شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه و پنجم جزء اول از دفتر دوم
گفت حق اِدبار اگــر اِدبار جوست خارِ روییده جـزای کَشتِ اوست (153/2)
آنکــــــــه تخمِ خار کارد در جهان هان و هان او را مجو در گلسِتان (154/2)
گر گُلی گیرد به کف،خاری شـود ور سویِ یاری رود،ماری شـــود (155/2)
کیمیایِ زهر و مارست آن شقی بـــــر خلاف کیمیایِ متّــــــــقی (156/2)
در مقابل پرسش عیسی ، خداوند گفت: بدبخت و سیاه روز اگـــر بدبختی را جستجو می کند به این دلیل ایت که با نادانی و شقاوت نتیجه ی عمل خود را دریافت می کند کــه خار روئـیده شده کیفر کشت خود اوست، پس آن کسی کــــه تخو خار در جهان می کارد و در حقیقت زشتی ها مرتکب می شود نباید او را در میان گلستان جُست و جو کرد بل که می باید در میان خارستان او را یافت . همچنین اگــــــــر فرد ادبار جو گُلی در دست گیرد،آن گُل خاری خواهد شد و اگر بسوی یاری رود،آن یار ماری شود، زیــــرا آن ستمگر کیمیای زهر و مار است بر خلاف کیمیای فرد با تقوا .
اندرز کردنِ صوفی خادم را در تیمار داشتِ بهیمه و لاحولِ خادم
صوفیی می گشـــت در دَورِ اُفُق تا شبی در خانقاهی شــــد قُنُق (157/2)
یک بهیمه داشت،در آخُــر ببَست او به صـــدرِ صُفّه با یاران نشست (158/2)
پس مراقب گشت با یارانِ خویش دفتری باشـــــد حضــــورِ یار پیش (159/2)
دفترِ صوفی ســـوادِ حرف نیست جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست (160/2)
زادِ دانشــــــــمنـــد آثارِ قلـــــــم زادِ صوفی چیســـت؟ آثارِ قَــــــدَم (161/2)
قُنُق در زبان تُرکی بمعنی مهمان . صوفی لقبی برای افرادی که به تزکـــیه نفس می پردازند، پیرو تصوف و مشتق از صوف بمعنی پشم است و گفته شــده بخاطر پوشیدن لباس پشمین ملقب به صوفی شدند و تا امروز این نام ماندگار شــــده و ابتدای این نامگذاری ظاهراً در دوره ای از اواخر قرن دوم هجری پس از انشقاق مسلمین به فرقه های گوناگون بوده هـر چند پیدایش نام بمنزله ی پیدایش مسمی نبوده و ممکن است هر زمانی پیدا شود . زاد بمعنی توشه سفر .
مولوی در این داستان اشاره می کند فردی صوفی مسلک در اطراف و اکناف ســیاحت می کرد تا اینکه شبی به خانقاهی وارد و میهمان شد، چهار پائی را کـه داشت در آخور ببست و بصدر مجلس در کنار یاران نشست و به همراه آنان بیاد و ذکر خداوند مشغول گردید .
همه جالات و سخنان صوفی از خداوند نهان نیست و لذا خود را همیشه در حضــور یار می داند پس همچون دفتریست باز که ظاهر و باطنش مشهود است ، دفتـــــــر صوفی سواد و حرف نیست بل کـــــــه دلِ صافی و سفید همچون برف است ، توشه ی فرد دانشمند آثار قلمی اوست امّا توشه ی صوفی چیست؟ با توشه اش ســـیر و سلوک اوست که بر جای پای مرشدش قرار خواهد داد .
همچو صیّادی سـویِ اِشکار شد گامِ آهو دید و بر آثار شـــــــــــد (162/2)
چند گاهش گامِ آهو در خورست بعد از آن خود نافِ آهو رهبرست (163/2)
چونکه شُکرِ گام کـــرد و ره بُرید لاجـــرم زان گام در کامی رسـید (164/2)
رفتنِ یک مــــــنزلی بـر بویِ ناف بهــــتر از صـد منزلِ گام و طواف (165/2)
صوفی همچو شکارچی باید همیشه بسوی شکار کردن حقیقت و معرفت رود کما اینکه در عرفان سرخ پوستان نیز شکار کردن که همانا شکار معرفت است از اهمیت زیادی برخوردار است و لذا صوفی بسوی شکار رهسپار شد ، اثر پای آهو را دید ، مولانا آهـــــو را نیز برای شکار معرفت و حقیقت مثال زده ، و راه را با توجه به رد پای آهـــو طی نمود ، یعنی با علم یقین رد پا را ادامه داد که شایسته است چند زمانی با مشــــاهده و سپس علم یقین طی نماید امّا پس از آن ، باید عین یقین باشد و با بوی حقیقت طی طــــــریق نماید و مولوی در ابتدای دفتر اول دلالت کرده بود :
" بینی آن باشد که او بویی بَرد / بوی او را جانبِ کویی بَرد "
" هر که بویش نیست،بی بینی بود / بوی آن بویست کان دینی بود "
" چونکه بویی بُرد و شکر آن نکرد / کفرِ نعمت آمد و بینیش خَورد "
" شُکر کن مر شاکران را بنده باش / پیش ایشان مرده شو،پاینده باش "
هنگامی که در طی طریق شُکر این سیر و سلوک را نمود راه کوتاه می گـــــردد و لاجرم با طی کردن راه به حقیقت خواهد رسید. بدان که طی کردن یک منزل راه با بوی حقیقت به تر از طی کردن صـد منزل توسط علم است ، البته سالک ابتدا باید رد پای مرشد و پیــــرش را دنبال نماید و سپس بوی حقیقت و معرفت را دنبال کند .
