هم به شهود حق برســـــد و آن هنگام است که " به دریا بنگرم،دریا تو بینم، به صحرا بنگرم، صحرا تو بینم، بهــر جا بنگرم کوه و در و دشت،نشان از قامت رعنای تو بینم " .

چون خلیل آمــــــــــد خیالِ یارِ من صورتش بُت، معنیِ او بُت شکن (74/2)

شُکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیـــالِ خود بدید (75/2)

خاکِ درگاهت دلم را می فـــریفت خاک بر وی،کو ز خاکت می شکیفت (76/2)

گفتم ار خوبم،پذیــــــــــرم این ازو ورنه خود خنــدید بر من زشت رُو (77/2)

چاره آن باشد کـــــه خود را بنگرم ورنه او خندد مـــرا من کی خِرَم؟ (78/2)

همانطوری که در اواخر دفتر اول و ابتـــــدای دفتر دوم بیان نمودم حسام الدین دچار وهم و خیالی می گردد که باعث وقفه در سرودن و ضبط مثنوی می شود و مولانا در ابتــدای دفتر دوم به راهنمائی و ارشاد حسام الدین می پردازد تا او را تکامل بخشد .

حسام الدین با ترک مجالس مولانا بر حسب امر و ابیات مولانا بلبلی بود صورت پرست کــه تمایل به شنیدن ظاهر و صــورت حکایت داشت و به همین علت " مستمع را رفت دل جای دگر " و مولانا هم راهنمائی کرد که " صوفی آن صورت مپندار ای عزیز " ولی در ابتدای دفتر دوم حسام الدین " به جهت صید معانی بازی گشته و برگشته است " کـــه به همین علت مولانا به او هشدار می دهد که " آفت این در هوی و شــــــهوت است " در نتیجه به ضرس قاطع کُل دفتر ابیات ابتـــــــــدای دفتر دوم ( هر چند کُل ابیات شش دفتر را می توان گفت ) اشاراتی است برای به عمل آوردن و تکامل حسام الدین چلبی است تا وهم و خـیال از وی زدوده گشته و کامل گردد و اکنون هم به او می گوید اگر به شهود نرســــیده ای پس حتماً نابینا هستی و الی اگر بینائی با صبر می توان آیینه ی دل را صافی و پاک کنی کــه پس از زدودنِ زنگار از دل و صافی شدن از نقش آب و گِل فارغ خواهی شــــد و نقش های فارغ از آب و گِل و هم نقّاش را خواهی دید .

اکنون نیز مخاطب حسام الدین است و متاسفانه شـــــــارحان چون نتوانسته اند به مفهوم عرفانی ابیات این بخش پی ببرند آنرا از " ابیات مشکل مثنوی " قلمداد نموده و شـرح هائی ناقص و تأویل های باطلی را در ادامه ی آن به ابیات ربط داده اند ،به عنوان مثال هـــر چند از ابتدای دفتر دوم سعی شده که از ارجاع و انعکاس تفسیر های اشتباه دیگـر شارحان کم و بیش خودداری نموده ام تا خواننده سهل الوصول تر به معنا برسد هــــــــر چند که بسیاری اعتقاد دارند یادآوری شـــرح های دیگران مفید تر است با این وجود شواهدی کوتاه بیان می نمایم .

کریم زمانی در شرح بیت 74 نوشته:" این بیت از مشکلات ابیات مثنوی است،زیـــرا معلوم نیست که منظور از یار کیست؟ آیا انسان کامل و مرشد و پیر ،مورد نظـر است و یا حضرت حق تعالی؟ برخی از شارحان مثنوی،یار را همان انسان کامل و پیر و مرشــــد گرفته اند با این ملاحظه معتقدند که این بیت اشاره دارد به یکی از شرایط ذکر در فـــرقه ها و سلسله های تصوف بدیت ترتیب که سالکِ مبتدی در بدایتِ سلوک،باید هنگام ذکر،صورت مثالی پیر و یا مرشد و یا تلقین کننده ی اذکار خود را با قلم خیال در قلب ترسیم کند که آنرا اصطلاحاً شغل برزخ گویند و در طریقت نقشبندیه آنرا شغل رابطه نامند "(1) .

