حقیر و بی خصم دیدنِ دیده هایِ حسَ ، صالح و ناقۀ صالح -

علیه السَلام -را چون خواهد که حق لشکری را هلاک کند در نظرایشان حقیر نمایدخصمان را و اندک اگر چه غالب باشد آن خصم

" وَ یُقَلّلُکُم فی اَعیُنِهِم لِیَقضِیَ اللهُ اَمراً! کانَ مَفعُولاً "

ناقۀ صالح به صورت بُد شُتُر پی بریدنـدش ز جهل آن قومِ مُـــر (2513/1)

از برای آب چون خصمش شدند نان کور و آب کور ایشـان بُدند (2514/1)

ناقۀ الله آب خورد از جوی و میغ آبِ حق را داشتند از حق دریغ (2515/1)

در تأئید بیان خُرد و حقیر پنداشتن مَظَهر خداوند مولوی دلیلی از قرآن ذکر می کند و ناقه ی صالح را که به معجزه از دل کوه بیرون آمــده و نشان و برهانی بر پیامبری صالح بود را بیان می کند .

ناقه به معنی شتر ماده ، ناقه ی الله به معنی ماده شتر خدا کـــــه در آیات 73 سوره ی اعراف و 64 سوره ی هود و 13 سوره ی الشمس ذکر شده است .

شتر ماده ی صالح از نظر صورت شتری بیش نبود کــــه آن قوم بد خوی از جهل و نادانی به جهت آب با آن دشمن شده و آن شـــــــــــتر را پی بریدند ، این قوم یسخت حریص و ممسک بودند کــــــه حتی آب و نان را از مهمان و گدا دریغ می نمودند . در حالی که این شتر ماده ی خداوند از آب باران و نهر آب می خورد کــــــه این قوم آب حق را از حق دریغ نمودند .

ناقۀ صالح چو جســـــم صالحان شد کمینی در هلاکِ صالحــــان (2516/1)

تا بر آن امّت ز حکم مـرگ و درد ناقةُ اللهِ وَ سَقیاها چه کـــــــــرد (2517/1)

شحنۀ قهرِ خدا ز یشان بجُست خونبهایِ اشتری شهری دُرُست (2518/1)

طالحان جمع طالح به معنی بدکار و گناهکار . " ناقةُ اللِ و سُقیاها " مقتبس از آیه ی 13 سوره الشمس" پیغمبر خدای به آن ها گفت : بگذارید این شــــــتر خدا را و این آبشخور اوست " . شحنه به معنی داروغه و کمینی یعنی دامی .

مولانا دلالت می کند که : ناقه ی صالح همچون جسم صالحان و متّدینان است کـــه شد دامی برای هلاک بدکاران و گناه کاران ، تا نشانه ای باشد کــه ناقه ی خـداوند و سیراب شدن آن برای قوم ثمود چه حکم درد و مرگی را رقم زد ، کـــــــه داروغـه ی قهر و عذاب خداوندی خون بهای شتری را نابودی یک شهر کامل قرار داد .

روح همچون صالح و تن ناقه است روح اندر وصل و تن در فاقه است (2519/1)

روح صـــــالح قابلِ آفات نیست زخم بر ناقه بود ، بــر ذات نیست (2520/1)

ای سالک روح انسان همچون صالح و تن همچون ناقه ، بدان کــــه روح به دنبال رفتن به عالم خود و اتصال و پیوستگی به اصل خود است ، ولی تن مانع جان است و این مطلب کراراً در مثنوی دلالت شده است مثلاً : در تمثیل مجنون و شترش می گویـد که تا وقتی شــــتر با اوست " جان او از لیلی دور خواهد ماند "

و این تن است که هماننــــــد شتر " ازعشق خاربن چون ناقه یی " است

و الی جان همچون مجنون " از هجــر عرش اندر فاقه یی " است

و در دفتر سوم نیز همانند دیگر دفاتر اشاره می کنـد : " میل تن در راغ و باغ و در کروم "

و یا " میل تن در کسب و اسباب علف "

و یا " میل تن در سبزه و آب روان "

ولی در مقابل تن ، " میل جان اندر ترقی و شرف "

و یا " میل جان اندر حیات و حی است "

و یا " میل جان در حکمتست و در علوم "

پس جان انسان به دنبال پیوستگی به آن عالم است و تن در فاقه و نیـــــاز این جهـــانی است ، در این صورت هنگامی که روح همچون صالح است هیچ صدمه ای بر آن وارد نمی شود ، اگر چه آسیب بر تن وارد می گردد امّا ذات آن تن آسیبی نخواهد دید .

( مراد مطلق از روح صالح ، روح انسانی است و نه روح حضرت صالح )

ادامه دارد .....