غزل 95 دیوان کبیر ، مولانا برگه ی دوم
در آیه ی سی و یکم 31 آل عمران فرموده " قال ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و یغفرلکم ذنوبکم والله غفور الرحیم - بگو ای محمد به جهودان و ترسایان اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خداوند هم شما را دوست بدارد و گناهان شما را بیامرزد و خداوند آمرزنده و بخشاینده است " .
البته این آیه در مورد پیروی کردن ترسایان از حضرت محمد است و نه در مورد عشق و محبت به خداوند که برخی آنرا دلیل آورده اند .
در هر صورت حدیث " هر کس عاشق من شد ، منهم عاشقش می شوم و او را می کشم و خون بهایش من هستم " ( من عشقتنی عشقتم ، و من عشقتم ....) به نظر بنده سندیت نداشته و نمی تواند صحیح باشد ، و برای ذوق و شوق مریدان ساخته و پرداخته شده است ولی خوب ساخته اند .
مولانا در غزل 95 با خداوند راز و نیاز می کند و از خوبی و نغز بودن عشق می گوید.
مولانائی که به عشق رسیده و عشق را دریافته اکنون از خوشحالی سخن از گرمی عشق می کند ، و اقرار می نماید که " زهی عشق که ماراست " ،
در حالی که نه زنجیری و نه قید و بندی در پای ماست ، و نه دامی ولی چرا ما بسته ی این عشق هستیم ؟
خدایا گرمی ما از این عشق هست که همچو خورشید گرم هستیم و آراستگی جان و جهان از این عشق هست .
قبلاً در غزل شماره 1393 مولانا :
" مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد و دولت پاینده شدم "
چگونگی رسیدن به عشق را شرح داده بود و اکنون در غزل 95 شور و شوق و سرمستی و گرمی خود را از این عشق بیان می کند .
بجوشید بجوشید که ما بحـــر شعاریم
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
شما مست نگشتید و زان باده نخوردید
چــه دانید چــه دانید که ما در چه شکاریم