مولانا در دفتر اول ابیا ت ذیل فرموده :
" سوختم من، سوخته خواهد کسی / تا زمن آتش زند اندر کسی " (1723/1)
" سوخته چون قابلِ آتش بود / سوخته بستان که آتش کَش بود " (1724/1)
" ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ / کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ " (1725/1)
" چون زنم دم کآتشِ دل تیز شد / شیرِ هَجر آشفته و خون ریز شد " (1726/1)
" آنکه او هشیار خود تندست و مست / چون بود چون او قدح گیرد بدست (1727/1)
" شیرِ مستی کز صفت بیرون بود / از بسیط مرغزار افزون بود " (1728/1)
" قافیه اندیشم و دلدارِ من / گویدم مندِیش جز دیدارِ من (1729/1)
" خوش نشین ای قافیه اندیش من / قافیۀ دولت توی در پیشِ من (1730/1)
معمولاً تفسیر ابیات دفتر اوّل نسبت به ابیات دفاتر دیگر آسانتر است البته باید شارح درویش وارسته و یا عارف باشد و بقول آقای یوسف مردانی باید مولوی شده باشد .
در مورد دو بیت 1723 و 1724
مولانا می گوید از فرط عشق دل عاشق می سوزد و چنین عشقی " آمــــــــدنی است نه آموختنی " ، مولوی با گفتن " سوختی و جان را افروختی " به غیـــر عاشق پند می دهد و جویا می شود که : کسی عاشق سوخته می خواهـــــــــــد تا از آتش من برگیرد و در غیر عاشقی که همچون خسی است آتش زند
( خس در این بیت بمعنی بی ارزشی ، بی چیزی است که اصطلاحاً غیر عاشقی ، کسی که فاقد عشق است فرد بی ارزشی خواهد بود )
کریم زمانی در شرح آن نوشته : " من در عشق حق سوخته ام آیا کسی هست کــــه این عاشق آتشین مزاج را بخواهد کــه با آن بر خس و خاشاک جسمانیت و هوی و هوس آتش در افکند" ( شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول .ص 546) .
در این شرح اولاً " مــزاج " به معــــانی 1- طبع، وضع معده و روده از جهت هضم و دفع . 2- وضعیت تندرستی ، ویژگی روحی و جسمی. 3- طینت ، سرشت. 4- وضعیت و حالت . که در این صورت "ترکیب آتشین مزاج " شارح ، ترکیبی نامقبول و حتی ناپسند بـــــرای عاشق است ضمن آنکه ترکیب آتشین مزاج بمعنی " تندخو " برای کسی بکار می رود کــــه دارای هیجانات تند جنسی است . دوماً خس به معنای خار و خاشـاک در این بیت معنائی درست و مناسب نیست .
مولانا می گوید: سوخته شده از عشق چون قابل آتش است، او را بستان، چنین کسی را دریاب ای کسی که از عشق هنوز نسوخته تا از آتشی که جذب او شده در تو آتش زند .
ودر تفسیر بیت 1724 کریم زمانی نوشته :
" فتیله که قابل اشتغال است ، چنین فتیله ای را بگیر که آتش را بخود جذب می کنـــد(ص 545 شح جامع مثنوی)
شارح در هر دو مصراع سوخته را فتیله معنی نموده!! مولانا می گویـــد: باید انسانِ عاشقِ سوخته ای را دریابد تا در او آتشِ عشق را روشن نماید ، زیرا هنوز از آتشِ عشق ســوخته نشده است .( سوخته جاذب آتش است )
و اما در ادامه تفسیر ابیات 1725 و 1726 و 1727 و 1728
" فرورافر " در شر ح مثنوی شریف جلد دوم ص 685 نوشته :
" بدان ماند که قصه ی هجران طوطی ، مولانا را به هیجان آورده و یاد شمش تبریز و روزگار وصال ، آتش در جان وی افکنده است ".
