چشمِ من چون سُـرمه دید از ذوالجلال خــانۀ هستیست نه خـــانۀ خیال (109/2)

تا یکی مو باشـد از تو پیشِ چشم در خیالت گوهری باشد چو یَشم (110/2)

یَشم را آنگـــــــه شناسی از گهر کــــــــز خیالِ خود کنی کُلّی عَبَر (111/2)

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس تا بدانی تو عــــــــیان را از قیاس (112/2)

عَبَــر بمعنی عبور کردن و گذشتن و رد شدن است . سُرمه در چشم کشیدن برای تقویت بینائی سودمند است و مولانا " سُرمه دید از ذوالجلال " را به مفهوم دریافت نور الهی بـکار برده تا اشاره نماید که چشمان انسان کامل را خداوند به نور الله مزین کرده تا یار با آن دیده شود . در ادامه دلالت می کند که: چشم من از نور الهیِ روشنائی دیـــده است ، پس این چشم خانه ی هستی کونین است و نه خانه ی خیال،تا هنگامی که از تعینّات به اندازه ی یک مو در جلو چشمانت باشد در خیالت یَشم را گوهری خواهی دید، امّا هنگامی که یَشم را از گوهر باز توانی شناخت که از خیالات خود رسته باشی و آن را رد کـــــرده باشی،برای اینکه حقیقت عینی را از قیاس و استدلال بدانی و بازشناسی اکنون ای گوهـــــــــرشناس حکایتی بشنو .

هلال پنداشتنِ آن شخص خیال را در عهدِ عُمَر - رضی الله عنه

ماهِ روزه گشت در عهــــــدِ عُمَر بر سَـــــــرِ کوهی دویدند آن نفـر (113/2)

تا هلالِ روزه را گیـــــــــــرند فال آن یکی گفت ای عمر،اینک هلال (114/2)

چون عُمَر بر آســـمان مَه را ندید گفت کین مَه از خیالِ تو دمــــــید (115/2)

ور نه من بیناتـــــــــــرم افلاک را چون نمی بینم هـــــــلالِ پاک را؟ (116/2)

گفت تُر کُن دست و بر اَبرو بمال آنگهان تو در نگــــــــر سویِ هلال (117/2)

در روزگار عمر هنگامی که ماه روزه فرا رسید مردمان بر سر کوهی دویدند تا هلال روزه را به عنوان مبارکی رؤیت نمایند،ازآن میان یکی گفت ای عمر،اینک هلال ماه دیده شـد. چون عمر به آسمان نگاه کرد و ماه را ندید گفت این ماه از خیال تو پدید آمــــــده و گر نه من در دیدن افلاک بر تو بیناترم ، چگونه است کــه هلال واضح و روشن را من نمی بینم؟ و برای آنکه آن فرد به حقیقت پی ببرد به او گفت انگشت را خیس نما و بر ابروانت بمال و آنگاه به هلال ماه نگاه کُن .

چونکه او تر کـــرد ابرو ، مه ندید گفت ای شه نیست مه ، شـــد نا پدید (118/2)

گفت آری مویِ ابرو شـــد کمان سویِ تو افکـــــــند تیـــری از گُمان (119/2)

چون یکی مو کژ شد،او را راه زد تا بِـــه دعوی لافِ دیــــــــــدِ ماه زد (120/2)

مویِ کـــــــژ چون پردّ گردون بود چون همه اجزات کژ شـد،چون بود؟ (121/2)

راست کن اجزات را از راســــتان سر مکش ای راست رَو زان آستان (122/2)

هنگامی کـــــه آن فرد انگشتش را تر کرد و بر ابروان کشید به آسمان نگاه کرد و ماه را در آسمان ندید و رو به عمر کرد و گفت ای پادشاه ماه نیست و ناپدید شـده، عُمَر گفت: آری موی ابرو همانند کمانی شده بود و چون در مقابل چشمت بود گمان بردی کــــه هلال ماه است .

چو یک تار مو کژ شد آن فرد را راه زد و دچار وهم و خیال گردید تا بحدی کـــه مدعی دیدن ماه شد . پس هنگامی که یک تار موی کژ حجاب افلاک می گـــــــــردد اگر همه ی اجزای وجودت کژ شود چه خواهد شــد؟ پس در مقابل راستان اجــــزای وجودت را راست کُن،ای توئی که راست می روی از آستانِ راستان روی مگردان .