کریم زمانی تفسیر فوق الذکر را با بهـــــره از شرح ولی محمد اکبر آبادی و اطلاعات شیخ عباسعلی کیوان در کتاب بهین سخن و نیز کـــــتاب طرایق الحقایق محمد معصوم شیرازی بیان داشته که خالی از اشکال نیست چه اولاً نوشته های ذکر شـده در بهین سخن شیخ عباسعلی کیوان قزوینی با آن که نامبرده سخن وری مسلط بوده ،امّا متلّون حال بوده و یک چند در کسوت اهل تصوف به مقامی شیخی رســیده و پس از مدتی به دلیل ناهنجار های وجودش خلع مقام شده که نامبرده مبادرت به ردیه نویسی نمود ،در نتیجه فردی در کسوت روحانی که چندین سال عــرفان را متابعت نموده و سپس بر علیه آن ردیه نوشته و مجدداً خود را عالم عرفانی پنداشته و بقولش به عرفان بازگشته نمی توانــــــــد درک صحیحی از عرفان داشته باشد، پس استناد به گفته هایش نمی تواند سندیت داشته باشد .

دوم آن کــــه مولوی به هنگام انشاء ابیات مثنوی خود انسان کامل و پیر سلسله بوده و لذا نمی توان منظور از یار را انسانِ کامل،مرشد و یا پیر دانست ضمن آنکـــــــه خیالِ یارِ مولانا، خلیل آمده ، و مهم تر آنکه انسان کامل خیال را سدی عظیم می داند کــــــه در مثنوی این نکته را دلالت کرده ، پس یار در این بیت نمی تواند انسان کامل، پیر باشــــد و طبعاً حضرت حق تعالی هم نمی تواند باشد .

سوم آن که شرایط ذکر در سلاسل فقری هیچ ارتباطی به این بیت ندارد،ضمن آنکه صورت مثالی برای سالک مبتدی نیست بل که با دوام ذکر و فکر و انجام اعمال نیک پس از صافی شدن دل صورت مثالیِ پیر اگر در دل نقش گرفت سالک تکامل یافته است و نیــــز " با قلم خیال صورت مثالی را سالک مبتدی در قلب ترسیم نماید" نمی تواند درست باشد و حداقل در سلاسل حقّه ی تصوف چنین نبوده {ه آنان با خیال سر و کار نداشـــــته و چنین ترسیم خیالی هم از ذهن مؤمن تراوش نمی نماید .

مولانا می گوید : چون آیینه ی دل صافی شـــــد در خیال یار من ( کـه حسام الدین است) صورت مثالی پیر ظاهر گردید ( خلیل همان صورت مثالی پیر است) ، شکر خدا کــه صورت مثالی پیر در دل حسام الدین پدید آمد و جان نیز در خیال حسام الدین خود را دیـــد (مولانا در بیت 76 زبان حال حسام الدین را بیان می نماید و بخود می گوید) خاک درگاهت ای پیر مرا شیفته کرد و آرامش داد، خاک بر آن کس که در برابر خاک درگاهت شیفته نشـده و به یقین نرسد اگر خوب باشم و باطنم زیبا باشد این گفته را از او می پذیرم ولی اگر باطنم نا زیبا باشد،باطنم بر من می خندد ،پس چاره آن باشد که باطن را بنگرم قبل از آن که بر من بخندد و با تمسخر بگوید کی باطن زیبا و خوب را خریده ای ؟.

ولی محمد اکبر آبادی و انقروی اعتقاد دارند کـــــه:" فاعل فعل خندید رتا زشت رو دانسته اند"(2 و3) .

ادامه دارد .......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 45 و 46

(2) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 21

(3) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 46

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه جزء اول از دفتر دوم

حسّ اَبدان قوتِ ظلمت می خورد حسّ جان از آفتابی می چرد (51/2)

حسّ بیرونی حسّ جسم هاست که غذای خود را از ظلمت و تاریکی می خورد،در حــالی که حسّ جان که حسّ درونی است از نور و روشنائی تغذیه می کند .

