شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی دویست و سی و چهارم جزء سوم از دفتز اول
نکتۀ دیگر تو بشـــنو ای رفیق همچو جان او سخت پیدا و دقیق (2600/1)
در مقامی هست هم این زهرِ مار از تصاریفُ خدایی خوش گـــــوار (2601/1)
در مقامی زهر و در حایی دوا در مقامی کفـــــر و در جایی روا (2602/1)
گر چه آنجا او گــــزندِ جان بود چون بدینجا در رسـد ، درمان بود (26.3/1)
آب در غوره تُرُش باشد و لیک چون به انگوری رســد شیرین و نیک (2604/1)
باز در خُم او شود تلخ و حرام در مقامِ ســـــــرکگی تِعمَ الاِدام (2605/1)
تصاریف به معنای تبدیل کردن و گردانیدن - ملا هادی سبزواری نعم الادام را اشـــاره به حدیثی دانسته که می گوید : چه نیکو نان خورشتی است یرکه " (1) ، و فـــروزانفر نیز آنرا اشاره به حدیث فوق نموده است (2) .
مولانا می گوید : ای رفیق طریقتی ، ای سالک نکته ی دیگری را بشنو که همانند جان ، آن نکته سخت پیدا و دقیق است . همین تلخی در مرتبه ای تلخ همانند زهـر مار است ولی در مرتبه ای دیگر بر اثر تصرفات خداوندی دگرگون شده و خوش گوار می شــــــود ، پس در مرتبه ای زهر و در مرتبه ی دیگر دوا می گـــردد و در مرتبه ای کفر و در جائی روا می شود ، پس در مراتب و نسبت به افراد با تصرف خدائی تأثیری دیگـر و هر یک حکمی جداگانه دارند و اگر چه در مقام زهر ، جان گزند است ولی چون به کامل رســـــــید دوا و درمان خواهد بود ، کما اینکه آب در دانه ی غوره تُرش مزه اســت امّا همین آب در دانه ی انگور شیرین و گوارا خواهد بود و باز در مرتبه ی دیگر ، همین آب انگور شــــیرین در درون خُم تلخ و حرام می شود و در مرتبه ای که سرکه شده نان خورشتی خوش می باشد .
در معنیِ آنکه آنچه ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و
همان فعل کردن که حلوا طبیب را زیان ندارد امّا بیماران را زیان دارد
و سرما و برف انگور را زیانندارد امّا غوره را زیان دارد که در راه
است که " لِیَغفِرَ لَکَ اللهُ ما تَقَدََّمَ مِن دَنبِکَ وَ ما تأخََّرَ " نشده است
گر ولی زهری خورد ، نوشی شـــــود ور خورد طالب ، سیه هوشی شود (2606/1)
رَبّ هَبِ لی از سلیــمان آمدست که مده غیرِ مرا این مُلک دست (2607/1)
تو مکن با غیرِ من این لطف وجود این حســـد را ماند ، امّا آن نبود (2608/1)
مولانا قبلاً در تفسیر بیتی از عطار تفاوت میان " صاحب دل " و " صاحب نفس " را اشاره نموده و گفته بود که :
"صاحب دل را ندارد آن زیان / گر خورد او زهر قاتل را عیان "
چون کامل و صاحب دل از پرهیز رسته و به دریا اتصال دارد و همانند طالب به تب بیماری های روحی دچار نیست که نیاز به پرهیز و درمان داشته باشد که حتی اگر زهر کشنده ای را بخورد زیانی نخواهد دید چون کامل از صفات خود دور شــــده و به صفات خداوندی متصّف شده ، و از سر مراد خود برخاسته و مقبول خداوند قرار گــرفته و دست او دست حق است که می تواند در هر امری تصرّف نماید . و در این بخش می گوید کـــه مرید را نشاید گستاخی کردن در برابر هــر آنچه ولی می کند زیرا ولی حتی اگر زهری را بخورد در بدن وی نوش می گردد ولی اگـــر طالب همان زهر را خورد هوشش سیاه و تباه می شود . " رب هب لی " را حضرت سلیمان گفته است کـه درخواست نموده بود : خداوندا سلطنتی بمن ببخش کـــه زیبنده ی کسی پس از من نباشد و این لطف و بخشش خود را باغیر من مکن که این درخواست نمودار بخل و حسد است امّا این چنین نیست .
نکته : در ابیات قبل در مورد انسان کـــه به صورت ، عالم اصغر است و به معنی ، عالم اکبر و در ابیات ابتدای دفتر اوّل و این بخش در مورد انسان کامل دلالت شده کـه باید ذکر نمود در سراسر آثار صوفیه در مورد انسان تناقضی دیده می شود ، گفتــــــه اند : انسان کامل کمال مطلوبی است که تمامی خلقت در کارند و ســیر تکاملشان متوجه این هدف است چون علت غائی خلق ، انسان کامل است ، جوهــر روح انسان الهی است امّا این انسان به دلیلی هبوط کرد و مهجور افتاده و می کوشد تا مقام نخستین را بازیابد .
