اصل روغن ز آب افزون می شـود عاقبت با آب ضد چون می شـــود؟ (2474/1)

( چونکه روغن را ز آب اسرشــــته اند آب با روغن چرا ضــد گشـــته اند) (2475/1)

چون گُل از خارست و خار از گُل چـرا هــر دو در جنگند و اندر ماجــــــرا؟ (2476/1)

یا نه جنگست ایـن برای حکمتســـت همچو جنگِ خر فروشان صنعتست (2477/1)

موسی اهل ظاهربود ( حتی اقدامات باطنی خضر را در نیافت و نیز به داســتان موسی و شبان در دفتر دوم مثنوی مراجعه شود )و لذا به حسب شریعت ، فرعون را آشکارا دعوت می کرد امّا در باطن او را به حریم موسوی راه نمی داد و او را می راند ،

( در اولیاء دو نیروی جاذبه و دافعه وجود دارد و هر که را خواهند جذب و هـر که را خواهند طرد می نمایند ، اگرچه هدایت فقط در ید با کفایت خداوند است و این دلالت ها و نشانه ها برای تشخیص نیک و بد است تا " راه گم نشود " )

مولانا اشاره می کند که رنگ ، کثرت از بی رنگی که وحدت صرف است ناشی می گردد و هر دو یک منشاء دارند و سپس برای درک به تــر این مطلب به مثال آب و روغن ، گُل و خار اشاره می کند که در منشاء مشترکند ولی در ظهور از هم دیگــــر متمایز و حتی ضد همدیگرند .

اصل روغن از آب ( مایع لبنی ) بوجود می آید ولی پس از ظهور با آب ضد می گـــردد و یا گُل و خار هم که از یک منشاء می باشند چرا با همدیگر در جنگند و ماجـــــــرا دارند و یا اینکه جنگی در کار نیست و جنگ رنگ و بی رنگ بر اســــــــــاس حکمتی الهی است و همچون جنگی مصلحتی بوده تا اسرار خلقت در پرده باشد .

یا نه اینست و نه آن حیرانیَست گنج باید جُست این ویرانیَست (2478/1)

آنچـه تو گنجش توهّم می کنی زان توهّم گنج را گم می کـنی (2479/1)

چون عمارت دان تو وَهم و رایها گنج نبود در عمارت جایهــــــــا (2480/1)

یا اینکــــه نه جنگی حقیقی بین رنگ و بی رنگی است تا ضدیتی بین آن دو باشـــد و نه جنگی غیر واقعی و زرگری بین آن دو ، بل کـه همه ی این ماجراها نشانه هائیست برای بوجود آمدن حیرت تا تفکر کنم و بظاهر اکتفا نکرده و راه را گُم نکنیم و گنج را پیــدا نمائیم در حالی که جنگ در اصل ویرانی است ولی دریافت معرفت به او و کــــسب حقیقت گنج است و تو ای سالک آن چه را در وهم خود گنج پنداشــته ای ، گنج نیست و همین توهم ترا از گنج دور نموده زیرا وهم و رأی برای آباد کردن اندیشه است در حالی کــــــه گنج در ویرانه یافت می شود و نه در تعیّن ها که عمارت است .

همانطوری که مولانا دلالت کرده و " کسی در ناکسی یافته " و هــــر چند " نیست را از هست ها ننگی بود " و با رسیدن به رنگ می توان به بی رنگی رسید و با دریافت و درک ظلمت به شناخت نور واقف می شویم کما اینکه بعدها باز هم اشاره می کــند " هستی اندر نیستی بتوان نمود " و زانکه ضد را ضد کند ظاهر ، یقین " امّا اگر فردی در رنگ غرق شد و خود را با این توهُمات کامل فرض کرد همان ویرانیست که در اینجا بدان اشاره شده زیرا : " علتی بتّر ز پندار کمال / نیست اندر جان تو ای ذُودَلال " ،

این همان نفس و ویرانیست که مولانا آنرا مرض ذکر نموده و در هر مخلوقی وجود دارد که " علت ابلیس اَنَا خَیری بُدست " پس

" چون بشوراند ترا در امتحان / آب سرگین رنگ گردد در زمان "

و لذا همانطوری که گفته نه جنگی حقیقی و نه چنگی مصلحتی است بل کـــــه امتحان است تا حیرانی بوجود آید و به حقیقت واحد رسید تا " نافع از علمِ خدا شد علمِ مرد " .

در عمـــارت هستی و جنگی بود نیست را از هستهــا ننگی بود (2481/1)

نه که هست از نیستی فریاد کرد بلکه نیست آن هست را واداد کرد (2482/1)

تو مگو که من گـــریزانم زِ نیست بلکه او از تو گریزانست بیست (2483/1)

ظاهرا می خواندت او سـوی خود وز درون می راندت بـا چوبِ رَد (2484/1)

نعلهـــایِ بازگونه ست ای سلیم نفـــرتِ فرعون می دان از کلیم (2485/1)

برای وجود تعیّن هاست که هستی و جنگ خواهد بود در حالی کــــــــه حقیقت وحد که نیست است از تعیّن ها ننگ دارد و نیست از قید رنگ و تعیّن آزاد است ، نه آن کــه تعیّن از نیستی فریاد کند و با اتحادد و یگانگی موافقت نداشته باشد بل کـــه این نیست است کــــه در باطن آن هست را پس می زند و قو ه ی دافعه ی نیست باعث پس زدن هست می گردد همچنان که موسی فرعون را در باطن پس می زد ، امّا تو ای خود بین کــــه در تعیّن ها اسیر هستی مگو کــه من از نیست گریزانم ، بل که آن کمال است که به جهت عدم وجود جنسیت و عدم قبول تعیّن ها از تو گریزان می باشـد ، هر چند در ظاهر ترا به راه می خواند و با تو مماشات می کند امّا در حقیقت از نظر باطن از تو گریزان است و ترا پس می زند و این دوگانگی ظاهر و باطن بنا به مصلحت صورت می گـــیرد ، همچنان که نفرت فرعون از موسی این چنین بوده کـــــه باطن موسی بنا به مصلحت از فرعون نفرت داشت که طبعاً وجود نفرت فرعون از موسی هم از آن ناشی می شده .

ادامه دارد ........