کریم زمانی نیز چون نیم نگاهی به تفسیر فروزانفر و بقیه داشته نوشته است :
" از اینجا ببعد گوئی که مولانا از قصه ی طوطی به یاد پیر و مرادش شمس تبریزی و روزگار وصال او می افتد و بی اختیار و با زبانی آتشین به شرح هجران و بی قـــــراری خویش می پردازد ، این ابیات بر حسب ظاهر از زبان بازرگان گفته شده است: دریغا، دریغا، دریغ کـه آن طوطی ، مانند ماه تابان در زیر ابر پنهان شده " ( شرح جامع جلد یک . ص 545) .
نیکسون هم ساز مخالفی کوک کرده و در شرح مثنوی خود . جلد اول. ص 269 نوشته :
" مراد از " ماه " ، روح است و " ابر " حجاب جسم است که آنرا پنهان می سازد "
بر اساس وجه دوم شرح کریم زمانی این ماه پنهان در زیر ابـــــر طوطی بازرگان است .و بر اساس وجه اول شرح کریم زمانی و تفسیر فروزانفر ، شمس تبریزی ماه پنهان است !!!!
بهر حال ، مولانا از تمثیل " پنهان شدن ماه در زیر ابر " استفاده نموده تا اشاره کـــــــند این پنهان شدن دائمی نیست و در زیر ابر هر زمانی چنین " ماهی " هویدا گــــردد ، البته برای برخی ممکن است چنین معنائی " یاد شمس " به اشتباه تداعی شــود امّا با توجه به بیت 1729 که محبوب حقیقی به او می گوید " جز دیدار من میندیش " و قافیه اندیشی را کــنار بگذار این یاد به صواب اصـــلاً نیست ضمن آنکــــــه مولوی این چنین دریغا گوئی و افسوس خوردن را برای محبوبی آفل بکار نمی برد و نیز بیت 1729 نیز دلیلی است بر اینکه مولانا در حالت محو بوده و نه صحو ، کــــه با دلدارِ حقیقی به راز و نیاز پرداختــــــه و در چنین حالـی محبوبی آفل نمی توانسته در دلش جای گیرد .
این ابیات بهیچ وجه شــــــرح هجران و بی قراری از شمس تبریزی نبوده و حتی نمی توان استنباط کرد که این " ماه " پنهان شده " جان " است که در تن ما پنهان بوده و نادان آنرا از بهر تن می سوزاند ، با این وجود " جان اندر مقامی دیگــــر است ، ، امّا چون در بیت 1723 دلالت کرده بود که دل عاشق از فرط عشق می سوزد و " سوختم من " را بیان نموده پس بحث " عشق " در میان است ، و این عشق است کــــــه " آن چنان ماهی " وصف حالش است.
عشق چنان ناممکن در ممکن بوده و حالتی قلبی و درونی است کـــه " زیر ابر " نهان می بشد و چون نهان است خواهان جلوه می باشـــــــد تا زمانیکـــــــه " کجا باز دل غمزده ای سوخته " گردد و عاشق صادقی پیدا شود تا در وی تجلّی نماید مگـــر نه آنکه حتی از نظر ظاهری هم مقدس تر و لطیف تر و زیباتر از عشق حالتی وجود ندارد کـه بتواند با دریائی از قداست ، لطافت و زیبائی دائم مخفی بماند و یا افول نماید هر چند کــــــه اصلاً افول ناپذیر است زیرا کاستی نمی پذیرد ، " راهیست کــه هیچش کناره نیست " و عاشق حقیقی در این راه " جز آنکه جان بسپارد چاره ای ندارد " و لــــــــذا عشق کاستی پذیر نیست و دائم مخفی هم نیست و در زیر ابر مخفی است و عاشق هم جز آنکه در راه معشوق جان ببـازد چاره ندارد که در ادبیات ملل به این نکته به روشنی شرح و بسط یافتـــــه مثلاً در : لیلی و مجنون ، وامق و عذرا ، خسرو و شیرین ، رومئو و ژولیت ، تریستان و ایزولد ، سامســون و دلیله و هزاران عشاق دیگری که عشق از زیر ابر بیرون آمده و جلوه کرده و عاشق را بــــه نیستی رهنمون شده.
