شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و شصت جزء اول از دفتر دوم
گمان بردنِ کاروانیان که بهیمـۀ صوفی رنجورست (1)
چونکه صوفی بر نشست و شد روان رُو در افتادن گرفت او هــــــر زمان (244/2)
هـــــــــر زمانش خلق بر می داشتند جمله رنجورش همی پنداشــــتند (245/2)
آن یکی گوشش همی پیچید سـخت و آن دگـــــر در زیرِ گامش جست لَخت (246/2)
و آن دگر در نعلِ او می جُست سنگ و آن دگر در چشمِ او می دید زنگ (247/2)
چون که صوفی بر خر سوار شد و روانه گردید، خر، هــر لحظه به هنگام راه رفتن از جلو بر روی زمین می افتاد و هر مرتبه مردم کمک می کـردند و خر را بلند می نمودند و سرپا نگه می داشتند که جمله مردم آنرا رنجور می پنداشتند، یکی از آن مــــــــــــردم گوشش را به سختی می پیجانید، دیگری بدنبال علت و زخم زیر دهانش را وارسی می کـــــرد، آن دیگر نعل را بدنبال سنگ ریزه بازدید می نمود، و آن دیگـر بدنبال لکه ای در چشم خر به بررسی چشمهای خر می پرداخت .
باز می گفتنــد ای شیخ این ز چیست دی نمی گفتی که شُــکر این خر قَویست؟ (248/2)
گفت آن خـــــر کو به شب لاحول خَورد جــــــز بدین شـیوه نداند راه کرد (249/2)
چونکه قُوتِ خَر به شب لاحول بود شب مسبّح بود و روز اندر سُجود (250/2)
قُوت بمعنی خوراک . مسبّح یعنی کسی که ذکر خداوند می نماید .
مجدد مردم به آن صوفی گفتند: ای شیخ این افتادن خر چه حالتی دارد، مگـــــر دیروز نمی گفتی شُکر که خر قوی بنیه است؟ صوفی گفت: آن خری کــــــه شب فقط لاحول غذایش باشد جز این شیوه ی راه رفتن شیوه ی دیگری را نمی داند .
آدمی خوارند اغلب مـــــردمان از سـلام عَلّیکشان کم جو امان (251/2)
خانۀ دیوست دلهایِ همـــــــه کم پذیر از دیو مَردم دَمدمـــــــه (252/2)
از دَمِ دیو آنکــه او لاحول خَورد همچو آن خر در سـر آید در نَبَرد (253/2)
هر که در دنیا خورَد تلبیسِ دیو وز عــدوّ دوست رَو تعظیم و ریو (254/2)
در رِه اسلام و بر پولِ صــــراط در سرَ آید همچو آن خر از خُباط (255/2)
خُباط به معنی شوریدگی و پریشانی . پولِ صراط همان پل صراط است . در ره اسلام یعنی تسلیم بودن به قوانین حقیقت . ریو بمعنی فریب . دمدمه بمعنی سخن فریبنده . دوست رَو یعنی دوست نما . دَم در اینجا سخن است .
اغلب مردم ، آدمی بی قدر و ارزش هستند پس به سلام و علیلگ آنان کم تـر اطمینان کُن، دل های تاین چنین مردمی خانه ی شیطان است و لذا کم تر سخنان فریبنــــــده ی آنان را بپذیر، هر کسی از نفسِ دیو سخنان فریبنده را بپذیرد همانند آن خَر صوفی با ســر به زمین خواهد خورد، هر کس در دنیا فریب دیو را بخورد و از دشمن دوست نما تکریم و حیله را باور کند در راه فرمانبری و تسلیم بودن کوتاهی کــــــند همانند آن خر شوریدگی و پریشانی در سرش بوجود آید.
( آن خادم نمای دیو صفت چنان لاحول می گفت که هر کس می شنید قانع می شـــد که خادمی وظیفه شناس و دوست هست و حرف هایش را باور می کرد ، پس کسی کـــــــه تلبیس می نماید در حقیقت پلیدی های اخلاقی خودش را می پوشــــاند و ماهیتش را می پوشاند و برای فریب دادن صوفی میهمان همه ی کارهایش و رفتارش دروغین بود .
