شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و بیست و هشتم جزء چهارم از دفتز اول
لیک اگر در گفت آید قرصِ ماه شب روان را زودتـــــــر آرد به راه (3764/1)
از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگِ مه غالب شود بر بانگِ غول (3765/1)
ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید، شـــــد ضیا اندر ضیا (3766/1)
نیکلسون نوشته:" حال چون با قال ، پند و اندرز توأم شود مؤثر تر است "(1) . تفســــــیر ابیات مثنوی اقدامی بسیار دشوار است و مخصوصاً درک عـــــــرفانی ابیات و با تفحص در متون عرفانی و دینی و... نمی توان به مفهوم حقیقی ابیات پی برد ، هم چنان کـــــــــــه عرفان شناس مشهوری چون نیکلسون حال را با قال برای معنی این ابیات در نظـــــر می گـــــیرد و شارحاتن پس از وی نیز این چنین مفهومی را انعکاس می دهـند و ذیلی بـــــر نادرستی می گردند .
" حال " در عرفان معنی مشخصی دارد و مطلبی نیست که بتوان آنرا به این ابیات ربط داد. مولانا دلالت می کند که از ادراک غیبی شمه ای را فاش نما کـــه بدون گفتن نمی توانیم آنرا درک نمائیم هر چند اندکی از نور درک تو بر من تافته است،پس قال مقـــوله ی دیگری است،و حال هیجات اندرونی است کـــه به گفت نمی آید امّا قال هیجات بیرونی است که با گفتار همراه است و نه پند و اندرزی که بتوان آنرا به " بانگ ماه " مرتبط کنیم .
راهنما بدین علت به ماه تشبیه می شود که با نور خود راه را نشان می دهـــــد امّا نشان دادن ادراک غیبی برای اندکی از رهروان قابل فهم است و نظام آفرینش نیـــــــز بر مشیّت خداوند استوار است و هر که را خواهد هدایت می کند ، پس تا " دیده بان دری نگشاید" ، " طمع پرّان نمی گردد و مرغ امید در درون نمی گنجد"(اشارات ابیات بعدی).
مولانا می گوید : اگر راهنمای اوتاد به گفت آید و ادراک های غیبی را بیان کــند رهروان از این راه تاریک زودتر به راه راست می رسند و از راه تاصــــــواب و بی راهه رفتن ایمن می گردند زیرا بانگ راهنما بر صدای نفس درون غالب می شود ، در جائی کـــــه راهنما بدون گفت قادر به هدایت است اگــــــر هدایت با گفت توأم شود نور علی نور است و کاملاً راه روشن و مشخص می گردد ( چرا گفتار باید توأم باشد را در ابیات بعدی بیان می کند).
چون تو بابی آن مدیـنۀ علم را چون شــــــعاعی آفتابِ حلم را (3767/1)
باز باش ای باب بر جویایِ باب تا رسد از تو تريالشور اندر لُباب (3768/1)
باز باش ای بابِ رحمت تا ابــد بارگاهِ مالَـــــه کُفـواً اَحَـــــــــــد (3769/1)
مصراع اول بیت 3767 اشاره به فرموده پیامبر در شأن حضرت علی دارد کــــه صورت کامل حدیث را فروزانفر در احادیث مثنوی ذکر نموده(2)، مصـراع دوم بیت 3769 مقتبس از آیه ی 4 سوره ی توحید است .
مولانا می گوید : زیرا تو ، ای علی دروازه ی شهر علمی و چون شعاعی هستی بــــرای خورشید بردباری ، پس ای دروازه ی علم بر جوینده ی دروازه ی علم گشـوده باش تا از تو روشنائی در درون پدید آید ، ای دروازه ی رحمت تا ابد گشوده باش کـه توئی درگاه کسی که همتائی ندارد .
" قُشور " را کریم زمانی به معنی قِشر یعنی پوست آورده و نوشته :
" تا پوست ها (قشرها) از اثر وجود تو به مرحله ی مغز برسند"(3).
مولانا " از تو قشور اندرلباب " می گوید کـه در ظاهر یعنی از تو پوست درون مغز قرار گیرد در حقیقت روشنائی درونی پیدا آید و ظاهر در درون باطن قرار گیرد .