هر چند این موارد نامبرده بصورت ادبیات عاشقانه و داستان آمده امّا همه ی اینها نشانه ای بوده تا راه گُم نشود و عشق استمرار داشته باشد تا شاید روشنی بر تیرگی غلبه نمایـــد که بندرت این اتفاق خواهد افتاد و غالباً تیرگی بر روشنائی غالب است .
مولانا نیز در عشق حقیقی چنان مستغرق است کـــه گفته : " من چنان در عشق حقیقی مستغرق هستم کــــه عشق های مجازی پیشینیان و پسینیان در این عشق غرق است " (1757/1) ، حال که چنین غرق عشق هست چگونه می توانــــــد از چنین عشقی سخن گوید بدون آنکه آتش دل تیز نشود ؟
پس با تأکید زیاد می گوید ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ که اینچنین عشقی در زیـر ابر پنهان شده و من چگونه می توانم از این عشق سخن بگویم ؟ و با آنکـــــــــه هنوز هیچ بیانی از عشق ننموده ام آتش دل شدید شده و " شیرِ هَجر " آشفته و خونریز شده .
بدون اغراق در " شیرِ هَجر " ابتدا درماندم و نمی دانستم مولانا چــــــــرا از چنین تشبیهی استفاده نموده و ذهنم کشش درک آنـــــرا نمی داد و همه ی شارحان مثنوی از معنی این تشبیه چون چیزی متوجه نشدند یا به سهولت از کنـــــــــــار آن گذشته بودند و یا معنی نا مناسبی برایش در نظر گرفته بودند ، مثلاً فروزانفر ضمن آنکه از معنی آن براحتی گذشـــته بود آنرا " شیرِ مست " دانسته و نوشته :
" شیرِ مست یا خود مولاناست یا حالت بی قراری وی در فـــــــراق معشوقِ از دست رفته ( شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 686)!!!
کریم زمانی در شرح جامع مثنوی . جلد اول . ص 545 نوشته :
" شیرِ هجران و فراق " .!!!
ولی محمد اکبرآبادی در شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 116 نوشته :
" کنایه از عدم سیری و وسعت و استعداد کاملان " !!!
هَجر در لغت به معانی: 1- بریدن ، قطع کردن، ترک کـــــردن . 2- ترک هر چیز . 3- نیم روز 4- بزرگوار است .
مولانا چون می گوید : شیرِ هَجر آشفته و خونریز شد، بدین معنی است که مایل می شود جان را در راه یار بدهد میل به حانفشانی پیدا می کند ، چه کسی در درون عاشق میل به جان فشانی پیدا می کند ؟ دل عاشق .( خواهم گفت )
مولانا در دفتر ششم اشاره می کند که :
" در دلِ معشوق جمله عشق است / در دلِ عذرا همیشه وامق است "
" در دلِِ عاشق به جز معشوق نیست / در میانشان فارق و فاروق نیست "
" ور به عقل ادراکِ این ممکن بُدی / قهرِ نفس از بهر چه واجب شدی "
پس " شیرِ هَجر " اضافه ی تشبیهی است تا دل کــــــه سلطان بدن است به شیر تشبیه شود و هَجر به معنی بزرگوار است ( چرا بزرگوار است؟ چون بار امانت در دل آدمی است پس دل عاشق ، دل معشوق هم هست ) و نه بمعنی هِجران و دوری و فراق ، زیــــــــرا عاشق هجرانی ندارد و اصولاً عاشق چه هجرانی دارد وقتی در دلش جــز معشوق نیست و هـر دو یکی هستند و در دلِ معشوق هم جمله عاشق هست ، و هنگامی که سخن از عشق باشد آتش عشق در دل شدید می شــــود و دل میل به جانفشانی در راه معشوق خواهد داشت که " عشق از اول سرکش خونی بود " همچنان کـــــه آن کسی که با وجود هُشیاری در حال شوریدگی و مستی باشد چگونه خواهد بود اگـــر جام باده ای هم بر لب گیرد و درکشد؟
چه حالی خواهد داشت ؟
شبیه شیر مستی خواهد بود که حال او از وصف خارج است و سیّر چنین مستی فــراتر از زمین پهناور مرغزار است .
