شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه و نهم جزء اول از دفتر دوم
صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها می دید با چشم فـــــــراز (220/2)
کان خرش در چنگِ گرگی مانــده بود پاره ها از پُشت و رانش می ربود (221/2)
گفت لاحول این چــــه مالیخولیاست ای عجب آن خادمِ مشفق کجــاست؟ (222/2)
چشم فراز، مراد این است که با چشم باز خواب می دید ( برخی از شـــــارحان نظیر کریم زمانی نوشته:" چشمان بسته " ، در حالی که به نظر این حقیر با چشمان بســــته صحیح نبوده هر چند که با چشم فراز هم بمعنی با چشم بسته است و هم با چشم باز و مــــراد مولانا نیز همین است که صوفی با چشمان باز خواب می دید تا دلالت شود کــــه وسوسه است و همین مطلب را در بیت 234 اشاره کرده ، ضمن آنکه در بیت 222 وقتی می گویـــد : گفت لاحول این چه مالیخولیاست " نیز دلیل است بر آنکه با چشم باز دچار وســـــــوسه و خواب است) .
آن صوفی که از راه مانده بود یعنی خسته بود و در خانقاه اطراق کرده بود، دراز کشــید و با چشمان باز خواب ها می دید که خرش در چنگ گرگی گرفتتار آمده و گــــــــرگ از پُشت و رانش تکه هائی چاره می کند . صوفی بخود گفت: پناه بر خدا این دیگـر چه نوع خیالات بی هوده است ، ای عجب پس آن خادمِ دلسوز و مهربان کجاست که می گفت به تر از هـــــر کسی به خَرم رسیدگی می کنم .
باز می دید آن خَـــرش در راه رَو گَه به چاهی می فتاد و گَه به گَو؟ (223/2)
گونه گون می دید ناخوش واقعه فاتحه می خوانــــــــــد او وَاَلقارِعه (224/2)
مجدداً در خواب می دید که خرش در راهی است که گاهی به چاهی می افتد و گاهی به گودالی ،صوفی هم چنان رویاهای گوناگونی از وقایع ناگواری در مورد خرش می دید و صوفی در توهم بود و لذا برای دفع آن حوادث ناگوار سوره فاتحه و سوره القارعه می خواند.
گَو مخفف گودال است .
گفت چاره چیست؟یاران جَســـته اند رفتــه اند و جمله درها بَسته اند (225/2)
باز می گفت ای عجب آن خادمک نه کــــه با ما گشت هم نان و نمک؟ (226/2)
من نکــــردم با وی الّا لُطف و لین او چرا با من کند بر عکس کین؟ (227/2)
هـــــــر عداوت را سبب باید سَنَد ور نه جنسیّت وفا تلقین کـــــند (228/2)
" ک " در خادمک ، ک تحدید برای مهربانی است . لین بمعنی نرمی . کین یعنی دشمنی.
صوفی میهمان با خود گفت : چاره چیست؟ همه یاران ( صوفیان شب گذشته ) برخاسته و رفته اند و تمام درها نیز بسته اند. مجدداً با خود گفت: ای عجبا مگر آن خادم با ما هم نان و نمک نخورد؟ پس چرا از خُر من مواظبت نکرد من کـــــــه غیر از لطف و مهربانی در حق وی کاری نکردم پس او چرا بر خلاف با من دشمنی می کند؟ هر دشمنی باید بر مبنای علت و ثبوت آن سبب باشد و گر نه همنوع بودن وفا را ایجاب می نماید .
باز می گغت آدمِ با لطـف و جُود کی بر آن ابلیس جَوری کرده بود؟ (229/2)
آدمی مر مار و گَزدُم را چه کــرد کو همی خواهد مــــرو را مرگ و دَرد؟ (230/2)
گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خَلق آخر روشنست (231/2)
مجدداً آن صوفی میهمان در رؤیای خود می گفت:حضرت آدم با آن همه لطف و سخاوت کی بر ابلیس ستمی کرده بود؟ و آدمی چه بد عملی نسبت به مار و عقرب کــــرده کــــــه این جانوران مرگ و درد برای آدمی خواهانند؟ امّا گرگ خاصیتش دریدن است همچنان که این حسادت موجود در خلق مردمان در نهایت بدیهی و روشن است ( اقتضای طبیعت عقرب نیش زدن است و نه اینکه کینه ای داشته باشد ) .
