همچو صیّادی کـــه گیرد سایه یی سایه کی گردد ورا سرمایه یی ؟ (2812/1)

ســــــایۀ مرغی گرفته مرد،سخت مرغ حیران گشته بر شـاخِ درخت (2813/1)

کین مُدَمََّغ بر که می خندد عجب؟ اینت باطل ، اینت پوســیده سبب (2814/1)

" مُدَمََّغ "در محاورات عامیانه به معنی نادان . " پوسـیده سبب " یعنی وسیله ی پوســـیده و بی هوده است .

عاشقان جزو همانند صیادی هستند کـــــــه بدنبال شکار سایه یی باشد در حالی که مگر سایه می تواند سرمایه ای برای شکارچی گردد ؟ مردی سایه ی مرغی را محکم گــــرفته بود و مرغ بر روی شاخه ی درخت از اقدام آن مرد متعجب بود کـــه این چنین نادانی بـر چه چیزی شادمان است ؟ این شکار سایه که باطل و بی هوده است و این طناب پوسـیده ای بیش نیست که با یافت آن خوشحالی نموده است .

ور تو گویی جزو پیوســته کُلَست خار می خور، خار مقرونِ گُلست (2815/1)

جز ز یک رو نیست پیوسته به کُل ور نـه خود باطل بُدی بَعثِ رُسُل (2816/1)

چون رســــــولان از پیِ پیوستنند پس چــــه پیوندندشان چون یک تنن؟ (2817/1)

این ســـــخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شــد ، حکایت کن تمام (2818/1)

اگر تو می پنداری و می گوئی عشقِ بهِ جزو ، همان عشقِ بهِ کُلّ است و جزو حقیقت کُلّ را ظاهر نموده در این صورت خار با گُل هم پیوسته و قرین است و می توانی خار را به جای گل بخوری و بو کنی ، در حالی که این چنین نخواهد بود و تمام صفات و معـانی کلّ در جزو صورت تحقق نمی گیرد و تنها یک پیوستگی جزوی وجــــــــــــود دارد و جزو تنها از یک نظر پیوستگی با کلّ دارد و اگر غیر از این بود و این پیوستگی یک جهته کامی بود آن وقت بعثت انبیا امر بی هوده ای می بود ، بر اساس پندار تو اگـر این پیوستگی وجود داشته و همه در حکم یک تن بوده و تمام صفات کُلّ در جزو صورت تحقق گــــرفته پس به چه علت انبیا آمده اند تا جزو را به کُلّ پیوستگی دهند ، سپس مولانا خود هُشدار می دهد کـــه بازگوئی این نکته را پایانی نیست ای بنده ی خــدا ( یکی از معانی غلام ، بنده می باشد ) روز به پایان رسید پس حکایت مرد اعرابی را به اتمام رسان .

سپردنِ عرب هدیه را یعنی سبلو را به غلامانِ خلیفه

آن سبوی آب را در پیش داشــت تخمِ خدمت را در آن حضرت بکاشت (2819/1)

گفت این هدیه بدان سلطان برید سایلِ شــــــــه را ز حاجت وا خرید (2820/1)

آبِ شیرین و ســــبویِ سبز و نَو ز آبِ بارانی کـــــــه جمع آمد به گَو (2821/1)

خنده می آمـــــــد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همــــــــــچو جان (2822/1)

زانکه لطفِ شــــاهِ و خوبِ با خبر کـــــــــــــرده بود اندر همه ارکان اثر (2823/1)

خویِ شاهان در رعیّت جا کــــند چرخِ اخضـــر خاک را خضرا کنــــــــد (2824/1)

مرد اعرابی سبوی آب را پیشکش می نمایــــد و با این عمل بذر خدمت را به جهت دریافت صله در خلیفه می کارد و به نقیبان می گوید : این هدیه را به خلیفه دهید و گدای شــاه را از نیازمندی وارهید ، این هدیه آب شیرینی است کـــــــه از آب باران در گودالی جمع آورده شده و در سبوئی سبز و نو آورده ام ، اگـــر چه نقیبان را این چنین هدیه ای و چنین گفته ای را خنده آمد امّا آنرا هم چو جان عزیز و گرامی از اعرابی پذیرفتند ، زیــرا لطف شاه خوب و آگاهی در جمیع ارکان زیر دست اثر بخشیده بود و این خوی شاهان است کـــه در رعیّت اثر می گذارد هم چنان که خاک را نیز سبز رنگ می نماید هنگامی کــــه آسمان سبز رنگ باشد .