هنگامی که بر قوانین حقیقت تسلیم بودی و صوفی وار انسانیت داشتی و لغزش و خطائی ننمودی از پُل صراط که همانند موئی باریک است براحتی گذر خواهی نمود ولی اگر خطائی انجام دادی گذشتن از این پل دشوار و خطرناک است و همانند آن خر از شوریدگی ســقوط خواهی کرد پس بدی کننده از عمل خودش سزا خواهد دید)
کریم زمانی در مورد بیت 255 نوشته است:" در راه اسلام و مسلمانی بر سر پِل صراط، مانند آن خحر صوفی از ضعف و پریشانی با سر بر زمین سقوط خواهد کرد "(2).
عشوه هایِ یارِ بَد مَنیوش هین دام بین،ایمن مــــرو تو بر زمین (256/2)
صـــد هزار ابلیسِ لاحول آر بین آدمـــــــــــا ابلیس را در مار بین (257/2)
دم دهد،گوید تـرا ای جان و دوست تا چو قصّابی کَشَد از دوست پوست (258/2)
دم دهـد،تا پوستت بیرون کَشَد وایِ او کـز دشمنان اَفیون چشد (259/2)
ســـــر نهد بر پایِ تو قصّاب وار دم دهــــــد تا خونت ریزد زاز زار (260/2)
عشوه بمعنی فریب دادن . مَنیوش یعنی مشنو و بفهم از نیوشیدن . ســـــــــر نهد بمعنی چاپلوسی . دم دهد یعنی فریبت دهد .
آگاه باش که رفتارهای فریب آمیز همراه با ناز و غمزه های یار بد ترا نفریبــد و حتی خود را آسوده مپندار که در راه رفتن نیز باید مواظبت کرد شاید کــــــــه بر سر راهت دام قرار داده باشند ، صـــــــدها هزار ( کثرت را می رساند) شیطانِ فریب کار را ببین و بشناس ، آدمها شیطان در هیأت خود ظاهر نمی گردد که بتوانی بشناسی ،او را در درون مار ببین کــه ترا فریب می دهد ، افسون می کند و از در دوستی ترا می گوید: ای جان و ای دوست ، و با این تملق ترا می فریبد تا همانند قصاب که پوست از تن گوسفند می کَنَد پوستت را بکَنَد، آن کسی کــــــــه دشمن دوست نمای خود را نشناسد و با وی نشست و برخاست و از دشمن افیون و پادزهر بخشد، در حالی که آنان در باطن خواهان نابودی و گـــــرفتار شدنت هستند ،آن دشمن دوست نما چنان رفتاری دارد که ظاهراً خود را تسلیم تو نشان می دهد و سر در قدمت می گذارد و خود را کوچک تو نشان می دهد همانند قصابی که گوسفندی را بسوی کشتارگاه می برد و گوسفند با پای خودش می رود کـــــــه ابلیس هم با فریبش خونت را زار زار می ریزد .
همچو شیری صیدِ خود را خویش کن تَرکِ عشوۀ اجنبی و خویش کن (261/2)
همچو خادم دان مُراعاتِ خَســان بی کسی ز عشوۀ ناکسـان (262/2)
در زمینِ مـــــــــردمان خانه مَکُن کارِ خود کُن ، کار بیگانه مکُن (263/2)
کیست بیـــــــگانه؟ تنِ خاکیّ تو کـــز برای اوست غمناکیّ تو (264/2)
همانند شیر که خودش برای خود شکار می نماید و به اتکا خودت باش و خودت صــیدت را شکار کن و پای بند حرف و تملق دیگران مباش و ترک کَن شــــــنیدن تملق بیگانه را و نیز تملق گوئی را این تو هستی که دارای اندیشه ای تفکر کن و فریب غریبـــه ها و خودیها را نخور، و بدان که مراعات خسان و فرومایگان و تملق آنان را هماننـد آن خادم بدان ، پس بی کسی به تر از تملق گوئی فرومایگان است .باور تملق فرومایگان همانند خانه کردن و خانه ساختن در زمین مردمان است ، در زمین خود خـــــانه کُن و بخود بپرداز تا نفس درون مهار گردد ، بکار بیگتانه مپرداز، نیگانه چه کسی است ؟ بیگانه این تن خاکی توست کــه به آن توجه داری و به آن می پردازی و از برای آن غمناکی .
ادامه دارد ...........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - در برخی از نسخه ها عنوان این بخش ذکر نشده و در نسخه ی قونث در حاشیه افزوده شده
(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 99