زانکــــــــه فرزین بندها داند بسی کــه بگیرد در گلویت چون خسی (132/2)

در گلو مانـَــــد خسِ او ســـــــالها چیست آن خس؟مِهرِ جاه و مالها (133/2)

مال خس باشد،چوهست ای بی ثبات در گلویت مانعِ آبِ حیــــــــــــــات (134/2)

گـــــر بَـــرَد مالت عـــدوّی پر فنی ره زنی را بــــرده باشــــد ره زنی (135/2)

فرزین بند به معنی :" اصطلاحی در شطرنج"(1) . و اصولاً بمعنی مات شدن است . در این اصطلاح فرزین (وزیر) که دارای پشتیبان است مانع پیشروی مهره حریف شــــــده و شاه را مات می کند در هفت پیکر نظامی آمده است :

" بیش از آن کرده بود فرزین بند / که بر آن قلعه بر شوم به کمند "(2)

مولانا در دیوان کبیر نیز در چندین غزل از فرزین بند نام آورده :

" من پیاده رفته ام در راستی تا مُنتها / تا شدم فرزین و فرزین بندها ام دست داد "

" هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی / هزاران منّت آن می را که از وی در خماری تو "

" رُخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را / ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیاده ستی "

" پیاده گشته و رِخ زرد ماندند / ز فرزین بند شاهان بقایی " (3)

رامپوری در فرهنگ خود نوشته:" فرزین بند آنست که فرزین به تقویت پیاده کــــــــه پس او باشد مهره ی حریف را پیش آمدن ندهد چرا که اگر مهره ی حریف پیاده ای را کُشـد فرزین انتقام او خواهد گرفت "(4).

بی ثبات بمعنی متزلزل . آب حیات بمعنی معرفت حق . پُر فن بمعنی حیله گـر . عدوی به معنی یک دشمن .

مولانا اشاره می کند : این دیو سیاه خیلی از این فرزین بند و ترفندها را می داند کـــــه در موقع مناسب آنها را علیه تو بکار می برد تا گلوی تو را با خس و خاشاکی بگیـــــرد و آنقدر فشار دهد تا آن خاشاک سالها در گلویت بماند .میدانی آن خس و خاشـــاک چیست؟ حُب مال و مقام .هنگامی که بی ثبات باشی ثروت خاشاک می گردد و در گلویت می مانــــد و مانع معرفت حق ( آب حیات )می گردد . وقتی متزلزل هستی این مال های غیر ضروری تو مثال خار است که در گلویت گیر کرده و از ورود آب حیات به بدنت جلوگیری می نمایــد و تو هیچ وقت معرفت الهی را درک نخواهی کرد و لذا تو نیز یک راه زنی و اگـــر دزدی که نزد تو بوده را دزدیده و رفته است . در حقیقت دشمن بسیار حیله ی گری مال دزدیت را برده کــه ره زن جان و ایمانت را برده .

دزدیدنِ مار گیر ماری را از مارگیری دیگر

دزدکی از مارگــــــــــیری مار بُرد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد (136/2)

وارهـــــــید آن مارگیر از زخمِ مار مار کُشـــــــت آن دزدِ او را زار زار (137/2)

مارگـــیرش دید،پس بشــناختش گفت از جان مارِ من پـــــرداختش (138/2)

در دعــــا می خواستی جانم ازو کِش بیابم،مار بســــــــــــتانم ازو (139/2)

شُکر حق را کان دعا مـردود شد من زیان پنداشتم،آن ســود شــد (140/2)

بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کـــــرم می نشــنود یزدانِ پاک (141/2)

دزدی نادان از مارگیری ماری را دزدید و از نادانی و ابلهی آن را غنیمت پنداشت ، با دزدیده شدن مار، مارگیر از نیشِ مار جَست امّا دزد توسط مار بخواری مُرد . مارگــــیر پس از روبرو شدن با جسد دزد او را شناخت و گفت مار من جان او را گرفته است ، در حالی کــــــــــه هنگامی که دزد مار را برده بود،دعا می کردم که دزد را بیابم و مارم را از او پس بگـــــــیرم، شُکر خداوند که دعایم پذیرفته نشد،و این در حالی بود کــه دزدیده شدن مارم را زیان خود می پنداشتم، حال آنکه سود من در آن بوده . بســـیاری از دعاهایمان برایمان زیان بخش و هالک است امّا ما غافلیم ولی خداوند پاک و منزّه از کرمش این دعاها را اســــتجابت نمی فرماید .

