آینۀ تو چیست بیـــــرون از غلاف آینه و میزان کجــــــا گوید خلاف؟ (3549/1)

آینه و میزان کجا بنــــــــدد نَفَس بهـــــــــرِ آزار و حیایِ هیچ کس؟ (3550/1)

آینه و میزان مِحَکهای سَـــــــنی گردو صد سـالش تو خدمتها کنی (3551/1)

کــــــز برای من بپوشان راستی بر فزون بنـــــــما و منـما کاستی (3552/1)

اوت گوید ریش و سَبلت بر مخند آینه و میزان و آنگــــــه ریو و پند؟ (3553/1)

ملا هادی سبزواری " آینه و میزان محک های سنی " را انسان کامل ذکر نموده است(1) .

اگر چه بسیاری از شارحان با توجه به معنی ملا هادی ســــبزواری همین مطلب را بازگو نموده اند امّا در این ابیات چنین مغهومی مصداق نخواهد داشت ،" بیرون جست از غلاف" و" کجا گوید خلاف " دقیقاً مفهوم برداشت شارحان را منتفی می نماید .

مولانا قبلاً دلالت کرده بود که صوفیان دل را صیقل داده اند،و " آن صفای آینه وصف دلست" وچنین دلی " صورت بی منتها را قابلست " و صورت بی صــــــورت غیب در " دل" انسان کامل که صافی است از غیب نقش می بندد و در این بخش چون زید اشــارت هائی را از روی نغول گفت و سرمست و خراب گردید ، دل از غلاف خود بیرون آمد و هــــرچه داشت بیرون ریخت و از این عمل گفتن ، شرم خواهد داشـــت هر چند حقیقت است پس خلاف می باشد ، مگر آینه صافی خلاف می کند؟ .

(چون اکثر خلق مردمان استعداد درک وقوف بر اســـــرار دنیای حس را ندارند فاش نمودن این احوال خلاف می باشد به همین علت هم گفت که " اسبت گرم شــــــــــد" و " هین درکشن") .

در این ابیات آینه و میزان در معنی لغوی خود بکار رفته و لذا در ادامه می گوید: کجا دیـــده شده که آینه و میزان به جهت آزار و شرم کسی خاموش گـــردد و حقیقت را نشان ندهد، این دو از محک های والائی هستند که حتی اگـــر دویست سال هم آنها را خدمت کنی و بگوئی بخاطر این خدمت راستی را به پوشان و بیش تر نشـــان ده و یا کم تر نشان ده،آن دو گویندت خود را مضحکه مکن کـــه هر کجا آینه و میزان بود مگر می شود نیرنگ و پند تو در امان باشد ؟

ملاد هادی سبزواری آینه و میزان را " انسان کامل "نوشته(2) در حالی که وقتی می گوید " محک های سَنی " و " بپوشان راستی " و " فزون نما " و یا " منما کاستی" مراد معنای لغوی آینه و میزان است و نه معنای پوشیده ی آن .

چون خــ_دا ما را برای آن فراخت که به ما بتوان حقیقت را شناخت (3554/1)

این نباشد،ما چه ارزیم ای جوان کی شــــــــویم آیینِ روی نیکوان؟ (3555/1)

لیک درکش در نمــــــــد آیینه را کز تجلّی کرد ســینا ســــــــینه را (3556/1)

زیرا خداوند ما رغا بدان جهت مقام داده که به واسطه ی ما حقیقت شناخته شود ، و الی اگر غیر از این باشد و نتوانیم حقیقت را بنمایانیم دیگر ای جوان ، ارزشــی نخواهیم داشت و کی شویم جلوه گاه روی خوبان ؟ پس ای زید آینه را بپوشان و کلام حقیقت را درز بگـیر حتی اگر حقیقت از سینای خداوند در سینه تجلّی کرد .

گفت آخر هیچ گنجــــد در بغل آفتابِ حقّ و خورشــــــــــیدِ ازل (3557/1)

هم دغل را هم بغل را بــــردِرَد نه جنون ماند به پیشش نه خِرَد (3558/1)

گفت یک اِصبع چو بر چشمی نهی بیند از خورشــــــید عالم راتهی (3559/1)

یک سَر انگشت پردۀ ماه شــد وین نشانِ ساتریّ شـــــاه شد (3560/1)

تا بپوشــاند جهان را نقطه یی مِهر گــــردد مُنخَسِف ذاز سَقطه یی (3561/1)

زید در مقام پاسخ به پیامبر گفت مگر می توان آفتابِ حق و خورشید ازل ( هـر دو کنایه از حقیقت خداوندی ) را در بغل جای داد و آنرا پوشاند،اگر جای گـرفت هم بغل را و هم دغل را به دِرََّد و خود را ظاهر خواهد کرد،آن هنگام است که دیگر چیزی نمی ماند،نه عقل و نه جنون هیچ یک باقی نمی مانند.

پیامبر فرمود : یک انگشت را بر روی چشم اگــــــر قرار دهی آن هنگام عالم را از خورشید تهی خواهی دید،پس یک انگشت حجاب ماه شده کــه این نشان ستاری شاه عالم است تا نقطه ای جهان را بپوشاند و خورشید از برفی دچار کسوف شود .

