شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و هفتم جزء اول از دفتر دوم
آنکه او باشــــــد حســودِ آفتاب و آنکه می رنجد ز بودِ آفتـــاب (1131/2)
اینت درد بی دوا کــــور است آه اینت افتاده اَبَد در قعــــــرِ چاه (1132/2)
نفی خورشـــــیدِ ازل بایستِ او کی برآید این مــــــرادِ او بگو؟ (1133/2)
باز آن باشد کـــه باز آید به شاه بازِ کورست آنکه شد گم کرده راه (1134/2)
راه را گم کـــــرد و در ویران فتاد باز در ویران بَرِ چُغدان فتــــــاد (1135/2)
او همیشه نورست از نورِ رِضـــا لیک کورش کــرد سرهنگِ قضا (1136/2)
خاک در چشمش زد و از راه بُــــــرد در میانِ جغد و ویرانش ســپرد (1137/2)
بر سری جغدانش بر سر می زننــد پرّ و بالِ نازنینش می کَنَـــــــند (1138/2)
ولوله افتـــــاد در چُغدان کـه ها باز آمــــد تا بگیــــــــرد جایِ ما (1139/2)
چون سگانِ کوی پُر خشم و مَهیب انـــــــدر افتادنــد در دلقِ غریب (1140/2)
دلق بمعنی لباس . ولوله یعنی هیاهـــو . برسری بمعنی گذشته از این .رضا اشـــــــاره به فرمایش خداوند رضایت مندی بندگان خداوند . سرهنگِ قضا یعنی مشیّت خداوند .
( هرچند گُمشدگان در راه حقیقت به راه پی نخواهــــــند بُرد مگـــــر به حُکم قضا و مشیّت خداوند ، باز شکاری این داستان که راه را به حُکم مشیّت خداوند گُم کــــرده و در ویرانه ی جغدان می افتد ، گرچه مولانا در داستان، باز شکاری را که همیشه جایگاهش ســاعد شاه بوده را مثال می زند امّا تنقیدی بر کسانی است که راه را آمــده اند و سپس خود را صاحب کمال و کسی دانسته و فرّ و شکوه برای خود قائل شــــــده اند و طاق و طُرُم دارند ولی از عاریتی بودن این طاق و طُرُم غافل هستند ، که در میانه ی راه " سرهنگ قضا " چشمشان را تار می نماید و بی راهه می کشاند و پای بند این دنیای فانی کــه ویرانه ای بیش نیست می افتند ).
مولانا در این بخش می گوید: عحیب آن است کــــه او حسود خورشید نور دهنده باشد و از بودن نور آفتاب می رنجد و از این درد بی دوا کور است و به همین علت تا ابـــــد در قعر چاه نادانی افتاده است . نفی خورشید ازلی می کند در حالی کــــــــه چه هنگامی این مرادش برآورده خو.اهد شد ؟ مگر امکان دارد چنین نفی ای برآورده گــــــــردد؟ البته نفی کردن این خورشید ازلی لازمه چنین کسی است ولی کی مراد او حاصل خواهد شـــــــــد؟ بگو . باز شکاری ساعد نشین شاه آن بازی هست کــــــه بسوی شاه برگردد تا بر روی ساعد شاه دومرتبه منزلت یابد و الی آن باز ، باز کوری است و چنین بازی راه را گُم خواهد کـــــرد و در ویرانه می افتد و همنشین جغدها خواهد شد. اگ««ر چه او همه نور است و به خداوند نور دهنده رضایت مندی خود را اعلان کرده امّا مشیّت الهی او را کور کــرد ، خاک به چشمان و خاک را به چشمان باز شکاری زد و باز را از راه بُرد و در میان ویرانه ای قـرار داد و همنشین جغدانش نمود تا قدر بداند و علاوه بر آنکه در میان جغدان افتاد جغدان هم بر سـرش زدند و سرزنشش می نمودند و پُر و بال زینتیش را که به آن مباهات می نمود را کنـــــدند، جفدان سر و صدای زیادی نمودند و بهم دیگر می گفتند مواظب باشید کــه این باز شکاری آمده تا ویرانه ی ما را که مسکنمان است بگیرد ، جغدان همانند سگان ولگرد کوی و برزن پُر خشم و ترسناک بجان باز شکاری افتادند و پَر و بالش را می کندند .
