پُست دائم        قابل توجه

استفاده از مطالب نوشته شده در این وبلاگ بدون ذکر نام نویسنده

پیگـــرد قانونی دارد ضمن آنکـــــه بیش تر این مطالب در قالب کتاب

به چاپ رسیده اند .

بخش باغبانی ژاپنی از کتاب معماری و معماری منظر دارای رمـــز

ورود هست و نیز برخی از نوشته های جزء دوم و سوم و بقیه مثنوی معنویکه در حال تایپ برای چاپ هست تا زمان چاپ به صورت کتاب دارای

رمز خواهد بود برای مطالعه ی آن می بایست با مدیــــــــریت وبلاگ

لطفــا تماس بگیرید .

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و هشتم جزء اول از دفتر دوم

روشنیّ عقلهــــا از فکــــــــرتم انفطــــارِ آسمان از فطــــــرتم (1163/2)

بازم و حیران شـــود در من هما چُغد کــــه بود تا بداند سرّ ما؟ (1164/2)

شه برای من ز زندان یاد کــــرد صد هزاران بسته را آزاد کــــرد (1165/2)

یک دمم با جغدها دمساز کـــرد از دم من جغدها را باز کــــــرد (1166/2)

ای خنک جغدی که در پرواز من فهم کــرد از نیک بختی راز من (1167/2)

در من آویــــزیذ تا نازان شـــوید گر چه جغدانید،شهبازان شوید (1168/2)

آنکـــه باشـد با چنان شاهی حبیب هر کجا افتد،چــرا باشد غریب؟ (1169/2)

هر کــه باشد شاه دردش را دوا گــر چو نَی نالد، نباشد بی نوا (1170/2)

انفطار بمعنی شکافته شدن . فطرت یعنی سرشت . هما پرنده بلند پرواز کـــــه معروف به مرغ سعادت است . خُنُک یعنی خوش به سعادت .

باز می گوید: روشنی عقلها از فکر و اندیشه ی من است و شکافته شدن آسمان از فطرت تیزپروازی و الهی من است ، با آنکه بازم ولی پرنده ی بلند پرواز هما در فطـــرت من حیران مانده ، پس جغد چه کسی خواهد بود که راز ما را بداند ، شـــه برای من از زندان نفس یاد نمود که صدها هزار در این زندان نفس اسیر هستند و گفت کـه چگونه زندانیان بندِ نفس را با نور هدایت آزاد نموده همچنانکـــــــه مرا لحظه ای با جغدها همنشین نمود تا از نَفَس من جغدها که جزو صد هزاران اسیر و زندانی بودند را آزاد کرد ، ای خوشا به سعادت جغدی که از نیک بختی خود در پرواز من راز مرا فهم کرد . بمن به پیوندید کـــه وجودتان بر خود بنازد و جزو نازنازان گردید و به اوج پرواز کنید هر چند جغدانید امّا شهبازان خواهید شد ،هر کسی که با چنین شاهی یار باشد هر کجا افتد چرا باشد غریب و هر کـــه را وجودِ شاه دردش را دوا باشد حتی اگر همچون نی نالد بی نوا نخواهد بود .

( در مورد بیت 1166 که مولانا فرموده :" از دمِ من جغد را باز کـــرد " و اکثر شارحان تفسیر نموده اند " به یُمنِ نَفَس من، جغدها را به باز تبدیل کرد " و برخی دیگــــــر از شارحان پا را فراتر گذاشته و نوشته اند" این استحاله است" و " این تغییــــر و تحولیست کــــــه پیامبران مأمورند با مشیّت حق بوجود بیاورند و جغدان را تبدیل به بازان بکننـــــد " !!! نادرست است ، با توجه به اینکه در بیت قبل از آن دلالت می کند که " شه مرا از زندان یاد کرد و صد هزاران بسته را آزاد کرد " و منظور مولانا از زندان و بسته را آزاد کـــرد باید زندان نفس و آزاد کردن اسیرانِ زندان نفس باشد و نه تبدیل جغد به باز ، ثانیاً شارحان ادعا نموده اند کـه این تبدیل کردن کار پیامبران است و نه یک باز کـــــــه در نقش مأمور شاه است حتی اگـر جزو مأموران شاه هم بود قادر به چنین کاری نبود و استحاله نیز ممکن نیست .

استحاله Transubstantiation اگــــــــــرچه یک باور دینی مخصوصاً در دین مسیح و شاخه کاتولیک است که عبارت از تغییر در دعای عشای ربّانی از طریق تأثیر کلام مسیح و با عمل روح القدس انجام می شود . پس حتی اگر کلام شارحان را درست بپندارم بایــد چند عامل وجود داشته باشد یک ،کلام تأثیر گذار پیامبر و دیگر عمل مساعدت روح القدس . در اسلام استحاله عبارت از تغییر کُلی در ماهیّتِ جنسِ چیزی از حالت قبلی به حالی دیگر و یا ماهیّتِ کُلی گذشته چیزی با تغییــــــر اساسی، با مرور زمان به ماهیّتی کاملاً متفاوت مُبدل شدن است ، و اصولاً در فقه اسلام به معنی تبدیل شدن چیزی نجس به چیزی پاک ، به عنوان مثال اگر جانور نجسی بمیرد و تبدیل بخاک شود ، آن خاک پاک است ولی تبدیل شیر به پنیر استحاله نخواهد بود .( به تفسیر ذیل بیت 1181 نیز توجه شود)

با توجه به اینکه خوانش بیت صحیح نبوده که در نتیجه شــرح و تفسیر آن نیـــــــز بر مبنای درستی صورت نگرفته و همانطوریکه در بالا اشاره شد چون شه از زندانِ نفس یاد نموده و صد هزاران اسیر زندانیِ نفس را آزاد نموده در بیت مورد نظر نیز جغدانِ اسیر دنیا را باز کرد یعنی آزاد نمود ) .

مالکِ مُلکـم، نِیَم من طبل خـوار طبلِ بازم می زند شـــه از کنار (1171/2)

طبلِ بازِ من نــــــــــدایِ اِرجعی حق گواهِ من به رغــــمِ مُدّعی (1172/2)

من نِیَم جنسِ شهنشه،بدور ازو لیـــــــــک دارم در تجلّی نور ازو (1173/2)

نیست جنسیّت ز رویِ شـکل و ذات آب جنسِ خاک آمـــــــد در نبات (1174/2)

باد جنسِ آتش آمــــــــد در قِوام طبع را جنس آمدست آخـر مُدام (1175/2)

جنسِ ما نیست جنسِ شــاهِ ما مایِ ما شد بهــــــــرِ مایِ او فنـا (1176/2)

طبل خوار بمعنی مفت خور . طبلِ باز یعنی طبلی کـــــه برای فرخوان باز می زنند . از کنار بمعنی از دور .

حال که با چنان شاهی یار هستم پس مالکِ مُلکم و شکم باره نیستم و اوست کـه از دور طبلِ بازگشت مرا شاه می زند ، طبلِ بازِ من ندای بازگشت است کـــه خدا گواه من است برخلاف تمایل مدعی که با شنیدن صدای طبلِ بازگشت من زانوی غم در بغل گرفته. من از جنس شهنشه نیستم و دور باد از اینکه او همجنس مخلوقات باشــــد امّا در تجلّی از او نور می گیرم ، جنسیّت از روی ظاهر شکل و یا ذات نیست بل که از صفت و خاصیت مناسبت را بوجود می آورد کما اینکه در گیاه ، آب جنس خاک آمــــــــــده و منهم از گرفتن نور از او با خداوند مناسبت دارم نه اینکه جسمم از جنس او باشد ، همانطوریکه باد کـــــه با آتش هم جنس نیست ولی از نظر نیرو وقتی با هم همراه می گردند آتش را شعله ور می ســـازد و الی دو عنصر جداگانه هستند که با هم سازگاری دارند، شراب کــــــه با طبیعت ما مناسب آمده ،جنس ما چون از جنس شاهِ ما نیست پس وجود ما برای وجود او فنا می شود و در او مستحیل می گردد.

چون فنا شد مایِ ما، او مانــــد فرد پیشِ پایِ اسپِ او گردم چو گَرد (1177/2)

خاک شــد جان و نشـانیهایِ او هست بــر خاکش نشانِ پایِ او (1178/2)

خاک پایش شـو برای این نشان تا شوی تاجِ سَـــرِ گردن کشان (1179/2)

تا کـــه نفریبد شما را شکلِ من نُقلِ من نوشـــــــید پیش از نَقلِ من (1180/2)

ای بسا کس را که صورت راه زد قصدِ صورت کـــــــرد و بر الله زد (1181/2)

چون وجود ما در وجود او فنا شد او تنها کسی است کــــه می ماند و یکی هست و جز او کسی نیست وقتی که چنین شد و خودیّت تو در خودیّت او مستحیل گــردید در این هنگام حتی پیش پای اسب او همچون ریزترین ذرات خاک می گردم ، پس وقتی وجود ما در وجود او فنا شد و خاک شد ، در خاک هم نشانی هائی از او هست ، زیرا وجود خداوند کــــــــه حقیقتی پایا هست از بین نخواهد رفت ، پس برای این نشانی او کـه پس از مردن ما نیز باقی هست خاک پایش شو که پس از آنکه خاک پایش شدی سرافراز می گردی و تاج سر گردن کشان می گردی . خاک شو که شکل و ظاهر من شما را نفریبد ، شربت شیرین معرفت را بیاشامید قبل از آنکه بمیرم و نتوانید این گفتار را بشنوید ، چه بسیار کس را که ظاهر گمراه نمود و بر عکس آن هم کس بوده که به ظاهر رفت و بقصد صورت رفت و راه بخدا پیدا نمود . در حقیقت مولانا دلالت کرده که همیشه این چنین نبوده و کسی هم بوده که به ظاهر توجه کرده و بخدا رسیده .

فناء یکی از دشوارترین مسائل در فلسفه ی مابعد الطبیعهِ تصوف است که توضیحی لازم دارد، هر چند که این دشواری منبعث از تصوّر صوفیه از وجود است کــــه به عقیده ی آنها اشیاء از حیث وجود داشتن در خدا وجود دارند و خدا هستند. آنچه کــــــه به شیء فردیت می دهد نقص و محدودیتی است که در اختلاط لاوجود و وجود باعث آن است . هر وجودِ ظاهری ممکنی فانی است ، البته قرآن ، مابعدالطبیعه ی تصوف را بر سر دوراهی قرار داده است ، از یک سو تأکید می کند که خدا همه و همه است ، ظاهر و باطن است ، اوّل و آخر است ، و هرچه در او فانی است ، و از سوی دیگر قائل به فناپذیری انسان است .

پس فناپذیری فرد باید با مفهوم وحدت وجود وفق داده شود ، که البته با این آئین فکری که هرچند وجود منحصر به خداست ، و خداوند با رحمت بی دریغ و بی کرانش می تواند بهـره ای از وجود خود را به لاوجود ارزانی کند ، که این نظریه را مولوی گفته:

" کُلُّ شَیء هالِکٌ جز وجه او / چون نه ای در وجه او، هستی مجو "

" هر که اندر وجه ما باشد فنا / کُلُّ شیءِ هالکٌ نبود جزا "

" زانکه در الاّست او از لا گذشت / هر که در الاّست او فانی نگشت "

خداوند قادر است که ناقص را بپرورد و آنرا به کمال رسانـــد ، فردیّت با فناء فی الله از میان نمی رود بل که استحاله می یابد :

" هستیّت در هست آن هستی نواز / همچو مس در کیمیا اندر گُداز "

امّا از یک سو فردیّت گناه محسوب می شود و از سوی دیگــــر بقای شخصیّت عنوان می شود ، که این مسئله از نظر عقلانی نامفهوم می شود . البته در اینجا ، تصوف به وجود حقیقی ورای عقل و منطق قائل می شود و از مقولات فهم و اندیشه جدا می شود ، و در برابر دو راهی قرار می گیریم که : اولاً جوهر شیء بدون اوصاف آن به تصوّر عقل در نمی آید و ثانیاً علم ما بر یک شیء همان عبارت از مجموعه ای از اوصاف آن شیء است :

" چون بدو زنده شدی آن خود ویست / وحدت محضست آن، شرکت کیست "

" شرح این در آینه ی اعمال جو / که نیابی فهم آن از گفت و گو "

هنگامی که مولانا می گوید : جوهرِ جان در خدا باقی می ماند امّا اعراض آن محو می شوند :

" از انا چون رست اکنون شد انا / آفرینها بر انای بی عنا "

" کی شود کشف از تفکر این انا / آن انا مکشوف شد بعد از فنا "

البته این مفهوم با وجود تمثیل های گوناگونی که مولانا برایش بازگو می کند هنوز هم غیر قابل فهم است . وجود، چنانکه عقل آنرا در می یابد مشروط و محدود است . رهائی از همه ی این محدودیتها معادل است با رَستن از وجود ، امّا در واقع این همان چیزی است که صوفیان ار سالکین و ما میخواهند و به ما می گویند که جاودانگی واقعی پیوستن به خداوند است و از طریق وارهیدن از فردیّتِ محدود و مشروط :

" قرب نه بالا نه پستی رفتنست / قرب حق از حبسِ هستی رَستنست "

" نیست را چه جای بالا است و زیر / نیست را نه زود و نه دورست و دیر "

هنگامی که مولانا می گوید که زمان و مکان و حتی کثرت یا عدد ، ظاهری است و با اینهمه روح فرد بدون از دست دادن جوهر فردیّت خود در خدا باقی می ماند ، از درک و فهم و تصوّر آن عاجز می مانیم .

