این جوابات قیاسی راست کــــــــرد پیشِ آن رنجور شد آن نیک مــرد (3373/1)

گفت چونی؟ گفت مُردم،گفت شُکر شد ازین رنجور پُر آزار و نُکـــــــر (3374/1)

کین چه شُکرست،او مگــر با ما بَدَست؟ کر قیاسی کرد و آن کـژ آمدست (3375/1)

بعد از آن گفتش چه خوردی؟گفت زهــر گفت نوشت باد،افزون گشت قهـر (3376/1)

بعد از آن گفت از طبیبان کیست او کــــــه همی آید به چاره پیشِ تو؟ (3377/1)

گفت عزرائیل می آیــــــــــــد ، برو گفت پایش بس مبارک ، شاد شو (3378/1)

کـــــــر برون آمد، بگفت او شادمان شُکر کِش کردم مراعات این زمان (3379/1)

مردِ کـــر با سئوال و جواب های فرضی قیاسی را آراســــته نمود و نـــــــــزد آن نیک مرد همسایه ی بیمار خود به عیادت رفت و پرسید که چگونه ای ؟ بیمار گفت :در حـــال مرگ هستم .

کر بر اثر قیاس خود گفت : شُکر ، بیمار از این جواب آزرده شد و رنجیده خاطر گشت و با خود گفت چه جای شُکر دارد مگر او با من دشمن است .

کر با خود قیاس نموده بود امّا آن قیاس واژگونه گشـته بود . پس از آن مرد کر پرسید : چه خورده ای از دارو و غذا ؟ بیمار با ناراحتی گفت : زهر ، کــــــر با توجه به قیاس خود گفت نوش جانت باد . آزردگی بیمار از این جواب افزون تر گشت .

کر که متوجه نبود مجدداً پرسید : از طبیبان کدامین برای درمان به بالین تو آمده ؟ بیمار با تلخی پاسخ داد عزرائیل می آید ، برو دست از سرم بردار ، کر گفت قدمش مبارک ، شاد باش. کر با این تفکر که مراعات حال همسایه را بجا آورده شُکر گفت و با شـــــادمانی از منزل همسایه بیرون آمد .

گفت رنجور این عدوّ جانِ ماست ما ندانســتیم کو کانِ جفاست (3380/1)

خاطرِ رنجور جویان شد سَــــقَط تا که پیغامش کند از هـــر نَمَط (3381/1)

چون کسی که خورده باشـد آشِ بد می بشوراند دلش تا قَی کـــند (3382/1)

کَظمِ غیظ اینست،آن را قَی مکُـــــن تا بیابی در جـــزا شیرین سخُن (3383/1)

چون نبودش صبــر،می پیچید او کین سگِ زن روسپیّ حیز کـو؟ (3384/1)

تا بریزم بر وی آنچــــه گفته بود کان زمان شیرِ ضمیرم خفته بود (3385/1)

با رفتن کر از خانه ی همسایه ، بیمار اندکی آشوب فکـــــــــریش آرام گرفت و گفت این دشمنِ جان ما بود و ندانستیم که او خود معدن جفا بوده و تمایل ناسزا گوئی در اندیشه بیمار قوّت گرفت تا که بهر طریقی ناسزائی را پیغام دهد ، این حالت همانند کسی است که آشِ بد مزه ای را خورده باشد ، آش بد مزه دلش را به آشوب می کشـــد تا اجباراً آنرا بالا آورد ، امّا " فرو خوردن خشم " این است کـــــــــه آن را فرو بری و آشـکار نکنی تا به پاداش آن در روز جزا سخن شیرین پاداش دریافت کنی،ولی چون بیمار صبر نداشت از آن سخنان بخود می پیچید و دشنام می داد و چون اندیشه اش کـــه هنگام بیماری پریشان بود و اکنون فعال گردیده می گفت : این سگِ زن بدکاره و هـــــــــــــرزه کجاست ؟ تا آن سخنان را بر خود او نثار کنم .

