چونکه بی رنگی اسیرِ رنگ شـــــد موسیی با موسیی در جنگ شد (2470/1)

چون به بی رنگی رســـی،کان داشتی موسی و فرعون دارند آشــــــتی (2471/1)

گــــــــــر ترا آید برین نکته سـئوال رنگ کی خالی بود از قیــــــــل و قال؟ (2472/1)

این عجب کین رنگ از بی رنگ خاســت رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاسـت (2473/1)

اصل ، وحدت است و در وحدت بی رنگی است و خداوند از هـر رنگی پاک و منزّه باشد ، و دین و مذهب که راه رسیدن به این اصل می باشد منشاء آن الهی است باید از هـــــر رنگی پاک و منزّه باشد ، امّا اگر این بی رنگی در رنگ ها اسـیر شود ، جنگ و قیل و قال به وجود می آید و مولوی می گوید :

ادیان و مذاهب اصلشان بر بی رنگی بوده ولی با تأویل های اشتباه به رنگ های بی هوده ای آغشته شده اند که جز اسارت نتیجه ای نداشته در حالی که اصل بر بی رنگی است و از هنگامی که اسارت در این رنگها به وجود آمد ، اختلاف ادیان هم پیدا شد و موسی با هم صفت خود اختلاف پیدا کرد و الی هر دو یک هستند کما اینکـــــه به هنگام بی رنگی موسی و فرعون با هم در آشتی هستند و در حالت جمع می باشند .

در موضوع موسی و فرعون به نظر اینجانب وجود رنگ را مولوی در هـــــر دو طرفین دعوی اشاره می کند که وحدت را از بین برده و با مراجعه به ابیات بعدی مشخص می شود که موسی فرعون را ظاهراً بسوی خود می خواند ولی باطناً او را می راند زیــــــــــرا اختلاف جنسیّت خود را با او درک می کرد ، هر چند گفته ای گران است امّا اگـر موسی مقیّد به رنگ نبود این اختلاف جنسیتی مشهود نبود و همین مشاهده ی کــثرت منشاء اختلاف و قیل و قال است .

مولوی می گوید : هنگامی که وحدت به کثرت تبدیل گــــردید رنگ به وجود می آید و این رنگ باعث جنگ بین دو هم کیش می شود ، در حالی کــه اگر کسی به بی رنگی رسید ، به وحدت رسیده و چنین کسی حتی دو غیر هم کیش را در آشتی می بینـد ، رنگ ها مربوط به عالم خاکی است ولی عالم الهی " فارغ از رنگ است و از ارکان خاک " و آنانی که در عالم الهی هستند و به قول مولوی دریائی هستند در همه ی مظاهر با دید وحدت می نگرند .

در اینجا " موسی " را اکثراً به مفهوم " پیرو موسی " گــــرفته اند ، در حالی که پیرو دین موسی و یا هر پیروی اگر در رنگ اسیر باشد " شگفتی " ندارد تا اشاره کند " وین عجب رنگ از بی رنگ خاست " و ثانیا رنگ از بی رنگ خاست به نکته ی مهمی اشــــاره نموده یعنی به امر او و از خود او بوجود آمده . و ثالثاً موسی با آنکــــه فرستاده ی خداوند بود به هنگام دعوت فرعون به مقام کامل معرفت با توجه به آیه ی 143 سوره الاعراف نـــرسیده بود ( موسی هنگامی کــــــــه به " لِمیقاتِنا " آمد به مقام معرفت رسید و گفت " وَاَنَا اَوََّلُ المُوُمِنینَ " ) و این که برخی از شارحان نوشته اند :

" موسی را به یاء نکره خوانده اند خالی از اشکال نیست از آن جهت از آن جهت کــــــــه پیغمبران به مقام معرفت رســــــیده بودند و هیچ یک از آنان به انکار دیگــــــــــــــــــــری برنخاسته اند " (1)،

درست نیست هر چند در اینجا انکار فرعون است و نه انکار پیغمبر دیگــری تا بتوان چنین نتیجه ای را کسب کـــــــرد ، ولی با این وجود بر حسب آیه ی فوق موسی در میقات به معرفت کامل رسید و لذا هنگامی کــــــــه برای ابلاغ فرمان الهی به بارگاه فرعون رفغت سالها قبل از " میقات " بوده و در آن زمان مشمول " و انا اولّ المومنین " نبوده است .

