اندرین عالم هــــــزاران جــــانور می زید خوش عیش ،بی زیر و زبر (2294/1)

شُـــکر می گوید خـــدا را فاخته بر درخت ، برگِ شب نا ســـــاخته (2295/1)

حمد می گــــوید خدا را عندلیب کاعتمــادِ رزق بر تسـت ای مُجیب (2296/1)

باز دستِ شــــاه را کــــرده نوید از همه مردار ببریده امـــــــــــــــید (2297/1)

همچنین از پشّه گیری تا به پیل شـــــد عیالُ الله و حق نِعمَ اَلمِعیل (2298/1)

مولانا با ذکر احوال پرندگان فضیلت توکل را از زبان شــوهرِ زن بیان می کند و می گویذ : در این عالم هزاران جانور بدون اضطراب در خوشی زندگی می کنند ، فاخته در حالی که شب چره ای را فراهم نکرده بر روی درخت ، شکرِ خداوند می کــــــند ، بلبل خداوند را سپاس داشته و می گوید : اعتماد روزی بر تُست ای اجابت کننده .

باز بدست نشینی شاه امیـــــد دارد و از همه مردارها امید خود را بر بسته . همینطور از پشه ی بدین خردی تا فیل که بزرگ ترین جانور است همگی روزیخوار خاوند هســتند و خوشا که خداوند کفیل خانواده است .

این همه غمها که اندر سینه هاست از بخـــــار و گــــرَدِ باد و بودِ ماست (2299/1)

این غمانِ بیخ کن چون داسِ ماســت این چنین شد و آنچنان وسواسِ ماست (2300/1)

بر خلاف بیت 607 که گفته بود " باد ما و بود ما از داد تُست "کـــه باد در معنی ظاهری آن و بود به معنی بودن و وجود داشتن بیان شده بود در این ابیات ، باد و بود به معنای تکبر و خود پرستی خواهد بود و لذا می گوید ، این همه اندوهی کـــــــه در درون سینه های ما مردمان است بعلت وجود تکبر و خود پرستی ماست و این غمهـا هم چون داس درو ریش ی وجود ما را می کند و غم خوردن برای این تفکر کـــــــــه این چنین شد یا آن چنان شد جملگی وسواس خود ماست و وسوسهی نفس ما می باشد .

دان که هر رنجی ز مردن پاره ایست جزوِ مرگ از خود بران گـر چاره ایست (2301/1)

چون ز جزوِ مـرگ نتوانی گریخت دان که کُلش بر سرت خواهند ریخت (2302/1)

جزوِ مرگ ار گشت شیــــــرین مر ترا دان کـــــه شیرین می کند کِل را خدا (2303/1)

دردها از مرگ می آید رســــــول از رسولش رُو مگـردان ای فَضول (2304/1)

هر کـــه شیرین می زید ، او تلخ مُرد هر کـه او تن را پرستد ، جان بَرُد (2305/1)

گوسفندان را ز صحرا می کَشند آنکــــه فربه تر مر آنـرا می کُشند (2306/1)

فَضُول به فتح اول آمده کـــه بمعنی برتر ، بخشنده است . کـریم زمانی در پاورقی بمعنی " زیاده گو و یاوه گو " و در متن به معنی " بی هوده کوش " تفسیر نموده (1) .

در حالی که بی هوده کوشی و یا یاوه گوئی مخاطب وی نیست بل که به سالکان دلالت می نماید تا آنان ارشاد گردند تا بتوانند بر درد متحمل شوند کــه طبعاً تحمل کننده ی درد برتر و یا بخشنده لقب خواهد گــــــرفت و ثانیاً فَضول جمع فَضل بمعنی بخشیدن ، برتری داشتن است .

مولوی می گوید : ای سالک بدان که هر رنج و غمی که حادث می گردد بخشی از مردن است زیرا رنج و غم پیش آهنگ مرگ است چون بدن را مضمحل می کند و لذا اگــــر می توانی و چاره ای هست باید این جزو مرگ را از خود بــــــــرانی یعنی خود را از رنج و غم وارهان ، و اگر نتوانی خود را از پاره ی مرگ برهانی بدان کــه کُلّ مرگ به سراغت خواهد آمد ، اگر پاره ی مرگ برایت قابل تحمل گردید ، بدان کـــــــــه خداوند کُل مرگ را آسان و شیرین می نماید ، دردها و رنج ها فرستاده ی مرگ هســـــــتند ، ای برتر از فرستاده ی مرگ روی مگردان و درد را تحمل کن .

(رنج و غم و درد سخت است امّا تحمل پذیرند و مولانا هم دلالت می کند تا سالک بر غم و درد خود تحمل نماید زیرا غم جسم و جان را رنجور می کنــــــــد و چون باعث فرسایش جسم و جان می گردد پیش آهنگ و یا جزوِ مرگ نامیــــــــــده و تعلقات باعث بوجود آمدن سختی و درد و رنج است و خردمند آنست که غم نخورد . حافظ می گوید :

" غم دینی دنی چند خوری باده بخور / حیف باشد دلدانا که مشوش باش " )

که هر کسی با خوشی ها و به شیرینی زندگی کرد و بر خوشی ها دل گذاشت رنج ها را بر خود سهل و آسان ننموده که طبعاً تلخ خواهد مُرد و هر که تن را پرستید و با لذّات و خوشی ها زیست از مرگ جان نخواهد بُرد ، مگر نه آنکه هنگامی کــــــه گوسفندان را از صحرا بیرون می آورند آن تعدادی را که چاق و فربه تر بودند را به راحتی می کشند و ذبح می نمایند . به قول حافظ " شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد "

ادامه دارد ......

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 695