شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه و هشتم جزء اول از دفتر دوم
خاطرش شد سویِ صوفیّ قُنق اندر آن سودا فرو شُـــد تا عُنُق (197/2)
لازم آمـــــــد باز رفتن زین مقال سویِ آن افسانه بهرِ وصفِ حال (198/2)
صوفی آن صورت مپندار ای عــــــزیز همچو طفلان تا کــی از جَوز و مَویز؟ (199/2)
قُنُق در فارسی بمعنی مهمان، مسافر همانند " صوفیی می گشت در دور افق / تا شبی در خانقاهی شد قُنق " و در زبان ترکی به معنی ترک و یکی از 22 قبیله ترکان ، و نیـــز بر اساس دائرة المعارف اسلامی به معنی "عالی در همه جا" آمده ،که البته بر اســاس قافیه عُنُق ، قَنق آمده که همان ترک معنی می دهد . سودا بمعنی فکـر و خیال . عُنُق به معنی اخمو . جَوز و مَویز در اینجا به معنی جسم و قالب تن است .
مولانا چون حس می کــــــند حسام الدین اسـرار و حقایق معنوی را تاب نمی آورد و اظهار خستگی و دلتنگی می کند کما اینکه در بیت 190 هم اشاره کــرده بود "یک زمان بگذار ای همره ملال " و تمایل به ظاهر و صورت داستان دارد و لـــذا برای اینکه ملال بیش تری نیابد می گوید: حواس را بسوی آن صوفی تُرک جلب نمود که در فکر و خیال چنان فــرو رفته که گرفته و عبوس گردیده و حالت قبض به وی دست داده پس لازم است کـــــــه از این مقوله بگذریم و بسوی گفتن آن داستان به جهت توصیف حالِ وی به پردازیم . ای صوفی ، عـــزیز من آن تو صیف حال را صورت مپندار ، به معنا توجه کُن، تا کی می خواهی هماننـد کودکان در بند جسم و بدن خودت باشی؟.
جسم ما جوز و مویزست ای پسر گــــر تو مَردی،زین دو چیز اندر گذر (200/2)
ور تو انــــدر نگذری اِکرامِ حق بگـــذراند مــــــر تُرا از نُه طَبَق (201/2)
بشــنو اکنون صورتِ افسانه را لیک هین از کَه جدا کن دانه را (202/2)
ای پسر، جسم ما همچون جوز و مویز ( گردو و کشمش ) است کـــــــــــه کودکان را با آن دلخوش و مشغول می دارند ، امّا اگر تو به مرحله ی مردی رســیده ای از این دو دلخوشی و مشغولیات در گذر تا به مرحله ی مردی برسی، و اگـــر مشیّت خداوندی بر این باشد که از نفس پرستی راهی یابی ، این کرم خداوندیست که ترا بگذراند حتی اگــــــر تو از جسم نگذری او ترا از نُه طبقه آسمان هم بگذراند ، پس اینک صورت افسانه را به بشـنو و با آنکــه صورت قصه است تو خود معنا را پیدا کن و دانه ی معنی را از کاه ، کـــــه صورت قصه است جدا نما .
التزام کردنِ خادم تعهّدِ بهیمه را و تخلّف نمودن (1)
حـــــلقۀ آن صوفیـــــــانِ مُستفیذ چونکه در وَجد و طرب آخر رسید (203/2)
خوان بیاوردند بهـــــــــــرِ میهمان از بهیــــــــــــمه یاد آورد آن زمان (204/2)
گفت خادم را که در آخُــــــــر برو راست کن بهــــرِ بهیمه کاه و جو (205/2)
گفت لاحول این چه افزون گفتنست؟ از قدیم این کارهـــــــا کارِ منست (206/2)
مستفیذ به معنای کسی که طالب بهره است . وُجد بمعنای ظاهری آن مورد استفاده قرار گرفته یعنی نشاط و شادی و هم معنی با طرب است . حلقه بمعنی گروه است .
در این حکایت مولانا می گوید: گروه آن صوفیانی کــــــه طالب بهره ای بودند ، پس از اتمام شادی و نشاط برای مهمان سفره ای غذا گستردند و مهمان نیز چون غذا را دید تازه به یاد غذای چهار پای خود افتاد و به خادم خانقاه گفت به آخور بـرو و بـــــــــرای چهار پا کاه و جو فراهم کُن ، خادم گفت پناه بر خدا ، این چه گــــــزافه گوئی است من کار خود را خوب می دانم و ســــالها کارم همین بوده .