ای بُبریده رختِ حسها ســویِ غیب دست چون موسـی برون آور ز جیب (52/2)

ای صــــــفاتت آفتابِ معـــــرفت و آفتابِ چــــــــرخ بنـدِ یک صفت (53/2)

گاه خورشیدی و گــه دریا شوی گاه کوهِ قاف و گــــه عنقا شوی (54/2)

تو نه این باشی نه آن در ذاتِ خویش ای فزون از وهمها وز بیش بیش (55/2)

حال که حس ها را در خدمت دل قرار داده ای پس دستانت کـــه همچون ید بیضاست را از آستین بیرون آور،ای که صفاتت آفتاب معرفت خداوند است، برخلاف آفتــاب چرخ گردون که مظهر یک صفت خداوند است تو مظهر جامعی و به همین علت گاهی دریا می شـــوی و گاهی خورشیدی،گاهی کوه قاف می گردی یا حقیقتِ ولویه و گاهی عنقا می شـــوی با عقل فعّال امّا ذاتاً نه این باشی و نه آن و منزه هستی هـــر چند افزون از ادراک هستی و حتی بیش تر از بیش تری .

همانطوری که در چندین صفحه ی قبل نگاشتم ، مولانا کُل ابتدای دفتر دوم را به اشـــارت های کارسازی اختصاص داده تا حسام الدین را تکامل دهد و این بخش هم در ادامـه ی آن روح حسام دین را مخاطب قرار می دهد که " رختِ حسّ ها " را به غیب برده و مظهــــــر جمله صفات خداوندی است و به همین علت با وجود آنکه مظهر همه ی صفات خـداوندی است امّا ذاتاً نه خورشید است و نه دریا ، نه کوه قاف است و نه عنقا ، زیـــــرا ذات روح از تمام تعینّات منزه است .

کریم زمانی در مورد بیت 52 نوشته:" ای انسان کامل و سالکی کـــه مُدرَکاتِ حواس را به عالم معنا برده و محرِِم اسرار غیب شده ای،شَمّه ای از کمال خود را ماننــــد ید بیضا برای جهانیان آشـکار کن موسی وار،دستِ افکارت را از گـریبان قلبت بیرون بیاور تا عالمِ ظلمانی کــه محبوس حواس حیوانی است نورانی شود" و سپس در گیومه نوشته کــــه [ این بیت اشاره دارد به معجـــزۀ ید بیضا . برخی از شارحان مخاطب را حضرت حق می دانند کــــــه خالی از وجه نیست ](1) و (2) .

روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار؟ (56/2)

پس ذاتاً روح از تمام تعینات منزه است و در نتیجه از اوصــاف تن و از الفاظ مبرا بوده و هیچ سنخیتی با آنها نه خواهد داشت امّا با عقل و علم همراه خواهد بود .

اکبرآبادی در شرح این بیت معتقد است کــــــــــه مخاطب همانا روح است لیکن می تواند مقصود، حضرت حق نیز باشد(3).

از تو ای بی نقش با چندین صُوَر هم مُشَبّه هم مُوحّد خیره سر (57/2)

گه مُشَبّه را مُوَجَد می کــــــــند گــــــه موحّد را صُوَر رَه می زند (58/2)

گه ترا گویــد ز مستی بوالحسن یا صَغیرَ السِنّ یا رَطبَ البَـــــدَن (59/2)

گاه نقشِ خویش ویران می کــند آن پیِ تنزیه جانان می کــــــند (60/2)

مولانا دلالت می کند که روح با علم و با عقل یار است و از تمام تعینّات پاک می باشــد و در این ابیات روح را مخاطب قرار داده و می گوید: با آنکـــــه بی نقش هستی ولی چندین نقش را نشان می دهی که هم مُشبّه و هم موحّد ، خیره سر و مبهوت شـده اند بنحوی که گاهی نقشِ تو مُشبّه را موحّد می کند و گاهی هم نقش تو موحّد را گمـراه می نماید و راه می زند و آن موحّدِ گمراه شده از مستی ترا بشر می پندارد و می گوید: ای محبوب خرد سالم ای توئی که پیکری تر و تازه داری،گاهی هم موحّد، مستی را به کنار گـذاشته و نقش خود را به جهت تنزیه خداوند ویران می نماید .

