شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و پنجاه و دوم جزء اول از دفتر دوم
او جمیلست و مُحِبّ لِلجَمـــــــال کی جوانِ نو گــزیند پیـــــــرِ زال؟ (79/2)
خوب خوبی را کند جذب این بدان طَیبّـــــــات و طَیبّین بر وَی بخوان (80/2)
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گَرم گرمی را کشید و سرد سرد (81/2)
قسمِ باطل باطلان را می کشــند باقیان از باقیان هم ســر خوشند (82/2)
ناریان را مــــــر ناریان را چاذب اند نوریان مـــــــر نوریان را طالب اند (83/1)
مولانا با بهره از حدیث " همانا خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد" دلِ حسام الدین را که پس از مدت مدیدی شک و تردید به یقین می رسد و صورت مثالیِ پیر در آن ظاهر می شود را زیبا می نامد و آن را دوستدار زیبآئی معرفی می کنــــــــد زیرا جمال دل کاملین و وارستگان پدیدار می گردد چون " اَلمؤمنُ مِرآهُ اَلمؤمن " .
در این ابیات مولانا می گوید:دل حسام الدین زیباست و زیبائی را دوست دارد و الی دل ما را شیفته نمی کرد و به آرامش نمی رساند، مگر ممکن است نو جوان به پیر فرتوت سفید موئی جذب شود،پس بدان خوب،خوبی را جذب می کند همانطوری که مثلاً گرمی،گرم را جذب و سردی،سرد را جذب می کند، اهل باطل،باطل را بسوی خود می کشــد و هدایت شدگان سرخوش می گردند، اهل آتش،اهل آتش را جــــــــذب و اهل نـــــور طالب نوریان می گردند .
چشـــم چون بستی ترا جان کَندَنست چشم را از نورِ روزن صــــبر نیست (84/2)
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نورِ چشم از نورِ روزن کی شـکفت (85/2)
تاســـــۀ تو جذب نورِ چشــــتم بود تا بپیـــــــوندد بـــــــــه نورِ روز زود (86/2)
چشم باز ار تاسه گــــــــیرد مر ترا دانکه چشم دل ببستی ، بر گُــشا (87/2)
آن تقاضایِ دو چشمِ دل شــــناس کو همی جوید ضـــیایِ بی قیــاس (88/2)
چون فـــــــراقِ آن دو نورِ پایــــــدار تاسه می آردت،گشادی چشمهات (89/2)
پس فـــــــراقِ آن دو نورِ پایـــــــدار تاسه می آرد ، مــــر آن را پاس دار (90/2)
بیت 84 در پاورقی نسخه ی نیکلسون آمده و بیت 85 را در مقابله در حاشیه نوشـــته اند. تاسه بمعنی اضطراب . مولانا در این هفت بیت مثالهائی را بیان می کـند تا عامل جذب را دلالت کند .
چون چشم را بستی دچار اضطراب می گــردی زیـــــرا همانند زمان جان کندن می شود، چشم نور دارد و تحمل تاریکی را نخــواهد داشت و فوراً چشم را باز می کنی تا نور روز را ببینی،و این در حالیست که نور چشم از نور روز اضطراب پیـــدا نمی کـــــند چون از جنس خودش است و در حقیقت این اضطراب باعث می شود چشم را باز نمائی و نور را جـــذب کنی ، نورِ چشم به نورِ رور می پیوندد، ولی اگر چشمانت باز بود امّا اضطراب تــرا فراگرفته بود،بدان که چشمِ دلت را بسته ای،آن را باز کُن،روشــنائی بی حد و قیاس را آن دو چشمِ دل شناس می جوید و خواهان است،آنها را پاس دار .
او چو می خواند مرا من بنگــرم لایقِ جــذبم و یا بَد پیکــــــــــــــرم (91/2)
گر لطیفی زشت را در پی کــند تَسخَری باشد کـــــه او بر وَی کنـد (92/2)
کی ببینم رویِ خود را ای عجب تا چه رنگم،همچو روزم یا چو شب؟ (93/2)
مولانا پس از آن که با مثالی سنخیّت را عامل جذب دلالت کرد ادامه ی بیت 83 را پی می گیرد و می گوید: وقتی او مرا می خواند،باید بخود بنگرم تا در یابم که لایق جذب هستم یا بد پیکرم و با وی سنخیّت ندارم،چه اگر زیبا روئی فرد زشت روئی را کـــــــه با او سنخیّت ندارد را طالب باشد محققاً او را به سخره گرفته، شگفتا ، چه زمانی چهره ی حقیقی خود را می توانم ببینم که چه رنگ و نقشی دارم؟ همچون روز روشنم کـــــه منعکس کننده ی باطنم است و یا تیره ام همانند شب که نقشم مشهود نیست .