گفت تَــــر کُن آن جُوَش را از نُخُست کان خَرِ پیــرست و دندانهاش سُست (207/2)
گفت لا حول این چه می گویی مِها؟ از من آموزند این ترتیبـــــــــــــــها (208/2)
گفت پالانش فـــــــــرو نِه پیش پیش دارویِ مَنبل بِنِــــــه بر پُشتِ ریش (209/2)
گفت لا حول آخر ای حکمت گــــــزار جنسِ تو مهمانم آمد صــــــد هزار (210/2)
جمله راضی رفــــــــته اند از پیشِ ما هست مهمان جانِ ما و خویشِ ما (211/2)
ملا هادی سبزواری و غیاث الغات منبل را داروئی نوشته اند کــــــــه در زخم ها و جراحات استفاده می شود.(2).حکمت گزار یعنی کسی که حکمت خودش را به رُخ می کشاند.
مهمان در ادامه به خادم گفت: چون خرم پیر است و دندانهایش سست، پس در ابتدا جو را بخیسان و سپس به چهار پا بده ، خادم در جواب گفت:پناه بر خدا، ای بزرگ این چه حرفی ست که می گوئی،راه و رسم این کار را همه از من می آموزند.مهمان بدون توجه به گفته های خادم مجدداً گفت : قبل از هر کاری پالانش را بـــردار و بر پشت زخم شده اش داروی جراحت قرار ده . خادم گفت: پناه بر خدا . ای حکمت گو ، هزاران نفر شـــبیه تو مرکوب دار مهمان من بوده اند و بخوبی واقفم ، جملگی آنان از نــــزد من با رضایت رفته اند و مهمان ، همچون جان و تن من است .
گفت آبش دِه و لیکن شـــیر گرم گفت لاحول ازتُوَم بگرفت شَــــرم (212/2)
گفت اندر جَو تو کمــــــتر کاه کُن گفت لاحول این سـخن کوتاه کُن (213/2)
گفت جایش را بروب از سـنگ و پُشک ور بود نر، ریــــــــز بر وی خاکِ خشک (214/2)
گفت لاحول ای پدر لاحـــــول کُن با رسولِ اهل کمـــــتر گو سـخُن (215/2)
گفت بستان شانه پُشتِ خَر بِخار گفت لاحول ای پدر شــرمی بدار (216/2)
مهمان اشاره کرده بود که خرِ پیر دندان های سستی دارد و لذا " آب شیر گرم یعنی ولرم باشد . پِشک بمعنی پشکل گوسفند و حتی سرگین گاو و الاغ .
در ادامه به خادم گفغت : به چهار پا آب بده امّا آب ولرم باشد، خادم گفت: پناه بر خدا از تو مرا شرم »ی آید . میهمان گفت:سعی کن کاه کمتری را در جو قرار دهی . خادم در جواب گفت:پناه بر خدا، بس کُن و دیگر هیچ مگو . مجــدداً میهمان گفت: مکان حیوان را جارو کن و از سنگ و پشکل پاک نما و اگر زیر حیوان خیس بود مقداری خاک خشک آنجا بریــــــــز . خادم گفت: پناه بر خدا،ای پدر بگو پناه بر خدا و به رسولی کـــه کاردان باشد کم تر سخن بگو و دستور کار بده . میهمان بدون توجه به گفته ی خادم به او گفت:شــــــانه ی قشو را بردار و پشت خر را بخاران. خادم در جواب گفت: پناه بر خــدا، ای پدر شرم کن از این همه پُر گوئی .
خادم این گفت و میان را بَست چُست گفت رفتــم کاه و جو آرم نُخُست (217/2)
رفت و از آخُر نکـــــــرد او هیچ یاد خوابِ خرگوشی بدان صوفی بداد (218/2)
رفت خادم جانبِ اَوباشِ چــــــــند کــــــرد بر اندرزِ صوفی ریش خند (219/2)
خادم پس از گفتن ای پدر شرم کن از این همه پُر گوئی کمــر بست به چابکی آماده رفتن شد و گفت رفتم که ابتدا کاه و جو را بیاورم ، خادم رفت بدون آنکه از آخور یادی کرده باشد و صوفی را با رؤیای وعده ی کاه و جو به خواب خرگوشی ( غفلت ) فرو بُرد و رفت سوی چند فرومایه و دستور کار صوفی را به استهزاء گرفت و بر آنها می خندید .
اوباش جمع وش بمعنی فرومایه ، مردمان فرومایه .
ادامه دارد ...........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - عنوان به صورت " گمام بردن کاروانیان که بهیمه ی صوفی رنجور است " نیز آمده .
(2 - شرح اسرار . ص 102