به جهت عدم تطویل این نوشتار به همین بخش کوچک از دفتر اول بسنده نموده با آن که هنوز هم اشتباهات بیش تری وجود دارد و در دفترهای شش گانه نیز فراوان است و به جهت به بود روند شرح و تفسیر مثنوی به نکاتی اشاره می نمایم تا خوانندگان نیز با درک به تری ابیات مثنوی را مطالعه نمایند.

زو نشان جز بی نشان کس  نیافت                         چاره ای جز جان فشانی کس نیافت

ذره ذره  در  دو  گیتی فهم توست                         هر چه را گوئی خدا آن   وهم توست

تفسیر ابیات مثنوی با دست آویز ادب فارسی امکان پذیر نیست و این در حالیست که شارحان با اتکا به استادی خود در ادبیات خود را صالح در تفسیر فرض نموده و هیچ نکته ی عرفانی را از ابیات مثنوی درک نه نموده و تفسیر نه کرده اند و تنها معنی ظاهری نموده اند.

مولوی باید شد تا به توان آن ابیات را درک کرد " تو که نه ای کامل می باش خموش " ، مولوی ار ابتدای ابیات نی نامه ، محرم این هوش را جز بی هوش نه می داند و ما همه هوشیاریم پس درکی از آن در حد ظاهری و همین هوشیاری دنیا خواهیم داشت ، وی عشق به کمال را " دوای جمله علت های ما " اشاره کرده و آن را " افلاطون و جالینوس ما " خطاب نموده تا سالک به داند که طبیب جسمی و روحی انسان عشق است و شادباش را برای چنین عشقی بیان می نماید که درمان کننده ی تمام علت های ما خواهد بود.

مثنوی فقط برای سالکان طریق عشق سروده شده و از ابتدای دفتر اول تا انتهای دفتر ششم دلالت های آشکار و مضمریست تا سالک با درک و به کار بستن آن ها به عشق رهنمون گردد و موقوف هدایت شوند و سال ها در وادی حیرت غوطه ود نه باشند.

عاشق عشق به کمال هیچ زمانی هجران و دوری از معشوق حقیقی نه دارد ، زیرا همیشه برای او ، در وجود او معشوق حاضر است ، عاشق خواهان وصال نیست و بالعکس مشتاق فراق است ( توضیحات بیش تر را در مقاله عشق به خوانید ) ، در ابتدای ابیات نی نامه گفته بود که :

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                          تا بگویم شرح درد اشتیاق

تا اشاره کند که این اشتیاق ، اشتیاق فراق است و نه اشتیاق وصال که تمام شارحان به اشتباه اشتیاق وصال تفسیر نموده اند . عشق به کمال فارغ از صفت فراق است.

عارفی که به مطلوب خود رسیده و به مقصد حقیقی واصل گردیده از دلاله و نشان منازل رسته و دیگر او را از منازل رسته و دیگر او را از آن منازل و نشانه ها یاد نه خواهد آمد ، زیرا نشان منزل خبر است و خبر را غایب باشد در حالی که ایشان حاضرند و حاظر را نظر باشد نه خبر و بارها مولانا این مطلب را اشاره کرده :

حاصل اندر وصل چون افتاد مرد                           گشت دلاله به پیش مرد سرد

چون شدی   بر   بامهای آسمان                           سرد باشد   جستجوی  نردبان

بدون درک این مطلب هنوز هم می نویسیم مولانا در هجران شمس بوده !!!!! هر چند دلائل بیش تری در تأئید این مطلب وجود دارد که به آن ها در شرح عرفانی مثنوی مولوی اشاره کرده ام و لزومی به تکرار نیست امّا همین نکته دلیل محکمی است بر رد تفاسیر شارحانی که مدعی هستند مولوی در مثنوی به یاد شمس تبریزی در فراق و رنج بوده و افسوس می خورده.

بجوشید ، بجوشید که ما بحر شعاریم                         بجز عشق   بجز عشق   دگر کار نداریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید                        چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

الهی

یاد ده ما را سخن های دقیق

که تو را رحم آورد آن ، ای رفیق

هم دعا از تو ، اجابت هم ز تو

ایمنی از تو ، مهابت هم زتو

گر خطا گفتیم ، اصلاحش تو کن

مصلحی تو ، ای تو سلطان سخن

برگرفته از  مقاله ی هشتم از کتاب تألیفی " عشق " 5 / 9 / 89