منطق الطیر عطار نیشابوری . برگه ی دهم

و اگر ما ره به سرزمین سیمرغ ببریم ، تو نیز خواهی برد .

از یوسف خود چشم پوشی کن که تو یعقوب نیستی و از غیرت عشق دم مزن که تو پروانه نیستی تا پر و بال به خاکستر کشی و در قدم لاله رویان شمع جان افروزی ، اگر نه دانسته از یوسف یاد کردی ، اکنون حکایتی از یوسف بازگو کنم که پند آموز است :

وقتی یوسف از پدر جدا شد و پدر از فرزند ، دور ماند ، در دوری از فرزند شب و روز گریست تا کور شد ،

عشق یوسف در دلش موج می زد و چشمش را به خون می کشید ، روز و شب از یوسف یاد می کرد و نام او بر زبان می گفت ،

جبرئیل روزی نزد یعقوب آمد و پیام خدا را به او رسانید که اگر دگر بار ، نام یوسف را بر زبان آوری ، نام نیکت را از کنار پاکان و نیکان خواهم زدود .

یعقوب دیگر نامی از فرزند نبرد ، اما هیچگاه جانش از شوق یوسف خالی نمی شد ،

شبی یوسف را به خواب دید ، بر آن شد که او را به سوی خویش خواند ، ناگهان بر دلش گذشت که خداوند گفته نه باید نام یوسف را بر زبان آورد ، سربرگردانید و از دورترین گوشه های دلش از میان جانش آهی جگر سوز کشید و دل درد کشیده ی خود را ، اندکی آرامش بخشید ،

وقتی چشم از خواب گشود ، جبرئیل را در کنار بستر خود دید ، جبرئیل مجدداً از جانب خدا آمده بود و پیامی داشت : ای بنده ی ما یعقوب ، ســـر از فرمان ما بازپیچیدی ، اگر چه نام یوسف را برزبان نراندی ، لیکن آهی چنان دردناک کشیدی که از یوسف نشان ها داشت ، از کنار آهت ، یوسف جان گرفت ، زنده شد و بـــــــــــــه جشمت نشست .

حال تو ای صعوه ی شعبده باز ، از خوبان دلربا نام می بری ، اما از سودای عشق غافلی ، با پاکبازان به نیرنگ می نشینی ، این کار عقل است که جانبازان وادی عشق از آن بی زارند ،

اگر سوزی بر جان و عشقی در دل داری ، همراه کاروان به سوی شاه مرغان پرواز کن ، که آنجا سرزمین عشق و کامروائی است .

صـعوه سر تسلیم فرود آورد و برجای نشست ، اما مجدداً همهی مرغان دست جمعی عذرها خواستند که " ما مشتی ضعیف و ناتوان " هستیم ، که مجدداً پوپک گفت :

هدهد آنگه گفت ای بی حاصلان

عشق کی نیکو بود از بددلان

ای گدایان ، چند از بی حاصلی

راست ناید ،عاشقی و بد دلی

هر کرا در عشق ، چشمی باز شد

پایکوبان آمد و جانباز شد

تو بدان ، آنگه که سیمرغ از نقاب

آشکار کرد رُخ ، چون آفتاب

صـد هزاران سایه بر خاک افکند

پس نظر بر سایه ی پاک افکند

صورت مرغان عالم ، سر بسر

سایه ی سیمرغ دان ای بی خبر

سپس داستان هائی در تأئید این مطلب گفت و در نهایت نتیجه گرفت که :

" خدا را به دل هر بنده ای ، راهی است " .

و داستان بسیار جالب و اسرارآمیز شیخ صنعان را برایشان بازگو نمود ( این ذاستان نغز عرفانی را در مقاله ای جداگانه شرح خواهم داد ) که مرغان وقتی از سرنوشت شیخ صنعان آگاه شدند ، به خود بازآمدند و جملگی برای رسیدن به کعبه ی مراد ، آمادگی خویش رابه سوگند مؤکد ساختند ،

عشق دیدار سیمرغ قرار از کفشان ربوده بود ، آتش اشتیاق شعله کشیده بود .

اما بهانه آوردند که راه دور است و منزل بس خطرناک و مقصد ناپدید ،

در این وادی طلب که چنین خوفناک است بی راهبر و پیشوا نتوان گام نهاد ،

قرعه کشیدند و بنام پوپک افتاد

جمله او را رهبر خود ساختند

گر همی فرمود جان ، می باختند

جمله ی مرغان ، ز هول و بیم راه

بال و پر ، پُر ز خون ، برآوردند آه

راه می دیدند و پایان ناپدید

درد می دیدند و درمان ناپدید

ادامه دارد ...