و اما تفسیر دو بیت آخر 1729 و 1730
فروزانفر در شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 686 نوشته :
" شعر حقیقی آنست که بی اختیار و تکلّف و به مدد عشق و جوشش معنی بر زبان آید و عشق به زبان شاعر و سرود گفتن آغاز کند ، در این حالت شاعر مقهور معنی است و تا آنجا که سلطنت معنی بر دل روان است ، شعر بر زبان می آید ولی هرگاه عشق بر دل غلبه کند و شاعر را از خود باز ستاند ، در آن حالت زبان را طاقت گفتار و شرح برجای نمی ماند امّا اگر غلبه ی عشق قوّت گیرد نیروی شاعری به یک بارگی از کار می افکند و جالت حیرت سراپای گوینده را فرا می گیرد ، پس شاعری محتاج است به مقداری از حال که مناسب استعداد باشد و چون حالت بیش از ظرفیت باشد شعر و وصف ، روی در پرده می کشد ، بدین مناسبت مولانا از قافیه اندیشیدن عذر می خواهد و نیز معشوق یا حالت باطنی خویش را " قافیه اندیش " می نامد "!!!!!!
ولی محمد اکبرآبادی در مثنوی خود . جلد اول . ص 116 نوشته :
" شاید که در غلبه ی مستی توقفی در قافیه افتاده باشد و مولوی به تکلّف ، متوجه تلازم شعری شده که از جناب معشوق خطاب آمد که جز دیدار من اندیشه مکن ".
کریم زمانی در شرح جامع . جلد یکم . ص 546 نوشته :
" با این که در اندیشه ی قافیه سازی هستم تا اشعارم را به ســـــامان آرم، ولی چنان در جلوه ی محبوبم مستغرق شده ام که گوئی به من چنین خطاب می کند: قافیه سازی را رها کن و تنها به دیدار جمال من اندیشه کن " .
نیکلسون هم در شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 267 نوشته و معتقد است که:
" دلدار من اشارت بر حسام الدین دارد و آن را کلید فهم این ابیات دانسته" .
حقیقتاً مولانا در دفتر سوم مثنوی به درستی گفته بود:
" اینچ می گویم اندر فهم تُست /مُردم اندر حسرت فهم دُرست ".
فروزانفر همانند بقیه ی شارحان یک متن ادبی را شرح داده اند با هزاران ایراد و اشتباه و نه مثنوی که گفته های یک عارف بوده و غافلند از اینکه حتی حالت محو را درک نماینـــــــد که مولوی در این حالت مثنوی خود را که آنرا اصول اصول اصول دین دانسته و حالت شـــــاعری را با حالت مولانا یکسان دانسته و تشریج کرده که :
" در غلبه ی عشق نیروی شاعری به یک بارگی از کار می افتــــــد و حالت حیرت سراپای گوینده را فرا می گیرد و چون حالت بیش از ظرفیت باشد شعر روی در پرده می کشد".
شارحان چنان از عرفان غافل بوده اند که پس از اینهمه خواندن متن مثنوی و دیگــــــر متون عرفانی و کبکبه و دبدبه هنوز درک نکرده اند که انسان کاملی همچون مولوی در این برهــه از زمان مجدداً در وادی حیرت نمی افتد و وادی حیرت برای سالکان ابتدای راه است و آنـــرا در ابتدای دفتر اوّل راهنمائی نموده بود کـــــــه " طوطی بقال " با دیدن سر طاسی حیــرت نمود و قیاس از خود نمود . با این وجود وادی حیــــرت از مــــراحل هفت گانه سیر و سلوک سالکان است و نه کاملان .
