شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و دوازدهم جزء چهارم از دفتز اول
گـر بود زنگی ، برندش زنگیان روم را رومی بـــرد هم از میان (3522/1)
تا نزاد او ، مشکلات عالمست آنکه نازاده شناسد،او کمست (3523/1)
او مگـــــــــر یَنظُر بِنُورِ الله بود کانـــــدرونِ پوست او را ره بود (3524/1)
مولوی در ابتدای دفتر دوم دلالت این بخش را تکمیل می کند و می گوید :
" خوب خوبی را کند جذب این بدان طَیبّات و طیِبّن بر وی بخوان "
" در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گَرم گرمی را کشید و سرد سرد "
" قسم باطل باطلان را می کشند / باقیان از باقیان هم سرخَوشند "
" ناریان مر ناریان را جاذبند / نوریان مر نوریان را طالب اند "
و لذا هنگامی کـــه جان در جهانِ جان و کرم زاده شـــد اگـــــر پُر عیب بود سیاه چهرگان (زنگیان) او را بسوی خود جذب می کند و اگــر ســـــفید چهره ، رومیان او را خواهند بُرد، امّا تا هنگامی که جان زاده نشده و در رَحِم است شـناخت آن از مشـــــکلات است و آن کسی که در این عالم بتواند جانِ متولّد نشده را شناسا گردد اندک می باشد مگــر آنکـه نورِ دل وجود داشته باشد و " نور دل از جان بود ای یار غار " و همان طوری کــه در ادبیات قبل اشاره کرد به صیقلی کردن دل مربوط می شود.
" صیقلی کردن عرض باشد شها / زین عرض جوهر همی یابد صفا "
و اگر کسی بود کـــــه با نور الهی در همه چین بنگـرد ، اوست کــــــــــه می تواند درون پوست را هم ببیند .
( مشکلات تشخیص پسر و یا دختر بودن نوزاد نیست که این ابیات به آن ربط پیدا نمایــــد کما اینکه کریم زمانی در تفسیر خود آورده است " تا وقتی مولود به مرحلۀ تولــد نرسیده، تشخیص ماهیّت او یکی از مشکلات عالم است، ولی کم اند کسانی کــه مولود را قبل از تولّد شناسائی کنند و چگونگی او را تشخیص دهند!!!"(1) .
شناخت جان از مشکلات عالم است که اگر جان شناخته می شد همــه بفکر آخرت می بودند و نظام آفرینش دگرگون می گردید ).
اصلِ آبِ نطفه اسپیدست و خَوش لیک عکسِ جانِ رومی و حبش (3525/1)
می دهــــد رنگ احسنُ الّتقویم را تا به اسفل می بــرد این نیم را (3526/1)
این سخن پایان نــــــدارد ، باز ران تا نمانیم از قــــــــــــطارِ کاروان (3527/1)
کریم زمانی نوشته :" اصل آب نطفه ی آدمی ســفید و بی کدورت است ، ولی پرتو جانِ رومی و حبشی در آن افتاده است و آنرا از حالت صفا و بی رنگی ، به رنگی و صورتی در می آورد ، ولی پرتو جان رومی ،رومی را بهترین صورت می دهد و آن یکی را به فرو ترین مرتبت فرو می برد " (2) .
نیکلسون نوشته :" روح، هر چند که در اصل به عالم وحدت و بی رنگی محض ( عالم بی رنگی ) متعلق است " نیمی بهر تعالی و نیمی بهر تنزّل " خلق می شود و به عالمِ رنگ (کثرت) تنزل می کند تا تنوع صفات الهی را که در این عالم بصورت خــیر و شـــر منعکس می شود نمایش دهد عکس و پرتوِ جانِ رومی قابلیّت کمال روحانی را کـه کلمات اَحسَنُ التَقویم بر آن دارد ( به رومی ) می بخشد حال آنکـــــه عکس و پرتو جان حبشی او را به ژرفای نازل ترین مرتبه تنزل می برد ، یکی بر فردوس رفعت می یابــــد و دیگری به دوزخ فرو می برد "(3) .
اصل آب نطفه چه در سفید چهرگان و چه در ســــیاه چهرگان ،سفید است و ملایم ،پس این جان آدمیست که پرتو خود را به ســــیاه چهره و سفید چهره داده و رنگ را به انسان، انسانی که در نیکو ترین مراتب وجود، خلقت یافته می بخشد و چون رنگ تعلقات چیــــره یافت به پائین ترین مرتبت تنزّل می دهد ، ای حسام الدین بگذریم از بیان این مطلب کــه پایانی برای آن متصوّر نیست و ادامه ی داستان را پیش گیریم .
یَومَ تَبیَـــضُّ و تَســـــــوَدُّ وُجُوه ترک و هند و شُهره گردد زان گروه (3528/1)
در رَحِم پیدا نباشد هند و ترک چونکه زاید، بیندش زار و ســــترگ (3529/1)
مولانا می گوید: پس در آن روز که همه بپا می خیزند و روی ها ســفید و یا ســیاه شده مشخص می گردد که چه کسی سفید روی و چه کسی ســــیه روی بوده ولی در رَحِم مادر مشهود نخواهد بود ،و چون متولّد شدیم تنها مشخص می شود کــــــــه زار و نحیف است نوزاد و یا بزرگ و پُر جثه .
جمله را چون روزِ رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن (3530/1)
هین بگویم یا فروبنــدم نَفَس؟ لب گزیدش مصطفی یعنی کـــه بس (3531/1)
یا رسولَ الله بگویم سـرّ حشر در جهان پیدا کنم امروز نشــــر؟ (3532/1)
هِل مــــرا تا پرده ها را بر دِرَم تا چو خورشیدی بتابد گوهـــــرم (3533/1)
در ادامه داستان زید می گوید: من همه ی مردمان را همان طوری که در روز رســــتاخیز خواهند بود بصورت آشکار می بینیم ، از کشفیات سیر معراج گـونه ی خود هنوز بگویم یا لب فرو بندم ؟
پیامبــــر با گزیدن لب به او گفت تا همین جا کــــــه گفتـــه ای بس است . زید گفت ای فرستاده ی خداوند سرّ زنده شدن بعد از مرگ را بگویم و در این دنیا جایگاه مرتفع را پیدا نمایم؟ .( نَشر هم قافیه حَشر به معنی مکان مرتفع ، جای بلنــــــد است ولی برخی از شارحان به معنی نشر اموات ذکر نموده اند ) ، زید گفت اجازه بده تا حجــــاب را بردرم و اسرار را بازگو نمایم تا ایمانم همچو خورشیدی بتابد .
ادامه دارد........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنویث معنوی . جلد اول . ص 1010
(2) - همانجا . ص 1011
(3) - شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 472