در نمد دوختنِ زنِ عرب سبویِ آبِ باران را و مُهر نهادن بر وی از

غایتِ اعتقادِ عرب

مرد گفت آری سبو را سـربند هین که این هدیه ست ما را سودمند (2723/1)

در نمد در دوز تو این کــوزه را تا گشـاید شـــــه به هدیه روزه را (2724/1)

کین چنین اندر همه آفاق نیست جــــــز رحیق و مایۀ اَذواق نیست (2725/1)

به جهت روشن شدن اعتقاد بسیار مرد و زن اعرابی بدون آنکــــــه بخواهیم خواننده را به سمت قصّه خوانی سوق دهیم اشاره می شود : اصل داستان کــــــه در جوامع الحکایات عوفی ضبط شده بدین صورت غاست کـــه مرد اعرابی به جهت برخورداری از انعام خلیفه ی وقت ( مأمون ) بر اثر خشک سالی به دربار خلیفه سفر می کند ( بدون بردن تحفه ای ) در راه به برکه ی آب راکدی رسیده کــــــه شوری آب بر اساس اصل داستان جذب خاک شده بود و چون مرد اعرابی هرگز آب شیرین ننوشیده بود و حتی تفکـــــــر نمی توانست بکند که آبی شیرین در دنیا باشد ( چون سالها فقط از آب شور مانده ی بیــــابان بی آب و علف نوشیده بود ) با چشیدن آب متعجب می گـردد و می گوید : " سوگند بخدا که جز در بهشت چنین آبی یافت نمی شود ، و آفریدگار عالم این را از بهشت بهـر من فرو فرستاده تا اندوه و محنت مرا تسلی بخشد ، مـــــرا باید تا قدری از آن در مشک کنم و برای خلیفه هدیه برم ، چون او چنین آبی را هرگز نچشیده است و لذا به یقین خلعتی فاخــــــــر و با شکوه بمن ارزانی خواهد داشت ".

این چنین تفکری با اعتقادی سخت وجود داشت ، و چون مقداری از آن در مشک ریخت و براه ادامه داد در نزدیکی کوفهخلیفه به شکار مشغول بود کـــــه اعرابی بادیه نشین از راه می رسد و امر می کند اعرابی را نزد او آورند و از او پرسید : از کــــجا می آئی و به کجا می روی که پاسخ می دهد از بادیه و به قصر خلیفه می روم ، مجدداً مأمون می پرسد : تحفه چه آورده ای ؟ اعرابی می گوید : " آب بهشت " مأ مون به فــــراست حقیقت را در می یابد و می گوید مرا ده تا به چِشَم ، و چون مشک به او تقدیم می شود دســتور می دهد تا آنرا در آبگینه ای " مطهره " خالی نمایند و جرعه ای از آن آب را رســـم بنده نوازی می چشد و با شگفتی می گوید : ای اعرابی راست گفتی و اکــــنون حاجتت چیست ؟ که مرد اعرابی اظهار می نماید به دلیل فقر و تنگدستی و کمک از خلیفه از زاد و بوم خود دور شدم ، که خلیفه می گوید : حاجت ترا برآورم به شـــــــــــرط آنکه فوراً برگردی که با موافقت اعرابی ، به دستور خلیفه مشک او پُر از پاره های طلا می شـــــــــــود و یکی از مأموران خود را گماشت تا از همان راه بادیه او را برگرداند و مأمون در پاسخ درباریان کـــــه علت این رفتار برایشان سئوال برانگیز بود گفت : اگـر آن اعرابی جلوتر می رفت و دجله را می دید از هدیه ناچیزش شرمنده می شد .

مولانا به جهت دلالت سالکان و بازگو کردن نکته های گفتنی ، داستان را به صورتی تغییر می دهد و با آن که اصل داستان را حفظ می کند امّا زن اعرابی را وارد قصّه می نمایـد تا نفس اماره را در نماد زن نشان سالک دهد و حتی مرد اعرابی را از طـــــریق رود دجله به دیار خود می فرستد تا نمایش تهذیبِ نفس را سالک دریابد .

در نتیجه اعــــــــــرابی با غایتِ اعتقاد به این نکته که آبی گوارا و بهشتی است در پاسخ راهنمائی زن می گوید : آری ، درست می گوئی ، سرِ ســــبو را ببند و آنرا در نمدی قرار ده تا شاه روزه اش را با این آب بگشاید و این کوزه ی آب هدیه ایست برای ما ســـــودمند که این چنین آبی در همه ی اطراف و اکناف یافت نمی شود و اگر هم یافت شـود شرابی بهشتی است که مایه ی ذوق است و نه این آب .

رحیق به معنای شـــــــــراب و می ، اذواق جمع ذوق به معنای علاقه ، شوق ، سلیقه و رغبت است .

ادامه دارد ........