شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و یکم جزء چهارم از دفتز اول
باقیِ قصۀ هاروت و ماروت و نَکال و عقوبتِ ایشان هم در
دنیا به چاهِ بابل
چون گناه و فسقِ خلقانِ جهـــان می شـــدی بر هر دو روشن آن زمان (3348/1)
دست خائیدن گرفتــندی ز خشم لیک عیبِ خود ندیدندی به چشم (3349/1)
خویش در آیینه دید آن زشت مـرد رُو بگردانید از آن و خشم کــــــرد (3350/1)
خویش بین چون از کسی جُرمی بدید آتشی در وی ز دوزخ شــــد پدید (3351/1)
هنگامی که گناه و انحراف مردمان دنیا بر هاروت و ماروت روشن و آشکار می شد از روی خشم دست خود را می گزیدند و افسوس می خوردند که چرا مردمان فسق و گــناه می نمایند ، در حالیکه عیب خود را بچشم نمی دیدند ، هم چنان که آن زشت مــرد خود را در آینه دید و از زشتی خود روی از آینه برگرفت ، در حالی کـــــــه آینه ، زشتی او را انعکاس داده بود و قصوری نداشت ، خود بین نیـــز چون از کسی گناهی دیــــــد آتشی از دوزخ از عمل و عیب خودش پدید می آید که خشمگین می شود .
حمیتِ دین خواند او آن کِبـــر را ننگرد در خویش نفسِ گبــــــــر را (3352/1)
حمیتِ دین را نشانی دیگرست که از آن آتش جهانی اخضــرست (3353/1)
گفت حقشان گـر شما روشن گرید در سیه کاران منفََّـل منگــــــــرید (3354/1)
شُــــکر گویید ای سپاه چاکران رَسته اید از شهوت و از چاکِ ران (3355/1)
خود بین همین کبر و غرور خود را حمیّت و غیرتّ دین می نامد و آن نفس مُشـرک و کافر خود را نمی نگرد ، هر چند حمیّت دین دارای نشانی دیگــــــر است و از آتش حمیّت دین جهانی سبز است .
خداوند به فرشتگان گفت اگر شما روشــــــــــنگر هستید نباید به عملِ سیاهکارانِ غافل بنگـــــرید و در آن تأمل کنید بل کــــــــه باید شاکر باشید از شهوت و امیال جنسی نجات یافته اید .
گر از آن معنی نَهَم من بر شـما مر شما را بیش نپذیرد ســـما (2356/1)
عصمتی کـــــه مر شما را در تنست آن ز عکسِ عصمت و حفظِ منست (2357/1)
آن ز من بینید،نه از خود هین و هین تا نچربد بر شـــــــما دیوِ لعین (3358/1)
اگر از غــریزه ی شهوت ( از آن معنی با توجه به ابیات 3333 ببعد می توان به مفهوم پی بُرد ) در وجود شما سپاهیان عرش الهی قرار داده بودم آسمان هم شما را نمی پذیرفت ،این عصمتی که در وجود شماست و شما را حفظ می کند از وجود من است کـه در تن شما قرار داده ام و این حفظ شدنتان را از جانب من بدانیـــــد و نه از جانب خودتان که در غیر این صورت دیو لعین بر شما غالب می گردد .
آنچنان کاتبِ وحیِ رســــــــول دید حکمت در خود و نورِ اصــول (3359/1)
خویش را هم صوتِ مرغانِ خدا می شمرد آن بُد صفیری چون صـدا (3360/1)
لحنِ مرغان را اگر واصف شوی بر مرادِ مرغ کی واقف شـــوی؟ (3361/1)
گــــــــــر بیاموزی صفیرِ بلبلی تو چه دانی کو چه دارد با گُلی؟ (3362/1)
ور بدانی،باشد آن هم از گمان چون ز لب جُنبان کمانهایِ گَـران (3363/1)
همچنان که دیو لعین بر کاتب ِ وحی قالب گردید و پنداشت که حکمت و نورِ اصول در خود وی است ، و خود را همصدای پرندگان خداوند می شمرد در حالی که آن صدا نبود بل که تقلید صدای پرندگانِ الهی بود .