هـر هوا و ذرّه یی خود منظریست ناگشاده کی گُود کانجا دریست؟ (3770/1)
تـا بنگشــــــــــــاید دری را دیدبان در درون هرگــــز نجنبد این گمان (3771/1)
چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پرّان شـــــــود (3772/1)
هر ذره ای آیت و نشانه خداوند است برای کسی کــــه چشم دلش باز است و به همین علت مولوی دلالت می کند که هر منظری چشم اندازیست بسوی او، امّا اگـر کسی این چشم انداز را نبیند چگـــــــونه خواهد توانست بگوید این چشم انداز دری بسـوی حقیقت دارد؟ و تا دیده بان ، آن کسی کــــه دیدهی حقیقت بین ما را بر روی حقیقت می گشاید، چشم حقیقت بین ما را نگشاید در درون ما گمان وجود در به وجود نمی آیـــد . و هنگامی که دری گشاده شد عشق آید و حیرانی که در نتیجه مرغ امید و طمع پرواز می کند .
( کریم زمانی بر خلاف معنی نوشته است:" پرنده ی امید و آرزویش بدان سو می پرد"(4) در حالی که هنگامی که دری گشوده شد حقیقت عیان می شـــــــود و دیگر طمع و امید نمی ماند،طمع و امید هنگامی بوجود می آید کــــــه حقیقت مشهود نباشد و بر گمان به وجود آمده امیدوار شد و طمع بست کما این که در بیت بعد اشاره خواهد نمود )
غافلی ناگــه به ویران گنج یافت سویِ هر ویران از آن پس می شتافت (3773/1)
تا ز درویشی نیابی تو گهــــــــر کی گهر جویی ز درویشی دگــر؟ (3774/1)
سالها گر ظن دَوَد با پایِ خویش نگذرد ز اِشــــکافِ بینیهایِ خویش (3775/1)
تا بـــــــه بینی نایدت از غیب بو غیرِ بینی هیچ می بینی؟بگـــــــو (3776/1)
هنگامی که حقیقت مشهود و آشکار شد دیگـــــر گمان و پنداری نمی ماند تا بر آن گمان امیدواری و طمع بوجود آید . همچنان که غافلی که بر حسب اتفاق گنجی در ویرانــه می یابد بر این گمان خواهد بود که در ویرانه گنج خواهــــــــــد بود و بسوی هر ویرانه ای می شتابد، پس این گمان توست که چون در ویرانه گنج دیده ای بسوی هـــــر ویرانه ای می شتابی ، همان طوری که تا از فرد بی چیزی گوهری دریافت نکــــــرده باشی مگر ممکن است از بی نوای دیگری گوهر طلب کنی ؟ زیرا گوهر را از کسی طلب خواهی کرد که با اطمینان و یقین بدانی گوهر دارد و نه این که فقط گمان وجود گوهر باشد ، پس بدان کــه سالیان سال اگر گمان وجود داشته باشد، آن گمان حقیقت را به تو نشان نمی دهــــد و بوئی از غیب به تو نمی رسد زیرا تا بوئی از غیب به بینی تو برســــــــــد غیر بینی هیچ نخواهی دید، آیا خواهی توانست غیر بینی را به بینی ؟ جواب ده .
سئوال کردنِ آن کافر از علی - کرم الله وجهه - که بر چون منی
مظفّر شدیشمشیر از دست چون انداختی ؟
پس بگفت آن نو مســـلمان ولی از ســــــــرِ مستی و لذّت با علی (3777/1)
کـــــــــه بفرما یا امیر الممؤمنین تا بجنبــد جان به تن در چون جنین (3778/1)
هفت اختر هـــــر جَنین را مدّتی می کنند ای جان به نوبت خدمتی (3779/1)
چونکه وقت آید که جان گیـــرد جنین آفتابش آن زمان گـــــــــــردد مَعین (3780/1)
این جَنین در جنبش آیــد ز آفتاب کافتابش جان همی بخشـد شتاب (3781/1)
از دگر انجم به جز نقشی نیافت این جنین تا آفتابش بـــــــــر نتافت (3782/1)
هنگامی که پهلوان مغلوب چنین واکنشی را از علی دیـــــد از روی شعف و لذّت به علی گفت که ای امیر مؤمنان بگو تا جان در تن من به حــــــرکت و جنبش درآید همانند جنبش جنین در شکم مادر،گفتار تو نیز جان می بخشد،همانطوری کــــــــه هفت ستاره جنین را خدمت می کنند تا جان گیرد و هنگامی که جان گرفت این آفتاب است کـــــــــه به جنین جنبش و حرکت می دهد،درحالی که جنیت تا زمانی کـــــــــــه آفتاب بر او نتابیده از دیگر ستارگان جز نقشی کسب نکرده است .
ادامه دارد .....
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر اول . ص 498
(2) - احادیث مثنوی . ص 37
(3) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 1069
(4) - همانجا . ص 1070