این شارحان همگی دچار" گرسنگی ساختار Structure Hunger " به قول" امانوئل کانت " فیلسوف آلمانی هستند که گفت :" ما نمی دانیم در جهان هستی نظم ویژه ای وجود دارد یا نه ، زیرا عقلِ ما قادر به درک خالص و محض جهان نیست ".
" پیش چشمت داشتی شیشه کبود / زان سبب عالم کبودت می نمــود " .
کریم زمانی هم مولانا را در اندیشه ی قافیه سازی برای سامان بخشیدن به اشـــــعار خود دانسته و گوئی محبوب به او خطاب می نماید ".
ولی اکبر آبادی هم " مولانا را به تکلّف متوجه تلازم شعری نموده ".
در هر صورت مولانا مثنوی خود را شعر نمی پندارد و کراراً آنرا " وصف حال " و " حضور یار " معرفی می کند و به همین علت مطابقت دادن آن با شعر حقیقی و یا شعر مجازی منتفی خواهد بود و نیز " شاعر محتاج مقداری از حال است "!!! مفهوم صحیحی نـــدارد ، و یا " از قافیه اندیشیدن عذر می خواهد "!!! و یا اینکه " در غلبه ی مستی توقفی در قافیه افتاده " !!! و یا " اشعار به سامان بردن "!!! توصیف های بســـیار مبتذل بوده و منشــــــاء حقیقی نداشته و این قبیل شرح و تفسیرها به دلیل عدم درک منظور مولانا فراهم آمده .
" مرغی که خبر ندارد از آب زلال / منقار در آب شور دارد همه سال "
مولانا می فرماید: ای دریغ از چنین عشقی که زیر ابر پنهان شده و با آنکه هنوز هیچ بیانی از عشق ننموده ام آتش دل شدید شده ، دلی که سراسر وجودش جز معشوق هیچ چیـز دیگری نیست با بیانی از عشق ،آتشش شدید می گردد ، لــذا می خواهم از یار دم زنم و طوری هم بیان کنم که همچون " سیل سیلانی " ننماید و قافیه را نیز جور کنــم ، امّا دلدار می گوید جز در اندیشه ی دیدار من مباش کــــه عشق خود قافیه ساز است ، پس خوش نشین در دل من ای قافیه اندیش من که قافیه ی اقبال تو هستی .
مگر نه آنکه این عشق است که عاشق را می کشاند " هر جا که خاطر خواه اوست " پس قافیه اندیش هم خود عشق است ، و این عشق است که به عاشق توجه خواهد داشت و حتی اگر عاشق روی به طرفی آرد ، عشق گریبان جانش را گــــــرفته و به جانب محـو می کشاند .
کریم زمانی در مورد بیت 1730 در شرح جامع جلد اول . ص 547 نوشته :
" ای عاشقی که برای قافیه سازی فکر می کنی آسوده باش و خوش بنشین کـــه نزد من قافیه ی دولت توئی یعنی میزان کننده و سامان دهنـده ی دولت و اقبال سالکان تو هستی ".
آیا این تفسیر سستی برای بیت مذکور نیست؟ این کدام عاشقی است کــــه مورد خطاب مولانا قرار گرفته ؟ و چنین عاشقی هم قافیه ی دولت است و هم ســامان دهنده ی دولت و اقبال سالکان ؟
در دفتر اول مولانا اشاره کرده بود کــــه عشق سالک را براه می برد و اگـــــر عشق پروای عاشق را نداشته باشد " چو مرغی ماند بی پَر و بال " پس عشق است کــــه حتی قافیه اندیشی برای عاشق می کند و او را پَر و بالِ پرواز می بخشد .
عاشقان نالان چو نای و عشق همچو نای زن
تا چها در می دمد این عشق در سُرنای من
( این فقط نمونه ای از کتاب سازی ها و تفسیرهای نا بسامان و غلط شارحان و مفســران صاحب نام و عنوان دار و نیز اهل عرفان کاذب که تکیه زده بر مسند اهل عـــــــرفان واقعی است ).