معتدل ترین شکل راه فنا چیزی جز استحاله ی معنوی بر اثر نشستن عالی بجای دانی نیست ، که تمام مراحل آنرا هجویری در کشف المحجوب آورده ، که این همان مطلبی است که مولانا آنرا تولد دو باره خوانده که چیزی جز مرگ در خویش و زندگی در خدا نیست و دقیقاً به معنای سخن پولس قدّیس است که گفته بود :" این من نیستم بل که مسیح است که در من می زیّد " ، وقتی مسیح می گوید که برای یافتن زندگی باید آنرا گُم کرد یا برای ورود به ملکوت آسمانی باید دوباره متولد شد اشاره به این مقام دارد که مولانا نیز همین را اشاره کرده :

"چون دوم بار آدمی زنده بزاد / پای خود بر فرق علّتها نهاد "

" علت اولی نباشد دین او / علت جزوی ندارد کین او "

تمام تمثیل های مولانا برای این گُم کردن آورده تا ما به این نتیجه برسیم که آنچه صوفیان بیان کرده اند و فناء خوانده اند چیزی جز استحاله ی نفس دانی به نفس عالی نیست ، که هجویری نیز در کشف المحجوب آورده .

ادامه دارد ........

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و هفتم جزء اول از دفتر دوم

آنکه او باشــــــد حســودِ آفتاب و آنکه می رنجد ز بودِ آفتـــاب (1131/2)

اینت درد بی دوا کــــور است آه اینت افتاده اَبَد در قعــــــرِ چاه (1132/2)

نفی خورشـــــیدِ ازل بایستِ او کی برآید این مــــــرادِ او بگو؟ (1133/2)

باز آن باشد کـــه باز آید به شاه بازِ کورست آنکه شد گم کرده راه (1134/2)

راه را گم کـــــرد و در ویران فتاد باز در ویران بَرِ چُغدان فتــــــاد (1135/2)

او همیشه نورست از نورِ رِضـــا لیک کورش کــرد سرهنگِ قضا (1136/2)

خاک در چشمش زد و از راه بُــــــرد در میانِ جغد و ویرانش ســپرد (1137/2)

بر سری جغدانش بر سر می زننــد پرّ و بالِ نازنینش می کَنَـــــــند (1138/2)

ولوله افتـــــاد در چُغدان کـه ها باز آمــــد تا بگیــــــــرد جایِ ما (1139/2)

چون سگانِ کوی پُر خشم و مَهیب انـــــــدر افتادنــد در دلقِ غریب (1140/2)

دلق بمعنی لباس . ولوله یعنی هیاهـــو . برسری بمعنی گذشته از این .رضا اشـــــــاره به فرمایش خداوند رضایت مندی بندگان خداوند . سرهنگِ قضا یعنی مشیّت خداوند .

( هرچند گُمشدگان در راه حقیقت به راه پی نخواهــــــند بُرد مگـــــر به حُکم قضا و مشیّت خداوند ، باز شکاری این داستان که راه را به حُکم مشیّت خداوند گُم کــــرده و در ویرانه ی جغدان می افتد ، گرچه مولانا در داستان، باز شکاری را که همیشه جایگاهش ســاعد شاه بوده را مثال می زند امّا تنقیدی بر کسانی است که راه را آمــده اند و سپس خود را صاحب کمال و کسی دانسته و فرّ و شکوه برای خود قائل شــــــده اند و طاق و طُرُم دارند ولی از عاریتی بودن این طاق و طُرُم غافل هستند ، که در میانه ی راه " سرهنگ قضا " چشمشان را تار می نماید و بی راهه می کشاند و پای بند این دنیای فانی کــه ویرانه ای بیش نیست می افتند ).

مولانا در این بخش می گوید: عحیب آن است کــــه او حسود خورشید نور دهنده باشد و از بودن نور آفتاب می رنجد و از این درد بی دوا کور است و به همین علت تا ابـــــد در قعر چاه نادانی افتاده است . نفی خورشید ازلی می کند در حالی کــــــــه چه هنگامی این مرادش برآورده خو.اهد شد ؟ مگر امکان دارد چنین نفی ای برآورده گــــــــردد؟ البته نفی کردن این خورشید ازلی لازمه چنین کسی است ولی کی مراد او حاصل خواهد شـــــــــد؟ بگو . باز شکاری ساعد نشین شاه آن بازی هست کــــــه بسوی شاه برگردد تا بر روی ساعد شاه دومرتبه منزلت یابد و الی آن باز ، باز کوری است و چنین بازی راه را گُم خواهد کـــــرد و در ویرانه می افتد و همنشین جغدها خواهد شد. اگ««ر چه او همه نور است و به خداوند نور دهنده رضایت مندی خود را اعلان کرده امّا مشیّت الهی او را کور کــرد ، خاک به چشمان و خاک را به چشمان باز شکاری زد و باز را از راه بُرد و در میان ویرانه ای قـرار داد و همنشین جغدانش نمود تا قدر بداند و علاوه بر آنکه در میان جغدان افتاد جغدان هم بر سـرش زدند و سرزنشش می نمودند و پُر و بال زینتیش را که به آن مباهات می نمود را کنـــــدند، جفدان سر و صدای زیادی نمودند و بهم دیگر می گفتند مواظب باشید کــه این باز شکاری آمده تا ویرانه ی ما را که مسکنمان است بگیرد ، جغدان همانند سگان ولگرد کوی و برزن پُر خشم و ترسناک بجان باز شکاری افتادند و پَر و بالش را می کندند .

باز گوید من چه درخوردم با جغد؟ صد چنین ویران فنا کردم به جغد (1141/2)

من نخواهم بود اینجــــا، می روم سوی شاهنشاه راجع می شوم (1142/2)

خویشتن مکُشید ای جغدان کــه من نه مقیمم، می روم ســویِ وطن (1143/2)

این خراب،آباد در چشمِ شــــــماست ورنه ما را ساعدِ شَـه ناز جاست (1144/2)

جغد گفتا باز حیلت می کُــــــــند تا ز خان و مان شما را برکَــــــنَد (1145/2)

خانه هایِ ما بگیــــــرد او به مکر پَر کَـــنَد ما را به سالوسی ز وَکر (1146/2)

می نمایـــد سیری این حیلت پرست وَ اَلله از جمله حریصــــان بتَرست (1147/2)

او خورد از حرص طین را همچـو دِبس دنبـه مسـپارید ای یاران به خرس (1148/2)

لاف از شه می زند وز دستِ شـــــه تا بَـــــرَد او ما سَـــــلیمان را ز ره (1149/2)

خود چه جنسِ شاه باشـد مرغکی؟ مشنوش گـــــر عقل داری اندکی (1150/2)

باز شکاری بخویش گوید من چگونه سزاوار بودم که با جغد نشینم؟ صد چنین ویرانه را می دهم به جغد تا رهائی یابم ، من کـــــه اینجا ماندگار نیستم و سوی شاهنشاه خود باز می گردم. سپس به جغدان می گوید: ای جغدان خود را مکُشید ک من اینجا نمی مانم و مقیم نمی شوم ، من بسوی وطن خود می روم ، این ویرانه در چشم شما آباد است و گر نه ما را ساعد شه جای من است که آرامشگاه من است . جغد گفت باز شکاری حیله می ورزد تا شما را از خانه و زندگیتان جدا نماید و با فریب خانه های ما را بگیــرد و ما را از خان و مان برکَنَد ، وی تظاهر می کند که بی نیاز است . این باز حیله گر است و الی بخـــــدا قسم از همه ی حریصان بدتر است ، چنان حریص است که از حرص و طمع گِل را همچو شــیره ی خرما می خورد و لذا بهوش باشید ای جغدان کـــــه دنبه را بدست خرس نسپارید ، این باز شکاری لاف می زند و ادعای باطل دارد که جایگاه من سـاعد شاه است تا ما جغدان ساده دل را فریب دهد و لانه ی ما را تصاحب کند ، آخر چنین مرغک نحیفی چه سنخیتی با شـاه دارد ، اگر اندکی عقل داشته باشید نباید گفته هایش را باور کنید .

سلیمان بمعنی ساده دل . طین در زبان عرب بمعنی گِل . دِبس یعنی شیره ی خرما .وَکر بمعنی لانه ، آشیانه .

جنسِ شاهست وَ یا جنسِ وزیـر هیچ باشــــد لایق لَوزینه سیر؟ (1151/2)

آنچه می گوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حَشم جویای من (1152/2)

اینت مالیخولیـــــــایِ ناپــــذیـــــر اینت لاف خام و دام گول گــــیر (1153/2)

هــــــر که باور کنـــــد از ابلیست مرغکِ لاغر چه در خورد شهیست؟ (1154/2)

کم ترین جغد ار زنــــــد بر مغز او مر وَرا یاری گری از شاه کــــو؟ (1155/2)

اینت بمعنی عجبا . لَوزینه بمعنی باقلوا ( باقلوائی که در وسط آن گردو دارد )

می گوید که من از جنس شاه و یا وزیر هستم و بر ساعد شاه می نشینم ، چه جای سیر هست که بجای گردو در میانه ی باقلوا نشیند؟ آنچه می گوید کـــــــــه سلطان و حشم در جست و جوی من هستند همه از مکر و فریب است ، این گفتــــــار وی خیالی باطل و غیر قابل قبول است ، شگفتا از این خود ستائی بی اساس که دامی بیش نیست که این دام را ابلهانه برای فریب شما پهن نموده است ، هر کسی این کفتارها را باور کنـــد از نادنیست ، مرغکی لاغر چه مناسبتی با شاه دارد ، کم ترین جغد اگـــر بر مغز او منقار زند برایش یاری گری از سوی شاه کجا خواهد بود ؟ و کسی به دادش نمی رسد .

گفت باز ار یک پَرِ من بشکَند بیخ جغدستان شهنشه بر کَنَد ( 1156/2)

باز شکاری پس از اینهمه مشقت و خواری با برطرف شدن گرد و غبار چشمش درک کـــرد کسی که جایگاهش ساعد شه بوده ،شهنشه او را تنها نمی گذارد و عاقبت را فهمید و اکنون باز شکاری مجدداً در مسیر حقیقت قرار گرفته و دیگر ره گُم کرده نیست و مشیّت خداوند او را در مسیر قرار داده است . و از دیگر سو ، جغد هم می دانست که او صاحبی دارد و تنها نیست و باز شکاری ممکن نیست بتواند به او جفا کُند و دلش را برنجاند که رنجاندن دل کسی عاقبت بدی برای کسی که رنجش ایجاد کرده دارد زیرا او نیز شهنشه دارد و او را حمایت می کُند .

باز شکاری گفت اگر یک پَر من بشکند شهنشه بنیاد این خغدستان را برمی کَنَد .

حغد چه بود؟ خود اگـــر بازی مرا دل برنجاند، کُنـــــــد با من جفا (1157/2)

شه کُند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خِرمَن از سَرهایِ باز (1158/2)

جغد می گوید: جغد کی باشد؟ من کسی نیستم امّا اگرکــــه یک باز شکاری بتواند دل مرا برنجاند و با من جفا کند اگر چنین کُند در آن هنگام صد هزاران توده ی زیادی را با هـر شیب و فراز رنجاندنی از سرهای باز درست می کند .