تنزیه بمعنی پاک و بی آلایش کردن ،مبرا دانستن خداوند از اوصاف بشـــری . صغیر السن در زبان عرب بمعنی کم سن و سال . رطب البدن بمعنی تر و تازه بر گرفته از غزل شماره 2127 دیوان کبیر شمس . موحّد بمعنی یکتا پرست . مشبه بمعنی کسی کـــه به تشبیه قائل باشد . خیره سر بمعنی گستاخ که در اینجا بمعنی مبهوت و سرگشته است .

کریم زمانی اعتقاد دارد بیت 57 را مولانا خطاب به حضرت پروردگار می گوید(4) .

انقروی در شرح بیت 59 نوشته:" فاعل فعل بوالحسن است و منظور از بوالحسن چنـــــــد احتمال وجود دارد یکی آنکه کنیه مولانا باشد که البته این کنیه از او مشهور نیست . دیگــر آنکه کنیه حسام الدین چلبی باشد . این وجه از این نظر قابل تأمل است کــه نام او حسن بوده و چون مولانا پدر معنوی او محسوب می شده لذا جایز است کـــــه کنیه حسام الدین چلبی باشد "(5) .

کریم زمانی نوشته :" گاهی صوفی عاشق و عارف واله کــــه در حال سُکر و مستی بسر می برد به تو ای حضرت حق چنین خطاب می کند:ای محبوب خرد سالم ، ای که پیکری تر و تازه داری "(6) . !!!

چشمِ حس را هست مذهب اعتزال دیدۀ عقلست سُنّی در وصـــال (61/2)

سُخرۀ حسّ اند اهلِ اعتــــــــــــزال خویش را سُنّی نماید از ضَـــلال (62/2)

هـــر که در حس ماند او معتزّلیست گر چه گوید سُنّیم از جاهلیست (63/2)

هر کــه بیرون شد ز حس،سُنّی وَیست اهلِ بینش چشمِ عقلِ خوش پَیَست (64/2)

گــــر بدیدی حسّ حیوان شـــــاه را پس بــدیــدی گاو و خـــــر الله را (65/2)

گـــــر نبودی حسّ دیگــــــــر مر ترا جز حسِ حیوان ز بیــــــــرونِ هوا (66/2)

پس بنی آدم مِکَــــــــــرََّم کَی بُدی کی به حسّ مشترک مَحرم شــدی؟ (67/2)

چشم ظاهر منکر شهود خداوند است و نمی تواند رؤیت را باور نماید امّا چشم عقل کــــه رها شده از حس است به شهود خداوند در وصال اعتقاد دارد ، اهل اعتزال در تســـــــخیر حواس ظاهر هستند امّ از گمراهی خود را در زمره ی رها شــــــــــــده از چشم حس می نمایانند،ولی بدان هر کسی که در حس ظاهر بماند او معتزلی است هـــر چند از نادانی و جهالت بگوید که به شهود خداوند رسیده است،امّ آن کسی که از چشم حس بیرون شده و رخت حس را سوی غیب برده اهل شهود خداوند است و اینان اهل بینش می باشــند و دارای چشم عقل فرخنده ای هستند. بدان که اگر چشم حس ظاهـر می توانست خداوند را رؤیت نماید،در این صورت گاو و خر هم کــــــه دارای حس طاهر هستند می توانستند به شهود خداوند دست یابند در حالی که این امر غیر ممکن است.در نتیجه اگـر حسّ دیگری که فارغ از هوی است،غیر از این حسّ ظاهری برای تو نه بود چرا آدمی مُکَرََّم شــد و کی با این حس مشترک ظاهری که بین انسان و حیوان هست مَحرم اسرار الهی شد ،

( خداوند ، گرامی داشتن آدمی را در آیه ی 70 ســوره اســـــراء :" وَ لَقَد کَرََّمنا بَنی آدَمَ و حَمَلنا هُم فِی اَلبرّ و اَلبَحر وَ...." بشارت داده. ضمناً شهود خداوند بر حسب آیه ی 9 سوره ی طارق :" آن روز پنهانی ها را برسند و بازنگرند " برای برخی از ســـــعیدان بشارت داده شده و راغب پاشا در کتاب " سفینه" و نیازی در کتاب " دیوان " و سهروردی در " عوارف " و ابن حنبل در کتاب " ردّ " نوشته اند در آخرت رؤیت خداوند برای برخی از سـعیدان حاصل می گردد ) .