باز گوید من چه درخوردم با جغد؟ صد چنین ویران فنا کردم به جغد (1141/2)
من نخواهم بود اینجــــا، می روم سوی شاهنشاه راجع می شوم (1142/2)
خویشتن مکُشید ای جغدان کــه من نه مقیمم، می روم ســویِ وطن (1143/2)
این خراب،آباد در چشمِ شــــــماست ورنه ما را ساعدِ شَـه ناز جاست (1144/2)
جغد گفتا باز حیلت می کُــــــــند تا ز خان و مان شما را برکَــــــنَد (1145/2)
خانه هایِ ما بگیــــــرد او به مکر پَر کَـــنَد ما را به سالوسی ز وَکر (1146/2)
می نمایـــد سیری این حیلت پرست وَ اَلله از جمله حریصــــان بتَرست (1147/2)
او خورد از حرص طین را همچـو دِبس دنبـه مسـپارید ای یاران به خرس (1148/2)
لاف از شه می زند وز دستِ شـــــه تا بَـــــرَد او ما سَـــــلیمان را ز ره (1149/2)
خود چه جنسِ شاه باشـد مرغکی؟ مشنوش گـــــر عقل داری اندکی (1150/2)
باز شکاری بخویش گوید من چگونه سزاوار بودم که با جغد نشینم؟ صد چنین ویرانه را می دهم به جغد تا رهائی یابم ، من کـــــه اینجا ماندگار نیستم و سوی شاهنشاه خود باز می گردم. سپس به جغدان می گوید: ای جغدان خود را مکُشید ک من اینجا نمی مانم و مقیم نمی شوم ، من بسوی وطن خود می روم ، این ویرانه در چشم شما آباد است و گر نه ما را ساعد شه جای من است که آرامشگاه من است . جغد گفت باز شکاری حیله می ورزد تا شما را از خانه و زندگیتان جدا نماید و با فریب خانه های ما را بگیــرد و ما را از خان و مان برکَنَد ، وی تظاهر می کند که بی نیاز است . این باز حیله گر است و الی بخـــــدا قسم از همه ی حریصان بدتر است ، چنان حریص است که از حرص و طمع گِل را همچو شــیره ی خرما می خورد و لذا بهوش باشید ای جغدان کـــــه دنبه را بدست خرس نسپارید ، این باز شکاری لاف می زند و ادعای باطل دارد که جایگاه من سـاعد شاه است تا ما جغدان ساده دل را فریب دهد و لانه ی ما را تصاحب کند ، آخر چنین مرغک نحیفی چه سنخیتی با شـاه دارد ، اگر اندکی عقل داشته باشید نباید گفته هایش را باور کنید .
سلیمان بمعنی ساده دل . طین در زبان عرب بمعنی گِل . دِبس یعنی شیره ی خرما .وَکر بمعنی لانه ، آشیانه .
جنسِ شاهست وَ یا جنسِ وزیـر هیچ باشــــد لایق لَوزینه سیر؟ (1151/2)
آنچه می گوید ز مکر و فعل و فن هست سلطان با حَشم جویای من (1152/2)
اینت مالیخولیـــــــایِ ناپــــذیـــــر اینت لاف خام و دام گول گــــیر (1153/2)
هــــــر که باور کنـــــد از ابلیست مرغکِ لاغر چه در خورد شهیست؟ (1154/2)
کم ترین جغد ار زنــــــد بر مغز او مر وَرا یاری گری از شاه کــــو؟ (1155/2)
اینت بمعنی عجبا . لَوزینه بمعنی باقلوا ( باقلوائی که در وسط آن گردو دارد )
می گوید که من از جنس شاه و یا وزیر هستم و بر ساعد شاه می نشینم ، چه جای سیر هست که بجای گردو در میانه ی باقلوا نشیند؟ آنچه می گوید کـــــــــه سلطان و حشم در جست و جوی من هستند همه از مکر و فریب است ، این گفتــــــار وی خیالی باطل و غیر قابل قبول است ، شگفتا از این خود ستائی بی اساس که دامی بیش نیست که این دام را ابلهانه برای فریب شما پهن نموده است ، هر کسی این کفتارها را باور کنـــد از نادنیست ، مرغکی لاغر چه مناسبتی با شاه دارد ، کم ترین جغد اگـــر بر مغز او منقار زند برایش یاری گری از سوی شاه کجا خواهد بود ؟ و کسی به دادش نمی رسد .