( اکثر شارحان این گفته ی جغد را گفته ی باز دانسته اند و نوشته اند کــه : " حتی اگر یک باز مرا رنجه سازد و آزارم دهد" ، در حالی که باز در ویرانه افتاده و به دلیل آنکه جغدها تفکر کرده اند که این باز برای تملک مسکن آنها آمده مورد تهاجم قـــــــــرار گرفته و الی باز با باز همجنس هستند لزومی ندارد بگوید حتی اگـــــر بازی مرا رنجه سازد ، و از دیگر سو رنجه کردن دل دیگران که ضعیف تر هستندکه تحت حمایت خداوند هستند مورد اشاره مولانا بوده)

پاســـبانِ من عـــنایتِ وَیَست هر کجا که من روم،شه در پِیَست (1159/1)

در دلِ سلطان خیال من مقیم بی خــــیالِ من دلِ سلطان سقیم (1160/2)

چون بپرّاند مـــرا شه در رَوِش می پـــــرم بر اوجِ دل چون پَرتوِش (1161/2)

همچو ماه و آفتابی می پَـــرَم پـــــــرده هایِ اَســــمانها می درم (1162/2)

باز شکاری می گوید: نگهبان و حافظ من توجهات شه است که من را حفظ می کند و هـر کجا روم او در پی است و مرا محافظت می کند ، در دلِ سلطان خیالِ من ســـاکن و مُقیم است ولی اکنون که مرا گُم کرده است بدون خیال من نمی تواند باشد و لــــذا بدون خیالِ من دلش دردمند است ، چون مرا شاه بپـــرّاند با استعانت او بر اوج دل همانند انوارش می پرم ، همانـند ماه و آفتاب می پرم و به اوج می روم و پرده های آسمان را می درم .

( برخی از شارحان تفسر نموده اند " دل شاه بیمار است " ، طبیعتاً چون در بیت 1160 آمده " بی خیالِ من دلِ سلطان سقیم " منظور از پروردگار که شارحان اشاره کرده اند نخواهد بود چون دلِ پروردگار بیمار و یا حتی دردمند نخواهد بود و اصولاً این قبیل صفات ، صفات انسانی است و نه الهی، و لذا همان منظور شاه است که باز شکاری بر ساعد وی می نشیند . و انسان کامل را شه می گویند . چون شاه او را بپرّاند ، باز در پرواز کردن به امید او پرواز می کند و بر اوج دل همچون پَرتوِش که همه جا را می گیرد بر اوج دل می پرد ، که البته این اوصاف " اوتاد " است که در کتاب تصوف کهن چینی mink - tank و نیز در کتاب کشف المحجوب آمده است که آنان جزو اولیاء بوده و دانا و مقرّب و صاحی همت و صاحب قدرت و مستجاب الدعوه اند و بر مبنای نوشته ی عزیز الدین نسفی " اولیاء شیخی و پیشوائی و دعوت و تربیت خلق نکنند" .).

ادامه دارد .......

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و ششم جزء اول از دفتر دوم

مشرق خورشید برجِ قیرگون آفتابِ ما ز مشـــرق ها برون (1109/2)

مشـــــرقِ او نسبتِ ذرّاتِ او نه برآمد، نه فرو شُــد ذاتِ او (1110/2)

ما کــه واپس ماندِ ذرّاتِ وییم در دو عالم آفتـــــابِ بی فَییم (1111/2)

باز گِردِ شمس می گـــردم عجب هم ز فرّ شمس باشد این سبب (1112/2)

شمس باشد بر سببها مُطّلع هم ازو حَبلِ ســــببها منقطع (1113/2)

صـــــد هزاران بار ببریدم امید از کـــه از شمس این شما باور کنـید؟ (1114/2)

تو مرا باور مکن کـــــــز آفتاب صـبر دارم من و یا ماهی ز آب (1115/2)

ور شَوم نومیـــد، نومیدیّ من عین صُنعِ آفتابست ای حَسَن (1116/2)

عینِ صُنع از نَفسِ صـــانع چون بُرد هیچ هست از غیــرِ هستی چون چرد؟ (1117/2)

فَیء در این بیت بمعنی بازگشت ، عودت ( مصدر فاءَ ). جَسَن بمعنی خوب ، عالی ، نیکو .

مولانا در ادامه راهنمائی می کند که: مشرق خورشید این دنیا برج قیـرگون و تیره است امّا ما آفتابی نوردهنده داریم کـــــــه از مشرق ها بیرون است و هیچ مشـرق و مغربی ندارد ، مشرق خداوند در رابطه با اجـــزاء عالم نور دهنده ی اوست و چون اجـزاء و ذرّات ذات او در همه جا هست نه غروب و افولی دارد و نه طلوعی دارد بل که همیشه نور دهـنده هست . ما انسان های کامل ناچیزترین ذرّات او هستیم کـــــه با این وجود در هـــــر دو عالم آفتابی هستیم نور دهنده و بدون نیاز به بازگشت نور به او ،

( در مورد بارگشت نور به او توضیحی لازم است : انسان های کامل دو رو دارند ، یک رو همواره بسوی خداست تا از او نور گیرد و دیگر رو بسوی خلق دارند تا نور گرفته شده را به خلق مردمان دهند ، و لذا برای خود چندان نوری برای مستفیض شدن ندارند و بخیل هم نیستند که اضافه داشته باشند که بخدا برکرداند ، و چون خداوند نور دهنده ی اصلی است که بر مبنای مشیّت خودش به اندازه ی لازم نور می دهد تا انسان کامل روزی نور هر کس را به اندازه ی نیازش طبق خواست خداوند به خلق مردمان دهد و خلق مردمان با توجه به فیاضی او به سعی و تلاش بپردازد و از تفکر باز نماند کـــــــه تفکر کردن اولین قدم سالک است و مهم ترین قدم که اگر تفکر را از سالکان گرقتند دیگر جز انحطاط چیزی نمی ماند . در مرحله بعد که شارحان فیء را به عنوان سایه معنی نموده اند و نوشته اند :

مثلاً دکتر زرینکوب در صفحه 261 نردبان شکسته تفسیر نموده که " به عالم امر کـــه حتی ذرّاب واپس مانده اش هم آفتاب بی سایه و بی زوال را می مانند "(!!!) .

و کریم زمانی در صفحه 294 شرح جامع تفسیر نموده که " با اینکه ما ناچیزترین پرتو ذرّات او هستیم با این حال در هر دو جهان بمنزلۀ آفتابی هستیم که هماره می تابیم و هیچ چیــــز نمی تواند بر ما سایه افکند و نور ما را متکدر سازد "!!! . پس انسان های کامل هم سایه دارند و این اشتباه تفسیر سایه بجای تفسیر بازگشت باعث تغییر شرح شده است).

عجیب است با وجود آنکه نور دهنده اوست و منهم بارها ناامید شده که نور بیشتری برای مردمان نمی فرستد ولی باز هم بدور شمس تابان می گـــــــردم و اینهم بعلت فرّ و شکوه و جلال خدای نور دهنده است کـــــه ذرّات عالم را به گـرد خود بـه گردش در می آورد، پس اوست که ما را به گرد خود به گردش وا می دارد، شمس حقیقت خود بر همه ی سبب ها و علت ها آگاه است و به همین علت ممکن است گاهی ریسمان سبب ها رابــــــر مبنای مشیّتش قطع نماید ، صــــــــــد هزاران مرتبه امیدم را قطع کردم ، امید از کــه ؟ از شمس حقیقت که البته تو باور میکنی ؟ کــــــه من از شمس حقیقت آن نور دهنده قطع کـرده ام ، نمی توان باور کرد که ماهی به آب صبر دارد و منهم صبر دارم در حالی کــــــه ماهی به آب زنده است و همانطور هم حیات ما هم به اوست که اگر ناامید شویم این ناامیدی هم دقیقاً فعل و مشیّت اوست ای آگاه . ذات و مشیّت او از آفریدگار هست و لذا ساخــــــته ی او از صانع می تواند ببُرد؟ آیا هیچ هستی و موجودی هست که غیر از خدا فیض ببرد؟

جمله هستیها ازین روضــه چرند گــر بُراق و تازیان ور خود خـــرند (1118/2)

(لیک اسبِ کـــــور کورانه چَــــرَد می نبیند روضــــه را زانست رَد) (1119/2)

و آنکـــــه گردشها از آن دریا ندید هـــر دم آرد رُو به محرابی جدید (1120/2)

او ز بحـــــرِ عذب آبِ شــور خَورد تا کـــــه آبِ شور او را کور کـــرد (1121/2)

بحـــــر می گوید به دستِ راست خور ز آب من ای کور تا یابی بَصَــــــر (1122/2)

هست دستِ راست اینجا ظّن راست کو بداند نیک و بَد را کـــــــز کجاست (1123/2)

نیزه گردانیست ای نیزه کــــــه تو راست می گردی گهی،گاهی دو تُو (1124/2)

روضه بمعنی مرغزار ، سبزه زار ، باغ . دریا بمعنی خداوند . گردش ها منظور اعمال و کردار خداوند است . عذب بمعنی گوارا . بصر یعنی بینائی . دوتو یعنی خمیده ، دولا .

همه ی موجودات از همین مرغزار می چرند اگــــــر اسبی همچون بُراق باشد و یا اسبهای عربی و یا حتی الاغ باشد .

( بُراق به معنی گربه ای که موهای گردنش بلند باشد و چشمانش برق می زند نیز هست امّا چون از کلمه ی چرد استفاده شــــــــده به تر این است که همان معنی اسب بُراق را گزینش نمود تا نشان دهد همه چه خاص و چه عام از این سبزه زار می چرند)

امّا اسب کور کورانه می چرد و از نعمت های خداوند نمی تواند استفاده کند ، و آنکه اعمال و کردار خداوندی برای نیک بختی بندگان را بسامان میرساند را ندید هــــر لحظه رو به کس دیگری دارد و محـــــــرابی جدید برای خود خواهد داشت . او از دریای الهی با آب گوارا ، آب شور می نوشد و آنقدر آب شور می نوشد تا آب شور او را کور کند و در گمراهی بماند ، آن دریای حقیقت بما دلالت می کند و می گوید از آب این دریا با تفکر نیکو بنوش تا بینائی یابی ، که از اندیشه ی نیکو خواهی توانست بمن راه یابی ، در اینجا گمان و اندیشه ی نیکـــــــو است کو آن کسی کــــــــه نیک و بد را بداند، تو در دست خداوند با کفایت همچون نیزه ای گاهی راست قامت می گـــردی و گاهی خمیده و این نیزه گردانیست ای نیزه تا تو بـــدانی اعمالت از اوست .

ما ز عشقِ شمسِ دین بی ناخُنیـــم ورنه ما آن کــــــور را بینا کُنیـــم (1125/2)

هان ضیاء الحق حُســام الدّین تو زود دارُوَش کن کوریِ چشمِ حسـود (1126/2)

توتیــــایِ کبـــــریایِ تیــــــز فعل دارویِ ظلمت کُشِ اســـتیز فعل (1127/2)

آنکه گــــر بر چشم اعمی بر زند ظلمتِ صد ســــــاله زو برکَـــنَد (1128/2)

جمله کوران را دوا کن،جز حسود کز حسودی بر تو می آرد جُحود (1129/2)

مر حسودت را اگـــــر چه آن منم جان مده تا همچنین جان می کَنـم (1130/2)

بی ناخنیم یعنیبی انصاف از نظز نفع به کسی نرساندن . توتیا بمعنی سرمه کــــــه اکسیر روی است . زود فعل یعنی زود اثر . اَعمی بمعنی کور ، نابینا . استیز بمعنی ستیزه ، جُحود یعنی انکار کردن .

( منظور مولانا در این بخش از ابیات از کور را در ابیات قبل راهنمائی نموده بود کــــــه " آنکه گردش ها از آن دریا ندید " و آب شور خورد " تا که آب شور او را کور کــــرد " و اکنون دلالت می کند ما از عشقِ شمس الدین بی ناخنیم ، کـــه البته عشق ، کسی را بی ناخن نمی کند و بر عکس دست و دلباز می کند پس باید منظور مولانا مطلب دیگری باشد) .

دکتر زرینکوب در ص 261 نردبان شکسته ، شرح توصیفی و تحلیلی مثنوی نوشته :

" این که عشق شمس الدین وی را بی ناخن کرده است، مانع از آنست کـــــه خود وی به کوران حاسد که نمی توانند شمس الحق یا ضیاء آن حُسام الدین را تحمل کنند دارو کند".