سَقط در لغت عرب به معانی : 1- لغزیدن،اشـتباه کردن .2- برف .3- شبنم . 4- فــــرومایه ،لئیم آمده است . هنگامی که سر انگشت باعث تهی شدن عالم از خورشید می گردد و نقطه ای جهان را به پوشاند مراد برف است که هنگام بارش،آفتاب منخسف می شود.

شارحان سقطه ای را " افتادگی و سقوط " معنی نموده اند ، اولاً : افتـــادن ، زمین افتادن مربوط به لغت "سَقَطَ" است و نه "سِقط" . ثانیاً : در مورد ســتاره ، لغت "سُقط" بکار برده می شود آنهم در معنی ناپدید شدن و افول کردن . ثالثاً : لغت بصـــورت "سِقطه ای" و در حالت اسم ذکر شده و نه به حالت فعل .

در مورد بیت 3557 کریم زمانی نوشته : " آیا آفتاب حقیقت و خورشـــید ازل در بغل انسان جای می گیرد ؟ یعنی قلب انسان می تواند جایگاه خدا باشد ؟"(3).

تاین تفسیر سست و بسیار نادرست است چه آن که خداوند خود فرموده کـه من در همه ی عالم نمی گنجم امّا در دل انسان مؤمن می گنجم و مولانا نیز این فــــرموده را بارها در اشکال گوناگون بیان داشته .

بر اساس داستان ، پیامبر حقیقتِ معرفت را از زید سئوال می کند و زید هم حقیقت ایمان خود را که در طی سیر معراج گونه اش دریافت نموده بی پروا بیان می کند و چون همه ی اصحاب آمادگی درک معانی این ســیر را نداشته یامبر او را امـــــر به سکوت می فرماید و "بر بُراق ناطقه بر بند قید " را به زید می گوید،در حالی که اگر سئوال جایگاه خداوندی بود لزومی به " قید بستن " نبود .

و در مورد بیت 3561 شارحان مبنا را " افتادن خورشید از مدار خود " گرفتــــــــه که صحیح نبوده و مفهوم و دلالت این ابیات بر " ساتری " اشاره شــــــده در بیت 3560 است یعنی "پوشاندن" و نه افتادن که در نتیجه نمی توان نوشت خورشید از مدار خود افتاد .

لب ببنـــــد و غَورِ دریائی نگــــــر بحر را حق کرد محکومِ بشـــــر (3562/1)

همچو چشمۀ سلسبیل و زنجبیل هست در حکمِ بهشتیّ جلیـل (3563/1)

چار جویِ جنّت انــدر حکم ماست این نه زورِ ما،ز فرمانِ خداست (3564/1)

هــــــر کجا خواهیم داریمش روان همچو سِحر اندر مرادِ ساحران (3565/1)

ای زید ،لب ببند و عمیقاً دریائی بنگر و معرفت الهی را تفکر کٌن که خداوند دریا را مسخر بشر نموده : " سخر البحر" آیه ی 14 سوره نحل " و " سخر لکم البحر" آیه ی 12 ســوره جاثیه " و همه چیز را برای بشر خلق نموده همانند چشمه ی سلسبیل و زنجبیل کــــــه هر دو در اختیار انسان بهشتیّ گرانقدر قرار داده شـــــده ( مزه ی آن زنجبیل است آیه ی 17 و تَسمیّ سلسبیلاً آیه ی 18 سوره دهر ) چهـــار نهــــــرِ بهشت هم در حکم ماست (انسان بهشتی ) که هر کجا خواهیم آن چهار نهر را جاری نمائیم همانند سحر که به امر ساحر است و این که در اراده ی انسان بهشتی قـــرار دارد از فرمان خداوند است و نه از زور و قدرت ما .

همچو این دو چشـــمۀ چشمِ روان هست در حکمِ دل و فرمانِ جان (3566/1)

گـــر بخواهد رفت سویِ زهر و مار ور بخواهد رفت ســـــــویِ اعتبار (3567/1)

گر بخواهد سویِ محسوسات رفت ور بخواهد سویِ ملبوسـات رفت (3568/1)

گــــــــــر بخواهد سویِ کلّیّات راند ور بخواهد حَبسِ جزویّات مانــــد (3569/1)

" چشمِ روان" یعنی چشم حرکت کننده که همه جا را می بینـــد و نه چشم نابینا،برخی چشمان آدمی نوشته اند که انسان بینا مراد است و الی ممکن است چشـم آدمی نابینا هم اشتباهاً استنباط کرده .

مولانا اشاره می کند که همان طوری که چهار جوی بهشتی در حکم ماست ، دو چشمه های چشم بینا در حکم دل و فرمان جان است و اگـــــر دل بخواهد چشم بسوی تمایلات نفسانی و یا بسوی کمال و اعتبار می رود ، و اگـــــــر بخواهد بسوی حسّات و یا بسوی ظاهر خواهد رفت ، و اگـــــــــر بخواهد بسوی کلیّات راند و یا برای همیشه در بند جزئیات خواهد ماند .

ادامه دارد ......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح اسرار . ص 84

(2) - همانجا . ص 84

(3) - شرح مثنوی معنوی . جلد اول . ص 1018