ایثار شرط آدمیت است

برای اینکه به ایثار توجه دهم خاطره ای را که از  " ابراهیم کیمند " شنیده و سپس خوانده بودم بیان می کنم .

" عبدالعلی فرهنگ " فرزند میرزا حبیب الله حائری که اجازه ی اقامه ی نماز در عتبات داشتند ، به هنگامی که در ایران به قصد زیارت اماکن متبرکه در مشهد و بیدخت ، در تهران و در دولت سرای " شیخ عبدالله حائری " اقامت داشتند که هنگام حرکت بنده به سوی مشهد فرمودند : " صبیه ی ما با شما به زیارت می آیند " .

در بین راه به دلیل عدم وجود بهداشت و سختی راه شدیداً بیمار شدم ، بیماری به حدی پیش رفت نمود که هنگام رسیدن به بیدخت از شدت بیماری احتمال مرگ بود .

و چون اولاد منحصر به فرد خانواده بودم ، مادرم بی تابی فراوان می نمود ، صبیه ی آقای رحمت علیشاه بیش تر از مادرم بیتابی می نمودند و همه روزه قبل از اذان که به دولت سرای آق مشرف می شدند مرتب به مادرم می گفتند : " من برای دعا به فرزند شما می روم و امید استجابت دارم " .

از بیماری شدید من همه ، حتی مادرم قطع امید کرده بود ، آن خانم مؤمنه  شبی تا صبح نه خوابیده و بی قراری بسیار زیاد نمودند و به هنگام سحر با حالت انقلاب به سوی دولت سرا حرکت کرده و در مراجعت با حال مسرّتی فوق العاده اطلاع داد که باید حرکت کنیم چون اجازه داده اند .

به سوی مشهد حرکت کردیم و هر روز حال من رو به بهبودی می گذاشت به طوری که در مشهد کاملاً همانند سابق سلامتی را بازیافته بودم ،

امّا صبیه ی آقای رحمت علیشاه روز به روز سلامت خود را از دست می داد و نحیف تر می شد ، به طوری که در اولین روز ورود در مشهد بستری و پس از دو سه روز از دنیا رفت .

و با کمال تعجب مادر او ابداً اظهار تألم و ناراحتی نمی کرد که این خود معمائی بود ، زیرا در بی تابی مادر من ، این خانم او را تسلی می داد .

کنجکاوی ما باعث گردید که علت را توضیح دهد ، آن مادر عالی همت و مرد صفت ایثارگر عاشق  به قول نظامی

نه هر کو زن بود نامرد باشد

که زن مردیست کو بی درد باشد .

به مادرم گفت : چون پسر شما منحصر به فرد خانواده بود و امیدی به شفایش نه بود ، من هر شب سحر شفای او را با جان و دل از خدا می طلبیدم ، یک شب پس از التجاء و توسل به خاطرم گذشت که :

" اگر به راستی چنین می خواهی باید عوض او را بدهی تا بهبود یابد " ، بی اختیار گفتم :

" خدایا من جان خود را به جای او می دهم "  ،

شب هنگام وقتی خدمت آقا مشرّف شدم ایشان فرمودند :

" دعای شما مستجاب حق گردید " .

چون خودش تقدیم داشته بود بی قراری دیگر موردی نه داشت .

این خاطره ی حقیقی دو جنبه را مشخص می کند :

یکی ، معامله باید صورت گیرد ، همان طوری که خداوند معامله می کند " ان الله اشتری اموالکم و انفسکم.." در مقابل بهشت ، پس برای هر خواسته ای اگر به حقیقت سالک خواسته باشد باید در مقابل آن عوض دهد .

دوم ، آن که ایثار شرط است ، اگر سالک ایثار نه داشته باشد هیچ نه دارد ، کما اینکه این خانم از جان خود گذشت تا برادری جان گرفت .