صدای پرندگان را اگر آموختی و توانستی آن را وصف کنی ، مگــــــــر خواهی توانست از مقصود و مراد پرنده آگاهی یابی ؟ و اگر صدای بلبلی را آموختی مگــــــــــر می توانی از گفتگوی او با گُل چیزی درک نمائی ؟ و اگر هم بدانی از روی حدس و گمان خواهـــد بود همانند جنبش لب ها که از روی حدس و گمانِ زیاد شاید بتوان آنرا فهمید .
به عیادت رفتنِ کر بَرِ همسایۀ رنجورِ خویش
آن کــری را گفت افزون مایه یی که تــــــــرا رنجور شد همسایی (3364/1)
گفت با خود کر که با گوشِ گران من چــه دریابم ز گفتِ آن جوان؟ (3365/1)
خاصه رنجور و ضعیف آواز شــــد لیک باید رفت آنجــــا ، نیست بُد (3366/1)
چون ببینم کان لبش جنبان شود من قیاسی گیرم آن را هم ز خود (3367/1)
در تأئید ابیات قبل که اگر هم صفیر بلبلی را دانستی از روی حدس و گمان خواهــد بود و همانند خواندن و درک از روی گمان جنبیدن لب تمثیل عیادت رفتن کـــر را بیان می نماید ومی گوید .
فرد عالمی به مرد کری گفت که همسایه ات بیمار و رنجور شده است ، فــــرد کر با خود اندیشید که من با این گوش نا شنوا از سخن آن جوان همسایه چه می توانم بفهمم ؟ به خصوص اکنون که بر اثر بیماری صدایش هم ضعیف شده ، امّا به ناچار بایــــد به عیادت او بروم و چاره ای نیست ، می روم و چون جنبش لبانش را دیدم از روی حدس و گـــــــمان سئوال می کنم و با قیاس جوابی را تصوّر می نمایم .
چون بگویم چونی ای محنت کشم او بخواهد گفت نیکم یا خوشـــم (3368/1)
من بگویم شُــــــکر ، چه خوری اَبا او بگوید شـــــــــربتی یا ماش با (3369/1)
من بگویم صُحّه نوشت، کیست آن از طبیبان پیشِ تو ؟ گویــــد فلان (3370/1)
من بگویم بس مبـــــارک پاست او چونکه او آمــــد ، شود کارَت نکو (3371/1)
پایِ او را آزمودســــــــــــــــتیم ما هر کجا شد،می شود حاجت روا (3372/1)
اَبا به معنی پدر من می باشد و با فتحه درست است ، متاسفانه اکـثر شارحان همانند : فاتح ، انقروی آنـــــرا به معنی شوربا و مترادف سوپ نوشته و حتی نیکلســــــون معنی شوربا را با مفهوم عام تری ذکر نموده و برخی نظیـــر ولی محمد اکبرآبادی به معنی پدر نوشته . امّا به معنی پدر من صحیح تر می باشد .
فرد کر با خود قیاس می نماید و می اندیشد که هنگامی کــــه بگویم ای رنج گشیده ام چگونه ای ؟ او خواهد گفتد خوب هستم یا به ترم ،
سپس من خواهم گفت : شُکر ، الحمدالله . چه خورده ای پدر من؟ او خواهد گفت فلان شربت یا آش ماش .
پس از آن خواهم گفت این سلامتی آور نوش جانت باد ، کـــدامین حکیم بر بالینت آمده ، می گوید فلان حکیم .
که من خواهم گفت خوش قدم است و چون او آمده کار تو نیکو خواهد شـــــد ، مبارکی قدم او را آزموده ایم هـــر کجا وارد شود حاجت را روا می دارد . و این چنین با خود قیاس می نمود .
ادامه دارد ........