یقظه شان مصـــروفِ دقیانوس بود خوابشان ســـــرمایۀ ناموس بود (38/2)

خواب بیداریست،چون با دانشست وای بیداری که با نادان نشست (39/2)

چونکه زاغان خیـــمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شــــدند و تن زدند (40/2)

زآنکه بی گلــــزار بلبل خامشست غیبتِ خورشـید بیداری کُشست (41/2)

یقظه به معنای بیــداری . ناموس به معنای شریعت است و در لفظ عامیانه به معنی آبرو ، حیثیت و شرف است . بهمن در بیت 40 منظور گیاه بهمن است که به فـــرانسه Behen و به انگلیسی star-thistle نامیده می شود با نام علمی Centaurea calcitrapa از تیـــــره ی مینا Asteraceaeکـه در فارسی قنطوریون ، گل گندم گویند ، ریشه آن مصرف داروئی دارد و در ماه بهمن ریشه آنرا از خاک بیرون آورده و به بازار داروئی میفرستند .

مولانا دلالت می کند بیداری اصحابِ کهف صَرفِ دقیانوس می شد امّا چون به خواب رفتند، خوابشان سرمایه ی شریعت آنها شد،پس خواب هنگامی که با علم بود بیداریست،وای بر حال کسی که با علم بود امّا با نادان نشست .همچنان که وقتی زاغ ها بر روی گیاه بهمن در باغ گرد می آیند و اقامت می کنند، بلبلان پنهان شده و خاموش می گــردند ، زیرا بدون گلزار بلبل خاموش خواهد بود ،همان طوری که با غایب شدن خورشید در شب بیداری هم از بین می رود و همه به خواب می روند .

ولی محمد اکبر آبادی در مورد بیت 40 نوشته :" چون غافلان و جاهلان در عالم بســـــــیار شدند طالبانِ حق گوشۀ خلوت گزیدند " (1).

کرییم زمانی نوشته :" از آنرو که زاغان در زمستان خیمه می زنند و گــــــرد هم جمع می شوند،بلبلان خوش نوای باغ و بوستان پنهان می شوند و از نوا و سرود منصرف می شوند و خموشی می گزینند "(2).

عبدالسلام کفافی نوشته:" زاغان و کلاغان در فصل زمســتان دســته دســـته منتشر می شوند و به دنبال قوت و غذا می گردند، کثرت جمعیت و سیاهی باب و پرشان در نظـــــــر بیننده همانند خیمه ای است که در فضا افراشته باشند"(3).

آفتـــــابا ترکِ این گلشن کنی تا که تحتَ الارض را روشن کنی (42/2)

مراد ار آفتاب در این بیت خورشید است که مشرق و مغرب دارد و از مشـــــــرق به مغرب انتقال می یابد و در این بیت مولانا حسام الدین را خورشید می نامد و او را همانند دیگـــر بندگان در نقل و انتقال قرار می دهد و او را مخاطب قرار داده و می گوید مگـر می خواهی زیر زمین را روشن نمائی که این گلشن را ترک می نمائی .

آفتابِ معــــــــرفت را نَقل نیست مشــرق او غیرِ جان و عقل نیست (43/2)

خاصه خورشیدِ کمالی کان سریست روز و شب کردارِ او روشن گرَیست (44/2)

امّا آفتاب معرفت را نه افولی هست و نه طلوع و غروبی او دائماً روشن است و مشـرقش غیر از جان و عقل نیست و در جان و عقل طلوع می کند ، مخصوصاً آن خورشـــید کاملی که روز و شب به روشن گری می پردازد .

مطلع شمس آی،گر اسکندری بعد از آن هر جا رَوی،نیکوفری (45/2)

بعد از آن هر جا روی،مشرق شـود شرقها بر مغربت عاشق شود (46/2)

اگر کاملی و اسکندر زمانی به سمت خورشید کاملی که روز و شب به روشن گـری می پردازد بیا که بعد از آن هرجا رَوی با شکوهی و هرجا که بروی آنجا مشرق می شود حتی اگر مغرب باشد و محل طلوع نور می گردد و شرق ها بر مغربت کــه غروبی ندارد عاشق می شوند .

مطلع شمس برگرفته از آیه ی 90 سوره کهف می باشـد . مولانا در این ابیات انسان کامل را می گوید که نور الهی از وی ساطع و روشنائی می بخشد و نه اینکــــــــه بپنداریم بین خورشید فلک و آفتاب بخواهد تفاوت قائل شود زیرا این دو مقوله های جداگانه و از دو عالم متفاوت هستند .

ولی محمد اکبرآبادی نوشته:" مطلع شمس در اینجا به این نکته اشاره دارد کـــــــه باید از جسم و لذات جسمانی که مغرب آفتاب معرفت است در گذری و به عقل و جان کــــــــــه مشرق و مطلع اوست در آئی و به مشاهدۀ روح و لذات روحانی که همانا علوم و اســـرار الهی است واصلذ شوی "(4).

حسّ خُفّاست سویِ مغرب دوان حِسّ دُرپاشت سویِ مشرق روان (47/2)

راهِ حس راه خَرانست ای ســوار ای خران را تو مُزاحم ، شـــرم دار (48/1)

پنچ حسّی هست جــز این پنج حس آن چو زرّ ســـرخ و این حسها چو مِس (49/2)

اندر آن بازار کَاهلِ محشــــــــرند حسّ مس را چون حسِ زر کی خـرند؟ (50/2)

حسّ بیرونی تاریکی گرای تو دوان بسوی مغرب و محل افول ترا می بــرد ، و حسّ درونی ترا بسوی مشرق که روشنائی است روانه می کند،پس بدان کـــــــه راه حسّ بیرونی راهِ خران است که تابع نفسانیات می باشد ،ای که بر نفس خود سواری و هــر کجا او خواهد ترا می برد، شرم دار که برای پنج حسّ بیرونی مزاحمت فراهم نموده ای .

( حسِ نفسانی برای ارضای تمایلات نفسانی سوار خود بیش تر تکاپو نموده و ســــــــوار مستعد که تمایلات نفسانی دارد بسوی نفسانیات دوان دوان سوق می دهد،در حالی که نفس را کنترل کرده ، حسّ نفسانی را بدون جنگ به خواب برده و آرام گــــــرفته و زحمت زیادی نخواهد کشید ) .

غیر از این پنچ حسّ بیرونی ،پنج حسّ درونی وجود دارد که همانند طلای سرخ در آن عالم پُر ارزش هستند و این پنچ حس بیرونی در مقابل آن همانند مس بی ارزش است و در روز محشر که اهل قیامت جمع هستند حسّ بی ارزش همچو مـس را کی همانند حسّ طلای سرخ خواهند خرید؟.

( مولانا قبلاً در ابیات 3579 دفتر اول نیز در مورد ده حسّ درونی و بیرونی اشــاره نموده بود که اگر دلی خاتم سلیمانی را یافته باشد پنج حسّ بیرونی و پنج حسّ درونی مأمور اجرای فرامین دل می گردند و در راه " جان " گام بر می دارند و نه در راه نفسانیات کــه راه خران و بهایم است ) .

ادامه دارد .........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوی ولی محمد اکبر آبادی . دفتر دوم . ص 7

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 31

(3) - شرح مثنوی کفافی . جلد دوم . ص 386

(4) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 8