چون مرا سویِ اجل عشق و هواست نهیِ لاتَلقُوا بِاَیدیکُم مـــــــــراست (3935/1)

زانکـــــــه نهی از دانۀ شیرین بود تلخ را خود نهی حاجت کی شود؟ (3935/1)

دانی یی کِش تلخ باشد مغز و پوست تلخی و مکــــروهیَش خود نهیِ اوست (3936/1)

مصراع دوم بیت 3935 اشاره به آیه 195 سوره ی بقره دارد ، در این آیه خداوند فـــرموده: "در راه خدا انفاق کنید و خود را بدست خود به هلاکت میفکنید و نیکو باشـید کــــــــــــه خداوند مُحسنین یعنی احسان کنندگان را دوست دارد" .

دو نکته در این آیه وجود دارد:اول آنکـــــه خود را بدست خود به هلاکت میفکنید و بر حذر می فرماید از اینکه " احسان کننده " خود را بدست خود به هلاکت برسـاند ، این نهی در مورد مُحسنین است و الی افراد عادی عاشق مرگ و مشتاق بسـوی اجل رفتن نیستند. دوم آنکه خداوند فرموده احسان کنندگان را دوست دارد، پس اشـاره به مقام احسان دارد که مقامی بسیار والاست .

بر حسب حدیثی منقول و مکتوب از حضرت محمد " الشــریعةُ اقوالی و الطریقةُ افعالی و الحقیقةُ احوالی " یعنی شریعت گفتار من است و طـریقت فعل های من است و حقیقت احوال و حالات من است . شریعت و طریقت همان طوری که از معنای لغوی آن مشخص می گردد راه هائی بسوی حقیقت بوده و لازم و ملزوم یک دیگرند هــــرچند تفاوتی دارند که شریعت راه عمومی و طریقت راه خصوصی می باشـــــد و امّا حقیقت از جهتی مقام احسان است .

احسان در کسی وجود دارد که فعل و قولش بطریق پسندیده و احسن است . اگر سئوال وجواب مشهور کمیل از علی کـه پرسید حقیقت چیست ؟ را بدقّت دریابیم مشخص می گردد پاسخ علی ناظر بر مراتب مختلف احسان است کـــــه نهایت آن مقام شهود کامل و طلوع صبح حقیقت پس از کنار رفتن ظلمت حجاب است .

حدیث نبوی " اَلاِحسانُ اَن تَعبدَ اللهَ کَاَنَک تَریه و اِن لَم تَکُن تَراه فَاِنََّهُ یَراک " یعنی خـــداوند را به گونه ای عبادت کن که گویی او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی،او ترا می بیند . پس مقام احسان در مقام ظاهر و عمل است امّا احسان مرتبه ی دیگری هم دارد کــه در باطن و احوال است کما اینکه آیات 112 سوره ی بقره،125 سوره ی نساء،و 22 سـوره ی لقمان همگی اشــــــــاره به مقام احسان از نظر باطن و احوال دارد که با " رو بسوی او " آوردن یا تسلیم کامل قرین است، هنگامی که در کسی حالت احسان کامل بوجود آمد در هـــر حالتی خداوند را می بیند،این دیدن با چشم ایمـان،باچشم دل است ، در این هنگام است که به مرحله کشف و شهود کامل رسیده و خودش هم دارای حُسن و جمـــــــال و زیبائی می شود ، زیرا کسی را می بیند که دارای حُسن و جمال مطلق است و حُسن و جمال او دربیننده اثر می گذارد کما اینکه گویند در ائمه اطهار و در اولـیاء الله مؤثر واقع می شود و آنها نیز به نوبه ی خود زیبا می شوند، انسان کامل بر اثر بروز حال احسان با دیدن حُسن خداوند عاشقش می شود و خــداوند نیز عاشقِ شخص مُحسن و مُحّب خود می گردد ، همان طوریکه در آیات متفاوتی فرموده که " مُحسنین را دوست دارد " .

در نوشته هائی از برخی عرفا ، نمونه ی کامل مُحسن را حسین بن علی نوشته اند کــه دارای مرتبه ی کمال احسان بود و این زیبائی و جمال را دید و عاشق شـــــــد و با همین حُسن عده ای را نیز عاشق خود کرد و با خود به معرکه ی عشق بُرد کـــــه در معرکه ی عشق به شهادت رسیدند زیرا عشق بدنبال خود خون ریزی دارد ، کـه همین مطلب را نیز در حدیث قدسی فرموده:" کسی که مرا طلب کند،مرا در می یابد، کسی کـه مرا دریافت، من را می شناسد، کسی که مرا شناخت، عاشق من می شود،کسی هم کـــه عاشق من شد،من هم عاشق او می شوم ، وقتی کــــــــه عاشق او شدم، عاشق خود را می کُشم و برای کُشته ی خودم خون بهائی قائل می شـــــــــتوم،آن دیه و خون بها خود من هستم " . این مقام عاشق و مُحسن چه مقامی است کــــــــه خداوند خود را خون بها و دیه ی آن قرار می دهد؟ .

