گفت آن شیر،ای مسیحا این شکار بود خالص از بـــــــــــــرای اعتبار (470/2)

گـــــر مرا روزی بُدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مُردگان؟ (471/2)

این ســــزایِ آنکه یابد آبِ صاف همچو خَـــر در جُو بمیزد از گزاف (472/2)

گــــــر بداند قیمتِ آن جوی خر او به جایِ پا نهـــــد در جوی سَر (473/2)

خالص به معنی بدون شـــائبه . اعتبار بمعنی توجه و عنایت . بمیزد یعنی ادرار کــــند . گزاف بمعنی بی هوده .گزاف بمعنی بی هودگی و نادانی . آب صاف اشاره به انسان کامل .

شیر در جواب عیسی گفت: ای مسیحا ،این شکار بدون شائبه به جهت توجه بوده زیرا اگر در جهان مرا روزی و نصیب بود با مُردگان مرا چکار بود؟ این سزای عمل آن کسی است که آب صاف و زلال پیدا کند امّ همانند خری بی هوده در جوی آب پاک ادرار نماید . اگـــــــر خر ارزش آن آب جوی را می دانست بجای آنکه پای در آن آب جوی نهد سَر می گذاشت .

( انسانهای کامل همچون آب زلال هستند و هیچ ناخالصی ندارند که البته این چنین بایـــــد باشند ،برخی به اشتباه پنداشته اند اقطاب سلسله های تصوف انسانهای کامل هستندکه این استنباط بسیار نادرست هست ، آنان فقط بنا به عللی قطب شده اند و انسـان کامل و آن درویش وارسته از دور دستی بر آتش دارند . همانطوریکه در اوستا بیان شده و نیــــز در Ming - tang چینی ، و در آئین Dao و در رساله های Thaishang و Devarshi هند آمـده که با درک آنها درخواهیم یافت " سروش" به عنوان نماینده ی پارسائی ایزدی یک نیمه خدا - نیمه آدمی است که وظیفه ی نظارت و دیده بانی دارد ) .

او بیابـــــــد آنچــــــنان پیغامبری میــــــرِ آبی زندگانی پــــــــروری (474/2)

چون نمیرد پیشِ او کز اَمــــرِ کُن ای امیرِ آب ما را زنــــــــــــده کُن (475/2)

هین سگِ نَفس تــرا زنده مخواه کو عدوّ جانِ تست از دیــــــــرگاه (476/2)

خاک بر سر استخوانی را که آن مانعِ این سگ بود از صــــــیدِ جان (477/2)

سگ نه ای، بر استــــخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه بر خون عاشقی؟ (478/2)

آن چه چشمست آن کــه بیناییش نیست ز امتحان ها جز که رسواییش نیست؟ (479/2)

سهو باشــــد ظنّ ها را گاه گاه این چه ظَنََّست این کــه کور آمد ز راه؟ (480/2)

میرآب . در اینجا بمعنی فرمانروای حیات بخش . اَمــرِ کُن اشــــاره به " کُن فیکون " در آیات متعدد قرآن ( بقره 117 ، آل عمران 47 ، 59 ، انعام 73 و ...) ، امر خدا . مــــراد از استخوان هوای نفسانی . دیوچه بمعنی زالو .

مولوی می گوید: این نادان ، آنچنان پیامبری که فرمانروای حیات بخش و زندگی پـرور است بیابد ، امّا چگونه است که در برابر او نمی میرد و سپس از او بخواهد کـــــــه ای فرمانروای زندگی بخش به امر خداوند ما را زنده کُن .

ای سالک بهوش باش که سگ نفس خود را زنده نخواهی که او از دیـــرگاه دشمن روان تو بوده است ، خاک بر سر این هوای نفسانی که مانع می گردد این ســــــگ نفس به شکار جان بپردازد .

ای نفس سگ نیستی ، پس چگونه است بر استخوانی کـه هوای نفست است عاشقی؟ و زالو وار بر خون مکیدن عاشقی ؟ چشم ، چشم جان است کــه باید بصیرت داشته باشد و حقایق را ببیند ، چشمی که بینائی تشخیص ندارد چه چشمی است ، هنـــــگام امتحان هم آیا جز رسوائی سودی برده ای ؟ پس بدان در گمان ها گاه گاهی خطا باشــد ، امّا این چه گمانی است که از دیدن راه نابینا و کور است ؟ .

دیده آ بر دیگـــــــران نوجه گری مدّتی بنشین و بر خود می گــری (481/2)

ز ابرِ گریان شاخ سبز و تَر شود زانکه شمع از گریه روشن تر شود (482/2)

هر کجا نوحه کننـد ، آنجا نشین زآنکـــــــــــه تو اولیتری اندر حنین (483/2)

زآنکه ایشان در فـــراقِ فانی اند غافل از عُمـــــــــرِ بقای جانی اند (484/2)

مصراع دوم بیت 484 در متن چنین بوده " غافل از لعل بقای کانی اند " که در مقابله ناسخ اصلی اصلاح کرده و برخی از مثنوی ها اینرا نوشــته اند امّا در نسخه ی معتبر 677 هجری قمری به صورتی که آورده ام ضبط و ذکر شده .