نقشِ جانِ خویش می جُستم بسی هیچ می ننمود نقشــــم از کسی (94/2)
گفتم آخـــــر آینه از بهرِ چیست؟ تا بداند هر کسی کو چیست و کیست (95/2)
آینۀ آهن بـــــــــرای پوستهاست آینۀ ســیمایِ جان سنگی بهاست (96/2)
گفتم ای دل آینـــــــــۀ کلّی بجو رو به دریا ، کار برنایــــــــــــد به جُو (97/2)
من نقش و رنگ جان خود را بسیار جستجو می کردم امّا آن را در سیمای هیچ کس نیافتم، بخود گفتم پس آیینه بهر چیست؟ مگر نه آن کـــه با نگاه کردن در آیینه هــــر کسی خواهد دانست که کی هست و چیست،آیینه معمولی برای دیدن ظاهـــــر است ولی آیینه ای که بتواند چهره ی جانان را نشان دهد بسیار پُر ارزش است ، چنین آیینه ای که چهره ی جانان را نشان می دهد فقط روی یار است ، آنهم یاری که کامل است و از دیار الهی است . پس به دل گفتم که آیینه ی کلی را جستجو کن تا آن انسان کامل کــــــــــه دریائیست و دریای حقیقت است را پیدا کنی و الی از جوی آب که جزئی از کُل است کار بر نمی آید .
زین طلب بنده به کویِ تو رسید درد مریم را به خــــرما بُن کشید (99/2)
دیدۀ تو چون دلم را دیده شــــد شــــد دلِ نادیده،غرقِ دیده شـد (100/2)
آیــــــنۀ کلّی تـــرا دیدم اَبَــــــد دیدم اندر چشم تو من نقشِ خود (101/2)
گفتم آخــــر خویش را من یافتم در دو چشمش راهِ روشن یافتــم (102/2)
بیت 99 به بیت 94 ارجاع دارد که در آن اشاره شده بود که " نقش جان خویش می جستم بسی " پس طالب دیدن نقش جان خود در کسی بوده که مولانا با زبان حال حســام الدین می گوید و دلالت می کند: از این طلب است که بنده به کوی تو رسید و الا اگــــــــر طلب رسیدن نبود به کوی تو نمی رسید ، همانطوری که وجود دردِ زایمان باعث گـــــــردید مریم طالب درخت خرما شود . هنگامی که دلم در چشمان تو دیده شود، دل نادیده ام کــه هنوز چشم دل را نیافته بود غرق دیده ی تو شد و ترا آیینه ی کُلّی ازل دیدم و در چشم تو نقش حقیقی خود را دیدم و با خود گفتم در نهایت خود را یافتم و در دو چشمش راه روشـــــن را یافتم .
کریم زمانی با اقتباس از شرج کبیر انقروی (1) در مورد بیت 100 نوشــته :" ای یار حقیقی من تو را آیینۀ کُلّی ابدی و ازلی دیدم،یعنی تو را حقیقتاً مظهر جمیع اسماء و صـــفات حق دیدم،ای انسان کامل و ای ولی واصـل من در چشم تو نقش خود را دیـدم و صورت حقیقی ام را مشــــاهده کردم"(2).
در شرح مثنوی کفافی در مورد مصراع اول همین بیت نوشته شــده:" من آینۀ کُلّی تو را تا ابد دیدم"(3) و اکبرآبادی نوشته:" آینۀ کُلی تو را پیوسته در نظر داشتم "(4).
گفت وهمم کان خیالِ تست هان ذاتِ خود را از خیالِ خود بدان (103/2)
نقـــــــشِ من از چشمِ تو آواز داد کــه منم تو ،تو منی در اتّحاد (104/2)
کاندرین چشم مُـــــــنیرِ بی زوال از حقایق راه کی یابـد خیال؟ (105/2)
در دو چشمِ غیرِ من تو نقش خود گر ببینی ، آن خیالی دان وَرد (106/2)
زانکه سرمۀ نیستی در می کشد باده از تصویرِ شیطان می چشــد (107/2)
چشمشان خانۀ خیالست و عـدم نیستها را هست بینــد لاجرم (108/2)
اتّحاد در بیت 104 بمعنی یکی بودن . مُنیر بمعنی روشن .
وهم من گفت: بهوش باش این نقشی کـــه از خود دیدی خیال خودت است در نتیجه ذات خود را بدان که از خیالی دیدی،ولی واقفم خیال نبود زیرا نقش من از چشم تو صدا داد که من تو هستم و تو منی و یکی هستیم،مگر ممکن است در این چشم روشنی کـــــــــــه روشنی اش بی زوال است خیال راه یابد؟
مولانا در جواب حسام الدین می گوید: اگر نقش خودت را در غیر از دو چشـم من دیدی آن نقش را خیالی بدان و مردود شمر، چون در چشم غیر من نیست های هست نما نشـــان داده می شود و چنین چشمانی باده از تصویر شیطان چشیده اند یعنی وهم و خیال باطل در آن انعکاس دارد،غیر من چشمشان سرمه ی نیستی در کشیده و خانه ی وهم و خیال و نیست است، لاجرم نیست های هست نما را می بیند .
ادامه دارد..........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 54
(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 53
(3) - شرح کفافی . جلد دوم . ص 28
(4) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 23