شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی دویست و سی وپنجم جزء سوم از دفتز اول
و دست یابی از طریق تفکر و عقل به نورالله ممکن نخواهد بود و تنها از طریق صافی کردن دل از هر آنچه جز خدا است میسر و ممکن نمی شود و مولوی در مثنوی کراراً آنرا دلالت نموده است و حتی شرط قائل شده که برای رسیدن به این معرفت ، دلی صاف و سفید باید داشت تا مرآت حقیقت گردد .
" هر که را باشد ز سینه فتح باب / بیند او بر چرخ دل صد آفتاب "
" دفتر صوفی سوادِ حرف نیست / جز دل اسپیدِ همچون برف نیست "
" آنکه او بی نقش ساده سینه شد / نقشهایِ غیب را آیینه شد "
مولوی در مورد انسان کامل نظرات خود را در شش دفتر مثنوی دلالت کرده و بطور خلاصه می توان گفت :
* انسان کامل تجسم عقل کُل است و با نفس کُل یکی بوده و لذا هیچ قدرتی بیرون از او وجود ندارد .
" عقل کُل و نفس کُل مرد خدا÷ست / عرش و کرسی را مدان کز وی جداست"(1)
* انسان کامل تنها مظهر یک امکان واحد نیست و در هر عصری فردی هست که به این مرتبه برسد و
" پس به هر دوری ولیّ قایمست / تا قیمت آزمایش دائمست "
" پس امامِ حیِ قایم آن وَلیست / خواه از نسلِ عمر، خواه از علیست "
* هنگامی که انسان می گوید با خدا یکی است گفته اش موجّه است چون او نیست که در آن حال سخن می گوید بل که خدا ست که بر زبان او سخن می گوید .
" که ترا از تو به کُل خالی کند / تو شوی پست،او سخن عالی کند "
" گر چه قرآن از لب پیامبرست / هر که گوید حق نگفت او کافرست "
* انسان کامل علت غائی خلقت است و از نظر زمانی آخرین خلقت امّا صورت انسان کامل قبل از خلقت هم وجود داشته است .
" او به نسبت با صفاتِ حق فناست / در حقیقفت در فنا او را بقاست "
" جمله ارواح در تدبیر اوست / جملۀ اشباح هم در تیرِ اوست "
" آنکه او مغلوب اندر لطفِ ماست / نیست مضطر بلکه مختارِ ولاست "
* انسان کامل قادر به انجام معجـــزه هست و این اعجاز به معنی نفی اسباب نیست بل که اسبابی را به میان می آورد که در دسترس تجربه ی عامه ی مردم نیست .
" و آن سببها کانبیا را رهبرند / آن سببها زین سببها برترند "
" این سبب را مَحرَم آمد عقلها / و آن سبب را محرم آمد انبیا "
" هست بر اسباب اسبابی دگر / در سبب منگر در آن افکن نظر "
* انسان های کامل در تمام دوران در عین کثرت یکی هستند زیرا در عالم ارواح تکثر عددی وجود ندارد .
* انسان کامل در قرب خداوندست و میان او و خدا ، پیامبران و حتی ملائک واسطه نیستند .