کریم زمانی در ص 297 جلد دوم شرح جامع مثنوی معنوی نوشته :

" ما بر اثر عشق شمس تبریزی مغلوب و فانی شـــده ایم، و الاّ ما چگونه آن کور دل را بینا نمی کردیم؟ " و در سطر بعد ادامـــــه داده " چون حضرت مولانا در عشق شمش به حالت محو و بیخویشی فرو رفته، حکم سالک مجذوب را یافته "!!!

ولی اکبرآبادی در ص 125 دفتر دوم شرح مثنوی نوشته :

" بی ناخن بودن کنایه از نداشتن همّت و تصرّف در کار است "!!!

دکتر محمد عبدالسلام کفافی در ص 453 جلد دوم شرح مثنوی کفافی نوشته:

" مجال کاری نداشتن " !!! برای معنی بی ناخنیم .

اسماعیل انقروی در ص 388 دفتر دوم شرح کبیر مثنوی نوشته :

" مغلوب و فانی شدن " !!!برای معنی بی ناخنیم .

هنگامی که از تصوف عملی ایران اطلاع دقیقی نــداریم خواهیم نوشت : مولانا حکم سالک مجذوب را یافته ! یعنی دو باره برگشته به مرحله اول سلوک یک رهــرو !! و یا می نویسیم مغلوب و فانی شده! نمیدانم یعنی چی ثالثاً مولانا به هنگام سرودن مثنوی می گوید:

" لا تُکِلّفنی فَاِنّی فِی الَفنا / کلََّت اَفهامی فَلا اَحصی ثَنا "

یعنی مرا به زحمت میفکن چون در حال محو هستم و در این حال درک و شــــــعورم از کار افتاده چون از خود نیست شده و لذا بیانی از خود ندارم و در نتیجه نمی توانم ســـــتایش و ثنای کسی را بگویم ، هر گفته ای که در حال استغراق بیان می گـــــردد در هُشیاری قابل درک نیست و سپس ادامه می دهد که :

" من چه گویم یک رگم هُشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست "

پس مولانا بهنگام سرودن مثنوی تماماً در حالت حالت فنا بوده است و درک و شعوری برای درمان در این حالت نداشته و تنها گفته های ارشاد گونه برای رسیدن به عشق را بیان می نموده و به همین علت خود را بی ناخن می داند زیـــــــــرا در این حال نمی تواند کوری دل کسی که آب شور خورده و نابینا شده را درمان نماید ، وی به هنگام ســــــرودن مثنوی در حالت فنا گونه فقط راهنمائی می کند و به همین علت می گوید اگـر در این حال نبودم می توانستم این کور را بینا کنم ، پس بهنگام فنای انسان کامل در این حالت بحــال خود نیست که انصافی داشته باشد و آن بی ناخنی بدین سبب است .

مولانا در ادامه اشاره می کــنــــــد : آگاه باش ، ضیاء الحق ، حُسام الدین زود کوری چشمِ حسود را درمان کُن ، تو تیای خداوندی زود اثر است و داروئی ظُلمت کَش ستـــــیزه جوئی است که تا تاریکی را از بین نبرد قرار نخواهد داشت ، آن دارو اگر بر چشم کوری زده شــود تاریکی صد ساله را از میان بر میدارد ، زیرا کـــــه آنان کور دل هستند و همه ی کور دلان را مداوا کُن بجز حسودان را که تو را انکار خواهند کرد ، آن کسی که بتو حسادت می نمایــــد سزاست جان تازه ندهی حتی اگر من باشم و بگذار که در کوری دل جان بکَنَم .

ادامه دارد .......

ای دریغا ، ای دریغا، ای دریخ . تحلیل و شرح ( از اینجا و آنجا . قسمت شانزدهم )

مولانا در دفتر اول ابیا ت ذیل فرموده :

" سوختم من، سوخته خواهد کسی / تا زمن آتش زند اندر کسی " (1723/1)

" سوخته چون قابلِ آتش بود / سوخته بستان که آتش کَش بود " (1724/1)

" ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ / کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ " (1725/1)

" چون زنم دم کآتشِ دل تیز شد / شیرِ هَجر آشفته و خون ریز شد " (1726/1)

" آنکه او هشیار خود تندست و مست / چون بود چون او قدح گیرد بدست (1727/1)

" شیرِ مستی کز صفت بیرون بود / از بسیط مرغزار افزون بود " (1728/1)

" قافیه اندیشم و دلدارِ من / گویدم مندِیش جز دیدارِ من (1729/1)

" خوش نشین ای قافیه اندیش من / قافیۀ دولت توی در پیشِ من (1730/1)

معمولاً تفسیر ابیات دفتر اوّل نسبت به ابیات دفاتر دیگر آسانتر است البته باید شارح درویش وارسته و یا عارف باشد و بقول آقای یوسف مردانی باید مولوی شده باشد .

در مورد دو بیت 1723 و 1724

مولانا می گوید از فرط عشق دل عاشق می سوزد و چنین عشقی " آمــــــــدنی است نه آموختنی " ، مولوی با گفتن " سوختی و جان را افروختی " به غیـــر عاشق پند می دهد و جویا می شود که : کسی عاشق سوخته می خواهـــــــــــد تا از آتش من برگیرد و در غیر عاشقی که همچون خسی است آتش زند

( خس در این بیت بمعنی بی ارزشی ، بی چیزی است که اصطلاحاً غیر عاشقی ، کسی که فاقد عشق است فرد بی ارزشی خواهد بود )

کریم زمانی در شرح آن نوشته : " من در عشق حق سوخته ام آیا کسی هست کــــه این عاشق آتشین مزاج را بخواهد کــه با آن بر خس و خاشاک جسمانیت و هوی و هوس آتش در افکند" ( شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول .ص 546) .

در این شرح اولاً " مــزاج " به معــــانی 1- طبع، وضع معده و روده از جهت هضم و دفع . 2- وضعیت تندرستی ، ویژگی روحی و جسمی. 3- طینت ، سرشت. 4- وضعیت و حالت . که در این صورت "ترکیب آتشین مزاج " شارح ، ترکیبی نامقبول و حتی ناپسند بـــــرای عاشق است ضمن آنکه ترکیب آتشین مزاج بمعنی " تندخو " برای کسی بکار می رود کــــه دارای هیجانات تند جنسی است . دوماً خس به معنای خار و خاشـاک در این بیت معنائی درست و مناسب نیست .

مولانا می گوید: سوخته شده از عشق چون قابل آتش است، او را بستان، چنین کسی را دریاب ای کسی که از عشق هنوز نسوخته تا از آتشی که جذب او شده در تو آتش زند .

ودر تفسیر بیت 1724 کریم زمانی نوشته :
" فتیله که قابل اشتغال است ، چنین فتیله ای را بگیر که آتش را بخود جذب می کنـــد(ص 545 شح جامع مثنوی)

شارح در هر دو مصراع سوخته را فتیله معنی نموده!! مولانا می گویـــد: باید انسانِ عاشقِ سوخته ای را دریابد تا در او آتشِ عشق را روشن نماید ، زیرا هنوز از آتشِ عشق ســوخته نشده است .( سوخته جاذب آتش است )

و اما در ادامه تفسیر ابیات 1725 و 1726 و 1727 و 1728

" فرورافر " در شر ح مثنوی شریف جلد دوم ص 685 نوشته :

" بدان ماند که قصه ی هجران طوطی ، مولانا را به هیجان آورده و یاد شمش تبریز و روزگار وصال ، آتش در جان وی افکنده است ".

کریم زمانی نیز چون نیم نگاهی به تفسیر فروزانفر و بقیه داشته نوشته است :

" از اینجا ببعد گوئی که مولانا از قصه ی طوطی به یاد پیر و مرادش شمس تبریزی و روزگار وصال او می افتد و بی اختیار و با زبانی آتشین به شرح هجران و بی قـــــراری خویش می پردازد ، این ابیات بر حسب ظاهر از زبان بازرگان گفته شده است: دریغا، دریغا، دریغ کـه آن طوطی ، مانند ماه تابان در زیر ابر پنهان شده " ( شرح جامع جلد یک . ص 545) .

نیکسون هم ساز مخالفی کوک کرده و در شرح مثنوی خود . جلد اول. ص 269 نوشته :

" مراد از " ماه " ، روح است و " ابر " حجاب جسم است که آنرا پنهان می سازد "

بر اساس وجه دوم شرح کریم زمانی این ماه پنهان در زیر ابـــــر طوطی بازرگان است .و بر اساس وجه اول شرح کریم زمانی و تفسیر فروزانفر ، شمس تبریزی ماه پنهان است !!!!

بهر حال ، مولانا از تمثیل " پنهان شدن ماه در زیر ابر " استفاده نموده تا اشاره کـــــــند این پنهان شدن دائمی نیست و در زیر ابر هر زمانی چنین " ماهی " هویدا گــــردد ، البته برای برخی ممکن است چنین معنائی " یاد شمس " به اشتباه تداعی شــود امّا با توجه به بیت 1729 که محبوب حقیقی به او می گوید " جز دیدار من میندیش " و قافیه اندیشی را کــنار بگذار این یاد به صواب اصـــلاً نیست ضمن آنکــــــه مولوی این چنین دریغا گوئی و افسوس خوردن را برای محبوبی آفل بکار نمی برد و نیز بیت 1729 نیز دلیلی است بر اینکه مولانا در حالت محو بوده و نه صحو ، کــــه با دلدارِ حقیقی به راز و نیاز پرداختــــــه و در چنین حالـی محبوبی آفل نمی توانسته در دلش جای گیرد .

این ابیات بهیچ وجه شــــــرح هجران و بی قراری از شمس تبریزی نبوده و حتی نمی توان استنباط کرد که این " ماه " پنهان شده " جان " است که در تن ما پنهان بوده و نادان آنرا از بهر تن می سوزاند ، با این وجود " جان اندر مقامی دیگــــر است ، ، امّا چون در بیت 1723 دلالت کرده بود که دل عاشق از فرط عشق می سوزد و " سوختم من " را بیان نموده پس بحث " عشق " در میان است ، و این عشق است کــــــه " آن چنان ماهی " وصف حالش است.

عشق چنان ناممکن در ممکن بوده و حالتی قلبی و درونی است کـــه " زیر ابر " نهان می بشد و چون نهان است خواهان جلوه می باشـــــــد تا زمانیکـــــــه " کجا باز دل غمزده ای سوخته " گردد و عاشق صادقی پیدا شود تا در وی تجلّی نماید مگـــر نه آنکه حتی از نظر ظاهری هم مقدس تر و لطیف تر و زیباتر از عشق حالتی وجود ندارد کـه بتواند با دریائی از قداست ، لطافت و زیبائی دائم مخفی بماند و یا افول نماید هر چند کــــــه اصلاً افول ناپذیر است زیرا کاستی نمی پذیرد ، " راهیست کــه هیچش کناره نیست " و عاشق حقیقی در این راه " جز آنکه جان بسپارد چاره ای ندارد " و لــــــــذا عشق کاستی پذیر نیست و دائم مخفی هم نیست و در زیر ابر مخفی است و عاشق هم جز آنکه در راه معشوق جان ببـازد چاره ندارد که در ادبیات ملل به این نکته به روشنی شرح و بسط یافتـــــه مثلاً در : لیلی و مجنون ، وامق و عذرا ، خسرو و شیرین ، رومئو و ژولیت ، تریستان و ایزولد ، سامســون و دلیله و هزاران عشاق دیگری که عشق از زیر ابر بیرون آمده و جلوه کرده و عاشق را بــــه نیستی رهنمون شده.

هر چند این موارد نامبرده بصورت ادبیات عاشقانه و داستان آمده امّا همه ی اینها نشانه ای بوده تا راه گُم نشود و عشق استمرار داشته باشد تا شاید روشنی بر تیرگی غلبه نمایـــد که بندرت این اتفاق خواهد افتاد و غالباً تیرگی بر روشنائی غالب است .

