شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و سوّم جزء اول از دفتر دوم
گر به صورت می روی،کوهی بشکل در بزرگی هست صد چندان کــه لعل (1028/2)
هم به صـــورت دست و پا و پَشمِ تو هست صد چندان کــه نقشِ چشم تو (1029/2)
لیک پوشیده نباشـــــد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین (1930/2)
از یک اندیشه کــــه آید در درون صد جهان گــــــردد به یک دم سرنگون (1031/2)
جسمِ سلطان گــر به صورت یک بود صـــد هزاران لشکرش در پی دَوَد (1032/2)
اگر به ظاهر و صورت توجه داری و بدنبال ظاهر بزرگ و سترک هستی ، و کوه کــــه از نظر شکل بزرگ تر هست و آنرا به لعل ترجیح داده ای ، همچنین توجه تو بظاهــــر دست و پا و پشم صورت است که چشم تو صد چندان آن نقش چشمت نشان می دهـــد و باید ارزش شناس باشی که کدامین پُر ارزش تر است . امّا بر تو پوشیده نباید باشد کـه از همه اعضاء بدن که می بینی نقش چشم همیشه با ارزش تر است و اگر همه اعضاء دو چشم شـــــد آنرا باید بگزینی ، چشم هر آنچه بیند اندیشه از مغز آید و چون چشم دید مغز درک می کند . از یک اندیشه ی بد که از درون و ضمیر انسان نشأت بگیرد صــد جهان در یک دم سرنگون می شود . جسمِ سلطان اگرچه در ظاهر یکی بیش نیست ولی صـــــدهزاران عقبه دارد و لشکرش به دنبال آن روان است .
باز شکل و صورتِ شــــــــــــــاهِ صفی هست محکومِ یکی فکــــر خفی (1033/2)
خلقِ بی پایان ز یک اندیشــه بین گشته چون سَیلی روانـه بر زمین (1034/2)
هست آن اندیشه پیشِ خَلق خُرد لیک چون سَیلی جهان را خورد و بُـرد (1035/2)
پس چو می بینی که از اندیشــــه یی قایمست اندر جهان هر پیشه یی (1036/2)
باز شکل و صورتِ شاهِ دوست مخلص در بند و محکوم یک انــــدیشه ی خفی است . خَلق مردمانِ بی شماری را می بینی که از یک اندیشه همچو سیلی خروشان روان گشته ، هر چند آن اندیشه در نظر مردمان ناچیز است ولی مانند سیلی جهان را می بــرد و می خورد، پس مشخص می شود که همانطوری که می بینی از اندیشه ای در جهان هست پیشـــه ها قائم خواهد بود . صَفی بمعنای دوست مخلص .
خانه ها و قصــــرها و شهرها کوهــها و دشتها و نهـــــــــرها (1037/2)
هم زمین و بحر و هم مِهـر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سَمَک (1038/2)
پس چرا از ابلهی پیشِ تو کور تن سلیمانست و اندیشــه چو مور؟ (1039/2)
می نماید پیشِ چشمت کُه بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ (1040/2)
عالم انـــــدر چشمِ تو هُول عظیم ز ابــر و رعد و چرخ داری لـــرز و بیم (1041/2)
وز جهانِ فکرتی ای کم زِ خَــر ایمن و غافل چو سنگِ بی خبر (1042/2)
دشت بمعنی جلگه . فلک بمعنی آسمان . هول بمعنی ترس شــدید . عظیم یعنی بیش از اندازه ، بسیار .
خانه ها و کاخ ها و شهرها و کوه ها و جلگه ها و نهـــــر ها. هم زمین ها و کاخ ها و دریا و هم خورشید و آسمان از اندیشه زنده هستند همانند ماهی کـه از آب زنده است . پس چرا از ابلهی اینها را نمی بینی و از دید کور هستی و آنها را نمی بینی در حالی که تن همچون سلیمان است ولی اندیشه همچون موری خُرد و کوچک است . در نظـــر تو کوه بزرگ جلوه می کند و اندیشه چون موشی و کوه چون گـــرگ است . عالم در چشم تو بسیار بزرگ و ترسناک و تو از ابر و رعد و آسمان دُچار لرز و بیمی . ای که از خَر کم تری تو همانند سنگ آسوده ای و از جهان اندیشه بی خبری .