ادامه دارد .............

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 36

(2) - کریم زمانی نوشته مقتبس از شرح مثنوی ولی محمد اکبر آبادی ص 10 و شرح کبیر انقروی ص. 31

(3) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 11

(4) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 38

(5) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 36

(6) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص39

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و چهل و نهم جزء اول از دفتر دوم

یقظه شان مصـــروفِ دقیانوس بود خوابشان ســـــرمایۀ ناموس بود (38/2)

خواب بیداریست،چون با دانشست وای بیداری که با نادان نشست (39/2)

چونکه زاغان خیـــمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شــــدند و تن زدند (40/2)

زآنکه بی گلــــزار بلبل خامشست غیبتِ خورشـید بیداری کُشست (41/2)

یقظه به معنای بیــداری . ناموس به معنای شریعت است و در لفظ عامیانه به معنی آبرو ، حیثیت و شرف است . بهمن در بیت 40 منظور گیاه بهمن است که به فـــرانسه Behen و به انگلیسی star-thistle نامیده می شود با نام علمی Centaurea calcitrapa از تیـــــره ی مینا Asteraceaeکـه در فارسی قنطوریون ، گل گندم گویند ، ریشه آن مصرف داروئی دارد و در ماه بهمن ریشه آنرا از خاک بیرون آورده و به بازار داروئی میفرستند .

مولانا دلالت می کند بیداری اصحابِ کهف صَرفِ دقیانوس می شد امّا چون به خواب رفتند، خوابشان سرمایه ی شریعت آنها شد،پس خواب هنگامی که با علم بود بیداریست،وای بر حال کسی که با علم بود امّا با نادان نشست .همچنان که وقتی زاغ ها بر روی گیاه بهمن در باغ گرد می آیند و اقامت می کنند، بلبلان پنهان شده و خاموش می گــردند ، زیرا بدون گلزار بلبل خاموش خواهد بود ،همان طوری که با غایب شدن خورشید در شب بیداری هم از بین می رود و همه به خواب می روند .

ولی محمد اکبر آبادی در مورد بیت 40 نوشته :" چون غافلان و جاهلان در عالم بســـــــیار شدند طالبانِ حق گوشۀ خلوت گزیدند " (1).

کرییم زمانی نوشته :" از آنرو که زاغان در زمستان خیمه می زنند و گــــــرد هم جمع می شوند،بلبلان خوش نوای باغ و بوستان پنهان می شوند و از نوا و سرود منصرف می شوند و خموشی می گزینند "(2).

عبدالسلام کفافی نوشته:" زاغان و کلاغان در فصل زمســتان دســته دســـته منتشر می شوند و به دنبال قوت و غذا می گردند، کثرت جمعیت و سیاهی باب و پرشان در نظـــــــر بیننده همانند خیمه ای است که در فضا افراشته باشند"(3).

آفتـــــابا ترکِ این گلشن کنی تا که تحتَ الارض را روشن کنی (42/2)

مراد ار آفتاب در این بیت خورشید است که مشرق و مغرب دارد و از مشـــــــرق به مغرب انتقال می یابد و در این بیت مولانا حسام الدین را خورشید می نامد و او را همانند دیگـــر بندگان در نقل و انتقال قرار می دهد و او را مخاطب قرار داده و می گوید مگـر می خواهی زیر زمین را روشن نمائی که این گلشن را ترک می نمائی .

آفتابِ معــــــــرفت را نَقل نیست مشــرق او غیرِ جان و عقل نیست (43/2)

خاصه خورشیدِ کمالی کان سریست روز و شب کردارِ او روشن گرَیست (44/2)

امّا آفتاب معرفت را نه افولی هست و نه طلوع و غروبی او دائماً روشن است و مشـرقش غیر از جان و عقل نیست و در جان و عقل طلوع می کند ، مخصوصاً آن خورشـــید کاملی که روز و شب به روشن گری می پردازد .