مولانا نیز در عشق حقیقی چنان مستغرق است کـــه گفته : " من چنان در عشق حقیقی مستغرق هستم کــــه عشق های مجازی پیشینیان و پسینیان در این عشق غرق است " (1757/1) ، حال که چنین غرق عشق هست چگونه می توانــــــد از چنین عشقی سخن گوید بدون آنکه آتش دل تیز نشود ؟

پس با تأکید زیاد می گوید ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ که اینچنین عشقی در زیـر ابر پنهان شده و من چگونه می توانم از این عشق سخن بگویم ؟ و با آنکـــــــــه هنوز هیچ بیانی از عشق ننموده ام آتش دل شدید شده و " شیرِ هَجر " آشفته و خونریز شده .

بدون اغراق در " شیرِ هَجر " ابتدا درماندم و نمی دانستم مولانا چــــــــرا از چنین تشبیهی استفاده نموده و ذهنم کشش درک آنـــــرا نمی داد و همه ی شارحان مثنوی از معنی این تشبیه چون چیزی متوجه نشدند یا به سهولت از کنـــــــــــار آن گذشته بودند و یا معنی نا مناسبی برایش در نظر گرفته بودند ، مثلاً فروزانفر ضمن آنکه از معنی آن براحتی گذشـــته بود آنرا " شیرِ مست " دانسته و نوشته :

" شیرِ مست یا خود مولاناست یا حالت بی قراری وی در فـــــــراق معشوقِ از دست رفته ( شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 686)!!!

کریم زمانی در شرح جامع مثنوی . جلد اول . ص 545 نوشته :

" شیرِ هجران و فراق " .!!!

ولی محمد اکبرآبادی در شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 116 نوشته :

" کنایه از عدم سیری و وسعت و استعداد کاملان " !!!

هَجر در لغت به معانی: 1- بریدن ، قطع کردن، ترک کـــــردن . 2- ترک هر چیز . 3- نیم روز 4- بزرگوار است .

مولانا چون می گوید : شیرِ هَجر آشفته و خونریز شد، بدین معنی است که مایل می شود جان را در راه یار بدهد میل به حانفشانی پیدا می کند ، چه کسی در درون عاشق میل به جان فشانی پیدا می کند ؟ دل عاشق .( خواهم گفت )

مولانا در دفتر ششم اشاره می کند که :

" در دلِ معشوق جمله عشق است / در دلِ عذرا همیشه وامق است "

" در دلِِ عاشق به جز معشوق نیست / در میانشان فارق و فاروق نیست "

" ور به عقل ادراکِ این ممکن بُدی / قهرِ نفس از بهر چه واجب شدی "

پس " شیرِ هَجر " اضافه ی تشبیهی است تا دل کــــــه سلطان بدن است به شیر تشبیه شود و هَجر به معنی بزرگوار است ( چرا بزرگوار است؟ چون بار امانت در دل آدمی است پس دل عاشق ، دل معشوق هم هست ) و نه بمعنی هِجران و دوری و فراق ، زیــــــــرا عاشق هجرانی ندارد و اصولاً عاشق چه هجرانی دارد وقتی در دلش جــز معشوق نیست و هـر دو یکی هستند و در دلِ معشوق هم جمله عاشق هست ، و هنگامی که سخن از عشق باشد آتش عشق در دل شدید می شــــود و دل میل به جانفشانی در راه معشوق خواهد داشت که " عشق از اول سرکش خونی بود " همچنان کـــــه آن کسی که با وجود هُشیاری در حال شوریدگی و مستی باشد چگونه خواهد بود اگـــر جام باده ای هم بر لب گیرد و درکشد؟

چه حالی خواهد داشت ؟

شبیه شیر مستی خواهد بود که حال او از وصف خارج است و سیّر چنین مستی فــراتر از زمین پهناور مرغزار است .

و اما تفسیر دو بیت آخر 1729 و 1730

فروزانفر در شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 686 نوشته :

" شعر حقیقی آنست که بی اختیار و تکلّف و به مدد عشق و جوشش معنی بر زبان آید و عشق به زبان شاعر و سرود گفتن آغاز کند ، در این حالت شاعر مقهور معنی است و تا آنجا که سلطنت معنی بر دل روان است ، شعر بر زبان می آید ولی هرگاه عشق بر دل غلبه کند و شاعر را از خود باز ستاند ، در آن حالت زبان را طاقت گفتار و شرح برجای نمی ماند امّا اگر غلبه ی عشق قوّت گیرد نیروی شاعری به یک بارگی از کار می افکند و جالت حیرت سراپای گوینده را فرا می گیرد ، پس شاعری محتاج است به مقداری از حال که مناسب استعداد باشد و چون حالت بیش از ظرفیت باشد شعر و وصف ، روی در پرده می کشد ، بدین مناسبت مولانا از قافیه اندیشیدن عذر می خواهد و نیز معشوق یا حالت باطنی خویش را " قافیه اندیش " می نامد "!!!!!!

ولی محمد اکبرآبادی در مثنوی خود . جلد اول . ص 116 نوشته :

" شاید که در غلبه ی مستی توقفی در قافیه افتاده باشد و مولوی به تکلّف ، متوجه تلازم شعری شده که از جناب معشوق خطاب آمد که جز دیدار من اندیشه مکن ".

کریم زمانی در شرح جامع . جلد یکم . ص 546 نوشته :

" با این که در اندیشه ی قافیه سازی هستم تا اشعارم را به ســـــامان آرم، ولی چنان در جلوه ی محبوبم مستغرق شده ام که گوئی به من چنین خطاب می کند: قافیه سازی را رها کن و تنها به دیدار جمال من اندیشه کن " .

نیکلسون هم در شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 267 نوشته و معتقد است که:

" دلدار من اشارت بر حسام الدین دارد و آن را کلید فهم این ابیات دانسته" .

حقیقتاً مولانا در دفتر سوم مثنوی به درستی گفته بود:

" اینچ می گویم اندر فهم تُست /مُردم اندر حسرت فهم دُرست ".

فروزانفر همانند بقیه ی شارحان یک متن ادبی را شرح داده اند با هزاران ایراد و اشتباه و نه مثنوی که گفته های یک عارف بوده و غافلند از اینکه حتی حالت محو را درک نماینـــــــد که مولوی در این حالت مثنوی خود را که آنرا اصول اصول اصول دین دانسته و حالت شـــــاعری را با حالت مولانا یکسان دانسته و تشریج کرده که :

" در غلبه ی عشق نیروی شاعری به یک بارگی از کار می افتــــــد و حالت حیرت سراپای گوینده را فرا می گیرد و چون حالت بیش از ظرفیت باشد شعر روی در پرده می کشد".

شارحان چنان از عرفان غافل بوده اند که پس از اینهمه خواندن متن مثنوی و دیگــــــر متون عرفانی و کبکبه و دبدبه هنوز درک نکرده اند که انسان کاملی همچون مولوی در این برهــه از زمان مجدداً در وادی حیرت نمی افتد و وادی حیرت برای سالکان ابتدای راه است و آنـــرا در ابتدای دفتر اوّل راهنمائی نموده بود کـــــــه " طوطی بقال " با دیدن سر طاسی حیــرت نمود و قیاس از خود نمود . با این وجود وادی حیــــرت از مــــراحل هفت گانه سیر و سلوک سالکان است و نه کاملان .

این شارحان همگی دچار" گرسنگی ساختار Structure Hunger " به قول" امانوئل کانت " فیلسوف آلمانی هستند که گفت :" ما نمی دانیم در جهان هستی نظم ویژه ای وجود دارد یا نه ، زیرا عقلِ ما قادر به درک خالص و محض جهان نیست ".

" پیش چشمت داشتی شیشه کبود / زان سبب عالم کبودت می نمــود " .

کریم زمانی هم مولانا را در اندیشه ی قافیه سازی برای سامان بخشیدن به اشـــــعار خود دانسته و گوئی محبوب به او خطاب می نماید ".

ولی اکبر آبادی هم " مولانا را به تکلّف متوجه تلازم شعری نموده ".

در هر صورت مولانا مثنوی خود را شعر نمی پندارد و کراراً آنرا " وصف حال " و " حضور یار " معرفی می کند و به همین علت مطابقت دادن آن با شعر حقیقی و یا شعر مجازی منتفی خواهد بود و نیز " شاعر محتاج مقداری از حال است "!!! مفهوم صحیحی نـــدارد ، و یا " از قافیه اندیشیدن عذر می خواهد "!!! و یا اینکه " در غلبه ی مستی توقفی در قافیه افتاده " !!! و یا " اشعار به سامان بردن "!!! توصیف های بســـیار مبتذل بوده و منشــــــاء حقیقی نداشته و این قبیل شرح و تفسیرها به دلیل عدم درک منظور مولانا فراهم آمده .

" مرغی که خبر ندارد از آب زلال / منقار در آب شور دارد همه سال "

مولانا می فرماید: ای دریغ از چنین عشقی که زیر ابر پنهان شده و با آنکه هنوز هیچ بیانی از عشق ننموده ام آتش دل شدید شده ، دلی که سراسر وجودش جز معشوق هیچ چیـز دیگری نیست با بیانی از عشق ،آتشش شدید می گردد ، لــذا می خواهم از یار دم زنم و طوری هم بیان کنم که همچون " سیل سیلانی " ننماید و قافیه را نیز جور کنــم ، امّا دلدار می گوید جز در اندیشه ی دیدار من مباش کــــه عشق خود قافیه ساز است ، پس خوش نشین در دل من ای قافیه اندیش من که قافیه ی اقبال تو هستی .

مگر نه آنکه این عشق است که عاشق را می کشاند " هر جا که خاطر خواه اوست " پس قافیه اندیش هم خود عشق است ، و این عشق است که به عاشق توجه خواهد داشت و حتی اگر عاشق روی به طرفی آرد ، عشق گریبان جانش را گــــــرفته و به جانب محـو می کشاند .

کریم زمانی در مورد بیت 1730 در شرح جامع جلد اول . ص 547 نوشته :

" ای عاشقی که برای قافیه سازی فکر می کنی آسوده باش و خوش بنشین کـــه نزد من قافیه ی دولت توئی یعنی میزان کننده و سامان دهنـده ی دولت و اقبال سالکان تو هستی ".

آیا این تفسیر سستی برای بیت مذکور نیست؟ این کدام عاشقی است کــــه مورد خطاب مولانا قرار گرفته ؟ و چنین عاشقی هم قافیه ی دولت است و هم ســامان دهنده ی دولت و اقبال سالکان ؟

در دفتر اول مولانا اشاره کرده بود کــــه عشق سالک را براه می برد و اگـــــر عشق پروای عاشق را نداشته باشد " چو مرغی ماند بی پَر و بال " پس عشق است کــــه حتی قافیه اندیشی برای عاشق می کند و او را پَر و بالِ پرواز می بخشد .

عاشقان نالان چو نای و عشق همچو نای زن

تا چها در می دمد این عشق در سُرنای من

( این فقط نمونه ای از کتاب سازی ها و تفسیرهای نا بسامان و غلط شارحان و مفســران صاحب نام و عنوان دار و نیز اهل عرفان کاذب که تکیه زده بر مسند اهل عـــــــرفان واقعی است ).

از اینجا و آنجا ،  قسمت پانزدهم

در عرفان عملی ایرانی که بیش از 1500 سال است در حال نفوذ به آن و از بین بردن اصول آن هستند و بوجود آمدن عرفان نظری و جنگ فیزیکی بین عرفان عملی و نظری که از زمان حسین ابن منصور حلاج کشت و کشتار آغاز شد که مشروح آن در وبلاگ قابل دســترسی هست انحرافات بسیاری را در عرفان عملی ایرانی بوجود آوردند .جعل های فـراوانی صورت گرفت حتی در این اواخر سلسلة الاولیاء های جعلی درست شد و هـــــــــر فردی را از هر مکانی با هر رویه ای را اضافه نمودند تا به اسلام و شیعه خود را اتصال دهنـــــد و در آخـــر هم گفتند " شیعه باید صوفی باشد ، صوفی باید شیعه " باشد ، و جالب این است کــــــه آنچه در " سلسلة الاولیا " و یا تذکرة الاولیا نوشته شده اکثـراً یا سنی مذهب از فرقه های متفاوت و نیز از کشورهای متفاوت سنی مذهب هستند و تقریباً همگی پیـرو عرفان نظری و دنباله رو ابن عربی .

نوشته های قبل نیز هیچ گونه سندیت در اصالت آنها نیست مثلاً در ســـــال 1911 " لوئی ماسینیُون Louis massignon " در مورد کتاب هجویری نوشته بود :

" هجویری روحیّه ی یک مورّخ را ندارد و بیش تر نوشته اش در تصوفِ نظـــــری بوده و در آن مورد بحث کرده ، در نوشته اش از تاریخ های وقایع یا اصلاً چیزی ننوشته و با اینکه وقایع را بندرت بیان نموده ، هر چند ما حق داریم در مورد نوشته های او شک کنیم ".