باز می گفت این گُماننننِ بَد خطاست بر رادر این چنین ظنّم چـــــــراست (232/2)
باز گفتی حزم ســوءُ اَلظنّ تُست هر که بَد ظن نیست، کی ماند دُرُست؟ (233/2)
صوفی میهمان مجدداٌ بخود گفت :این گمان بد در مورد خادم خطاست ،چرا باید بر برادر خود چنین گمانی داشته باشم؟ دو مرتبه گفت: احتیاط و دور اندیشی بدگمانی توست و هر که بد گمان نیست که بی نقص و خوب می ماند ؟.
صوفی اندر وسوسه و آن خر چنان که چنین بادا جزایِ دشمنانان (234/2)
آن خرِ مسکین میانِ خاک و سـنگ کژ شــده پالان، دریده پالهنگ (235/2)
کُشــته از ره،جمـلۀ شب بی علف گاه در جان کندن و گه در تلف (236/2)
خر همه شب ذکر می کرد ای الِه جَو رها کردم،کم از یک مشتِ کاه (237/2)
صوفی همچنان در خیالات و وسوسه بود و خر نیز حال دردناکی داشت ،امید کــــــــه چنین حالی جزای دشمنان باشد ،آن خر درمانده با پالان و پالنگ در میان خاک و سنگ غلتیده کـه پالان کژ و پالهنگ پاره شده . قبل از آن که از خستگی راه حالت مرده داشته و تمام شب را نیز بی علاقه گذرانیده بطوری کـه گاهی در حال جان گندن و گاهی در حال تلف شدن بود . با این حال زار ، خر تمام شب را بیان می کرد کـــــه ای خدا، از جو گذشتم اقلاٌ مشتی گاه برسد.
با زبانِ حال می گفت ای شُیوخ رحمتی که سوختم زین خامِ شوخ (238/2)
آنچه آن خــر دید از رنج و عذاب مرغِ ختاکی بینــد اندر سیل آب (239/2)
بس به پلو گشت آن شب تا سَــحَر آن خـــر بیچاره از جوعُ اَلبَــــــقَر (240/2)
شیوخ جمع شیخ و خام شوخ وقتی بکار برده می شوند کـــــــه از اعمال نادانی دچار بلا و گرفتاری گردند و از بزرگان درخواست می نماید مرا از نادان نجات دهید و در اینجا مـــــراد از بزرگان هما صوفیانی هستند کــــه دیشب در خانقاه بیتوته کـــــــــرده بوند .جوع البقر یعنی گرسنگی گاوی که نوعی بیماری ناشی از افزایش ســـــوخت و ساز بدن کـــــــه احساس گرسنگی شدید می کند و مبتلا هر چه بخورد سیر نمی شود .
خر با زبان حال میکفت ای بزرگان مهربانی کنید کـه سوختم از دست این نادان . هر آنچه از رنج و عذاب که در آن شب خُر کشید و تحمّل کرد همان اندازه است کــــــه مرغ خاکزی که قادر به پرواز نیست گرفتار در سیل آب رنج و عذاب می کشد در نتیجه خَر تا صبح از شـدت گرسنگی بسیار این پلو و آن پلو می شد .
روز شــــد، خادم بیامد بامــــداد زود پالان جُست، بر پشتش نهــاد (241/2)
خر فروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آنچه زان سگ می سزد (242/2)
خــر چَهنده گشت از تیزیّ نیش کو زبان تا خــر بگوید حالِ خویش؟ (243/2)
به محض آنکه روز شد خادم بیامد و فوراً پالان را که بر پشت خر کژ شده بود درست نمود و همچون خرفروشان با ترفندی سو سه نیش سیخک به خر زد تا سرحال نشان دهد و چنان کاری با خر کرد که سزاوار همان خادم سگ صفت بود، دراثر تیزی آن سیخک ها، خــــــر از جای جست و آماده ی حرکت شد امّا مگـــــــــر زبانی داشت تا بتواند حال زار خود را بازگو نماید.
ادامه دارد