زآنکه نقشی وز خرد بی بهــــره ای آدمی خو نیستی،خـــــــر کُرّه ای (1043/2)
سایه را تو شخص می بینی ز جهل شخص از آن شد نزدِ تو بازی و سهل (1044/2)
باش تا روزی کـه آن فکر و خیال بر گشـــــاید بی حجابی پرّ و بال (1045/2)
کوهها بینی شـــــده چون پَشم نرم نیست گشته این زمینِ ســـرد و گرم (1046/2)
نه ســـما بینی،نه اختر،نه وجود جـــز خدایِ واحــــــــدِ حَیّ ودود (1047/2)
یک فسانه راست آیـــــد یا دروغ تا دهــــد مر راستیها را فــــــروغ (1048/2)
زیرا که تو تنها نقشی هستی و از خرد و عقل بی بهره ای و خوی آدمی نداری بل کـه کُرّه خری هستی چون دنیای اندیشه را در مقابل دنیـــــای جسم نادیده می انگاری . تو از روی نادانی سایه را شخص می بینی و سایه و شخص را یکی می انگاری و لـــــــــذا از نظر تو شخص بازی و کم اهمیت وسهل است پس صبر کن تا روزی کــــه فکر و خیال آشکارا پرّ و بال بگشاید . کوه ها را خواهی دید که همچون پشم ،نرم شده و این زمین ســـرد و گـــرم نیست شـده .نه آسمان بینی و نه ستاره و نه وجود کــــــه جــــز خدای یکتا زنده و مهربان کسی نیست . یک افسانه راست باشد و یا دروغ به این خاطر است تا با بیان آن افســــانه راستی و حقایق را روشن نماید.
مولانا با دلالت هایش اشاره کرد که خود خواهی و هوای نفس اوست که طمع و حســـد را بوجود می آورد تا خیال را شخص پنداشته و دنیائی را که فانی و نیست شونده است برای خود مایه ی وحشت و ترس و بیم نموده .
حسد کردنِ حشم بر غلامِ خاص
پادشـــاهی بنده یی را از کَـــرَم بـــــرگزیده بود بـــــر جملۀ حَشَـم (1049/2)
جامگیّ او وظیفۀ چل امــــــــــیر دَه یکِ قَدرش ندیدی صـــــــد وزیر (1050/2)
از کمالِ طالع و اقـــــــبال و بخت او ایازی بود و شـــــه محمودِ وقت (1051/2)
روحِ او با روحِ شه در اصلِ خویش پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش (1052/2)
کار آن دارد کَه پیش از تن بُدست بگذر از اینها که تو حادث شدست (1053/2)
کار عارف راست کـو نه اَحولست چشمِ او بـــــــر کشتهایِ اوّلست (1054/2)
آنچه گندم کاشتندش و آنچـه جو چشمِ او آنجاست روز و شب گـرو (1055/2)
آنچه آبَستست شب ،جـز آن نزاد حیله ها و مکـــــــرها با دست باد (1056/2)
جامگی بمعنی مستمری . طالع بمعنی بخت و اقبال ، طلوع کنـــــنده . احول یعنی دوبین . پادشاهی بنده ای را از بزرگواری و جوانمردی بر سایر خدمتکاران و خادمان خود برگزیده بود . مستمری او معادل چهل امیر بود و یک دهم ارزشش را صــد وزیر نداشت .از نیک بختی و طلوع بخت و اقبال همانند ایار عزیز بود و آن شاه نیز همانند سلطان محمود ، ایاز را عـــــزیز می داشت . روح او با روح شاه در اصل خویش پیش از آنکه از عالم متافیزیک آمـده باشند و در ازل یکی بودند و با همدیگـــــر پیوند و خویشی داشتند ، چیزی اهمیت دارد کــه پیش از تن وجود داشته ، از جسم های ما بگــذر چون اینها تازه پدید آمده ذو در نهایت از بین رفتنی هستند . کار عارف درست است زیرتا چشمِ دلش دوبین نیست و نگاهـــش به کشت های اول است و به ازبین رفتنی ها نگاه نمی کند ، کشت های اوّل به نظــــــــــر عارف بذرهای آفرینش هستند که توسط خداوند از روز ازل پاشیده شده است و هـــــــرآنچه از این کشت حاصل شده و روئیده مهم است که برای همیشه خواهند ماند. آنچه از گندم و آنچـــه از جو کاشتی عارف روز و شب چشمش در گـرو آن است یعنی عارف با چشمِ دل روز و شب به آن کشت هائی که خداوند نموده نظر می کند ، هـــــر آنچه شب آبستن است جز آن نمی زاید که حیله ها و مکرها توسط باد رفتنی هستند که تقدیر است .
ادامه دارد .....