در این غزل " من " آن ابلیس است کــه تصویری از مهجوری عاشق گداخته ای را ترسیم می کند کــــــــــه روزی معلم ملکوت بوده و اکنون ملعون جاودانه شـده است ، ابلیس از روزگاری یاد می کند کـــه دلش آشیانه ی سیمرغ عشق بوده و با ذات الهی " یگانه " در عشق ، و سپس ادامه می دهد که چگونه دام " مکـر " الهی ( اصطلاح قرآنی ) در راه او گسترده شد و " آدم " و سجده ی آدم بهانه ای برای این مکـر بوده و ، پس از آن اراده ی الهی را می گوید کــــــه به ملعونی او تعلق گرفت و از قبل هم ابلیس این را می دانسته " در توح خوانده بودم " که باید این آزمون را مخالفت کـــند چون در لوح چنین خوانده بود و حتی توضیح می دهد که سالکان بر ابلیس خورده می گیرند که چرا سجده نکردی و می گوید : چگونه می توانستم سجدهکنم در حالی که مشیّت او بر این امر قرار گـــرفته و با من چنین قراری گذاشته بود " با منش این در میانه بود ".

احمد غزالی نیز در رســـاله ی " سوانح " در فصل " فی همة العشق " به دفاع از ابلیس پرداخته و از عشق ابلیس به ذات الهی سخن گفته ، بعد از غزالی ، شـــــــاگردش عین القضات همدانی عقاید او را بصورت مفصل تری نوشــــته است ، اگر چه تمام این نظرات انعکاس نظریه ی منصور حلّاج بوده است .

عین القضات همدانی با نظریه ی خود بر بسیاری از مشــــــکلات کلامی و فلسفی خود فائق آمد ، و اختلاف مذاهب و علت آن ، مسئله ی جبر و اختیار و وجود کافران و موحدان را با این نظریه حل نمود و پیامبر و ابلیس را دو سوی عشق الهی دانست کـــه هر کدام بهری از این عشق الهی نصیبشان شده تا هر یک با بهر خویش عده ای را بســـوی خود خوانند ، پیامبر به هدایت و ابلیس به ض1لالت می خوانند ، راز آفرینش این دو نفـر در این است که هر یک اسمی از اسماء الهی و صفتی از صفات خداوندند ،" چون خداوند را دو نام است ِ یکی الرحمن و الرحیم ، و دیگری الجبار المتکبر ، کــه صفت رحمانیت پیامبر را وصف جباریت ابلیس را به وجود آورده ، پس صفت رحمت غذای پیامبر آمـد و صفت قهر و غضب غذای ابلیس " آمد (1).

عین القضات می گوید : ابلیس با دو صدا روبرو بود ّ یکی او را به سجده ی آدم می خواند و دیگر صـــــــــدا که از عالم غیبِ غیب به گوشش می رسید می گفت " جز مرا سجده مکن " در نتیجه آشکارا وی را به سجده ی آدم می خواند ولی در نهان او را از این کار باز می داشت .

مولانا هر دو کفر و ایمان را مظهر کبریائی می گوید و موسی را در ظاهـــــــر به دعوت از فرعون نشان می دهد در حالی کـــه در باطن موسی ، فرعون را رد می کند . مولانا برزخ لایبغیان را در میانه ی کفر و ایمان قرار می دهد تا جاده ی منازل ربوبیّت بسیار باشـد اگر چه راه تنها یکی است ولی باید هر کسی به سوی جنس خود رود تا آزمونی باشـد برای رو بسوی کمال رفتن همانطوری که ابلیس را آزمون بود .

بهتــــر از ماهی نبود اِستاره ام چون خسوف آمد،چه باشد چاره ام؟ (2454/1)

نوبتم گر ربّ و سلطان می زنند مه گرفت و خلق پَنگان می زنند (2455/1)

می زنند آن طاس و غوغا می کننـد ماه را زان زخمه رسـوا می کنند (2456/1)

من کـــــه فرعونم ز شهرت وای من زخم طاس آن ربّیََ اَلاعــلایِ من (2457/1)

فرعون خود را مقهور مشیّت خداوند معرفی می کنــد و می گوید : آیا ستاره ی اقـبالم به تر از ماهی نبود ولی چه چاره ای دارم وقتی که خسوف آید و ماه مرا بپوشاند ؟ اگر مردم در طبل و نقاره مرا خداوند و سلطان می زنند و می گویند همانند آنست کـــــه ماه گرفته باشد و خلق مردم بر طاس مسین می کوبند ، می کوبند و غوغائی برپا می نماینـــد و با این غوغا در حقیقت ماه را رسوا می نمایند ، و ای وای بر من کـــه آوازه ی فرعون دارم و مردم نوبت خدائی مرا جار می زنند تا خبر از گمراهی من دهند کــــــــه این صدای طاس مسین مرا رسوا می نماید .

ادامه دارد .....

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - تمهیدات . عین القضات . ص 127