چیست آن کوزه؟تنِ محصــــورِ ما انــــدرو آبِ حواسِ شـــــــــورِ ما (2711/1)

ای خداوند این خُم و کوزۀ مـــــرا در پذیر از فضل اَلله اَشـــــــــتَرَی (2712/1)

کوزه یی با پنج لـــــولۀ پنج حـس پاک دار این آب را از هـــــر نجس (2713/1)

تا شود زین کوزه منفذ سویِ بحر تا بگـــــــــیرد کوزۀ من خویِ بحر (2714/1)

تا چو هدیه پیشِ ســـلطانش بری پاک بیند ، باشدش شه مشتری (2715/1)

بی نهایت گــــــردد آبش بعد از آن پر شود از کوزۀ من صـــــد جهان (2716/1)

لـــــــوله ها بر بند و پُردازش ز خُم گفت عُضُّوا عَن هَوا اَبصـــــــارَکُم (2717/1)

ملا هادی سبزواری : " الله اشتَری " مقتبس از آیه ی 111 سوره توبه ، و " غُضّوا عَن هَوا اَبصارکُم " مقتبس از آیه ی 30 سوره ی نور نوشته اند " (1) .

کریم زمانی : " مراد از کوزه را تن محصور و محفوظ ما " دانسته و بیت 2712 را گفتِ مـرد اعرابی دانسته و نوشته : " مرد عرب گفت ، خداوندا ، این آب احوال و اعمال مـــرا که در خُم وجودم گرد آورده ام از روی فضل و بزرگواری ات بپذیر " (2) .

مولانا وجود ما و این تن ما انسان ها را همانند این کـوزه معرفی می کند و مثال می زنــد که کوزه ی تن ما درونش مقدار محدودی آب مانده ی شور است و پنج حس ما کــــــــــه همچون لوله ای این کوزه است علوم کسبی بسیار اندکی را در خود نگاه می دارند کــــه همانند آب شور مانده ی کوزه محصور است کــــــه راه به دریای علم ندارد ، و در بیت بعد مولانا دعا می نماید که ای خدا این تن و درون آن را با آن کــه اندک مایه است امّا با توجه به فضل و رحمتت که جان و مال مؤمنان را خریداری کرده در مقابل بهشت ، از این بنـــده پذیرا باش و سپس سالک را لالت می کند که این کوزه ی تن را بهمـراه پنج حس آن را از هر آلودگی پاک دارش که چون پاک گردید به دریا متصل می شود و دریا صفت می شود ، همانطوری که خود مولانا به دریا وصل شد و دریا صفت گردید ، پس هنگامی که تنت پاک و فارغ از اغراض نفسانی بود نتیجه ی اعمال چهل ساله ات می گردد ( گـندم اعمال چل ساله کجاست ؟) و چون خداوند آنرا پاک دید خریدارش می گـــــــردد در مقابل " بِاَنََّ لَهُمُ اَلجَجَّةَ " و آن هنگام است که کسبیّات نامحدودی وارد می شود که صد جهانی از علم در آن است ، پس تو ای سالک تمام این پنج حس را بر غیر خدا ببند که خداوند بستن آنـــرا در آیه ی سی سوره نور فرموده تا تو کوزه ات را از خُم اصلی پُر نمائی .

( تن هائی که به دریا وصل شده اند از معرفت الهی پُر می شــــــــوند و چنین تن هائی است که دارای ولی است که خداوند در آن می گنجد ).

ریشِ او پُر باد کین هدیه کراست؟ لایقِ چون او شـــهی اینست راست (2718/1)

زن نمی دانست کانجا بر گذر هست جاری دجلۀ همچون شکر (2719/1)

در میانِ شـــهر چون دریا روان پُر ز کشـــتیها و شَستِ ماهیان (2720/1)

رَو برِ ســـلطان و کار و بار بین حسّ تَجری تنَحَها الاَنهـــــار بین (2721/1)

این چنین حِسـها و ادراکاتِ ما قطره یی باشــــد در آن نهرِ صفا (2722/1)

فروزانفر " شَستِ " را به معنی قلاب ماهی نوشته ،( در حالی کــــه در زبان عربی قلاب ماهی گیری " شصّ " می باشـــد ولی " شَست " به معنای دام و تور ماهیگیری خواهد بود ) و " تَجری تَحتَها الاَنهار " مقتبس از آیه ی 266 سوره ی بقره ذکر نموده "(3).

گروهی از شارحان بیت 2718 را به مرد اعرابی نسبت داده اند و گفت او دانسته اند"(4) .

این تفکر و گفت زن اعربی است که در بیت بعد مولوی عــدم وجود آگاهی و بی اطلاعی او را از وجود رودخانه ی دجله بازگو می کند ، و حتی در ادامه تآئید می نماید که گفتِ زن بوده زیرا پنج بیت بعد مرد اعرابی گفتِ زن را با " آری سبو را سربند " صحه می گذارد .

در بیابان بی آب و علف ( مفازه ) آبی وجود ندارد و اگر هم باشد برکـه آب گندیده است با بوی عفن که چون تمام مدت سال بجز ایام کم مدت بارندگی از این آب می آشــــامند آن آب نگاهداری شده از باران بسیار ارزشمند می گــــــــردد که زن آن را به ترین هدیه برای خلیفه می پندارد چون در وهم نمی گنجد که فقط اوست کـه " منقار در آب شور دارد " به همین علت با غرور و مباهات تمام هستی و سرما خود را کــــــه همان کوزه ی آب است هدیه می نماید و به مرد اعرابی می گوید : چه کسی می تواند چنین هدیه ای داشــــته باشد که هـــــر کسی چنین هدیه ی با ارزشی داشت مایه ی فخر و مباهاتش است ، و چنین هدیه ی با ارزشی لایق چنین شاهی است ، در حالی کـه زن اطلاع نداشت رودی بزرگ با آبی زلال و شیرین همچون شکر در کنار مســیر بغداد جاری است و از میان شهر می گذرد و همچون دریائی روان است و در آن کشتی ها در تردد و پُ از کشتی و تورهای ماهیگیری ( عظمت رود با وچود کشتی ها و ماهیان انعکاس می یابـد تا ارتزاق مردمان از آن در مقابل برکـــه ی آب خُرد و عفن مشخص شود ) و مولانا غفلت این زن و مرد اعرابی را اشاره می کند و می گوید برو به بارگاه شاه تا به بینی کـــــه چسان در بارگاه الهی در کارند " ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری "

و به چشم سَر ببینی کــــــه چگونه نهرهای آب غلغله کنان در جریانند و دریائی که چنین حس ها و درک هائی ناقص اند و قطره ی بســـیار خردی هستند در مقابل آن آب باصفای دریا .

ادامه دارد........

----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح اسرار . حاج ملا هادی سبزواری . ص 74

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 800

(3) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1133

(4) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 801