شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی دویست و سی و ششم جزء سوم از دفتز اول
پس سلیمان همتّی باید که او بگذرد زین صـــد هزاران رنگ و بو (2612/1)
با چنان قوّت کــــه او را بود هم موجِ آن ملکش فرو می بست دم (2613/1)
چون برو بنشست زین اندوه گَـــــرد بر همه شــــاهانِ عالم رحم کرد (2614/1)
شــــد شفیع و گفت این ملک و لِوا با کمالی دِه کـــــــه دادی مـر مرا (2615/1)
هر کرا بدهی و بکنی آن کــرم او سلیمانست و آنــکس هـم منم (2616/1)
او نباشد بَعدی ، او باشد مَعی خود مَعی چه بَود،منـم بی مدعی (2617/1)
شرحِ این فرضست گفتن،لـیک من باز می گــــــردم به قصّـۀ مرد و زن (2618/1)
مولانا ضمن آنکه گفته و نکته را بر فرد ، انسان کامل حلال دانست گفتــار به ظاهر حسد گونه ی سلیمان را دقیق و عارفانه توجیه می نماید و می گــــــوید : پس برای سلطنت ، سلیمان همتی نیاز است تا قدرت ، جاه و ثروت او را از راه نلغــزاند و این صدها هزار رنگ و بوی ظاهری دنیا سبب هلاک او نگردد بل که بر استغراقش بیفزاید ، اگـــــــــر چه مفاد درخواست سلیمان که انسان کامل بود و صاحب دل ، با چنین درخواســـــــــتی از جانب سالک که صاحب نفس است قیاس مع الفاروق است امّا با این وجود ، با چـنان مشخصه ی صاحب کمالی و همت و قوّتی که در سلیمان بود در یک آن موج سـلطنت دنیائی او را فرو بُرد و سپس گَرد این اندوه در یک آن بر او نشست ولی آن تعلقات فکــــــــری را فوراً گردن زد و به همین جهت بر همه ی شاهان عالم ترحم نمود و شفیع آنان شــد و گفت ای خداوند این پادشاهی و سلطنت را به کسی کــــــه همانند من با کمال و همت بلند باشد ببخش کههر کس را کـــــرم نمائی و این سلطنت را به بخشی او سـلیمان همتی خواهد بود و خود سلیمان است و آن کس هم منم ( در سه صفحه قبل نوشــته بودم که انسان های کامل در تمام دوران ها در عین کثرت یکی هستند ، اگرچه هر یک از جنبه ی ایمانی و رتبه دارای معنی نوعی و کلی بوده با آن که در ادوار مختلف ظاهر شده اند ) ، پس آن کسی که می آید " بُعدی " نیست بل که او خود من " مَعی " هستم.
هر چند شرح این مطلب واجب است امّا باز می گردم به شرح داستان مرد و زن اعرابی .
مَخلصِ ماجــرایِ عرب و جفتِ او
ماجــــــرایِ مرد و زن را مَخلصی باز می جویـد درونِ مُخلصـــــی (2619/1)
ماجــــــــرایِ مرد و زن افتاد نَقل آن مثالِ نَفس خود می دان و عقـــل (2620/1)
این زن و مردی که نَفسست و خـــرد نیک بایستست بهــــرِ نیک و بد (2621/1)
وین دو بایسته درین خاکی سـرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا (2622/1)
خلاصه ی این ماجرای مرد و زن اعرابی را می توان در درون پاک دلی یافت . ماجرای مرد و زن نقل شده را مثالی از نفس و عقل خود بدان ، این زن و مردی که نفس است و خرد در حقیقت هر دوِ نفس و خرد ماهیّت وجودی فرد هستند برای تمیز بین خوب و بد لازم و ضروری می باشند و با عدم وجود هــــــر یک امور زندگی مختل و سعی و تلاش و نظام آفرینش مختل می گردد ، این دو نفس و خرد در این دنیای خاکی لازم و ملـزوم هستند و روز و شب اندر کشمکش و ماجراها دارند .
فروزانفر در تفسیر خود" بهر نیک و بد " را به معنی نیکان و بدان ذکر نموده (1) و با آن که نوشته : " شارحان مثنوی " بهر نیک و بد " را بمعنی نیکی و بدی گــرفته اند و تفسیری ناموجّه نموده اند "(2).و ظاهراً نیز این معنی بصواب است ، امّا بنظـر اینجانب " بهر نیک و بد " به جهت تمیز بین خوب و بد باید باشد زیرا نفس و خرد انــــدر جنگ و کشمکش باید باشند تا خوب و بد مشخص گــــردد و الی نیکان درست و نادرست را فوراً بهدلیل داشتن " چشم عاقبت بین که تواند دید راست "(2586) تشخیص خواهنـد داد و نفس و عقلشان روز و شب در جنگ نیستند تا بتوان مراد را متفقاً! نیکان و بدان تفسیر نمود .
زن همی خواهــــد حویجِ خانگاه صورتِ قصّه شـــنو اکنون تمام (2523/1)
نَفس همچون زن پیِ چاره گـری گاه خاکی ، گاه جوید سروری (2524/1)
عقل خود زین فکرها آگاه نیست در دماغش جـز غمِ الله نیست (2525/1)
" حویجِ " را فروزانفر به معنای " مایحتاج منزل ، و نیز مخفف حوائج یعنی کســی کـــــــه وظیفه ی تهیه حوائج مطبخ سلطان بوده بیان کرده (3) .
مولانا می گوید : زن همیشه خواستار مایحتاج منزل یعنی آبـــــرو ، نان و خوراک و جاه و مال و پوشاک است که نفس همانند زن به امور مادی گرایش دارد کـه به همین منظور از طریق حیله به دنبال چاره جوئی بر می آید که گاه خاکسار می گردد و گاه ســـروری می جوید ّ امّا عقل و خرد راستین از چنین فکـــــــــــــــــرهائی آگاه نیست چون عاشق دیدار خداوندست .
گرچه سِرِ قصه این دانه ست و دام صورتِ قصّه شــنو اکنون تمام (2626/1)
گــــر بیانِ معنوی کافی شدی خلقِ عالم عاطل و باطل بُدی (2627/1)
اگر چه سّر قصه این دانه است که معنای قصه بوده و دام صورت ظاهری آن است اکنون صورت قصه را کامل بشنو ، اگر بیان معنا کافی بود خلق جهان با درک معنا عاطل و باطل می بودند پس هم معنی که سُر قصه است و هم صورت کـه دام آن است لازم و ملزوم بوده و جمع معنی و صورت باعث به کمال رسیدن می گردد .
برخی پنداشته اند سّــر قصه گفته شــده و بقیه ی داســتان صورت است مثلاً فروزانفر نوشته است : " راز این داستان همین است که گفته آمد ولی صــــورت آن نیز گفتنی و شنیدنی است زیرا کمال در جمع صورت و معنی است ، از این اشـــــــــارت به بحث در مسأله ای مهم متوجه می شود " (4).
البته به جهت ردّ نظریه ی " راز داستان همین است که گفته آمد " همین اشاره انتهائی فروزانفر کفایت می کند که نو.شته : " از این اشارت به بحث در مسأله ای مهم متــوجه می شود " . چه مولانا دلالت های فراوانی که سُر قصّه گفته شده و بقیه ی قصه صورت صِرف قصه است چون نکات بسیار مهمی را در همین ادامه ی قصّه دلالت می کند .
ادامه دارد ......
----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1102
(2) - همانجا . ص 1103
(3) - همانجا . ص 1101
(4) - همانجا . ص 935