مطلع شمس آی،گر اسکندری بعد از آن هر جا رَوی،نیکوفری (45/2)

بعد از آن هر جا روی،مشرق شـود شرقها بر مغربت عاشق شود (46/2)

اگر کاملی و اسکندر زمانی به سمت خورشید کاملی که روز و شب به روشن گـری می پردازد بیا که بعد از آن هرجا رَوی با شکوهی و هرجا که بروی آنجا مشرق می شود حتی اگر مغرب باشد و محل طلوع نور می گردد و شرق ها بر مغربت کــه غروبی ندارد عاشق می شوند .

مطلع شمس برگرفته از آیه ی 90 سوره کهف می باشـد . مولانا در این ابیات انسان کامل را می گوید که نور الهی از وی ساطع و روشنائی می بخشد و نه اینکــــــــه بپنداریم بین خورشید فلک و آفتاب بخواهد تفاوت قائل شود زیرا این دو مقوله های جداگانه و از دو عالم متفاوت هستند .

ولی محمد اکبرآبادی نوشته:" مطلع شمس در اینجا به این نکته اشاره دارد کـــــــه باید از جسم و لذات جسمانی که مغرب آفتاب معرفت است در گذری و به عقل و جان کــــــــــه مشرق و مطلع اوست در آئی و به مشاهدۀ روح و لذات روحانی که همانا علوم و اســـرار الهی است واصلذ شوی "(4).

حسّ خُفّاست سویِ مغرب دوان حِسّ دُرپاشت سویِ مشرق روان (47/2)

راهِ حس راه خَرانست ای ســوار ای خران را تو مُزاحم ، شـــرم دار (48/1)

پنچ حسّی هست جــز این پنج حس آن چو زرّ ســـرخ و این حسها چو مِس (49/2)

اندر آن بازار کَاهلِ محشــــــــرند حسّ مس را چون حسِ زر کی خـرند؟ (50/2)

حسّ بیرونی تاریکی گرای تو دوان بسوی مغرب و محل افول ترا می بــرد ، و حسّ درونی ترا بسوی مشرق که روشنائی است روانه می کند،پس بدان کـــــــه راه حسّ بیرونی راهِ خران است که تابع نفسانیات می باشد ،ای که بر نفس خود سواری و هــر کجا او خواهد ترا می برد، شرم دار که برای پنج حسّ بیرونی مزاحمت فراهم نموده ای .

( حسِ نفسانی برای ارضای تمایلات نفسانی سوار خود بیش تر تکاپو نموده و ســــــــوار مستعد که تمایلات نفسانی دارد بسوی نفسانیات دوان دوان سوق می دهد،در حالی که نفس را کنترل کرده ، حسّ نفسانی را بدون جنگ به خواب برده و آرام گــــــرفته و زحمت زیادی نخواهد کشید ) .

غیر از این پنچ حسّ بیرونی ،پنج حسّ درونی وجود دارد که همانند طلای سرخ در آن عالم پُر ارزش هستند و این پنچ حس بیرونی در مقابل آن همانند مس بی ارزش است و در روز محشر که اهل قیامت جمع هستند حسّ بی ارزش همچو مـس را کی همانند حسّ طلای سرخ خواهند خرید؟.

( مولانا قبلاً در ابیات 3579 دفتر اول نیز در مورد ده حسّ درونی و بیرونی اشــاره نموده بود که اگر دلی خاتم سلیمانی را یافته باشد پنج حسّ بیرونی و پنج حسّ درونی مأمور اجرای فرامین دل می گردند و در راه " جان " گام بر می دارند و نه در راه نفسانیات کــه راه خران و بهایم است ) .

ادامه دارد .........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوی ولی محمد اکبر آبادی . دفتر دوم . ص 7

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 31

(3) - شرح مثنوی کفافی . جلد دوم . ص 386

(4) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 8

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و چهل و هشتم جزء اول از دفتر دوم

این دهان بر بند ، تا بینی عیان چشم بندِ آن جهان حَلق و دهان (11/2)

پس دهان را ببند تا عالم معنا را به بینی زیـــــرا پرداختن به حلق و دهان باعث عدم دیدن آن جهان معنا می گردئد .

