نصیحت کردنِ مرد مر زن را که در فقیران به خواری منگر و در کارِ

حقبه گمانِ کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به

خیال و گمانِبی نوائیِ خویشتن

گفت ای زن تو زنی یا بُوالحَــــزَن فقر فخــــــــر آمد مرا بر سر مزن (2345/1)

مال و زر سَر را بود همچون کـلاه کَل بود او کـــــــــز کُلَه سازد پناه (2346/1)

آنکــــه زلفِ جعد و رعنا باشدش چون کلاهش رفت،خوشتر بایدش (2347/1)

مولانا برای دلالت کردن نکات مهم به شیوه ی همیشگی " سر دلبر را در حدیث دیگران " بازگو می نماید و مردِ اعرابی را به دلیل پیشه کــــــــردن قناعت لباس فقر می پوشاند تا " فقر معنوی " را معرفی کند و فقیر را نیازمند به خداوند به شناساند و اشاره کند کـه اگر " درویش " فقر مادی دارد بی نیاز از ملک و مال است امّا در عین بی نیازی به خــــــداوند نیازمند اسنت ، و " درویشی " هم ورای فهم توست و درویش را به نگاه حقارت آمــــــیز منگر که او " روزی از خداوند ذوالجلال " دارد .

در مقابل سخنان خشن زن ، مرد اعـــرابی گفت : ای زن هستی یا مایه ی اندوه ، فقر مایه ی مباهات من است و تو فقر مرا سرزنش می کنی ، بدان کــــه مال و ثروت همانند کلاه است برای سری که کچل است تا آن عیب توسط کلاه پوشیده گردد ولی آن کسی که زلفی زیبا و تاب و شکن دارد بی کلاهی برایش خوش تر و نیکوتــر است ، پس مال و ثروت عین آن کلاه است که عیب درونی با بودن ثروت پنهان می گردد .

مردِ حق باشـــــد به مانندِ بصــر پس برهنه بِه کــــــه پوشد نظـر (2348/1)

وقتِ عرضه کردن آن بَـردَه فروش بر کَنَد از بنـــده جامۀ عیب پوش (2349/1)

ور بُود عیبی برهنه ش کی کند؟ بل به جامه خدعه یی با وی کند (2350/1)

گوید این شـــرمنده است از نیک و بد از برهنه کــــــــــردن او از تو رَمَد (2351/1)

خواجه در عیبست غـــرقه تا به گوش خواجه را مالست و مالش عیب پوش (2352/1)

کز طمع عیبش نبینــــــد طامعی گشت دلهــــــا را طمعها جامعی (2353/1)

ور گدا گوید ســـخن چون زرّ کان ره نیـــــــابد کالــــــــۀ او در دکان (2354/1)

مرد حق همانند چشم است کـــه باید باز و در معرض دیدن باشد کــــه چشم باز به تر از پوشیده و بسته بودن است ، چون چشمی که نابیناست پوشانیده و مستور می گـــــردد ولی چشم بینا را در مقابل دید قرار می دهند ، مثال دیگر آنکــــه برده فروش برای عـرضه کردن برده ی خود ، بی عیبی او را با بیرون آوردن لباس وی نشان می دهــــد تا مشخص گردد برده فاقد عیب است ولی اگر برده را عیبی ظاهری باشـــــد کی برهنه اش خواهند کرد ؟ بل که با همان لباس خدعه ای را فراهم می آورد و می گوید برده از نیک و بد خجل می گردد و اگر برهته اش نمایم از تو خواهد رمید .

خواجه و توانگری که از پا تا سر غرقه در عیب و نقصان است به دلیل توانگـــــری ، آن مال عیب هایش را می پوشاند زیرا کسی کـــه بر مال او طمع دارد به دلیل همان طمع ، عیب خواجه را نمی بیند . دلهای طماعان را همین صفت آزمندی بهم جمع می نمایــد و به گرد هم می آورد ، امّا اگر گدا و. بی چیزی سخن بکر و بسیار پیچیده ای همچون طلای ناب بر زبان آورد خریداری نخواهد داشت و کسی بدان اهمیت نما دهد .

کارِ درویشی وَرایِ فهمِ تُســـت سویِ درویشی بِمنگر سُست سُست (2355/1)

زانکه درویشان وَرایِ ملک و مال روزیی دارند ژرف از ذوالجــــــــلال (2356/1)

حق تعالی عادلســـت و عادلان کی کنــــد اِستم گری بر بی دلان (2357/1)

آن یکی را نعمت و کالا دهنـــــد وین دگر را بر ســـــــــرِ آتش نهند (2358/1)

آتشش سوزا کــه دارد این گمان بر خــــــــدا و خالقِ هر دو جهان؟ (2359/1)

مرد اعرابی در ادامه به زن می گوید : " حقیقت فقر و درویشی فراتر از آن است کــــه در فهم و درک تو گنجد ، پس به دیده ی حقارت در درویشی منگر زیرا درویشان غیــــر از این ملک و مالِ ظاهری ، خداوند با عظمت اسغنای باطنی را کـــــه از ملک و مال بسی والاتر است ، به آنان داده است چون خداوند عادل و رحیم است و بر کسانی کـــــــه دل در گرو ملک و مال نبسته اند کی ستمگری می کـــند ، این چنین خدائی به یکی نعمت و مکنت می دهد و این دیگری را که استغنای باطنی داده بر سر آتش فقر می نهد نا گداخته شود و آن کسی که می پندارد خداوند خالق هر دو حهان بر بی دلان ســــــــتمگری می نماید آتشش سوزاننده تر باد .

" بی دلان " را فروزانفر " مجازاً بی صبر ، ناشکیب " نوشته (1) ، و دیگــر شارحان پس از وی همین معنی را مورد توجه قرار داده اند . در حالی که کسی کـــــــه استغنا دارد نمی تواند بی صبر ، بی قرار ، ناشکیب باشد ، بی دلان کسانی هستند کـــه دل را جایگاه یار قرارداده اند و دیگر دلی ندارند تا به ملک و مال و دیگــــــــر تعلقات دنیوی اختصاص دهند . عاشق بی پا و بی سر است " سر ندارد ، چون ز ازل بودست پیش " و آن دلِ عاشق نیز در قبضه ی یار است ، پس دلی از خود نــــدارد و بی دل است و به همین جهت بی دلان گفته شده است .

" آتش سوزا " را نیکلسـون و فروزانفــر و کـریم زمانی و دیگـر شارحان به صورت نادرست " آتشش سوزد " ذکر نموده اند و حتی فروزانفر نوشته " بصورت استفهام بخوانید " (2) .

ضمن آنکه بحالت استفهامی ناصواب بوده ، " الف " در آتشش سوزا حالت تأکـــــید دارد و سوزاننده باد از آن درک می گردد که این تأکید در باطن در مورد کسانی است که حالت استغنا را به ظاهر دارند امّا به هنگام سختی که آتش فقر شدید می گردد در خیال می پندارند خداوند در حق آنان ستمگری نموده و در ظاهر نیز به زن خود می گوید .

این نکته را نیز حافظ به زیبائی خیال انگیزی بیان نموده است و گفته :

" غمناک نباید بود از طعن حصود ای دل / شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد "

" هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز / نقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد "

" جام می و خون دل هر یک به کسی دادند / در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد "

" در کار گلاب و گُل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد "

ادامه دارد .......

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1004

(2) - همانجا . ص 1005