* انسان کامل نفس متعالی دارد ، چشم دلش به نور خدا روشن است و دستش دست خداوند است ، رسیدن به این مراحل به تنهائی از طریق عبادت نیست بل که از طریق استحاله نفس میسر می گردد تا انسان کامل از خود فانی شود و در خدا می زیّد و خدا در او می زیّد ، ماهیّت این اتحاد خدا و انسان کامل با هیچ تعبیری به بیان در نمی آید .( تناسخ و اتحتاد تصوراتی مشتق از مکان هستند و اگر در مورد حقایق لامکانی بکار برده شوند ، گمراه کننده خواهند بود )
برخی از عرفا خود را با خدا یکی ولی از پیامبران پائین تر دانسته مثلاً بایزید که معروف ترین عارفی بود که اظهار الوهیت بی چون نمود می گوید که : سی هزار سال در ملک وحدانیت و سی هزار سال در ملک الوهیت و سی هزار سال در ملک فردانیت سیر و سفر کــــرده ، " چون نود هزار سال به سر آمد بایزید را دیدم و من هرچه دیدم همه من بودم ، پس چهـار هزار بادیه بریدم و در نهایت رسیدم ، چون نگاه کردم ،خود را در بدایت درجه ی انبیا دیدم ، پس چندان در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای این درجه هـــرگز کسی نرسیده است و برتر از آن مقام نیست ، چون نیک نگاه کردم ، ســـــــر خود بر کف پای یک نبی دیدم ، پس معلومم شد که نهایت حال اولیا بدایت حال انبیایست . نهایت انبیا را غایت نیست "(2) ( هر چند که تذکرة الاولیا مشحون از خرافات بوده و دلیل آنرا در مقالاتی نوشته ام ).
نتیجه ای که بایزید پس از نود هزار سال سیر در عالم غیب کسب کرده همان است که در عالم اسلام امری بدیهی پذیرفته شده ، و ولایت و نبوت در تصرف و کلام اسلمی مسئله اساسی است .
جهان بینی مولوی میان نبوّت و ولایت فرق اساسی نمی گذارد و هر دو را نمودار مـرحله ای از تکامل دانسته که برای هر فردی ممکن است متحقق شود ، او اصولاً امـور دینی را حقایق ابدی می داند که این حقایق همیشه و در همه جا حاضر باید باشند، حتی معتقد است که " جنبه ی تاریخی " ادیان را برخی عاملی مزاحم می دانند و نمی گذارند ارزش های جاودانی را که در واقعیات تاریخی وجود دارند ببینند .
مولوی در دفتر سوم می گوید : واقعه ی موسی و فرعون واقعه ای نبوده کـــــه فقط یک مرتبه اتفاق افتاده باشد ، این واقعه نمایشی است جاودانه که در روح هــــــر فرد بشری بازی می شود .
" ذکر موسی بند خاطرها شدست / کین حکایتهاست که پیشین بُدست "
" ذکر موسی بهرِ روپوشست لیک / نور موسی نقد تُست ای مردِ نیک "
" موسی و فرعون در هستیِ تُست / باید این دو خصم را در خویش جُست "
در آیه ی 35 سوره ص می فرماید : " قالَ رَبََّ اغفِر لِ وَهَب لِی مُلکاً لایَنبَغِی ِلاحَدٍ مِن بَعدِی اِنََّکَ اَنتَ الوَهَابُ - سلیمان گفت پروردگارا مرا پادشاهی بخش که پس از من کسی را نسزد که تو بخشنده ی بی علتی ". فروزانفر نوشته : " لفظ " من بعدی " بمنزله ی صفت است برای
" لاحدٍ " و مفاتد آن تأخّر و دنبال بودن به حسب همّت و مقام معنوی است و نه تأخّر زمانی "(3).
مولانا می گوید کلمه ای در " لا ینبغی " هست که می بایست با جان آن را به خوانی و درک کنی که راز " من بعدی " را از بخل سلیمان ندانی ، بل که چون سلیمان عاقبت بین بود صدها خطر و آفت را در پادشاهی دید ، و چون در جزء جزء پادشاهی جهان بیم آفت و هلاکت بود ، لذا بیم از دست رفتن سر ، راز و دین وجود خواهد داشت که هیچ امتحانی مثل سلطنت برای ما نیست لذا داشتن قدرت و مال بسیار همتی بلند خواهد تا در راه آن همه چیز فرد از بین نرود .
ادامه دارد ........
----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - مثنوی کلاله خاور . ص 286 سطر 21 ( دفتر پنجم )
(2) - تذکرة الاولیاء . ص 206
(3) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1099