شه چو حوضی دان،حَشَم چون لوله ها آب از لولــــــــه روان در گوله ها (2825/1)

چونکــه آبِ جمله از حوضیست پاک هریکی آبی دهد خوش ذوقناک (2826/1)

ور در آن حوض آبِ شورست و پلیـد هــــــر یکی لوله همان آرد پدید (2827/1)

زانکـه پیوستست هر لوله به حوض خوض کن در معنیِ این حرف خـوض (2828/1)

ای سالک در مَثَل شاه را هم چو حوضی دان و خادمان او را هم چو لوله هائی که از حوض سرچشمه گرفته اند و آب حوض از این لوله ها به آب خوری ها روان می گردد ، و چون آب لوله ها از حوضی پاک روان باشد هر کدام از لوله ها آبی خوش و گوارا می دهد و اگــر در آن حوض آب شور و آلوده ای باشد هریک از لوله ها نیــــــز همان آب شور و پلیــد را بیرون می دهد زیرا لوله ها با حوض پیوستگی و اتصال دارند " از کوزه ها همان تراود کـــــــــه در اوست " و تو ای سالک باید در معنی این حرف تأمل و اندیشه ی به سزا نمائی .

لطفِ شاهنشــــــاهِ جانِ بی وطن چون اثر کـــــردست اندر کُلّ تن (2829/1)

لطفِ عقلِ خوش نهادِ خوش نَسَب چون همــــه تن را درآرد در ادب (2830/1)

عشقِ شنگِ بی قرار بی ســکون چون درآرد کُلّ تن را در جنـــــون (2831/1)

لطفِ آبِ بحـــــر کو چون کوثرست سنگ زیره ش جمله دُرّ و گوهرست (2832/1)

هر هنر که استا بدان معروف شـد جانِ شاگردان بدان موصوف شد (2833/1)

در تأئید پیوستگی اجزاء به کُلّ که هر چه صفت و خوی کُل باشد همان را به اجــــــزاء می بخشد پنج دلیل را مثال می آورد و می گوید : جان انسانی را ببین کــــــــه چگونه در تمام اعضاء و کُلّ بدن اثر کرده است ، لطف عقل خوش نهاد و خوش نسب چگونه همه ی تن را در ادب آورده ، عشق شوخ و شنگ که قرار و آرام ندارد چگونه در کُلّ تن عاشق اثـــــــــــر گذاشته و جنون عشق را به تمتام اعضاء تن می کشاند ، لطف آب دریا کـــــــه همچون آب کوثر است اثر نموده که حتی سنگ ریزه اش همه دُرّ و گوهر شده ، هر هنری که استاد به آن هنر موصوف و معروف شده جان شاگردان او نیز به آن هنر موصوف شده است .

شاهنشاه جان به نظر این حقیر کنایه از جان انسانی است که گفتار و پندار و کردار نیک را در کُلّ بدن اثر می دهد و نه اینکه مراد مؤثرِ کُلّ باشد و چون مولانا اندک اندک به شـــــــاه حقیقی خواهد پرداخت لذا از همین ابیات لطف شاهنشاهِ جان را زمینـــــــه ی نفوذ معنوی انسان کامل در سالک معرفی می کند و فراهم می آورد تا دلالت نماید کـه جان این انسان کامل که جان این انسان کامل رتا " سیمرغ بس عالی طواف " اسـت و اوست شاهی پاک که همه ی لوله های آن آب خوش ذوقناک می دهد .

ادامه دارد .....