ادامه از صفحه ی اول

 

رندی نوعی سازگاری و کنار آمدن با ناسازگاری بوده ، زیرا آن چه در بیرون می گذرد مورد قبول نیست امّا چون چاره ای وجود نه دارد با آن کنار می آید .

به خوبی مشهود است که حافظ در غزل هایش بی پروا و کراراْ ملامتی گونه و پوشیده و در پرده گفتنی ها را بیان نموده  - در مقابل در می یابیم  که در سلوک حود دارای رابطه ای اجتماعی ، با خوی خوش و محتاط بوده و در برابر ، سرکشی های درون خود را در غزل هایش بر ملا می کند .

در تاریخ تصــوف ایران ، نمونه ی او ،  عارف به کمال و معروف " شیخ ابو سعید ابی الخیر " بوده که زیرکی ، عمل بر اساس اغتقادات عرفانی ، آزاد اندیشی هم آهنگ با جامعه ی خود و ... را  توأم داشت و همانند حافظ اشعارش را با طنزی دو پهلو می سرود و نیز اشراقی بود ، اشراقی که بر بالای اندیشه ی استدلالی به سوی جلو حرکت داشت .

هر دو ، حافظ و ابوسعید ابی الخیر  چنان هنجار و ناهنجار مشاهده کرده بودند که به خوبی واقف بودند پای منطق و استلال در این اجتماع لنگ است ، می دانستند به این مردم دل شکسته باید چیزی داد که فوق باور و چشم داشت های حسی باشد ، وقوف داشتند که استدلال برای چنین مردمی با روح شک زده و مردّد قانع کننده نیست .

شاخص ترین زمینه ی فکری حافظ عرفان اوست ( بر خلاف سعـــدی )  که این شاخصه با چون و چرا و گزینش توأم است ، جهان بینی حافظ آمیخته ای از ماده و معنی است ، هم آسمانی است و هم زمینی ، میان آب و سراب ، امید و نا امیدی در رفت و آمد است ، با آن که دنیا را خوار و بی ارزش می شمرد امّا توصیه هم به بهره گیری از شادی های خاک می نماید .

حافظ می گوید :

" آدمی در عالم خاکی نه می آید به دست  " ، امّا از طرف دیگر همه چیز را به انسان می دهد و باز می گرداند .

از نقطه نظر روح ، این انسان است که در مرکز دایره ی وجود قرار گرفته .

از نقطه نظر جسم ، یک برق نگاه ، یک کمان ابرو هزاران پیام دارد .

روشنائی رُخسار ، کفر زلف خیلی بیش تر از تیرگی و روشنائی شب و روز برای او معنا دارد .

اگر حافظ به عقل می تازد از ریا تنفر دارد ، درک نموده و دیده که این ناهنجاری اجتماع از عقل و ریا به وجود آمده .

ریا چون به نام دین و معنویّت ، پارسائی و اخلاق به کار گرفته شده ، تبدیل به دامی مهیب برای شکار عوام است ، عوام کوتاه فکر .

برای حافظ چنان این  " ریا  " منفور است که حتی ظالم و جور حاکمان را قابل تحمل تر از " دستان متشرعان ریائی " می داند ، زیرا این متشرعان ریائی با کمند پنهانی مردم را در بند می نمایند ، امّا آن حاکمان ظالم آشکارا مردم را در بند می نمایند .

هنگامی که می گوید :  " عالمی از نو به باید ساخت وز نو آدمی  "  مشخص می شود که حسرت بزرگ حافظ عدم وجود "  خلوص انسانیّت  "  است .

از دید مولوی ، ابو سعید ابی الخیر ، حافظ هیچ ذره ای از ذرات کائنات بی ارزش نیست  و میان کل و جزء فاصله ای اندک وجود دارد .