نا مصـــــوَّر یا مصـــــــوَّر گفتنست باطل آمــد بی ز صورت رستنست (68/2)

نا مصـــــوَّر یا مصــوَّر پیشِ اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست (69/2)

گر تو کوری،نیست بر اعمی حَرَج ور نه رَو ، کَالصََّــــــــبرُ مِفتاحُ الفَرَج (70/2)

بدون آنکه از بند صورت رها شده باشی تنزیه یا تشبیه گفتن تو باطل است، تنزیه یا تشبیه گفتن نزد کسی است که او از پوست و ظاهر رسته باشد و به حقیقت رسیده،حال اگـر تو از شهود غافلی و نابینا هستی پس بر نابینا تکلیفی نیست و اگر نابینا نیستی برو و صـــبر پیشه نما که صبر کلید گشایش است .

پرده هایِ دیده را دارویِ صــــبر هم بسوزد، هم بسازد شرحِ صدر (71/2)

آینۀ دل چون شود صافی و پاک نقشها بینی بــــرون از آب و خاک (72/2)

هم ببینی نقش و هم نقّاش را فرشِ دولت را و هم فـــــــرّاش را (73/2)

از حس مشترک وارهیدن و از پوست فارغ شدن و رسیدن به مغز نیاز به صـــــبر دارد، صبر پرده ی حسی چشم را سوزانیده و حجاب ظاهر را برداشته و دل را گشاده و به نور معرفت الهی سوق می دهد و چون آیینه دل صافی و پاک شد . زنگار دل زدوده شد نقوش معنوی فارغ از آب و گِل در درون دل مشاهده می شـــــــود و سالک می تواند هم نقوش را و هم نقّاش را ببیند و هم گسترده ی مظاهر خداوند را و هم به شهود حق برســـــد و آن هنگام است که " به دریا بنگرم،دریا تو بینم، به صحرا بنگرم، صحرا تو بینم، بهــر جا بنگرم کوه و در و دشت،نشان از قامت رعنای تو بینم " .

چون خلیل آمــــــــــد خیالِ یارِ من صورتش بُت، معنیِ او بُت شکن (74/2)

شُکر یزدان را که چون او شد پدید در خیالش جان خیـــالِ خود بدید (75/2)

خاکِ درگاهت دلم را می فـــریفت خاک بر وی،کو ز خاکت می شکیفت (76/2)

گفتم ار خوبم،پذیــــــــــرم این ازو ورنه خود خنــدید بر من زشت رُو (77/2)

چاره آن باشد کـــــه خود را بنگرم ورنه او خندد مـــرا من کی خِرَم؟ (78/2)

همانطوری که در اواخر دفتر اول و ابتـــــدای دفتر دوم بیان نمودم حسام الدین دچار وهم و خیالی می گردد که باعث وقفه در سرودن و ضبط مثنوی می شود و مولانا در ابتــدای دفتر دوم به راهنمائی و ارشاد حسام الدین می پردازد تا او را تکامل بخشد .

حسام الدین با ترک مجالس مولانا بر حسب امر و ابیات مولانا بلبلی بود صورت پرست کــه تمایل به شنیدن ظاهر و صــورت حکایت داشت و به همین علت " مستمع را رفت دل جای دگر " و مولانا هم راهنمائی کرد که " صوفی آن صورت مپندار ای عزیز " ولی در ابتدای دفتر دوم حسام الدین " به جهت صید معانی بازی گشته و برگشته است " کـــه به همین علت مولانا به او هشدار می دهد که " آفت این در هوی و شــــــهوت است " در نتیجه به ضرس قاطع کُل دفتر ابیات ابتـــــــــدای دفتر دوم ( هر چند کُل ابیات شش دفتر را می توان گفت ) اشاراتی است برای به عمل آوردن و تکامل حسام الدین چلبی است تا وهم و خـیال از وی زدوده گشته و کامل گردد و اکنون هم به او می گوید اگر به شهود نرســــیده ای پس حتماً نابینا هستی و الی اگر بینائی با صبر می توان آیینه ی دل را صافی و پاک کنی کــه پس از زدودنِ زنگار از دل و صافی شدن از نقش آب و گِل فارغ خواهی شــــد و نقش های فارغ از آب و گِل و هم نقّاش را خواهی دید .

اکنون نیز مخاطب حسام الدین است و متاسفانه شـــــــارحان چون نتوانسته اند به مفهوم عرفانی ابیات این بخش پی ببرند آنرا از " ابیات مشکل مثنوی " قلمداد نموده و شـرح هائی ناقص و تأویل های باطلی را در ادامه ی آن به ابیات ربط داده اند ،به عنوان مثال هـــر چند از ابتدای دفتر دوم سعی شده که از ارجاع و انعکاس تفسیر های اشتباه دیگـر شارحان کم و بیش خودداری نموده ام تا خواننده سهل الوصول تر به معنا برسد هــــــــر چند که بسیاری اعتقاد دارند یادآوری شـــرح های دیگران مفید تر است با این وجود شواهدی کوتاه بیان می نمایم .

