جبر و اختیار . برگه ی ششم
احمقانه از سِنان رحمت مجو / زان شهی جو ، کان بود در دستِ او
با سِنان و تیغ لابه چون کنی / کو اسیر آمد به دستِ آن سَنی
او به صنعت آزرست و من صَنَم / آلتی کو سازدم ، من آن شوم
گر مرا ساغر کند ، ساغر شوم / ور مرا خنجر کند ، خنجر شوم
گر مرا چشمه کند ، خرمن دهم / ور مرا ناوَک کند ، در تن جَهَم
گر مرا ماری کند ، زهر افکنم / ور مرا یاری کند ، خدمت کنم
من چو کِلکم در میان اِصبَعَین / نیستم در صفِّ طاعت بَین بَین
پس مؤثری جز حق نیست و ممکنات در قبال قدرت کامل و تام او هیچ بوده و از هستی و علم و قدرت ذاتی نصیبی نه دارند ، هستی همه قطع نظر از تجلّیِ حق ، عدم می باشند .
عارفی که از خویشتن فانی و موجود به حق شده که حق گوش و چشم و دست و دل او آمده - قهر ، جود و جفایش هم عین عنایتش می گردد و محبوب هر چه کند محبوب است که چنین کسی از بارقه ی کرم خداوندی آتشی بر افروخته که جرم و جبر و اختیار را سوخته است، و کدر ها را زلال نموده و خارزار را سوخته و مبدل به گلزار روحانی نموده است ، پس در مقابل این چنین خداوندی که به نور ذات و صفاتش ظلمت عدم را زدوده ، کرّ و فرّ اختیار هیچ است .
خود چه باشد پیش نور مستقر / کر و فر اختیار بوالبشر
بر خلاف سالک که اختیار را در خود می بیند و " چرخ را بر هم زند گر غیر مرادش گردد " .
در نتیجه هنگامی که تعیّنات فرو ریخت و قیود در هم شکست و هر چه غیر حق سوخت و خودیت از میان رفت و فنایِ مطلق حاصل گردید عارف در حق مستهلک شده و فناء فی الله و معیّت با حق تحقق یافته ، چنین کسی جبر را خواهد شناخت و اوست که دیگر هیچ اختیاری نه دارد ، و در جذبه ی یار است و چنان مست اوست که فارغ از جبر و اختیار می باشد .
او دیگر قطره ای از دریا شده که آرامش و حرکتش با دریاست و نه با خودش و این جذبه ی یار است که عاشقان خود را از ورای جبر و اختیار چنان مست می کند که با پر و بال عشق هر دو عالم را در می نوردند و به لقاء او نائل می شوند .
هر چند بی گمان اختیاری هم داریم امّا این اختیار آدمی در برابر حق که به نور ذات و صفاتش ظلمت عدم را زدوده هیچ است .
اختیاری هست ما را بی گمان / حسّ را مُنکِر نتانی شد عیان
سنگ را هرگز بگوید کس بیا ؟ / از کلوخی کس کجا جوید وفا ؟
آدمی را کس نگوید هین بِپَر / یا بیا ای کور تو در من نگر
گفت یزدان ما عَلَی الأعمی حَرَج / کمی نهد بر کس حَرَج رَبُّ الفَرَج ؟
کس نگوید سنگ را دیر آمدی / یا که چوبا ، تو چرا بر من زدی ؟
این چنین واجُست ها مجبور را / کس بگوید ، یا زند معذور را ؟
امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب / نیست جز مختار را ای پاک جیب
اختیاری هست در ظلم و ستم / من ازین شیطان و نَفس این خواستم
اختیار اندر درونت ساکنست / تا ندید او یوسفی ، کف را نَخَست
اختیار و داعیه در نَفس بود / رُوش دید ، آنگه پر و بالی گشود
دیدن آمد جنبشِ آن اختیار / همچو نفخی ز آتش انگیزد شَرار
پس بجُنبد اختیارت ، چون بلیس / شد دَلاله ، آرِدَت پیغام ویس
چونکه مطلوبی برین کس عَرضه کرد / اختیارِ خُفته بگشاید نَوَرد
و آن فرشته خیر ها بر رغمِ دیو / عرضه دارد ، می کند در دل غریو
تا بجنبد اختیارِ خیرِ تو / زآنکه پیش از عرضه خفتست این دوخو
پس فرشته و دیو گشته عَرضه دار / بهرِ تحریکِ عروقِ اختیار
می شود ز اِلهام ها و وَسوَسه / اختیارِ خیر و شَرَّت دَه کسه
(ادامه دارد........)