به نظر اینجانب مراد از " موسئی " ، موسی بوده و نه مرتبه ی نبوت او ، کــــــه در " بی رنگی اسیر رنگ شد " و خود را در جنگ با فرعون قرار داد ، و نه یک پیــــــرو دین موسی مراد بوده که وی نمی تواند مصداق " بی رنگی اسیر رنگ شد " باشد ، و اگــر هم چنین بود " جای شگفتی " نخواهد داشت ، امّا شگفتی در این است کـــه " موسی اسیر رنگ شود " و این مطلب را مولانا در داستان اشاره می کنـــد ، و حتی در ادامه اشاره می کند که : موسی در باطن ابداً مایل نبود فرعون هدایت گردد " نفرت فرعون می دان از کلیم " ، در حالی که اگر موسی در بی رنگی بود ظاهـــــر و باطن یکی داشت و جورکش همه ی بندگان و خواهان هدایت همه ی بندگان بود ، گفته شـده : " موسی در باطن از باب عدم تجانس فرعون را رد می کرد "(2).

موسی از جهت عدم وجود جنسیّت با فرعون او را رد می کـــــــرد و باطناً از فرعون نفرت داشت و لذا نفرت فرعون هم انعکاسی از نفــــــرت باطنی موسی بود و در این مورد قبلاً دلالت نموده ، مثلاً در بیت 1330 " مؤمنان آیینه هم دیگـــرند " و یا در بیت 2372 " ترک و هندو در من آن بینند که هست " در نتیجه فرعون هــــرچه را در درون خود بود در موسی می دید و موسی نیز همینطور و چون او را از جنس خود نمی دید به رنگ آغشته شـــده بود و باطناً فرعون را رد می کــــرد هرچند هر دو مُسخََّر مشیّت خداوند بودند و به همین علت باید باشد که : " پس دفع خاطر اهل کمال / حال فرعونان بماند اندر ضلال "

در دوران نوجوانی در خرمشهر مطلبی را مستقیم از آقای صالح علیشاه شنیدم که در آن زمان برایم نامفهوم و نامقبول بود زیرا نتوانسته بودم آنرا درک نمایم که گفته بودند : " هــــــرچه علی میخواست خدا می خواست ،و هــــــــر چه خدا می خواست علی می خواست " البته طبیعی بود کـــــه در آن زمان نو جوانی به درک این گفته ی صحیح موفق نشده بودم ، علی الحال باید مطیع اولیاء بود برای رسیدن به مرتبه ی انسانی .

اگر موسی در حکم خضر می بود زودتر به معرفت الهی رسیده بود و اگر فرعون در حکم موسی می بود پیروی از قوانین الهی شده بود کــــه جهان بینی مولوی در نهایت به این نکته اشارت خواهد کرد .

در نتیجه هنگامی کـه ما همه در پیش حکم نافذ الهی گوی هائی بیش نیستیم و اختلاف و دوگانگی از کثرت به وجود می آید در حالی کــه اصل بر بی رنگی یعنی وحدت است و این دید رنگ است که باعث جنگ و قیل و قال می شود امّا اگـر با دید وحدت و بی رنگی بنگریم همه در آشتی هستند و سالک بداند کـه از دید کثرت قیل و قال بر می خیزد . هر چند که این رنگ از بی رنگی بوجود آمده و عجیب است کــــــه همین رنگ با بی رنگه در جنگ می باشد .

ادامه دارد ..............

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1048

(2) - همانجا . ص 1060