نیکسون در ادامه در مورد " خُلدی " یکی از تذکره نویسان نوشته :

" تذکرة الاولیاء نویسی بسیار شناخته شده است برای مفاهیم اصلی تصوف ، ولی برای هر یک از اولیای تصوف داستان هائی می ساخت و در ضمن نوشتن شرح حالها به ایشان نسبت می داد" .

در حقیقت از همه ی این جمله ها و کلام های منقول مجموعه ای متجانس می ســـازد و چنان می نماید که آنها را به صورتی اتفاقی میان اولیای مختلفی کــــه " هجویری " از آنان سخن گفته تقسیم کرده اند ، بطریق مشابهی مشاهده می شود کــــــــه کلمات قصاری متشابه را میان حضرت علی ع و ابوبکر و عمر و دیگران تقسیم کرده اند .

" هجویری " با نادیده گرفتن ریشه و اصل و مبداء عرفان ، آغاز حیات صوفیانه را در اسلام به زمان خود حضرت رسول ص می رساند و در ذیل عنوان " اهل صُفََّه " عــــــده ای از اصحاب پیامبر را نام می برد که زندگی زاهدانه داشته اند کـه دونفر از شناخته ترین آنان بِلال مؤذن و سلمان فارسی بوده اند .

"ماسینیُون " نوشته :آنچه در تاریخ شرح حال حسین ابن منصور حلاج بیش تر جلب توجـــه می کند " مصائبی " است که بر او وارد شده و شباهت بسیار نزدیکی با مصائب حضـــرت مسیح دارد

از اینجا و آنجا ، برگه ه چهاروهم

در سال 1389 با دوست گرامی جناب سرهنگ گودرزی ملاقاتی با شــیخ بزرگــــــوار جناب آقای مردانی داشتم و ایراداتی اصولی مطـــــرح نمودم و اجمالاً طی نامه ای سئوالات مهم تری عرض شد که قسمتی را تأئید و یک هفته بعد که در نجف آباد اصفهان کــــــــه باز هم جناب ســرهنگ بودند ماوقع به آقای یدالله فنائی کـــــــــه درویش وارسته و راه رفته ای بود توسط جناب ســـرهنگ گفته شد و پس از صحبت های فی مابین آقای مردانی لطف کـردند و تلفنی تماس گـــرفتند و همه موارد را تأئید نمودند و پس از آن سئوالاتی در مورد گیــاهان داروئی و طرز استفاده و مصرف عرقیات داروئی نمودند و پس از خاتمه صحبت ، چنــد لحظه بعد آقای فنائی گفتـند شما دیگه نیازی به رفتن و شنیدن صحبت های آقای مــردانی ندارید البتــــــــه رونوشت این نامه در تفسیر ابیات مثنوی ذیل 3186/1 تا 3189 در وبلاگ اینجـانب قرار دارد .

در آن نامه این ابیات از مولوی نیز قرار داشت که چند روز پیش در مقاله ای خواندم و تداعی شد:

" آه کردم ، چون رَسَن شد آهِ من / گشت آویزان رَسَن در چاهِ من "

" آن رَسَن بگرفتم و بر آن شدم / شاد و زفت و فربه و گلگون شدم "

بهر حال ، یاد آقای فنائی که استاد و مربّی گرانمایه ای بود همیشه مستدام است . فیلسوف آلمانی " هایدگــر " در مورد " اصل بقای سختی " گفته ی جالبی دارد و می گوید : سختی از شکلی به شکلی دیگر تبدیل می شود ولی نابود نمی شـود و زندگی به شکل گریز ناپذیری سخت است .

دکتر نور علی مجذوبعلیشاه گفته بود که : تیرگی همیشه بر روشنائی پیـــروز است ممکن است در نهایت ، روشنائی پیروز شود . پس بیخــود در انتظار صلح در جهان نباشید ، همین نظر را بودا گفته بود که زندگی رنج است ،و اینجاست که باید سالک در چاه غم نیفتد و اگر در چاه غم فرو رفت به " رَسَن " چنگ بیاندازد و خود را از چاه غم بیرون آورد .

موسیقی یکی از آن رَسَن هاست ، باید موسیقی را گوش نمود و با آن خواند و رقصیــد که برای روح عملیست بسیار مفید و نیکو ، حتی باید با شنیدن ریتم ها و صدای شر شر آب و چکیدن قطرات آب برای خواندن و رقصیدن بهره برد کـــــــه از نظر علمی" هم ارتعاش " شدن با جریان هستی است ، انسانها برای نشستن خلق نشده اند و باید جنبش داشت .

در گیاهان نیز جنبش ضروری است کـــه حتی در کتاب " گیـــــــاهان داروئی ایران " اهمیت موسیقی از نظر علمی را نگاشته بودم و برای کلیه گیاهان شنیدن سمفونی شماره 5 و 7 بتهون و برامس و برای گیاه دیفن باخیا موسیقی جاز تند رولینگ استون از ضروریات است . گــــــریه بر هیچ رنج و دردی درمان و کارساز نیست در حالی که خرافات گریه را بر جاهلان توصیه نموده و آنان را از شادی کردن و رقصیدن و آواز خواندن کــــــه داروی از بین بردن رنج است بر حذر نموده و بسیار جالب است که اهل عرفان در کتاب هایشان نوشته آند:

" گریه بر هر درد بی درمان دواست / چشم گریان چشمه ی فیض خداست "

که در جای خود به آنهم خواهم پرداخت ، مخصوصاٌ در تفسیر این ابیات .

خود مولوی دنیا را جنگ می داند یعنی غلبه ی تیرگی بر روشنائی :

" این جهان جنگست کُل چون بنگری / ذره با ذره چو دین با کافری "

" جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول / در میان جزوها حربیست هول "

" جنگ فعلی هست از جنگ نهان / زین تخالف آن تخالف را بدان "

" پس بنای خلق بر اضداد بود / لاجرم ما جنگییم از ضر و سود " .

در عرفان عملی ایرانی در دوره ی معاصر درویشی وارسته و اهل عــــرفان واقعی بود بنام آقای محمد حسین راستین معروف به درویش رونقلی کـــــــــه با فوت ایشان درویشی نیز رخت بربست و ایشان سرآمد درویشان معاصر بود و همان " یک تن " بود:

" از هزاران تن ، تنها یک تن صوفیند / ما بقی در سایه ی او می زیّند "

و یا : از هزاران اندکی زین صوفیند / باقیان در دولت او می زیّند

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و پنجم جزء اول از دفتر دوم

دل زِ هَر یاری غذائی می خورد دل زِ هَر علمی صفائی می بَرَد (1091/2)

صورتِ هر آدمی چون کاســه ایست چشم از معنیّ او حسّاســه ایست (1092/2)

از لقایِ هـر کسی چیزی خوری وز قِرانِ هـــــر قرین چیزی بَری (1093/2)

چون ستاره با ستاره شــد قرین لایقِ هر دو اثر زایـــــــــــد یقین (1094/2)

چون قِرِان مرد و زن زاید بشـــــر وز قِرانِ سنگ و آهن شـد شَرَر (1095/2)

وز قِرانِ خاک با بارانهــــــــــــــــا میوه ها و سبزه و ریحانهـــــــــا (1096/2)

وز قِرانِ ســـــــــــبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی و خُرّمی (1097/2)

وز قِرانِ خُرّمی با جانِ مــــــــــــا می بزاید خوبی و احسانِ مــــا (1098/2)

قابلِ خوردن شود اجسام مـــــــا چون بر آید از تفرّج کامِ مـــــــــا (1099/2)

صورت در این بیت بمعنی جسم و قالب ما . لقا بمعنی دیدار . قِران بمعنی نزدیکی . ریحان بمعنی سبزی خوشبو ، هعمولاً گلهای خوشبو . قرین یعنی همراهی . سنگ یعنی سنگ آتش زنه . شَرَر بمعنی جرقه . قابل یعنی پذیرا . تفرّج یعنی گردش کردن .

دل از هر یاری غذائی می خورد و از هر علمی صفاتی را می برد و دل می توانـــــد در این جهان غذای روحی و معنوی خود را از یارِ دل کسب کنـد بشرط آنکه آن یار صاحب دل باشد همانطوری که مولانا در بخش های قبل گفته بود :

" باز این دلهای جزوی چون تَنَست / با دل صاحب دلی کو معدنست "

جسم و قالب آدمی همچون کاسه ایست کـــــــه از ابتدا پُر بوده کــــــه چشم معنویت آنرا مشاهده و درک می کند ،تأثیرهای متقابل هم اثر گذار هست و از دیدار هـــر کس چیزی و اندیشه ای کسب می کنی و از نزدیکی با هر همنشینی نصیبی خواهی بُرد ، چون ستاره با سـتاره همراه شد از همراهی هر دو ستاره اثری پدید آید ، نزدیکی ســـــتاره ها بر روی بشر اثر دارد ( ســـتاره شناسان نیز از قِران ستاره ها و اثرات آن پیش گوئی می کـــردند ) همانطوریکه از قِران و نزدیکی مرد و زن نوزادی زاده می شــود و از قِران و نزدیکی ســــنگِ چخماق و آهن جرقه زاید . و از نزدیکی خاک با باران ها میوه ها و ســبزی و گل های معطر روید ، و از نزدیکی سبزه ها با آدمی دلخوشی و بی غمی و خرمی پدید می آیـــــــد ، و از نزدیکی خرمی با جان ما نیکوئی و احسان در ما به وجود می آیــــــد ، جسم های ما از نور خــــدا بهرهمند می شوند و از تفرّج کردن کام ما برآید .

ســــــــرخ رویی از قِرانِ خون بود خون ز خورشـیدِ خوشِ گلگـون بود (1100/2)

بهترینِ رنگهــــــــــــا سرخی بود و آن زخورشیدست و از وی می رســد (1101/2)

هر زمینی کان قرین شــد با زُحل شوره گشت و کَشت را نبود محل (1102/2)

قوّت اندر فعل آیـــــــــــــد ز اتّفاق چون قِرانِ دیو با اهـــــــــــلِ نفاق (1103/2)

این معانی راست از چــــــرخِ نهم بی همه طاق و طُرُم،طاق و طُرُم (1104/2)

خَلق را طاق و طُــــــرُم عاریّتست امـــــــر را طاق و طُرُم ماهیّتست (1105/2)

از پی طاق و طُرُم خواری کَشَــــد بر اُمیــــدِ عزّ در خواری خَوشـــند (1106/2)

بر امیـــــــدِ عـــــزّ دَه روزۀ خُدوک گردنِ خود کرده اند از غم چو دوک (1107/2)

چون نمی آیند اینجا کـــــــــه منم کاندرین عــــــزّ آفتـــــــابِ روشنم (1108/2)

( مولانا یک بحث علمی را "به اندازه فهم " بزبان عامیانه بیان می کنـــــد که اندکی توضیح لازم دارد : برای رشد و نمو و تولید و حفظ زندگی انرژی نیاز هست ، این انــــرژی از انرژی شیمیائیِ غذائی مصرف شده بدست می آیـد و غذا نیـــــز به نوبه ی خود از " فتو سنتز " سرچشمه می گیــرد و انرژی خورشید مهار شده و در دسترس موجودات سازنده قرار می گیرد . فتو سنتز یکی از پیچیده ترین اعمال بیولوژیکی است کـــه شامل تعدادی ازر واکنش های فیزیکی و شیمیائی در مهار کردن انرژی تابشی و تبدیل نهائی آن به انرژی شیمیائی ترکیبات آلی می باشد .

