از کــــــــــدامین ره تعلّق یافت او در رَحمِ با آفتـــــــــــــابِ خوب رو (3783/1)

از رهِ پنهان که دور از حسّ ماست آفتابِ چرخ را بس راهــــــهاست (3784/1)

آن رهی کــــــــه زر بیابد قُوت ازو و آن رهی کــه سنگ شد یاقوت (3785/1)

آن رهی کــــه سرخ سازد لعل را و آن رهی که برق بخشد نعل را (3786/1)

آن رهی کــــه پخته سازد میوه را و آن رهی کــه دل دهد کالیوه را (3787/1)

مولانا می گوید از چه طریقی جنین در رحم با آفتاب خوبرو پیوستگی پیدا کرد ، بدان که از طریقی پنهان که از حسِ آدمی بیرون است ،زیرا پیوستگی آفتاب گردون راه های بسیاری دارد ، مثلاً از طریقی که طلا از آن پیوستگی قوّت می گیرد و طلا می شود، و از آن راهی که سنگ در دل زمین یاقوت می گردد ، از همان طریقی کـــــه خورشید لعل را سـرخ می نماید و همان راهی که نعل را درخشانی می بخشد ، و آن طریقی کـه میوه را تکامل می دهد و از آن راهی که آفتاب با عقب مانده ی ذهنی پیوستگی پیدا می کـــــــند که مهر و محبت را در دل او قرار می دهد .

ملا هادی سبزواری: " کالیوه " را چون گیج و سرگشته "(1) ، و کــــــریم زمانی:" نادان و احمق ، سرگشته و پریشان و در نهایت به معنی ترسو"(2) تفســـیر نموده اند ، در حالی که " کالیو" به معنی عقب مانده ی ذهنی است و نه آدم ترسو یا نادان و سرگشته .

بازگـــــــــــو ای بازِ پَرّ افروخته باشه و با ســـــــــــاعدش آموخته (3788/1)

بازگو ای باز عنقا گــــــیر شاه ای سپاه اِشکن به خود نه با سپاه (3789/1)

امّت وحدی یکی و صــد هزار بازگو ای بنده بازت را شــــــــــــکار (3790/1)

در محلّ قهر این رحمت ز چیست اژدهـــــا را دست دادن راهِ کیست؟ (3791/1)

ملا هادی سبزواری نوشـــته :" امّت وحدی " اشارت خفیه است به آیه ی 120 سوره ی نحل "(3).

" پُرّ افروخته" را شارحان به معنای " بال های تو با نور خدا روشنی یافته " نوشته اند (4).

لازم به یادآوریست که مؤمن چون به نور ایمان متّصف شد سراپای وجودش و حتی محیط اطرافش نورانی است ، پس لزومی ندارد تصّور نمائیم پرهایش نورانی است ، وجوب قافیه باعث شده که " افراخته " بصورت افروخته استعمال گـــــــردد و معنی پرهایت افراشته و بسوی بالا نگاه داشته شده را می رساند کــــــــه آماده ی پرواز و شکار عنقاست. ضمناً "باشه و با ساعدش آموخته " یعنی قرب شاه دارد که در شـــرح ذیل بیت 78 توضیح داده شده است .

می گوید : بگو ای باز پر افرشته و ای شکاری شاه کـــــــه جایگاه قرب داری، بگو ای بازِ سیمرغِ گیرِ شاه که یک تنه و بدون سپاه و لشکرِ سپاه شکن هستی ، بگـــو ای کسی که انسان کاملی و در ظاهر یکی و در نهان صد هزاری ، بازگو که بازت را شکار کرده ای، بگو علت این شفقت و مهربانی در جائی که باید خشم باشد چیست ؟

و به اژدها فرصت دادن شیوه ی کیست ؟

جواب گفتنِ امیر المؤمنین که سبب افکندنِ شمشیر از دست

چه بوده است در آن حالت

گفت من تیغ از پیِ حق می زنم بندۀ حقّم ، نه مأمور تنـــــــم (3792/1)

شیرِ حقّم ، نیستم شــــــیرِ هوا فعلِ من بر دینِ من باشد گوا (3793/1)

ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَم در حِـــــــــراب من چو تیغم و آن زننده آفتاب (3794/1)

رختِ خود را من ز رَه بـــرداشتم غیرِ حق را من عدم انگاشتم (3795/1)

ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ اشاره به آیه ی 17 سوره ی انفال دارد و در شرح بیت 617 بیان شـــده است و نوشته بودم که به هنگامی است که خودیت فرد بکِلی فرار نموده باشــــد.تیغ در بیت 3792 بمعنی شمشیر و در بیت 3794 یعنی پرتو و فروغ آفتاب .

