پیشِ اســتادِ اصولی هم اصول خوانَد آن شاگردِ جُستِ با حصول (2834/1)

پیشِ اسـتادِ فقیه آن فقه خوان فقه خوانَد ، نه اصول انـــــدر بیان (2835/1)

پیشِ اسـتادی که او نحوی بود جانِ شاگردش ازو نحوی شــــود (2836/1)

باز استادی که او محوِ رَهَست جانِ شاگردش ازو محوِ شهست (2837/1)

زین همه انواعِ دانش روزِ مـرگ دانشِ فقرست ســـازِ راه و برگ (2838/1)

در ابیات قبل دلالت نمود که شاگرد به هنر استاد خود موصوف می گـــــردد حال به تفکیک به علوم می پردازد تا دانه ی " محو و فقر " را در زیر خرواری از کاه به پوشاند و اشاره می کند که : نزد استاد اصولی ( علم اصول عقاید ) شاگرد زرنگ علم اصول را می خواند ، و یا نزد استاد فقه ( علم احکام شــــــرع ) شاگرد فقه خوان ، علم فقه را می آموزد و نه علم اصول کلامی را ، و یا نزد استادی که نحوی است و به علم صرف و نحو کلمات وقوف دارد ، جان شاگردش از علم او نحو شناس می گردد ، و نیز استادی کـه محو در راه الهی است ، جان شاگردش هم به واسطه ی محو استادش محو خداوند می گردد .

امّا تو ای سالک بدان که از این همه دانشس ، به هنگام مرگ تنها دانش فقــــــر است که توشه ی انسان و سالک می گردد ( بر خلاف علوم ، دانش فقر کـــــــه سالک را از اوصاف بشری پاک می نماید از جان سالک جدا ناپذیر است ).

حکایتِ ماجرایِ نحوی و کشتیبان

آن یکی نحــوی به کشتی در نشست رَو به کشتیبان نهاد آن خود پرست (2839/1)

گفت هیچ از نحو خواندی؟گفت لا گفت نیمِ عمر تو شــــــــــد در فنا (2840/1)

دل شــــکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کـــــرد خامش از جواب (2841/1)

باد کشتی را به گــــــردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحـوی بلـــــند (2841/1)

هیچ دانی آشنا کــــــــــردن بگو؟ گفت نی ای خوش جواب خـوب رو (2842/1)

گفت کُلّ عمــــــرت ای نحوی فناست زانکه کشتی غرقِ این گردابهاست (2844/1)

مولانا از استاد نحوی که شاگردش نحو می آموزد به استاد محو پرداخت تا نشان دهـد پیر همان انسان کامل ، جان شاگرد و سالک خود را محو شاهِ جان می نماید و او را از رنگ و ننگ و صورتِ علومِ رسمی می رهاند و به معنا می رساند و برای تفاوت میان نحو و محو ، داستان کشتیبان و عالم نحوی را بازگو می نماید تا اشاره نماید علمای زبان و نحو ، حتی علوم ظاهری تا چه اندازه به دانش مختصــــــر و سطحی خود غرق غ6رور بوده و غافل از نیستی و محو شده اند در حالی که دانش و علوم سطحی برای آن است که به دانشـی که منجر به نیستی و محو می گردد رسید .

مولانا نکته های بسیار دقیقی را در داستان مرد اعرابی روشن می نماید و به ســـــــالک دلالت می کند کـه این سبوی آب نشانه ای از علم محدود بشــری است و ما با این کوزه ی محدود از فرط نادانی مدعی سنچش علم بی نهایت حق می شــویم و سپس نکته ی دیگری را دلالت می کند کــه این دنیا با این همه وسعت در مقابل عالم غیب همانند کوزه ی محدود اعرابی است و کسانی کـــــــه چشمانشان بر جمال بی مثال خداوند باز شده کوزه ی صورت را می شکنند و از این شکست به درستی می رســــــند و پس از آن هم نکات دیگری را روشن می کند که در ادامه بازگو خواهد شد ، علی الحال می گوید :

یک نفر عالم نحوی سوار بر کشتی شد و این عالم خود پرست از غـــرور و خود بینی خود از کشتیبان پرسید که هیچ نحو خحوانده ای ،کشتیبان در جواب به گفت : خیر نخوانده ام . نحوی گفت : پس نیم عمر تو فنا شده است . کشتیبان دل شکسته شـــــد ولی آن زمان خاموش مانده و جوابی نداد و چون باد وزید و کشتی به گــــــــرداب افتاد فرصت را غنیمت شمرده و با صدای بلند به نحوی گفت : آهای نحوی هیچ شنا کــــردن آموخته ای ؟ نحوی گفت ای خوش سخن زیبارو ( در مقابل آهای گفتن کشتیبان ، نحوی به کنایــه او را خوش سخن خطاب می کند ) نحوی گفت شنا کردن نمی دانم . کشتیبان نیــز فرصت را غنیمت دانسته و گفت : پس بدان که ای نحوی تمام عمرت فناست زیرا کشتی در این گــرداب ها غرق خواهد شد .