کریم زمانی در شرح بیت 74 نوشته:" این بیت از مشکلات ابیات مثنوی است،زیـــرا معلوم نیست که منظور از یار کیست؟ آیا انسان کامل و مرشد و پیر ،مورد نظـر است و یا حضرت حق تعالی؟ برخی از شارحان مثنوی،یار را همان انسان کامل و پیر و مرشــــد گرفته اند با این ملاحظه معتقدند که این بیت اشاره دارد به یکی از شرایط ذکر در فـــرقه ها و سلسله های تصوف بدیت ترتیب که سالکِ مبتدی در بدایتِ سلوک،باید هنگام ذکر،صورت مثالی پیر و یا مرشد و یا تلقین کننده ی اذکار خود را با قلم خیال در قلب ترسیم کند که آنرا اصطلاحاً شغل برزخ گویند و در طریقت نقشبندیه آنرا شغل رابطه نامند "(1) .

کریم زمانی تفسیر فوق الذکر را با بهـــــره از شرح ولی محمد اکبر آبادی و اطلاعات شیخ عباسعلی کیوان در کتاب بهین سخن و نیز کـــــتاب طرایق الحقایق محمد معصوم شیرازی بیان داشته که خالی از اشکال نیست چه اولاً نوشته های ذکر شـده در بهین سخن شیخ عباسعلی کیوان قزوینی با آن که نامبرده سخن وری مسلط بوده ،امّا متلّون حال بوده و یک چند در کسوت اهل تصوف به مقامی شیخی رســیده و پس از مدتی به دلیل ناهنجار های وجودش خلع مقام شده که نامبرده مبادرت به ردیه نویسی نمود ،در نتیجه فردی در کسوت روحانی که چندین سال عــرفان را متابعت نموده و سپس بر علیه آن ردیه نوشته و مجدداً خود را عالم عرفانی پنداشته و بقولش به عرفان بازگشته نمی توانــــــــد درک صحیحی از عرفان داشته باشد، پس استناد به گفته هایش نمی تواند سندیت داشته باشد .

دوم آن کــــه مولوی به هنگام انشاء ابیات مثنوی خود انسان کامل و پیر سلسله بوده و لذا نمی توان منظور از یار را انسانِ کامل،مرشد و یا پیر دانست ضمن آنکـــــــه خیالِ یارِ مولانا، خلیل آمده ، و مهم تر آنکه انسان کامل خیال را سدی عظیم می داند کــــــه در مثنوی این نکته را دلالت کرده ، پس یار در این بیت نمی تواند انسان کامل، پیر باشــــد و طبعاً حضرت حق تعالی هم نمی تواند باشد .

سوم آن که شرایط ذکر در سلاسل فقری هیچ ارتباطی به این بیت ندارد،ضمن آنکه صورت مثالی برای سالک مبتدی نیست بل که با دوام ذکر و فکر و انجام اعمال نیک پس از صافی شدن دل صورت مثالیِ پیر اگر در دل نقش گرفت سالک تکامل یافته است و نیــــز " با قلم خیال صورت مثالی را سالک مبتدی در قلب ترسیم نماید" نمی تواند درست باشد و حداقل در سلاسل حقّه ی تصوف چنین نبوده {ه آنان با خیال سر و کار نداشـــــته و چنین ترسیم خیالی هم از ذهن مؤمن تراوش نمی نماید .

مولانا می گوید : چون آیینه ی دل صافی شـــــد در خیال یار من ( کـه حسام الدین است) صورت مثالی پیر ظاهر گردید ( خلیل همان صورت مثالی پیر است) ، شکر خدا کــه صورت مثالی پیر در دل حسام الدین پدید آمد و جان نیز در خیال حسام الدین خود را دیـــد (مولانا در بیت 76 زبان حال حسام الدین را بیان می نماید و بخود می گوید) خاک درگاهت ای پیر مرا شیفته کرد و آرامش داد، خاک بر آن کس که در برابر خاک درگاهت شیفته نشـده و به یقین نرسد اگر خوب باشم و باطنم زیبا باشد این گفته را از او می پذیرم ولی اگر باطنم نا زیبا باشد،باطنم بر من می خندد ،پس چاره آن باشد که باطن را بنگرم قبل از آن که بر من بخندد و با تمسخر بگوید کی باطن زیبا و خوب را خریده ای ؟.

ولی محمد اکبر آبادی و انقروی اعتقاد دارند کـــــه:" فاعل فعل خندید رتا زشت رو دانسته اند"(2 و3) .

ادامه دارد .......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 45 و 46

(2) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 21

(3) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 46