( که روح نبوی را فرهنگ اسلامی به معرف5ته النفس یونانی افزود و آنرا تعالی داد )

 با این وجود در مباحث اخلاقی عموماً فقط به کلمات نفس و روح بر می خوریم که اولی بیانگر اصل شر ، و دومی بیانگر اخگر الهی در وجود انسان است ، یعنی اولی متعلق به عالم خلق و دومی از عالم امر صادر شده .

رابطه ی متقابل این دو باز به مسئله ی اساسی اصل خلقت و اصل شر باز می گردد ، اهل تصوف معتقدند که نفس دانی انسان با درک حق و تعزکیه ی اخلاقی فانی شدنی است و " مجاهده "  به  " مشاهده " می انجامد ، این اعتقاد به تحقق نفس الهی انسان در زندگی خاکی برای صوفیان مفهوم انسان کامل را پیش آورده است .

مفهومی که نه تنها نقش مهمی در آرای آنان در باره ی خدا و انسان ایفا کرده و می کند ، بل که نتایج عملی پردامنه ای هم داشته است و از لحاظ سیاسی هم این مفهوم با عقیده ی وجود امام ، یعنی نایب خدا بر روی زمین مربوط بوده .

( در این مورد می توان به اثر پربار Tor Andrae  در کتاب  Die Person Muhammads بخش مسئله ی پرستش امام مراجعه نمود )

به حقیقت اهل تصوف گفته اند که : اگر جوهر ذاتی انسان همیشه الهی است پس جوهر روح او همان روح خداست ، و اگر تحقق این وجود الهی در همین حیات خاکی میسر است ، پس حقیقت دارد و منطقی است اگر به گوئیم :

چون انسان کمال وجود خود را تحقق بخشد سرمنشاء قدرت و علم بیکران می شود ، رسانیدن مقام پیامبر به درجه ی اصل کائنات از یک سو و الوهیت بخشیدن به امام و مهدی از سوی دیگر با تصوّر صوفیان از انسان کامل مطابقت تمام دارد و همین تصور در مراحل بعدی اسلام ، در فلسفه ی صوفی معروف    " عبدالکریم الجیلی " به صورت دستگاهی منظم درآمد .

( عبدالکریم الجیلی در نشر فرهنگ اسلامی در هند مؤثر بوده است و در کتاب معروفش الانسان الکامل فی معرفة الاواخر و الاوائل  به آن پرداخته است )

تصور انسان کامل هسته ی جهان بینی اهل تصوف است ، در روح انسان کامل عالی ترین واقعیّت و در جسم او دانی ترین نوع آن جای دارد ، قلب او عرش خدا ، عقل او قلم تقدیر و جانش لوح محفوظ است .

این چنین نظریاتی را در مورد انسان کامل از زبان منصور حلاج و بایزید بسطامی رواج بیش تری داشت و مولوی هم ذاتاً در مورد انسان کامل همین نظر را دارد و گفته چون انسان کامل با خدا می زیّد علم و عمل خدائی می تواند داشته باشد .

مولوی اشاره به اینکه مسیح در قرآن ، ربوح الله  توصیف شده ، معتقد است که تولد مسیح تکرار دائم تولد نفس عالی در انسان است .

جانها در اصل خود عیسی  دمست

یک دمش زخمست و دیگر مرهمست

گر حجاب از جانها برخاستی

گفتِ هرجانی مسیح آساستی

این همان نظر Johann Eckhart  آلمانی نیز هست که در سال 1327 فوت نمود و نظریات عرفانی وحدت وجودیش خشم پاپ را برانگیخته بود و نوشته هایش را پاپ ممنوع الچاپ نموده بود .

معرفتی که عطیه ی الهی و آزاد از چند و چونِ عقل است از درون جان می جوشد و بطنِ حیاتِ اشیاء را بر انسان نمودار می سازد ، این معرفت را اصطلاحاً " علم لدنی " و گاهی به قول مولوی " علم عندالله " می نامد .

علّم الانسان خم طغرای ماست

علم عندالله مقصدهای ماست

و آن معرفتی است که خداوند به آدم عطا فرمود که باعث شد فرشتگان بر او سجده برند ، این همان چیزی است که از آن به مشاهده به نورالله تعبیر می شود ، نوری که افلاک را می شکافد .

آدم خاکی ز حق آموخت علم

تا به هفتم آسمان افروخت علم

السّماء انشقت  آخر از چه بود

از یکی چشمی که خاکیی گشود

چشم آدم چون به نور پاک دید

جان و سّر نامها گشتش پدید

مدح این آدم که نامش می برم

گر ستایم تا قیامت قاصرم

هر کرا باشد ز سینه فتح باب

او ز هر ذره به بیند آفتاب

شرط اصلی برای وصول به ایم معرفت ، دلی صاف و بیغش است ، سفید مانند برف تا آیینه ی حقیقت گردد .

ادامه دارد .....