التماس کردنِ همراهِ عیسی - علیه السََّلام - زنده کردنِ

استخوانها از عیسی - علیه السََّلام

گفت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حُفـرۀ عمیق (142/2)

گفت ای همـــراه آن نامِ سَنی که بدان مُرده تو زنده می کنی (143/2)

مر مـــرا آموز تا احســــان کنم استخوانها را بدان با جان کـــنم (144/2)

رفیق در بیت 141 بمعنی همراه.سَنی در زبان عـــرب بمعنی والا، برین، رفیق، عالی و در این بیت مراد اسم اعظم خداوند است .

با حضرت عیسی فرد نادانی همراه گردید و در گودالی میان راه آن فرد ابله استخوان هائی را دید و گفت : ای همراه اسم اعظم خداوند را کـه با آن مرده را زنده می کنی بمن بیاموز تا احسان نمایم و استخوان ها را جان بخشم .

گفت خامُش کن که آن کارِ تو نیست لایقِ اَنفاس و گـــــفتارِ تو نیست (145/2)

کان نَفَس خواهــد ز باران پاک تر وز فرشـــته در رَوِش دَرّاک تـــــر (146/2)

عمرها بایست تا دَم پاک شـــــد تا امینِ مخزنِ افلاک شــــــــــــد (147/2)

خود گرفتی این عصا در دستِ راست دست را دستانِ موسی از کجاست؟ (148/2)

حضرت عیسی به آن همراه نادان گفت خاموش کن این سخن را کــه جان بحشیدن کار تو نیست و اسم اعظم لایق دَم تو و گفتار تو نیست،زیــرا آنــرا دَمی پاک تر از باران و کرداری درّاک تر از فرشته خواهد،و آن هم عمرها لازم است تا دَم پاک شـــــود و محرم گنجینه ی الهی گردد، بدان کــــه دست انسانِ کامل در کارها دست خداوند است و نه انسان ناقص، حال فرض کن عصا را در دست راست خود گرفتی،آن قدرت معنوی موســائی از کجا برایت حاصل می شود؟ .

گفت اگر من نیستم اســرار خوان هم تو بر خوان نام را بر اســتخوان (149/2)

گفت عیسی یا رب این اسرار چیست میلِ این ابله درین پیــکار چیست؟ (150/2)

چون غمِ خود نیست این بیمــار را چون غم جان نیست این مُردار را؟ (151/2)

مُـــــــــردۀ خود را رها کردست او مـــــــــردۀ بیگانه را جویـــــــد رَفو (152/2)

آن همراه نادان به عیسی گفت: اگر من اسرار خوان نیستم، تو نام اعظم را بر اســــتخوان بخوان، حضرت عیسی گفت: خداوندا این چه ســرّی است، تمایل و اصرار این نادان در این کار عبث چه حکمتی دارد؟چگونه است که این بیمار در قید غم خود نیست و چرا و چگونه است که این دلمرده در غم جان خود نیست؟ چرا وجودِ مرده ی خود را رهــــــا نموده و در جستجوی ترمیم و زنده کردن مرده ی بیگانه است .

ادامه دارد .........

-----------------------------------------------------------------------------------------------(1) - مرزبان نامه . ص 407

(2) - هفت پیکر نظامی . ص 502

(3) - دیوان شمس . ابیات 7713 و 22968 و 26619 و 28706

(4) - غیاث اللغات . ذیل لغت فرزین بند