محو می باید نه نَحــو اینجا بدان گـــــر تو محوی،بی خطر در آب ران (2845/1)

آب دریا مرده را بر ســـــــــر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهـــــــــــد؟ (2846/1)

چون بمُردی تو زِ اوصافِ بشــــــر بحرِ اســــــــــرارت نهد بر فرقِ سر (2847/1)

ای که خلقان را تو خر می خوانده ای این زمان چون خر برین یخ مانده ای (2848/1)

گــــــــر تو علّامۀ زمانی در جهان نک فنایِ این جهــــان بین وین زمان (2849/1)

مشکل بزرگ در تحقیق پیرامون مولوی و درک صحیح ابیات مثنوی از شــــــــیوه ی بیان او ناشی می گردد و سپس وجوه دیگــــر ، زیرا در مثنوی رشته های دلالت ها و تمثیل های گوناگون درهم پیچیده و چنان کلاف درهمی را پدید می آورند کـــه خواننده برای پیدا کردن سررشته و درک معانی به شکیبائی زیادی نیاز خواهد داشت .

مولانا بدون هیچ نظمی دانه های معنی را به درون تمثیل های عامیانه درهم می آمیـزد و ناگهان در لا به لای تمثیل عواطف ارشاد گونه و طرب عشق چنان او را به وجـــد می آورد که عواطف درونی عرفانی و اسرار گفتنیِ عالم الهی را به گونه ای دلالت گونه بیــان می نماید و مجدداً به یک باره به تمثیل باز می گردد و یا این کـه تمثیل و حکایت دیگری را بیان می نماید .

در داستان اعرابی نکته های نغز عرفانی را مولوی به شیوائی اشاره می نمایـــد و در این بخش تفاوت نحو و محو را اشاره می کند تا سالک با " مــــــــــــردن از اوصاف بشری " به " محو " برسد ، هر چند انتخاب نحو از میان علوم برشمرده ی دیگـــــر تعریضی بر نحویان است که در آن زمان " علمای ظاهر و طلّاب " تنها خود را اهل علم می دانستند و بقیه ی مردمذ را " خر " و این تعبیر زشت ورد زبان آنان بوده و حتی هر فردی را که در کسوت آنان نبوده را اجازه ی ورود به " بحث علمی " و دینی نمی دادنــــد ، عالم نحوی علم خود را به رُخ ملاح کشتیبان می کشد و بی مقدمه می پرسد هیچ از نحو خوانـده ای ؟ و چون ملاح علم نحو نخوانده نیمِ عمرش را بر فنا می داند در حالی که در دریای الهی باید محو آموخت و مرده ای بود و الی نحو به پشیزی ارزش نخواهد داشت ، مائی که دانشمان به اندازه ی کوزه ای محدود است از دریای علم الهی غافل مانده ایم که این علم محـــــدود را مایه ی مباهات می دانیم .

مولانا می گوید : اینجا یعنی در دریای معرفت الهی سالک باید محو باشــــــد ، اگر تو محو بودی ایمن باش و بی خطر در این دریا وارد شو و بسوی کمال برو ، آن کسی که محو بود از اوصاف بشری مرده است و چنین کسی را آب این دریا بر سـر خود قرار می دهد امّا اگر زنده بود یعنی صفات بشری در وی کامل بود از دریا کجا رهائی خواهد یافت ؟

امّا چون از اوصاف بشری مُردی در اوصاف الهی محو می گردی و دریای اسرار الهی ترا بر بالای این اسرار قرار می دهد که در این هنگام به صفات الهی متجلی شــده و فعلت فعل حق می گردد . ای نحوی اگر تو علامه ی زمانی در این دنیا ، پس بایــــــــد فانی بودن این جهان و این زمان را به خوبی ببینی و به آن دل نبندی و وابسته ی آن نباشی .

شارح محترمی در این مورد نوشته : " آن کـــــه خود را با دانش ها و صفت های غرور آمیز بشری پُر کرده از حقیقت الهی خود دور افتاده و حوض وجودش پُر از لجن شــــــــده است لاجرم آب حیات طیبه ی الهی در آن وارد نمی گردد ، امّا هر کــه سبوی خود را از دجله ی علم خدا پُر کند پُر گوهرش یابد "(1) !!!!

اولاً مولانا به ذم علم و دانش در مثنوی نپرداخته بل کـــــــه آنرا مقدمه ای برای رسیدن به مقصود می داند . ثانیاً دانش را جوهر می داند نه عَرَض و در تمثیل " به حیلت در ســــخن آوردن سایل آن بزرگ خود را دیوانه ساخته بود " به ســالکان این نکته را دلالت می کند که " دانش من جوهر آمد نه عرض " و علم تقلیدی را نهی می کند

" علم تقلیدی و تعلیمی است آن / کز نفور مستمع دارد فغان "

زیرا چنین علمی در پی دانه است و نه بدنبال روشنی چه دانش از بهر روشنی باید باشـد ضمن آن که غرور در علم و دانش به دلیل آنکه آدمی را به تباهی می کشد زیان آور بوده و وبال جان می گردد و کراراً این اشارات را نموده ، پس دانش به شــــــخصه زیان آور نبوده و انسان را از حقیقت الهی دور نمی نماید مگر آنکه برای " روشنی " به تعبیر مولانا نباشـــد ضمناً تشبیه وجود به حوض و دانش به لجن تشبیهی بسیار ناصواب است .

ادامه دارد.........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - داستانها و پیام های مثنوی . ص 94