پس نهی " به هلاکت میفکن "برای محسنین است که اشتیاق رفتن بسوی او را دارند و آنانند که " مرگ بی مرگی حلالشان است " و الی مردن جذابتی نفسانی ندارد که مردم عادی بدنبال آن باشند، آنان دارای غریزه ی حُب ذات خود را دارند و مایل هستند کم ترین آسیب را به بینند، این مردمانم نیاز به نهی ندارند بل کــــــــــــــه خطاب اصلی در این آیه عاشقان اویند که همیشه مشتاق رفتن بسوی او هستند و به همین علت حضـرت علی فرموده که چون من اشتیاق وافری برای بســـــوی خدا رفتن دارم نهی خود را به هلاکت میاندازیذ برای من گفته شده ، زیرا همیشه نهی از دانه ی شـــیرین بوده و نه از دانه ی تلخ ،دانه ی تلخ کی نیازمند نهی از خوردن آن بود ؟ دانه ای کـــــــــه مغز و پوستش تلخ است ، همیت تلخی آن حکم نهی آن است و کسی به خاطــــــــر تلخی اش آن را نمی خورد .

دانۀ مردن مـــــرا شیرین شده ست بَل هُم أحیاءُ پِ من آمـــدست (3938/1)

اَقتُلُونی یا ثِقاتی لایِــــــــــــــما اِنََّ فی قَتلی حَــــــــیاتی دایما (3939/1)

اِنََّ فَی مَوتی حَــــــیاتی یا فَتی کَــم اُقارِق مَوطِنی حتّی مَتی (3940/1)

فَرقَتی لُولُم تَکُن فی ذا اَلسُّکُون لَم یَقُل اِنََّا اِلَیـــــــــــهِ راجِعُون (3941/1)

راجع آن باشد که باز آید به شـــــهر سوی وحدت آید از تفریقِ دهر (3942/1)

بَل هُم أحیاءُ مقتبس از آیات 154 بقره و 169 آل عمران یعنی " بل که زندگانند". هر چند آیات متعدد دیگری در قرآن وجود دارد که فعل " احیاء " در آن بکار برده شــده و گاهی نیز این فعل بصورت اسمی ( آیه 73 سوره بقره) و گاهی بصــــــــــــورت صفتی ( آیه ی 50 سوره ی روم ) ،( آیه ی 39 سوره ی فصلت) علی الحال جان بخش و جان ستان خداوند متعال است و حیات و ممات در دست اوست و در آیات : 258 بقـــره، 156آل عمران،157 اعراف ، 117 توبه ، 2 ملک، 56 یونس، 23 هجــر، 37 مؤمنون، 68 مؤمن، 8 دخان، 43 ق، 2حدید موضوع حیات و ممات مشترک بیان شده است .

ابیات 3939 و 3940 تضمینیاز مطلع غزل شماره 10 منصور حلّاج است که وحدت حیات و ممات را همانند آیات فوق بیان می کند و حیات را در واقع ممات می داند . انا الیه راجعون مقتبس از آیه ی 156 سوره ی بقره است . فتی در بیت 3940 بمعنـــی جوان است ولی برخی همانند کریم زمانی به اشتباهبمعنی جوانمرد، صاحبِ فتوّت آورده اند .

در ادامه حضرت علی می فرماید : آن دانه ی تلخ مرگ برای من شیرین شده و به جهت من گفته شده که اینان زندگانند . یاران مورد اطمینام مرا بکُشید که در مرگ من زندگانی وجود دارد هر چند سرزنشم می کنید،همانا که حیات من در مـرگ من است.ای جوان در مرگ من زندگی وچود دارد تا چه وقت از موطن حقیقی خود دور باشم ، کــــــــــه اگر در مفارقت از او نبودیم هرگز نمی فرمود ما از خداوندیم و بسوی او باز می گردیم . بازگشت کننده آن کسی خواهد بود که بتواند به موطن اصلی خود باز آید و از تفرقه ای کـــــــه در گردش روزگار دارد بسوی وحدت رسد،یعنی سوی خداوند واحد رسد .

در مورد بیت 3942 کریم زمانی نوشــــته است:" رجوع کننده ی حقیقی کسی است که ابتدا از شهر و دیارش بیرون رود،ولی دو باره بدان بازگردد یعنی از کثرت و تفرقه ی روزگار خود را رها کند و بسوی وحدت بازگردد..."(1) !!!!!

یعنی چی؟ رجوع کننده ی حقیقی از شهر و دیارش اگر بیرون رود و مجدداً باز گــــردد از کثرت خود را رها نموده و به وجدت بازگشته؟

ادامه دارد........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد اول . ص1111