گفت باز ار یک پَرِ من بشکَند بیخ جغدستان شهنشه بر کَنَد ( 1156/2)
باز شکاری پس از اینهمه مشقت و خواری با برطرف شدن گرد و غبار چشمش درک کـــرد کسی که جایگاهش ساعد شه بوده ،شهنشه او را تنها نمی گذارد و عاقبت را فهمید و اکنون باز شکاری مجدداً در مسیر حقیقت قرار گرفته و دیگر ره گُم کرده نیست و مشیّت خداوند او را در مسیر قرار داده است . و از دیگر سو ، جغد هم می دانست که او صاحبی دارد و تنها نیست و باز شکاری ممکن نیست بتواند به او جفا کُند و دلش را برنجاند که رنجاندن دل کسی عاقبت بدی برای کسی که رنجش ایجاد کرده دارد زیرا او نیز شهنشه دارد و او را حمایت می کُند .
باز شکاری گفت اگر یک پَر من بشکند شهنشه بنیاد این خغدستان را برمی کَنَد .
حغد چه بود؟ خود اگـــر بازی مرا دل برنجاند، کُنـــــــد با من جفا (1157/2)
شه کُند توده به هر شیب و فراز صد هزاران خِرمَن از سَرهایِ باز (1158/2)
جغد می گوید: جغد کی باشد؟ من کسی نیستم امّا اگرکــــه یک باز شکاری بتواند دل مرا برنجاند و با من جفا کند اگر چنین کُند در آن هنگام صد هزاران توده ی زیادی را با هـر شیب و فراز رنجاندنی از سرهای باز درست می کند .
( اکثر شارحان این گفته ی جغد را گفته ی باز دانسته اند و نوشته اند کــه : " حتی اگر یک باز مرا رنجه سازد و آزارم دهد" ، در حالی که باز در ویرانه افتاده و به دلیل آنکه جغدها تفکر کرده اند که این باز برای تملک مسکن آنها آمده مورد تهاجم قـــــــــرار گرفته و الی باز با باز همجنس هستند لزومی ندارد بگوید حتی اگـــــر بازی مرا رنجه سازد ، و از دیگر سو رنجه کردن دل دیگران که ضعیف تر هستندکه تحت حمایت خداوند هستند مورد اشاره مولانا بوده)
پاســـبانِ من عـــنایتِ وَیَست هر کجا که من روم،شه در پِیَست (1159/1)
در دلِ سلطان خیال من مقیم بی خــــیالِ من دلِ سلطان سقیم (1160/2)
چون بپرّاند مـــرا شه در رَوِش می پـــــرم بر اوجِ دل چون پَرتوِش (1161/2)
همچو ماه و آفتابی می پَـــرَم پـــــــرده هایِ اَســــمانها می درم (1162/2)
باز شکاری می گوید: نگهبان و حافظ من توجهات شه است که من را حفظ می کند و هـر کجا روم او در پی است و مرا محافظت می کند ، در دلِ سلطان خیالِ من ســـاکن و مُقیم است ولی اکنون که مرا گُم کرده است بدون خیال من نمی تواند باشد و لــــذا بدون خیالِ من دلش دردمند است ، چون مرا شاه بپـــرّاند با استعانت او بر اوج دل همانند انوارش می پرم ، همانـند ماه و آفتاب می پرم و به اوج می روم و پرده های آسمان را می درم .
( برخی از شارحان تفسر نموده اند " دل شاه بیمار است " ، طبیعتاً چون در بیت 1160 آمده " بی خیالِ من دلِ سلطان سقیم " منظور از پروردگار که شارحان اشاره کرده اند نخواهد بود چون دلِ پروردگار بیمار و یا حتی دردمند نخواهد بود و اصولاً این قبیل صفات ، صفات انسانی است و نه الهی، و لذا همان منظور شاه است که باز شکاری بر ساعد وی می نشیند . و انسان کامل را شه می گویند . چون شاه او را بپرّاند ، باز در پرواز کردن به امید او پرواز می کند و بر اوج دل همچون پَرتوِش که همه جا را می گیرد بر اوج دل می پرد ، که البته این اوصاف " اوتاد " است که در کتاب تصوف کهن چینی mink - tank و نیز در کتاب کشف المحجوب آمده است که آنان جزو اولیاء بوده و دانا و مقرّب و صاحی همت و صاحب قدرت و مستجاب الدعوه اند و بر مبنای نوشته ی عزیز الدین نسفی " اولیاء شیخی و پیشوائی و دعوت و تربیت خلق نکنند" .).
ادامه دارد .......