در مورد رنگ نیز مولانا اعتقاد به به ترین و بدترین رنگ ندارد و در این بیت منظورش به ترین برای خون است که در زیر پوست نازک بدن به شکل گلگون نمایان است تا تأثـــــیر روحی انسان را بیان کند و الی مولوی " بی رنگی " اشاره نموده:

" هست بی رنگی اصول رنگ ها / صلح باشد اصول جنگ ها "

" چون که بی رنگی اسیر رنگ شد / موسئی با موسئی در جنگ شد "

" چون به رنگی رسی کان داشتی / موسی و فرعون دارند آشتی "

" صبغة الله هست خم رنگ هو / پیسی یک رنگ گردد انمدر او "

مولانا اعتقاد دارد که هرکس که علمی ناقص داشته باشد همینکه بر یک جماد ، رنگ مورد علاقه ی خود را ببیند گوئی یار محبوب خود را دیده است :

" بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید / از صفیری بانگ محبوبی شنید " )

مولانا در این ابیات اشاره می کنــــد کـه سرخ روئی از نزدیکی و قِرانِ خون با انسان است و خون از تابش خورشید است که خوش رنگ و گلگون نشان داده می شود . به ترین رنگها برای خون سرخی هست که سرخی از خورشید بوده و انرژی را می ســازد و تأثیر روحی می بخشد . هر زمینی که با زُحَل قرین و همراه شد شوره زار می گــــردد، و برای کشت کردن دیگر به درد نمی خورد .

( ستاره شناسان در قدیم از ستاره شناسی در بازشناسی طالع اشخاص زیاد بهـــره می بردند و پیش بینی های اتفاقات بدفرجام و یا خوش یُمن را می نمودند همانـــند پیش بینی اتفاق بدفرجام آینده برای شاه عباس صفوی که در مقابل آن باعث گردید یوسف ترکش دوز را برای سه روز شاه نمودند تا نمحسی از بین برود و پس از آن مجدداٌ شـاه عباس بر تخت نشست امّا این مداوا منجر به کشته شدن بسیار بسیار از درویشان گــــــــــــردید ، ستاره شناسان برای قرین شدن ستاره با زُحَل نحسی قائل بودند.

و امّا ماهیّت : ماهیّات موجودات عالم هستند ، هر موجودی که بالفعل وجود دارد آن موجود حقیقتی دارد و آن موجود به آن حقیقت بالفعل وجود دارد و موجود است ، و اگر آن حقیقت نبودی ، آن موجود بالفعل هم وجود و موجود نبودی که آن حقیقت ماهیّت است ) .

این قرِانِ بودن ها دارای اثرات است که اگر به مرحله ی فعل درآید همچنان است کــه دیو با اهل نفاق همنشین گردد که چون قرِانِ بوجود آید شرایطش هم ظاهر گردید ، تبدیل به فعل می گردد زیرا در وجود هر دو ( دیو و اهل نفاق) نفاق و دوروئی بالقوه وجود داشته کــــه در نتیجه ی همنشینی به فعل تبدیل می شـــــود . این حقایق بدون عوالم مادی همه از عالم معنی است و بقول مولوی از چرخ هفتم که برخی آنرا عالم لا مکان نامیده اند و در آن عالم فرّ و شکوه دارد ، و در این عالم که خلق بدنبال فرّ و شکوه هستند این فّر و شــکوه ناپایدار است زیرا فرّ و شکوه و عظمت ذاتی است هـــــر چند فرّ و شکوه خلق در این عالم زرق و برق دارد و مردمان بدنبال فرّ و شکوه به تن خود چنان خواری می دهند و به این امیــــــــــد هستند که در ذلّت خود را سعادتمند حس نمایند . و بر امیـد این فرّ و شکوه ناپایدار ده روزه چنان پریشان خاطرند که گردن خود را همانند دوک نخ ریسی باریک و نزار می نمایند ، چرا سرمشق نمی گیرند و اینجا نمی آیند که ببینند که منم در این عالم ناپایدار با عزّت ، فــرّ و شکوهی پایدار دارم و همچون آفتاب هستم و روشنی می بخشم .

( در مورد زُحَل ،یا کیوان و به انگلیسی Saturn بعد از سیاره ی مشتری ،دومین سیاره ی بزرگ منظومه ی خورشیدی و ششمین سیاره نزدیک به خورشید است ، زُحل یک گلوله گازی غول پیکر است که با وجود حجم زیادش تنها 95 برابر زمین جرم دارد و چگالی آن حدود یک هشتم زمین و کمتر از آب است ، یک روز کاملِ زُحل بربر 10 ساعت و 39 دقیقه در زمین و یک 29/5525 برابر سال زمین است و مدار استوائی زحل تقریباً همانند زمین در 27 درجه است .

در طالع بینی ، پیشگوئی آینده از طریق مشاهده ی حرکات خورشید ، ماه و ستارگان است و از روشی بنام هوروسکوپ در ستاره شناسی استفاده می کنند) .

ادامه دارد .....

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود وچهارم جزء اول از دفتر دوم

کی کند دل خوش به حیلتهایِ کَش آنکــــه بیند حیلۀ حق بر سرش؟ (1057/2)

او درون دام و دامی می نهـــــد جانِ تو نی آن جَهَد،نی این جهد (1058/2)

گـــــــــر بروید،ور بریزد صد گیاه عاقبت بــــــــر روید آن کِشتۀ اِله (1059/2)

کشت نو کارنــــــد بر کَشتِ نخست این دوم فانیست و آن اوّل دُرُســــــت (1060/2)

تخم اوّل کامل و بگـــزیده است تخم ثانی فاسـد و پوسیده است (1061/2)

کسانی که تدبیرهای خداوند را درک کرده اند و آنرا بر حیله های خود غالب می بیننـد هیچ وقت بر حیله ها و تدبیرهای خود تکیه نمی کنند و از تدبیرهای خودشان نیـــــز مغرور نمی شوند زیرا که تدبیر بزرگ تری را در بالای سر خود می بینند . ما در حقیقت شکار شـده ی خداوند هسنیم و لذا درون دام خداوند هستیم و با این وجود دامی دگـــر را کار می گذاریم که آن دام تدبیرهای خودمان هست و بجان تو سوگند که مگر می توانی از دامی کــــــــــه خداوند قرار داده فرار کنی و یاحتی از دامی که خودت قرار دادی در درون دام خــداوند نجات یابی. اگر گیاهی رویش نماید و رشد کند و اگر گیاهی خزان کند و خشک شــود در عاقبت آن گیاهی میماند که خداوند کشت نموده . پس اگر از وجود انسان هوشمندی فعلی صادر شد و آن فعل مفید بود آن فعل ما نبوده بل که از خداوند صادر شــــده . کاشتن کشت نو ، همان تدبیرهایی است کـه ما انجام می دهیم و این کاشت دوم فانی بوده ولی آن کاشـت اولی درست است ،کشت اوّل کـــــــــه همان مشیّت و تقدیر و تدبیر خداوند است کامل و برگزیده بوده ولی بذر دوم که خودمان کاشتیم فاســــــد و پوسیده است .کشت اول همان تقدیر ازلی است .

افکن این تدبیر خود را پیشِ دوست گـر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست (1062/2)

کار آن دارد که حقّ افراشتست آخِر آن روید کـــــه اوّل کاشتست (1063/2)

هـــــر چه کاری،از برای او بکار چون اســـیرِ دوستی آن دوستدار (1064/2)

گِــــــردِ نَفسِ دُزد و کارِ او مپیچ هر چه آن نِه کارِ حق، هیچست هیچ (1065/2)

پیش از آنکــه روزِ دین پیدا شود نزدِ مالک دزدِ شب رســــوا شود (1066/2)

رختِ دزدیده به تدبــــیر و فنش مانده روزِ داوری بـــــــــر گردنش (1067/2)

این تدبیر خود را در مقابل تدبیر خداوند بدور افکن و اهمیتی برایش قائل مشو ، اگــر چه آن تدبیر خودت نیز از تدبیر د تقدیر خداوند است ، آن کاری ارزش و اعتبار دارد که خداوند آنرا بر پا داشته و در نهایت هم همان چیزی رویش می یابد که خداوند آنرا خواسته باشـد و از اوّل آنرا کاشته است . هر کاری که انجام می دهی برای خداوند انجام بده بدون آنکــــــــه توقع پاداش داشته باشی ، زیرا ای دوستدار خدا تو اسیرِ دوستی او هستی . بر گرد نفسِ اماره ای که دزد است و بر گرد کار وی مپیچ ، هر آنچه که کار حق نباشد هیچ است و بی ارزش ،پیش از آنکه روز رستاخیز که روز حساب پیدا شود و آن روز فرا رسد نــزد خداوند دزد شب را رسوا می شود ،آن کسی که دسائل مردم را با هــــــر فن و ترفتدی دزدیده است در روز حساب و کتاب بر گردنش خواهد بود .

صـد هزاران عقل با هم بر جَهَند تا به غیرِ دامِ او دامی نهنــــــــــد (1068/2)

دامِ خود را سخت تر یابند و بس کی نمایــــــــد قوِتی با باد خَس؟ (1069/2)

گـــــر تو گوئی فایدۀ هستی چه بود در سئوالت فایده هست ای عـنود (1070/2)

گــــر ندارد این سئوالت فایــــده چه شنویم این را عَبَث بی عایده؟ (1071/2)

ور سئوالت را بی فایِـدِه هاست پس جهان بی فایده آخِر چراست؟ (1072/2)

ور جهان از یک جهت بی فایده ست از جهتهایِ دگـــــــر پر عایده ست (1073/2)

فایدۀ تو گـــر مـــرا فایِدِه نیست مر ترا چون فایده ست از وی مه ایست (1074/2)

صد هزاران عقل که با هم متحد شوند تا بغیر از دام خداوند دامی نهنــد ، دام خود را خیلی سخت تر خواهند دید ، بدون تردید این دام در مقابل دام خداوند کجا می توانـد قوّتی داشته باشد؟ همچنانکه خس در مقابل باد قوّتی نخواهد داشت . اگر تو در نهاد خودت می پنداری که فایده ی هستی چیست و تأثیری ندارد ، ای ستیزه جو بدان که همه چیز در تقدیر الهی هست و بدان که فایده دارد ، همین سئوالت باعث اندیشه کردن تو می شود و اگــــــر این سئوال ها فایده ای ندارد در اینصورت شنیدن سئوالی که فایده ندارد هم عبث و بی هـــوده است و اگر سئوالت فایده های زیادی دارد ، پس جهان هستی فی فایده آخر چرا باید باشد ؟ و اگر جهان از یک جهت بی فایده باشد از جهت های دیگر پُر نتیجه و ســــود خواهد بود ، هر چند ماهیّت این فایده برای انسان قابل تصوّر نیست ولی وجودش قابل پذیـــرش است ، فایده ی تو اگر برای من فایده ای نداشــته باشـــــد تو آنـــرا مه ای دانسته و بگوئی جهان هستی بی فایده است .

حُسنِ یوسف عالمی را فایده گـر چه بر اِخوان عبث بُد زایده (1075/2)

لحنِ داوودی چنان محبوب بود لیک بر محــروم بانگِ چوب بود (1076/2)

آبِ نیل از آبِ حیوان بُد فــزون لیک بر محروم و مُنکِر بود خون (1077/2)

هست بر مؤمن شهیـدی زندگی بـــر منافق مردنست و ژندگی (1078/2)

همانطوریکـــــه حُسنِ یوسف عالمی را فایده بود امّا این حُسن بـــــــرای برادرانش به دلیل حسادت بیهوده و زحمت بود و چیزی را که تو فایده می پنداری ممکن است برای دیگــــران ضرر بحساب آید و یا بر خلاف آن ، کما اینکــــــــه زیبائی یوسف برای وی فایده داشت ولی برادرانش زیبائی حسادت می کردند . خوش صدائی داوود کــــه دلنشین و محبوب بود ولی برای محروم از ذوق صـــدای چوب بود ، آب رود نیل از آب حیات هم یسش تر حیاتبخش بود ولی برای مُنکِر و محروم خون بود ، زیرا همه ی تعقیب کنندگانش کُشته شـدند ، شهادت برای آنکه ایمان دارد زندگی است امّا برای منافق فقط مرگ و پوسیدن هست . (در ادامــه خواهد گفت که قوت اصلی انسان نور خداست ولی انسان از آن غافل است و نور خدا صـد البته غذای خاصان است که شهیدان هم روزیشان نزد خداوند است کـــــه خوردنش نیاز به دهان ندارد ..)