چندی بدنبال رد پای آهو می رود و پس از آن به بوی مشک آهو راه را معین می کـــــند ، و چون شُکر قدم گزارد و راه پیمود لاجرم به آرزویش خواهد رسید کـه جامی هم گفته: " لنگ لنگان قدمی برمی داشت / هر قدم،دانۀ شُکری می کاشت " . رفتن یک مرحله بر بوی ناف آهو به تر از صد منزل دور زدن و طواف کردن بدون دریافت بوی معرفت است .
آن دلی کو مَطلَعِ مهــتابهاست بهــــــــرِ عارف فُتَّحَـت اَبوابهاست (166/2)
با تو دیوارست و با ایشــــان دَرَست با تو سنگ و با عزیزان گوهرست (167/2)
آنچه تو در آینه بینی عــــــــیان پیر انـــــدر خشت بیند بیش از آن (168/2)
پیر ایشاننــــــــد کین عالم نبود جانِ ایشــــــان بود در دریایِ جود (169/2)
پیش ازین تن عُمرها بگذاشتند پیشــــتر از کَشت بَر بَــــرداشتند (170/2)
پیشــتر از نَقش جان پذرفته اند پیشـــتر از بحــــر دُرها سفته اند (171/2)
فُتُّحـت اَبوابُـها اشاره دارد بر آیه ی 73 سوره ی زمر . کو در بیت 166 یعنی که او . مهـــتاب یعنی ماه، مراد معرفتی است که گشاینده ی درهاست . عیان یعنی آشکار . نقش در اینجا نقش ظاهری ، جسم ظاهر است . سُفته بمعنی سوراخ کردن مروارید و در اینجـــا دریافت کردن مروارید های سُفته شده است .
مولانا در ادامه اشاره می کند: آن دلی که به نور معرفت روشن شده محل طلوع روشنائی هاست و در عارف، چیر گشاینده ی درهای بسته، هرچند در توئی که غافلی همچون دیوار و حجاب حقیقت ، امّا برای عارف دریست بسوی حقیقت ، ولی با تو آن در سـنگ و سخت و بسته ولی در عارفان گوهریست که خداوند " در آن می گنجد"،همانطوری که تو هـرآنچه را به روشنی در آینه می بینی و صورت ظاهـر هست، پیر پیش تر در خشت خام و باطن و ذات آنرا دیده است بدان پیر آنهائی هستند که وقتی این عالم نبود آنان بودند و جانشان در دریای کرم الهی بود و قبل از آنکه تن عنصری داشته باشند عمرهائی را گـذرانیده و قبل از آنکه به زیر بار تکلیف دنیائی آیند اندوخته های آن دنیائی را کسب نموده بودند ،و قبل از هر چیز و قبل از نقش تن ، جان خود را داشتند و قبل از آن کــــــه دریائی بوجود آید دُرهای آنرا دیده بودند و سُفته شده را دریافته بودند .
( مولانا در بخش تکامل این نکته را در چندین جای مثنوی دلالت کرده و گفته کـــه: در عالم ظاهر نخستین صورت وجود، ماده بوده یعنی جان مجودیت خود را بصورت ماده ای آغاز کرده که شامل جوهرهای فردی است که خودآگاهی بس اندکی داشـتند و دورانی بس طولانی به همین منوال بسر بردند و بی اراده و اختیار به این سو و آنسو کشیده می شدند .
" صـد هزاران سال بودم در مطّار / همچو ذرّات هوا بی اختیار "
و بصورت آتش و آب و آب و ابر و باد زندگی کرد تا به مرحله ی بالاتــــــر یعنی به مرحله ی زندگی نباتی عروج کرد،و سپس اشاره می کند که جسم محصول جان است نه اینکه جان محصول جسم باشد،پس انسان کامل ، پیر قبل از آن کــــــه جسمی داشته باشد، جانش وجود داشته و عمرها گذرانیده و سپس نقش جسم پیدا کرده .) .
ادامه دارد ........