ای دهان تو دَهــــــــانۀ دوزخی وی جـــــــهان تو بر مثال برزخی (12/2)

نورِ باقی پهلویِ دنیـــــــایِ دون شـیرِ صافی پهلویِ جوهایِ خون (13/2)

چون درو گامی زنی بی احتیاط شیرِ تو خون می شـود از اختلاط (14/2)

زیاده طلبی انسان سیری ندارد و به همین علت دهان ، دهانه ی دوزخ می گـردد و مولانا اشاره می کند و به دهان و این جهان خطاب می کند که: ای دهان این توئی که دهانه ی دوزخی ، و ای دنیای دون همچون برزخی . در حالی کـــه نور پاینده در کنار این دنیای دون است و شیر صاف در کنار جوهایِ خونِ کثیف قرار گرفته و تو ای سالک هنگامی کــــه بی احتیاط در این دنیای دون گام می زنی شیرِ پاک تو با خونِ کثیف مخلوط و آلوده می گردد .

یک قدم زد آدم انـــــدر ذوقِ نَفس شد فراقِ صدرِ جنّت طوقِ نَفس (15/2)

همچو دیو از وی فرشته می گـــریخت بهـــرِ نانی چند آبِ چشم ریخت (16/2)

گرچه یک مو بُد گنه کو جُسته بود لیک آن مو در دو دیده رُسـته بود (17/2)

بـــود آدم دیـــــــــــــــدۀ نورِ قـدیم موی در دیده بُـــــــوَد کوهِ عظیم (18/2)

حضرت آدم بی احتیاط در تمایل نفص یک گام برداشت و نَفس مایه ی گرفتاری شـــد و از صدر بهشت دور گردید . برخلافدمعمول که دیو از او می گریخت ، با این گناه خُرد فــرشته از او می گریخت ، ای سالک بخاطر نانی ببین که آدم چقدر نالان شد و گریه و زاری نمود، اگر چه گناهی که او مرتکب شد بسیار خُرد بود امّا همان گناه ناچیـز همچون موئی در دو دیده ی او روئیده شد با آن که نور دیدگان آدم ازّلی بود امّـــــــا بودن موی در دیده همچون کوهی عظیم مانع دید کامل می گردد .

گـــر در آن آدم بگردی مشورت در پشیمانی نگفتی معـــــــذرت (19/2)

زانکه با عقلی چو عقلی جفت شد مانعِ بَـد فعلی و بَـد گفت شـــد (20/2)

نَفس با نَفسِ دگر چون یار شد عقلِ جزوی عاطل و بی کار شد (21/2)

اگر در آن هنگام آدم قبل از آنکه اندر ذوق نفس گام بردارد با عقل خود مشورت می کـــرد به هنگام پشیمانی پوزش نمی خواست ، زیرا اگر صاحب عقلی با عقلی جفت گـــــــردد ممانعت از کردار و گفتار بد می گردد امّا صاحب نَفسی با نَفس دیگـــــــر یار و جفت شود عقل جزوی آنان هم از کار می افتد و عاطل و باطل می ماند و نَفس فرمان می دهد .

چون ز تنهائی تو نومیدی شوی زیرِ ســـایۀ یار خورشیدی شود (22/1)

رو بجو یار خــــــــدائی را تو زود چون چنان کردی،خدا یارِ تو بود (23/1)

آنکـه در خلوت نظر بر دوختست آخــر آن را هم ز یار آموختست (24/1)

خلوت از اغـــــیار بایــــد نه ز یار پوستین بهرِ دَی آمد نه بهــــار (25/1)

از اواخر دفتر اول حسام الدین در گیر خیالاتی می گـــــردد و دو سال بخلوت می رود و به همین علت اشارات ابتدای دفتر دوم اکثراً برای آنست کــــــــه حسام الدین معانی را صید نماید و ثبات یابد ، در این ابیات می گویـد: چون از تنهائی دچار نومیدی شدی می بایست در زیر سایه ی یاری به روشنی برسی ، پس درنگ ننما همان زمان کـــه نومید شدی برو یاری خدائی را پیدا کن ، هنگامی که او را یافتی مطمئناً خدا هم یار تو خواهـــــــد بود، آن کسی هم که به خلوت نظر دارد و تنهائی اختیار می نماید،آن هم ایرادی ندارد زیرا تنهائی را از خداوند آموخته امّا بدان که از بیگانگان دوری می نمایند و نه از یار،همان طوری کـــــه پوستین را به جهت حفاظت در مقابل ســــــرمای دی ماه می پوشند نه از سرمای لطیف بهار.