در جواب استفسار پهلوان مغلوب ، حضرت علی می فرماید : من بنده ی خداونــــدم و نه بنده ی تن خودم و لذا شمشیر از بهــــــــر خداوند می زنم . شیر حق هستم و نه شیر تمایلات نفسانی و کردارم گواهی باشد بر دین من . در جنگ (حراب) خودیت به کُـــلی از من جدا می شود ، زیرا من همچون پرتو خورشیدم که خود خورشید پرتو را می زنـد ، من وجودی از خود ندارم و غیر خداوند را نیست می دانم .

ملا هادی سبزواری اشاره ی صحیحی در مورد "چو تیغم " نموده و نوشته : فروغ خورشید را تیغ گویند ، و نیکلسون هم بهمین شیوه و برخی نظیـــــــــر کریم زمانی اشتباهاً تیغ را شمشیر معنی نموده و نوشته : "من در کشتار و کارزار ، ابزاری ماننـد تیغ در دست الهی هستم و آن زننده آفتاب حقیقی است "(5).

"من چو تیغم" به وضوح اشاره ای کافی است تا نشان دهد کـــــه همچو تیغ یا پرتو آفتاب مراد است ، زیرا پرتو را خود آفتاب ساطع می نماید نه آنکه خودش زنـــــد ، و در آیه ی 17 سوره ی انفال خداوند ، قتل و رمی را که بر دست محمد و بر دست مؤمنین صورت گرفته بود بخود نسبت داد زیرا خودیت آنان در میانه نبود به همین علت می فــــــــــرماید من تیر انداختم .

نه آنکـــــه تیر و شمشیر در دست خداوند باشد کما اینکه حضرت علی هم در بیت 3792 می گوید:" من تیغ از پی حق می زنم " امّا به هنگام زدن، خودیتش بکُلی فـرار نموده .

سایه یی ام، کـدخداام آفتــــــاب حاجبم من،نیستم او را حجاب (3796/1)

من چو تیغم پُر گهــــرهایِ وصال زنده گردانم نهد کُشته در قتال (3797/1)

خون نپوشد گوهــــــــــرِ تیغِ مرا باد از جا کی برد میغِ مـــــــرا؟ (3798/1)

کَه نیم،کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در ربایــــــد تند باد؟ (3799/1)

آنکه از بادی رود از جا خسیست زانکه بادِ ناموافق خود بسیست (3800/1)

حاجب در بیت 3796 مراد رساننده به حق است .

مولوی در انتهـــای اولین داستان مثنوی اشاره نمود کـــــــه انسان کامل " کارش الهام از خداست " (231) و " نایبست و دست او دست خداست"(226) و" نیم جان بستاند و صد جان دهد "(245) و پس از آن ، درستی انسان کامل را با مثالی از کشتی شکستن خضر به سالکانی که " بدگمانی و نبرد" دارند جا می اندازد و اشاره می نماید کـه انسان کامل اقداماتش متکی بر وحی و الهام است .

علی ع در ادامه می گوید : من سایه ای هستم از آن خورشـــیدِ عالم تاب و من رساننده به حق هستم و نه حجاب و مانعی در راه رسـیدن به حق،من چون شمشیری هستم که گوهرهای وصال دارد و در جنگ و کُشتن زنده می گردانم نه اینکه بکُشم ، آن نیمه جان را می گیرم و صد جان می دهم ، پس خون گوهرِ شمشیر مـرا نمی پوشاند ، کما اینکه باد نخواهد توانست ابر رحمتِ مرا از جای ببرد ، من کاه نیستم کــــــه بادی آنرا ازر جای خود تکان دهد بل که کوهی از شکیبائی و بردباری و دادگری هستم ، پس تندباد هم نخواهــد توانست کوه را از جای خود حرکت دهد، آنکه را بادی از جای خود می جنبانــــــــد خس و خاشاک است ، زیرا باد ناموافق فراوان است .

ادامه دارد ......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح اسرار . ص 91

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 1073

(3) - شرح اسرار . ص 91

(4) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص 1073

(5) - همانجا . ص 1075