هم تـــرازو را ترازو راست کـــــرد هم ترازو را تــــرازو کاست کــرد (123/2)

هر که با ناراستان هم سنگ شد در کمی افتاد و عقلش دَنگ شد (124/2)

رَو اَشِــــدّاءُ عَلَی اَلکُــــــفّار باش خاک بر دلــــــــــداریِ اغیار پاش (125/2)

بر ســر اغیار چون شمشیر باش هین مکن روباه بازی،شــیر باش (126/1)

تا ز غیــــرت از تو یاران نسکُلــند زان آن خاران عــــــدوّ این گُلنـــد (127/2)

مصراع اول بیت 125 همانطوریکه ملا هادی سبزواری و دیگر شارحان نوشته اند اشاره دارد به آیه ی 29 سوره ی مبارکه ی فتح، در این آیه صفت صحابه ی رسول اکرم ذکر شــــده و سیرت و کردار آنان کـــه چگـــونه جلیس و انیس بودند و نقیب و نجیب، و در صحبت نبوّت و رأفتِ رسالت تأدیب و تهذیب یافته و از نظر جلال صمدیّت توفیق و تقریب دیـــــده اند را بیان فرموده .

ترازو و میزانی که درست و کامل باشد ترازوی نامیزان می نماید و نیــــــــز ترازوی نا میزان باعث کاستی ترازوی دیگر می شود، در نتیجه انسان کامل انسان های دیگـــر را درست و راست می نماید امّا انسان ناقص باعث تباهی می گردد .

هر کسی با کژ رفتاران دمساز و همپایه شد، رو بسوی قهقرا می رود و عقلش وا میماند ، پس برو همانند اصحاب رسول اکـــرم بر کافران سخت و شـدید باش و از دوستی بیگانگان دوری گزین و همچون شمشیر قاطع باش که مبادا دو رنگ و همچون روباه مکّار باشی، بل که چون شیر با آنان باش تا مبادا یارانت از سرِ غیرت از تو ببــــــرند زیــــرا آن اغیار همجون خارهائی هستند که دشمن این گُل می باشند .

اغیار بمعنی بیگانگان . نسکُلند از فعل گسل بمعنی پاره کردن ، بریدن .

آتش اندر زن به گرگان چون سپند زآنکه آن گرگان عدوّ یوسفند (128/2)

گرگان در مصراع اول دنیا پرستان هستند که در بیت 126 گفته بود و اشاره به اغیار دارد که خار هستند و دشمن راستان و افراد صالح و گرگان در مصــــراع دوم حسد ورزان هستند و یوسف اشاره به راستان و صالحان دارد .

مولانا در ادامه می گوید: همانطوری کـــــه اسپند را درون آتش می ریزند و جرقه می زند و منفجر می شود به این گرگان و اغیار آتش زن و از آنان دوری کن که اغیار دشمن راستان و خوبان هستند آنچنان که برادران یوسف،آن گرگان دشمن یوسف بودند .

جان بابا گویـــــدت ابلیس هین تا به دم بفـــــــــریبـدت دیوِ لعین (129/2)

این چنین تلبیس با بابات کـــرد آدمی را این سیه رُخ مات کــــرد (130/2)

بر سرِ شطرنج چُستَست این غُراب تو مبین بازی به چشمِ نیم خواب (131/2)

لعین یعنی لعنت شــــده . تلبیس مصدر لَبََّسَ به معنی کتمان،تحریف حقیقت،قلب حقایق، پوشش، به لباسی در آوردن . ســـیه رُخ به معنی رســــوا،بی آبرو . مات کـــــــرد بمعنی سرگشته و حیرانش کرد . چُست بمعنی چالاک و زرنگ . غُراب بمعنی کلاغ سیاه .

( دیو،شیطان،ابلیس با همین اسامی زیاد هستند و نپنداریم که تنها یکی هستند ، انسان هائی هستند که ابلیس نما هستند یا به تر است بگویم انسانم نما هائی هســـــــتند که ابلیس اند که حتی فکر و اندیشه ی آنان چنان منحرف بوده که همان اعمال ابلیس را انجام می دهند، آنان وارد زندگی ما شده و می شـــــوند و ما هم با چشم نیمه باز به بازی آنها می نگریم . مولانا کلاغ سیاه را به این دلیل مثال می زند که اگــــــر نشسته به آن بنگریم خیال می کنیم که کلاغ در خواب است و به همین دلیل وقتی طـــرف او هستیم خواب آلود می شویم و آن زمان است که کاغ سیاه بازی را می برد و ما را مات می کند ) .

مولانا می گوید: بهوش باش که ابلیس با همان زبان فریبنده بتو می گویــــد: ای جان بابا و برای اینکه ترا فریبت دهد خود را مشفق تو نشان می دهد کـه با چنین ترفند و نیرنگی بود که بابات حضرت آدم را فریفت و این چنین سرگشته نمود و در شطرنج زندگی مات کرد .

پس بدان که بر سرِ بازی زندگی این دیو سیاه همچون کلاغ سیاه چالاک و زرنگ اســـــت مبادا به بازی او با چشم نیمه خواب بنگری که زندگی هم مثل بازی شطرنج است کــه ما سر میز شطرنج نشسته ایم و مقابلمان هم ابلیس است همانند کلاغ سیاه .

ادامه دارد.........