منصور حلّاج و بایزید بسطامی کــــــه در وحدت هویّت با خداوند جسورتر از بقیه بوده اند گاهی از خود به عنوان ناچیزتر از ناچیزی کــــــه نه حرکتی و نه اندیشه ای و نه اراده ای دارد سخن گفته اند که در حقیقت گاهی انسان را هیچ و گاهی همه چیـز گفته اند ، اگر برای این دو ، شخصیت دوگانه فرض شود ، پس بایـد گفت گاهی در این حال و گاهی در آن حال بوده اند و می توان آن دو جنبه " هیچ " و " همه چیز " را نفس و روح نامید .
" نفس نمرودست و عقل و جان خلیل / روح در عینست و نفس اندر دلیل "
که نفس جنبه ی دانی و روح جنبه ی عالی وجود انسان خواهد بود ، هرچند این دو لفظ در طی قرون متمادی به کندی راه خود را طی کرده اند امّا مستمراً راه را طی کــرده و تا کنون این دلالت های ضمنی را یافته اند .
در قرآن کلمه ی " نفس " معادل " شخص " ، " خود " معنی و تفسیر شده همانند " مِن نَفسٍ واحِدَةٍ " در آیات 6 سوره الزمر و 1 سوره نساء و یا 40 سوره النمل و25 مائده و ..... و دلالت بر حالاتی خاص دارد و حتی این حالات خاص با کلماتی نظیر : نفس اماره ، نفس لوّامه ، نفس مطمئنّه توصیف شده اند مثلاً : نفس امّاره در آیه ی 53 سوره یوسف ، نفس لوّامه در آیه ی 2 سوره قیامة ، نفس مطوئنّه در آیه ی 27 سوره فجر .
کلمه ی روح به صورت مطلق و بدون وصفی اضافی به معنای جان در قرآن آمـــده است . در ادبیات عرفانی کلمه ی جان هم معادل روح و هم به معنی حیات بطور اعم بکار بــــرده شده ، کـــه در خواهیم یافت کلمه ی روح در آثار عرفانی اسمی خاص بـــــــرای همه ی " نفوسی که انسان در درون خویش دارد " مانند روح حـیوانی ، روح عقلانی و روح نبوی . پیروان متصوفه عقیده دارند نفس دانیِ انســــــان با درک حق و تزکیه ی اخلاق فانی می شود و مجاهده به مشاهده می انجامد و اعتقاد به تحقق نفس الهی انســـــان در همین زندگانی خاکی برای صوفیه مفهوم انسان کامل را به وجود آورده است ، این تصــــــــوّر یا عقیده یا مفهوم نه تنها نقش مهمی در آرای آنان در مورد خدا و انسان ایفا کــــرده بل که نتایج عملی وسیعی هم داشته است .
پس چنانچه جوهر ذاتی انسان همیشه الهی است ، چون جوهر روح انسان همان روح خداست ، و چنانچه تحقق این وجود الهی در همین حیات خاکی میسر می شود ، در این صورت منطقی خواهد بود که بتوان گفت چون انسان کامل وجودش متحقق شد سرمنشاء قدرت و علم بیکران می گردد و لذا در خواهیم یافت از یک سو رسانیدن مقام پیامبر به درجه ی اعلای کائنات و از دیگر سو ، الوهیت بخشیدن به مقام امام با تصوّر و عقیده ی صوفیه از انسان کامل مطابقت تام و تمام دارد .
تصوّر انسان کامل هسته ی جهان بینی صوفیه شد و روح او را واجد عالی ترین واقعیت گفتند ، که قلب او عرش خداوند ، عقل او قلم تقدیر و جانش لوح محفوظ بود و این چنین نظریاتی از زمان حلّاج و بایزید بسطامی بیش تر رواج یافت و نظریه ی مولانا نیز ذاتاً همین نظریه است . این نظر و دیدگاه که چون انسان با خدا می زیّد می تواند علم و عمل خدائی داشته باشد که اولین شرط آن معرفت نفس است ، یعنی : " مَن عَرَفَ نَفسَهَ فَقَد عَرَفَ رَبََّه " .
Johann Eckhart آلمانی که نظریه های عرفانیش خشم پاپ را در قرن چهارده برانگیخته بود معتقد بود تولد مسیح تکرار دائم تولد نفس عالی در انسان است که مولانا نیز با توجه به اینکه در قرآن مسیح روح الله توصیف شده در دفتر اول می گوید :
" جانها در اصل خود عیسی دَمند / یک زمان زخمند و گاهی مرهمند "
" گر حجاب از جتنها برخاستی / گفتِ هر جانی مسیح آساستی "
معرفتی که عطیّه الهی بوده و آزاد از چند و چون عقل است از درون جان می جوشد که در اصطلاح علم لدّنی :
" باز آمد کای محمّد عفو کن / ای ترا الطاف و علم مِن لَدُن(815)
و علم عندالله خوانده شده و همان چیزیست که از آن به مشاهده به نورالله تعبیر می شود ، نوری که افلاک را می شکافد .
" عَلََّمَ الانسان خَمِ صُغرایِ ماست / عِلمُ عِندَالله مقصدهایِ ماست "
" چشم آدم چون به نورِ پاک دید / جان و سِرِ نامها گشتش پدید "
"عقل دیگر بخشش یزدان بود / چشمۀ آن در میانِ جان بود "
" نیست آن یَنظُر بِنُورّالله گزاف / نورِ ربّانی بود گردون شکاف "
ادامه دارد ........
---------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - کشف اسرار . ص 71
(2) شرح مثنوی شریف . حلد سوم . ص 1096 +
احادیث مثنوی . ص 25