عقل با عقلِ دگــــر دو تا شود نور افزون گشت و ره پیــــــــدا شود (26/2)

نَفس با نَفسِ دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود (27/2)

عقل با عقل دیگر چون جمع شد دو تا عقل می گردند و نور و روشــنائیِ دو عقل افزون تر از یک عقل می گردد در نتیجه راه روشن و پیدا می شود ، ولی هنگامی که نفس با نفس دیگری جفت شد چون هر دو نفسانیات تمایل دارند از دیدن همدیگر شــاد و خندان خواهند بود امّا با جفت شدن هــــر دو نفس تاریکی بیش تر شـــــده و راه نیز در تاریکی پنهان می شود.

یار چشم تُست ای مردِ شــکار از خس و خاشـاک او را پاک دار (28/2)

هین به جاروبِ زبان گردَی مکن چشم را از خش ره آوردی مکن (29/2)

چونکـــــــه مؤمن آینۀ مؤمن بود روی او ز آلودگــــــــی ایمن بود (30/2)

یار آیینَست جـــــــان را در حَزَن در رخِ آیینه ای جــــــان دم مزن (31/1)

تا نپوشـــد رویِ خود را در دمت دم فــــرو خوردن بباید هر دَمَت (32/1)

در ابیات قبل اشاره نموده بود که : زیر سایه ی یار خورشیدی شوی،پس فوراً یار خدائی را جستجو کن و اکنون دلالت می کند کــــــــه چنین یاری چشم تو خواهد بود زیرا او راهدان است و راه را می بیند و تو قادر بدیدن راه نیستی ، پس این چشم را از خس و خاشـاکی که تو به وسیله ی زبانت ایجاد می کنی دور نگاه دار و گـــــرد و غبار با جاروی زبانت ایجاد ننمائی تا مبادا خس و خاشاکی بر این چشم نشیند،چون مؤمن آیینه ی مؤمن است،روی او از آلودگی پاک است و کیفیت باطنی تو بر او می تابد. و چون آیینه است جان به هنگام اندوه در آن منعکس می گـــــردد،پس در رُخ آیینه ای جانِ من ،دم مزن و با نفست آیینه را کدر مکُن که کجبور نباشد روی خود را بپوشـــاند،هـــــر لحظه باید از دم زدن به پرهیزی و خموشی گزینی . دم فرو خوردن و خموشی گـزیدن یکی از دو رکن اساسی برای کسب معنا است .

کم ز خاکی؟چونکه خاکی یار یافت از بهاری صــــــــد هزار انوار یافت (33/2)

آن درختی کو شــــــود با یار جفت از هوایِ خوش ز سَر تا پا شگفت (34/2)

در خــــــــزان چون دید او یارِ خلاف در کشید او رُو و سَــــر زیرِ لحاف (35/2)

گـــــفت یارِ بد بـــــــلا آشفتنست چونکه او آمـد ، طــریقم خفتنست (36/2)

پس بخسپم،باشم از اصحابِ کهف بِه زِ دقیـــــانوس آن محـبوسِ لَهف (37/2)

مگر تو کمتر از خاکی؟ خاک هنگامی که یاری پیدا می کند،و بهار یار او می گردد شـکوفه های زیادی را بوجود می آورد . آن درختی که با یار جفت می گـــــــردد از هوای پُر طراوت بهاری سر تا پایش شگفته و زنده می گردد،ولی به هنگام خزان چون یارِ ناموافق می بیند طراوت و شادابی خود را پنهان کرده و به خواب می رود،و می گوید یارِ بد بلائی است که آشفتگی می آورد . پس چون این یار بد آمد شیوه ی من به خواب رفتن است،پس بخوابم تا از اصحاب کهف باشم که به تر از دقیانوس آن زندانی حسرت خورده خواهد بود .

ادامه دارد........