چیست در عالم بگو یک نعمتی کــــــــه نه محرومند از وی امّتی؟ (1079/2)

گاو و خر را فایده چه در شَکَـــر هست هر جان را یکی قُوتی دگـر (1080/2)

لیک گـــر آن قوت بر وی عارضیست پس نصیحت کردن او را رایضیست (1081/2)

چون کسی کو از مرض گِل داشت دوست گـــر چه پندارد که آن خود قُوتِ اوست (1082/2)

قُوتِ اصلی را فراموش کــــرده است روی در قُوتِ مـــــرض آورده است (1083/2)

نوش را بگـذاشته سَک خورده است قُوتِ علّت را چو چربش کــــــرده است (1084/2)

قُوتِ اصلیّ بشــــر نورِ خداست قُوتِ حیوانی مرورا ناســـــــزاست (1085/2)

یک نعمتی را در عالم بگو که گروهی از مردمان از آن محروم نیستند ، گاو و خر چه بهره ای از شکر خواهند بُرد ؟ زیرا هر جانداری غذای جداگانه دارد ، اگرآدمی به غذائی کــه عارضی است روی آورد نصیحت کردن وی مؤثر واقع می شود و تربیت می کند ، همچنانکــه کسی گِلخوار بود و گِل خواری را دوست داشت می پنــــــدارد آن گِل خوردن کار درستی است و حتی غدای خوبی خواهد بود ، او غذای اصلی را فراموش کـــــــرده است و به غذائی روی آورده که برایش بیماری زاست ، نوش و شهد را کــــنار گذاشته و بجایش سم می خورد و غذای بیماریزا را با توأم با چربی می خورد و گمان کرده نیروزاست . قُوتِ اصلی بشـــــر نورِ خداست و قُوتِ حیوانی که همان غذای نفسانی و شهوانی است شایسته انسان نیست.

قوت بمعنی غذا . جان در این بیت بمعنی جاندار . مرورا یعنی مر او را . رایضی مستفاد از کلمه ی رایض بمعنی تربیت کردن( اسب ) .

لیک از علّت درین افتــــــاد دل کــه خورد او روز و شب زین آب و گِل (1086/2)

روی زرد و پای سُست و دل سبک کــــــو غذای والسّما ذاتِ الحُبُک (1087/2)

آن غذایِ خاصـــــگانِ دولتست خوردن آن بی گلــــــــــو آلتست (1088/2)

شد غذای آفتـــاب از نورِ عرش مر حسود و دیو را از دودِ فـــرش (1089/2)

در شهیدان یُرزَقُون فــرمود حق آن غذا را نی دهان بُد، نی طَبَق (1090/2)

" و السّما ذاتِ الحُبُک " اشاره به آیه ی 7 سوره ذاریات " سوگند به آسمان کـــــه دارای راه هاست " . " یُرزَقَون " اشاره است به آیه 169 سوره آل عمران، یعنی رزق و روزی داده می شود . علت در این بیت بمعنی بیماری است .

امّا دل انسان بدین سبب بیمار شده که غذای اصلیش که نور الهی بوده را فراموش نموده و روز و شب به خوردن غذای حیوانی مشغول است کــه به همین علت رویش زرد و پاهایش سُست و دل پریشان و نگران است و انسانی که از غذای حیوانی لذت می برد همچون گِل خواریست که نور الهی برایش میسر نمی شود و این آسمانِ دل صاحبِ راه هائیست که آن راهها همه به حق منتهی می گردد . آن غذای نور خداوندی به خاصان یا همان برگـــزیدگان دولت بی نیاز تعلق دارد که خوردن آن غذا نه به گلو و نه به اسباب خوردن نیاز دارد کــه آنان همچون شهیدانِ نفس اماره " نزد خداوند ارتزاق " می کننـــد غذای آفتاب هم از نور روشن آسمان است همانطوری که غذای حسود و شیطان نیز از دود تیرگی زمین است . شهیدانی کــــه نفس اماره را کُشته اند و زنده هستند نزد خداوند از نور الهی رزق و روزی دارند و نـه نیازی به دهان دارند و نه طبق .

ادامه دارد ..........

شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و سوّم جزء اول از دفتر دوم

گر به صورت می روی،کوهی بشکل در بزرگی هست صد چندان کــه لعل (1028/2)

هم به صـــورت دست و پا و پَشمِ تو هست صد چندان کــه نقشِ چشم تو (1029/2)

لیک پوشیده نباشـــــد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین (1930/2)

از یک اندیشه کــــه آید در درون صد جهان گــــــردد به یک دم سرنگون (1031/2)

جسمِ سلطان گــر به صورت یک بود صـــد هزاران لشکرش در پی دَوَد (1032/2)

اگر به ظاهر و صورت توجه داری و بدنبال ظاهر بزرگ و سترک هستی ، و کوه کــــه از نظر شکل بزرگ تر هست و آنرا به لعل ترجیح داده ای ، همچنین توجه تو بظاهــــر دست و پا و پشم صورت است که چشم تو صد چندان آن نقش چشمت نشان می دهـــد و باید ارزش شناس باشی که کدامین پُر ارزش تر است . امّا بر تو پوشیده نباید باشد کـه از همه اعضاء بدن که می بینی نقش چشم همیشه با ارزش تر است و اگر همه اعضاء دو چشم شـــــد آنرا باید بگزینی ، چشم هر آنچه بیند اندیشه از مغز آید و چون چشم دید مغز درک می کند . از یک اندیشه ی بد که از درون و ضمیر انسان نشأت بگیرد صــد جهان در یک دم سرنگون می شود . جسمِ سلطان اگرچه در ظاهر یکی بیش نیست ولی صـــــدهزاران عقبه دارد و لشکرش به دنبال آن روان است .

باز شکل و صورتِ شــــــــــــــاهِ صفی هست محکومِ یکی فکــــر خفی (1033/2)

خلقِ بی پایان ز یک اندیشــه بین گشته چون سَیلی روانـه بر زمین (1034/2)

هست آن اندیشه پیشِ خَلق خُرد لیک چون سَیلی جهان را خورد و بُـرد (1035/2)

پس چو می بینی که از اندیشــــه یی قایمست اندر جهان هر پیشه یی (1036/2)

باز شکل و صورتِ شاهِ دوست مخلص در بند و محکوم یک انــــدیشه ی خفی است . خَلق مردمانِ بی شماری را می بینی که از یک اندیشه همچو سیلی خروشان روان گشته ، هر چند آن اندیشه در نظر مردمان ناچیز است ولی مانند سیلی جهان را می بــرد و می خورد، پس مشخص می شود که همانطوری که می بینی از اندیشه ای در جهان هست پیشـــه ها قائم خواهد بود . صَفی بمعنای دوست مخلص .

خانه ها و قصــــرها و شهرها کوهــها و دشتها و نهـــــــــرها (1037/2)

هم زمین و بحر و هم مِهـر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سَمَک (1038/2)

پس چرا از ابلهی پیشِ تو کور تن سلیمانست و اندیشــه چو مور؟ (1039/2)

می نماید پیشِ چشمت کُه بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ (1040/2)

عالم انـــــدر چشمِ تو هُول عظیم ز ابــر و رعد و چرخ داری لـــرز و بیم (1041/2)

وز جهانِ فکرتی ای کم زِ خَــر ایمن و غافل چو سنگِ بی خبر (1042/2)

دشت بمعنی جلگه . فلک بمعنی آسمان . هول بمعنی ترس شــدید . عظیم یعنی بیش از اندازه ، بسیار .

خانه ها و کاخ ها و شهرها و کوه ها و جلگه ها و نهـــــر ها. هم زمین ها و کاخ ها و دریا و هم خورشید و آسمان از اندیشه زنده هستند همانند ماهی کـه از آب زنده است . پس چرا از ابلهی اینها را نمی بینی و از دید کور هستی و آنها را نمی بینی در حالی که تن همچون سلیمان است ولی اندیشه همچون موری خُرد و کوچک است . در نظـــر تو کوه بزرگ جلوه می کند و اندیشه چون موشی و کوه چون گـــرگ است . عالم در چشم تو بسیار بزرگ و ترسناک و تو از ابر و رعد و آسمان دُچار لرز و بیمی . ای که از خَر کم تری تو همانند سنگ آسوده ای و از جهان اندیشه بی خبری .

زآنکه نقشی وز خرد بی بهــــره ای آدمی خو نیستی،خـــــــر کُرّه ای (1043/2)

سایه را تو شخص می بینی ز جهل شخص از آن شد نزدِ تو بازی و سهل (1044/2)

باش تا روزی کـه آن فکر و خیال بر گشـــــاید بی حجابی پرّ و بال (1045/2)

کوهها بینی شـــــده چون پَشم نرم نیست گشته این زمینِ ســـرد و گرم (1046/2)

نه ســـما بینی،نه اختر،نه وجود جـــز خدایِ واحــــــــدِ حَیّ ودود (1047/2)

یک فسانه راست آیـــــد یا دروغ تا دهــــد مر راستیها را فــــــروغ (1048/2)

زیرا که تو تنها نقشی هستی و از خرد و عقل بی بهره ای و خوی آدمی نداری بل کـه کُرّه خری هستی چون دنیای اندیشه را در مقابل دنیـــــای جسم نادیده می انگاری . تو از روی نادانی سایه را شخص می بینی و سایه و شخص را یکی می انگاری و لـــــــــذا از نظر تو شخص بازی و کم اهمیت وسهل است پس صبر کن تا روزی کــــه فکر و خیال آشکارا پرّ و بال بگشاید . کوه ها را خواهی دید که همچون پشم ،نرم شده و این زمین ســـرد و گـــرم نیست شـده .نه آسمان بینی و نه ستاره و نه وجود کــــــه جــــز خدای یکتا زنده و مهربان کسی نیست . یک افسانه راست باشد و یا دروغ به این خاطر است تا با بیان آن افســــانه راستی و حقایق را روشن نماید.

مولانا با دلالت هایش اشاره کرد که خود خواهی و هوای نفس اوست که طمع و حســـد را بوجود می آورد تا خیال را شخص پنداشته و دنیائی را که فانی و نیست شونده است برای خود مایه ی وحشت و ترس و بیم نموده .

حسد کردنِ حشم بر غلامِ خاص

پادشـــاهی بنده یی را از کَـــرَم بـــــرگزیده بود بـــــر جملۀ حَشَـم (1049/2)

جامگیّ او وظیفۀ چل امــــــــــیر دَه یکِ قَدرش ندیدی صـــــــد وزیر (1050/2)

از کمالِ طالع و اقـــــــبال و بخت او ایازی بود و شـــــه محمودِ وقت (1051/2)

روحِ او با روحِ شه در اصلِ خویش پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش (1052/2)

کار آن دارد کَه پیش از تن بُدست بگذر از اینها که تو حادث شدست (1053/2)

کار عارف راست کـو نه اَحولست چشمِ او بـــــــر کشتهایِ اوّلست (1054/2)

آنچه گندم کاشتندش و آنچـه جو چشمِ او آنجاست روز و شب گـرو (1055/2)

آنچه آبَستست شب ،جـز آن نزاد حیله ها و مکـــــــرها با دست باد (1056/2)

جامگی بمعنی مستمری . طالع بمعنی بخت و اقبال ، طلوع کنـــــنده . احول یعنی دوبین . پادشاهی بنده ای را از بزرگواری و جوانمردی بر سایر خدمتکاران و خادمان خود برگزیده بود . مستمری او معادل چهل امیر بود و یک دهم ارزشش را صــد وزیر نداشت .از نیک بختی و طلوع بخت و اقبال همانند ایار عزیز بود و آن شاه نیز همانند سلطان محمود ، ایاز را عـــــزیز می داشت . روح او با روح شاه در اصل خویش پیش از آنکه از عالم متافیزیک آمـده باشند و در ازل یکی بودند و با همدیگـــــر پیوند و خویشی داشتند ، چیزی اهمیت دارد کــه پیش از تن وجود داشته ، از جسم های ما بگــذر چون اینها تازه پدید آمده ذو در نهایت از بین رفتنی هستند . کار عارف درست است زیرتا چشمِ دلش دوبین نیست و نگاهـــش به کشت های اول است و به ازبین رفتنی ها نگاه نمی کند ، کشت های اوّل به نظــــــــــر عارف بذرهای آفرینش هستند که توسط خداوند از روز ازل پاشیده شده است و هـــــــرآنچه از این کشت حاصل شده و روئیده مهم است که برای همیشه خواهند ماند. آنچه از گندم و آنچـــه از جو کاشتی عارف روز و شب چشمش در گـرو آن است یعنی عارف با چشمِ دل روز و شب به آن کشت هائی که خداوند نموده نظر می کند ، هـــــر آنچه شب آبستن است جز آن نمی زاید که حیله ها و مکرها توسط باد رفتنی هستند که تقدیر است .

ادامه دارد .....