( " کَظمِ غیظ " مقتبس از سوره ی آل عمران آیه ی 134 است . " حـــیز " همان " هیز " فارسی به معنی هرزه ، سَقَط بمعنی حــرف بی ارزش در این بیت است و نَمًَط یعنی از هر طریق ) .

چون عیادت بهرِ دل آرامیست این عیادت نیست،دشمن کامیست (3386/1)

تا ببیند دشمنِ خود را نــــزار تا بگیـــــــرد خاطرِ زشتش قرار (3387/1)

همانا عیادت کردن به جهت آرامش دادن به دل بیمار است ، امّا این چنین عــــــــیادتی ، عیادت نیست بل که باب میل دشمن است زیـــــرا عیادت دشمن برای آنست تا دشمن خود را رنجور و ناتوان ببیند و خاطر نازیبایش آرامش یابد .

بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند دل به رضوان و ثوابِ آن دهــــند (3388/1)

خود حقیقت معصیت باشد خفی بس کُدِر کان را تو پنداری صفی (3389/1)

کریم مانی نوشته :" خیلی ها هستند که بسیار عبادت می کننــــد و طاعت بجای می آورند و دل به خشنودی خدا و پاداش آن بسته اند "(1)( دل به خوشــنودی خدا و پاداش آن!!!! ) " ولی طاعتی که از روی ریا باشد و تنها به خاطر پاداش انجام گــیرد در حقیقت گــــناه نهان است ، بسیاری از چیزها را تونورانی می بینی در حالی کـــــــــه تیره و تار است "(2) .

حتی معنی بیت هم خلاف این تفسیر است . مولوی دلالت می کـــــــند کـه : حدس و گمان ما پُر بی راه است و همانند حکایت عیادت رفتن کر است و بســیاری از مردمان از طاعت گمراه هستند زیرا دل به بهشت و ثواب آن داده اند ( اگر دل به خوشنودی خداوند داده بودند کـه گمراه نبودند ) و در حقیقت عمل آنان معصـــــــیّت خفی است و بـتتسیار تیره و تار است آن چیزی را که تو صاف پنداشته ای .

همچو آن کــر کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر کس جَست (3390/1)

او نشسته خوش که خدمت کرده ام حِـقّ همســایه به جا آورده ام (3391/1)

بهــــر خود او آتشی افروختست در دلِ رنجور و خود را ســوختست (3392/1)

همانند آن کــــــر که می پنداشت عمل نیکوئی انجام داده ولی بر خلاف پنداشتش بوده است ، و با آن سر خوش بوده که خدمتی کرده و عیادتی انجام داده و حقّ همسایگی را بجا آورده است ولی آتشی از دشمنی و عداوت را در دل همسایه افروخته و دل آن بیمار رنجور را سوخته و خود را در نظر او از چشم انداخته است .

در این ابیات ریا کار وجود ندارد که برخی از شارحان به بی راهه رفته اند از جمـــله کریم زمانی این ابیات را به اهلِ ریا ربط داده و نوشته : " اهلِ ریا نیز گمان دارندکــه طاعتشان نجات بخشی است در حالی که به آتشِ عملِ ریائی خود می سوزند "(3) .

کاتب وحی رسول خود را حکیم و منشاء نور دیده بود کـــــــه مولوی دلالت می کنـــــد: "خویش را هم صورت مرغان خدا " نشمارید حتی اگر " لحن مرغان را واصف شــوی " و این واصف شدن از گمان و پندار می باشد ، و اگر هم " بیاموزی صفیر بلبلی " " تو چـــه دانی که او چه دارد با گُلی " و در تأئید آن تمثیل کر و بیمار را بیان می کند تا باطل بودن گمان و پنداشت ما را اشاره کند .

ادامه دارد ........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 971

(2) - همانجا . ص 971 و 972

(3) - همانجا . ص 972