علی الحال در این بخش از بیت 1711 مولوی ادامه می دهد کـــــــه ضمن نقد گفته های بازرگانِ " اسباب شادی " از دست داده به ارشاد می پردازد و می گوید :

صاحب نفس با آن کــــــه نادان است امّا چنان به مطلوب مجازی خود عشق می ورزد که بلا از دست دادن پرنده نوحه سرائی نموده و اشــــک می ریزد ، پس دریغ بر من با چنین دلبری ، ای کاش اشک من همچون ذریا می بود تا آنرا نثار دلبر زیبا می نمودم ( زیـــــــرا اشکی " کان از بهرِ او بارند خلق گوهرست " و خلق آنرا اشک پندارند ).

مولانا همانطوریکه در چندین بخش و این بخش دلالت کرده و اشاره می کند کــــه سالک نباید از یافت و یا نایافت چیزی حالت درونی اش تغییر نماید و هـــرچه می خواهد از درون خود جُست و جو نماید " چون که جانِ جان هرچیزی ویست " و همانند بازرگان نادان با از دست دادن پرنده ی زیبایش واحسرتا سر نه دهد و اشــــک نریزد ، سرچشمه ی شادی پایدار در درون خودش است پس " بخراشد و بتراشد " تا اشــــــــــک را برای دلبقر زیبای حقیقی بریزد .

" این تو کی باشی ؟ کــــه تو آن واحدی / که خوش و زیبا و سرمستِ خودی "

" مرغِ خویشی،صیدِ خویشی،دامِ خویش / صدرِ خویشی،فرشِ خویشی،بامِ خویش "

" جوهر آن باشد کـــــــه قائم با خودست / آن عرض باشد که فرعِ او شدست "

" گـــــــــر تو آدم زاده ای ، چون او نشین / جملـــه ذِریّات را در خود ببین " (1)

این غم و شادی طبیعتاً معلول اسباب بیـــــرونی بوده و دوامی ندارند و در حقیقت عاریه است امّا شادی درونی پایدار بوده و حتی در اختیار سالک صادق است .

ای دلبر زیبای من ، ای جان من ، طوطی من ، مــــرغ باهوش من ، بازگو کننده ی فکر و اسرار من ، هر دو از شادی و رنج ( داد و ناداد ، همانطوری کــــه در بیت 1721 نیز اشاره می کند به نظر این حقیر شادی و رنج می تواند باشد و نه عدل و ظلم ) هــــمه روزه در من حادث می گردد ، از اول دلبر زیبای من و جان من گفته بود تا یاد آیدم ، جانی کـه آغاز

وجودش قبل از آغاز هر وجودی بوده ، همین جانِ هر سالک صادق صافی شده ای هـــــر چه گوید چون فارغ از هوای نفس بوده همچون وحی صواب می باشد ( ســـــــالک صادق صافی شده ای که دیگر صاحب نفس نباشد ) ، در مورد وحی قبلاً در تمثیل فـــرستاده ی روم دلالت نموده بود که " گوش جان محل وحی می گـــــردد " و وحی را " گفتی از حسِ

نهان " گفته بود ، هر چند وحی مراتبی دارد کــــــــه در سوره های نحل ، انفال ، فُصّلت ، اعراف مراتب آن را خداوند فرموده امّ مولانا اشارت می کند کـه " آنکه از حق یابد او وحی و جواب " هر چه گوید عین ثواب است پس مقصود وی از وحی تعـــبیرات متکلمّین و نظر اهل شریعت نیست بل که هنگامی که سالکی با کـــــــــردار نیک و پندار نیک به عمل و مجاهده کوشید با طنش پاک و صافی می گردد که در نتیجه صوّر غیبی در دل وی انعکاس یافته و باطن به دریای علم الهی متصل می گردد که این پیوستگی و اتصــال مایه ی وحی می شود .

البته این دعوی را مولوی به استناد قرا« بیان کرده سوره ی نحل آیه ی 68 خـداوند آگاهی می دهد به زنبور عسل ، پس بشر از زنبور عسل مگرکم تر است ؟ و لذا " روح " ابــــدی انسان همان " اندرون تُست آن طوطی نهان " که محل وحی می گردد .

اندرونِ تست آن طوطی نهـــــــــان عکسِ او را دیده تو بــر این و آن (1720/1)

می برد شادیت را،تو شــــــــاد ازو می پذیــری ظلم را چون داد ازو (1721/1)

ای که جان را بهرِ تن می سوختی سـوختی جان را و تن افروختی (1722/1)

آن جان در اندرون خودت نهان است امّا چون " ز پیدائی گُم است " تو عکس او را بر این و آن دیده ای و از وجود جان غافلی ، عکس جان شادی حقیقی تــرا می برد با این وجود تو خوش حالی و این ستم را می پذیری و آنرا عدل می دانی ( آن " اسباب شادی " کــــــه طوطی برای بازرگان فراهم می نمود شادی مجازی و ناپایــــــــداری را ارمغان آورده بود و بازرگان را از شادی حقیقی غافل نمود ) ای تو کــــــه جان را از برای خوشی ناپایداری در طلب هوای نفست ( بخاطر تن ) می سوزاندی ، جان را ســـوزاندی و تن را روشن کردی در حالی که می بایست تن را می سوختی و جان را روشن می کردی .

لطیفه : " پیر طریقت گفت : الاهی ، زندگی همه یاد تو ، و شـــادی همه با یافت تو ، و جان آنست که در او شناخت تو است ،

خدایا ، وجودِ نفس های جوان مردانی ، حاضرِ دل های ذکـــــــر کنندگانی ، تو را از نزدیک نشان می دهند و بر تر از آنی ، از دورت می پندارند و نزدیک تر از جانی ، ندانم کـــــه در جانی یا خود جانی ، نه اینی و نه آنی ، جان را زندگی می باید تو آنی " . (2)

ادامه دارد ........

------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - مثنوی معنوی . دفتر چهارم . ابیات 806 الی 809

(2) - کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری . ذیل آیه 12 سوره ی یس