شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی دویست و هفتــــاد وچهارم جزء سوم از دفتز اول
وصیّت کردنِ رسول - صلّی الله عَلَیه و سلَم - مر علی را -
کَرَّمَ الله وَجههُ - که چون هر کسی به نوعِ طاعتی تقرّب جوید به حقّ ،
تو تقرّب جوی به صحبتِ عاقل و بندۀ خاص تا از یشان
همه بیش قدم تر باشی
گفت پیغامبر علی را کای علی شـــــــیرِ حقّی ، پهلوانِ پُر دلی (2963/1)
لیک بر شـیری مکن هم اعتماد اندر ، در ســـــــــــایۀ نخلِ امید (2964/1)
اندر آ در ســــــــــایۀ آن عاقلی کِش نداند بُـــــــــرد از ره ناقلی (2965/1)
ظلّ او اندر زمین چون کوهِ قاف روحِ او سیمرغِ بس عالی طواف (2966/1)
گــــــــر بگویم تا قیامت نعِت او هیچ آن را مقطع و غایت مجــــو (2967/1)
در بشــر روپوش کردست آفتاب فهم کن ، وَاللهُ اَعلَم بِالصََّــــواب (2968/1)
کریم زمانی " نخل امید " را " امید حضرت کردگار " نوشته (1) ، مراد از سـایه ی نخل امید را در بیت بعد اشاره نموده و لذا " سایه ی انسان عاقل " است .
ناقل به معنی اطلاع دهنده و نقل کننده و روایت کننده می باشـــد . حدیثی در کتاب حلیة الاولیا نوشته است که معنی فارسی در عنوان این بخش ذکر شده زیــــرا صحبت عاقل و بنده ی خاص بر خلاف روایت های شک برانگیز انسان را به یقین می رساند .
مولانا می گوید : پیامبر به علی گفت : ای علی هـــــــــر چند شر حقّی و پهلوان پُر دل و جرأتی امّا بر این پُر دلی اعتماد مکُن و در سایه ی انسان کاملی قرار گیر ،که اگر در سایه ی چنین انسان عاقلی بودی هر روایت کننده ای تــرا نمی تواند از راه بیراه نماید ، چون آن عاقل سایه ی خداوند در زمین است و سایه ی او در زمین همانند کوه قاف محیط بر زمین است و روح بلند پرواز این ظلّ الله دائم در گردش آن می باشد ، و اگـــــر تا قیامت بخواهم اوصاف این ظلّ الله را بگویم ، نمی توانی پایانی و انتهائی بر اوصافش بجوئی ، هـــــر چند صفات خداوندی در وجود این ظلّ الله تجلّی نموده امّا خداوند به جهت مردمان حجابی را بر این آفتاب قرار داد تا از دید غیر مستور و پوشیده باشد و تو ای سـالک این نکته را فهم کُن که بدرستی خداوند داناتر از هر کسی است به صواب و حقیقت .
یا علی از جملۀ طاعــــــاتِ راه بـرگزین تو ســـــــــــایۀ خاصِ اِله (2969/1)
هر کسی در طاعتی بگریختند خویشتن را مَخـلَصی انگـــــیختند (2970/1)
تو بـــــــرو در سایۀ عاقل گریز تا رهی زان دشمنِ پنهان ســـتیز (2971/1)
از همه طاعات اینت بهتـرست سَبق یابی بر هر آن سابق که هست (2972/1)
یا علی از همه ی طاعات راه تو سایه برگزیده ی خداوند را برگزین و چون هر کسی برای تقرب به خداوند به طاعتی مشغول شده تا برای خود راه گریزی بر انگیزد ، تو در سایه ی عاقلی قرار بگیر تا از گزند دشمن پنهان ستیزی همچو نفس نجات یابی و به معــرفت کُل برسی و این از همه ی طاعات برای تو به تر است تا بر همه پیشی گیری .
( پس تمام طاعات اگر بدون اذن باشد و سایه ی انسان کامل بر آن نباشــــــد نفس با آن همراه می گردد )
چون گرفتت پیر، هین تسلیم شـــو همچو موسی زیر حکمِ خضــر رَو (2973/1)
صـــــبر کن بر کار خضرِی بی نفاق تا نگوید خضــــــــــر رَو هذا فِراق (2974/1)
گـــر چه کَشتی بشکند،تو دم مزن گر چه طفلی را کُشد تو مو مَکَن (2975/1)
دست او را حق چو دستِ خویش خواند تا یَدُالله فَوقَ اَیدیهم بــــــــــــراند (2976/1)
دستِ حق میراندش ، زنده ش کند زنده چه بود ، جانِ پاینده شض کنـــد (2977/1)
فروزانفر " گرفتت پیر " را پذیرفتن بحکم بیعتِ ولوی نوشته : " کـه این چنین صواب است و " هذا فراق " را مقتبس از آیه ی 78 سوره ی کهف " خضـــــــــر گفت ای موسی اینک هنگام جـــــدائی من و توست " ، و" یدالله فوق ایدیهم " را مقتبس از آیه ی 10 سوره ی فتح " کسانی که با تو ای پیامبر بیعت می کنـــــند با خدا پیمان می بندند و بس و دست خداست که بهنگام بیعت بالای دست آنها قرار دارد "(2) . اشاره ایست بدیع کـــه بهنگام بیعت هر چند دستِ پیر در میانه است امّا در حقیقت دستِ پیر همان دست خـــداست و سالک با خداوند بیعت می کند و در دست او دست می نهد .
مولانا می گوید : هنگامی کـــــه در سایه ی پیر و انسان کامل قرار گرفتی و او دستت را گرفت ، همانند موسی که تحت حُکم خضر قرار گــــرفت تو نیز تسلیم حُکم پیر باش و بر حُکم بدون شک و تردید صبر پیشه نما تا او نگـــــوید اکنون زمان جدائی بین من و توست همانند گفته ی خضر به موسی ، و حتی اگر کشتی بشکند ، تو دم مزن ، و یا اگر طفلی را کُشت شیون و زاری مکُن که دست او را خداوند همانند دست خود فرموده و این دست خداوند است که می میراندش و زنده اش می کند ، هر چند زنده کردن چیست کــه می گویم ؟ پاینده اش می کند .
ادامه دارد ......
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 864
(2) - شرح مثنوی شریف . جلد سوم . ص 1226