طبع نافِ آهوســــــت آن قوم را از برون خون و درونشان مُشکـــــها ( 1472/1)

تو مگو کین مایه بیرون خون بود چون رود در ناف مشکی چون شود؟ (1473/1)

تو مگو کین مِس برون بُد مُحتَقَر در دلِ اکسیر چون گیــــــــــرد گُهر؟ (1474/1)

آن قومی را که خداوند " بگشادشان در دل بصر "و اهل مقام نیز هستند طبعی همچون نافِ آهو دارند ( دلیل داشتن طبعی چون ناف آهو را در بیت 1475 بیان نموده ) زیرا با آنکـــــــه از بیرون است امّا درون آن مُشکِ معطر است چون :

اولاً " آنچه حق آموخت مر زنبور را " تا عسل سازد " آن نباشد شیر را و گور را "

دوماً اگر از نظر تو جبر است دلیل بر این است که فعلت در فعل حق نیست و چشم وگوشِ جانت بسته است و این جبر در تو پنداریست واهی که تبدیل به نور الهی نمی گردد.

سوم آن که ، این مثال ها تحوّل را می رساند کـــــه وجودی حقیقی در دو مجیط تحت تأثیر محیط و ظرف موجود متحوّل می شود و اختلاف پیدا می کند چنان کـــــه یک کــرم ، پیلهی ابریشم درست می کند ولی دیگر کرم متحوّل نمی شود ، در این صورت نگو کـــه این مایع که بیرون خون است چگونه وقتی در ناف می رود مُشک می گردد ؟ و یا نگو که این مس ، بیرون فلزی پست و کم ارزش بوده پس چگونه درون اکسیر گوهر می شود ؟

اختیار و جبــــــــــــــــر در تو بُد خیال چون دریشان رفت ، شد نورِ جلال (1475/1)

نان چو در سفره ست،باشد آن جماد در تنِ مردم شــــــــود او روحِ شاد (1476/1)

در دلِ سفره نگـــــــــــردد مسیتحیل مستحیلش جان کنــد از سلسبیل (1477/1)

جبر و اختیار در تو خیال و پندار است ولی همین جبر و اختیار در " اهل مقام " کسانی که

" خدا بگشادشان در دل بصر " نور جلال می گردد

( البته تفاوت جبر و اختیار در دیگران از یک سو ، و از سوی کسانی که دلشان به نور معرفتِ الهی بیناست بیان شد و بطور روشن معیّت با حق را از جبر عامه متمایز نمود و مثال هائی را دلالت کرد تا یک صورت مسئله را دو اثر متفاوت نشان دهد و بگوید آن مثال از آثار محیط است و نه جبر کما اینکه جماد هم بله قوّت جان آدمی می تواند در وجود تحلیل یابد و حتی معرفت کسب نماید ) .

همچنان کــــــه نان تا هنگامی که در سفره است جماد است امّا وقتی به بدنِ مردمان وارد شد جزء بدن می گردد و روح در آن تصرف می کند در نتیجه این نان در دلِ سفره به کیفیت دیگری ( مستحیل ) نمی گـردد ولی در بدن به سبب تأثیر ظرف موجود ، جان آنرا مستحیل می گرداند .

مولوی در این بخش به مسئله ی تکامل اشاره می کنـــــــد ، در اینجا تکامل از طریق جذب یعنی ترقی ماده به مرتبه ی انسانی دلالت می کند و مجدداً در انتهای دفتر اول نیز همین تمثیل را به نوع دیگری می گوید :

" گندمی را زیرِ خاک انداختند پس ز خاکش خوشه ها بر سـاختند "

" بارِ دیگــــر کوفتندش ز آسیا قیمنتش افزود نان شـــــــــد جانفزا "

" باز نان را زیر دندان کوفتنـــد گشت عقل و جان و فهم هوشمند "

قوّت جانست این ای راست خان تا چه باشــــد قوّتِ آن جانِ جان ؟ (1478/1)

گوشت پارۀ آدمی با زور و جـــان می شــــکافد کوه را با بحر و کان (1479/1)

زورِ جانِ کوه کُن شقِ حجــــــــر زور جانِ جان در انشق القمــــــــر (1480/1)

گـــــــــر گشاید دل سرِ انبانِ راز جان به سوی عرش سازد ترک تاز (1491/1)

ادامه دارد ......