" دیده آ " را انقروی به معنی " ای دیده بیا " معنی نموده (1) ، کریم زمانی نیـــــــز همین معنی را استفاده کرده (2) ، در حالی که بمعنی " ای دیده " درسـت است . حنین بمعنی فریاد از روی اندوه و یا شادی ، شوق ، آرزومندی . نوحه بمعنی گریه و زاری است .

مولوی در این بخش می گوید: ای دیده بر دیگـران زاری می کنی ، مدتی بنشین و بر خود گریه کن ،که از ابری که می بارد گیاه شاداب و همه جا سبز و تر است همانطوریکه شمع اگر گریه کند از گریه اش روشن تر و پُر نورتر می شود ، پس هر کجا گریه کننـد آنجا نشین زیرا تو سزاوارتری در فریاد کردن که زاری کنندگان بر دوری و فراق از چیزهای فانی نوحـــه سر می دهند و غافلند از عمر جاوید جان .

رانکـه بر دل نقشِ تقلیدست بند زو به آبِ چشم،بندش را بِرَنـــد (485/2)

زانکــــه تقلید آفتِ هر نیکویست کَه بود تقلید،اگـــر کوهِ قَویست (486/2)

گر ضریری لَمتُرست و تیز خشم گوشت پاره ش دان،چو او را نیست چشم (487/2)

گر سخن گوید ز مو باریکــــــــتر آن سرش را زان سخن نبود خبر (488/2)

مستیی دارد ز گفتِ خود و لیـک از بَرِ وی تا به مَی راهیست نیک (489/2)

ضریر بمعنی بیمار ، نابینا . لَمتُر به معنی گنئه ، فربه .

در ابیات قبل اشاره کرد که بر ناپایدار بی قراری می کننـــد ولی غافلند از پایدار زیـــرا اسیر تقلیدند و ای سالک هر کجا نوحه می کنند آنجا نشین کـه تو بر فریاد کردن سزاوارتری کــه غافل از عمر جاوید جتان هستی ، اکنون علت آنرا بیان می نماید و می گوید :زیرا که نقش تقلید بندیست بر دل و آن بند می بایست با آب چشم از بین برند ، تقلید موجب تباهی هر نیکوئی است ، تقلید اگر هم کوهی قوی باشد همچو کاهی بیش نیست .

پس هنگامی که نقش تقلید از بین نرفته مقلد بینائی ندارد ، حال اگــر نابینائی گنده و فربه باشد و نیز خشمگین صفت ، چون او را چشمی نیست او را لاشه ی گوشت پاره ای بدان که هیچ کاری ازش برنمی آید . اگر سخن گوید و آن سخنان حاوی نکته ای باریک تـر از مو هم باشد و دقیق گوید ، او از سّر آن سخن بی خبر است و بــــــــــــــرای این سخنِ خود سرمست خواهد بود در حالی که سرمستی اش کاذب است و از او تا بـه مستیِ سخنان اسرارآمیز راهی است بسیار طولانی .

همچو جویست او،نه او آبی خورد آب ازو بر آب خواران بگــــــــــذرد (490/2)

آب در جُو زان نمی گیــرد قرار زآنکــه آن جُو نیست تشنه و آب خوار (491/2)

همچو نایی نالۀ زاری کنـــــــد لیک بیگارِ خریداری کُــــــــــــــند (492/2)

نوحه گر باشـد مقلّد در حدیث جز طمع نَبود مــــــــرادِ آن خبیث (493/2)

نوحه گر گوید حدیثِ سـوزناک لیک کو ســـوزِ دل و دامانِ چاک؟ (494/2)

از محقّق تا مقلّد فــــرقهاست کین چو داوودست و آن دیکر صداست (495/2)

بیت 492 مصراع دوم را برخی به اشتباه " لیک پیکار خریداری کُند " نوشته اند در حالی که " بیگار " به معنی کار بی فایده و بدون چاداش درست است خبیث بمعنی زشت سرشت و بد طینت . نائی آنکه در نای می دمد،نی زن ( مثال نایی در مثنوی :

" آن یکی نایی خوش نی می زدست / ناگهان از مقعدش بادی بجست"

"نای را بر کون نهاد او که ز من / گر بهتر می زنی بستان بزن"

و یا "دم که مرد نایی اندر نای کرد / در خور نای است نه در خورد مرد " )

. خریدار بمعنی ستایشگر . آب خواران یعنی تشنگان . زانکه بمعنی به این دلیل کــه . دام چاک بمعنی دلسوزی .

مقلد همانند جوی آب است که جوی بهره ای از آب نمی برد و تنها محل گـــذر آب است تا آب به تشنگان و آب خواران برسد ، به همین علت آب در جوی آرام نمی گـــیرد و در جوی نمی ماند ، زیرا که جوی نه تشنه ی آب است و نمه آب خوار.

این مقلد گرچه همانند نائی زاری می کند و می نوازد ، امّا در حقیقت عملی انجام می داد که هیچ بهره ی معنوی نداشته و بدون پاداش است و در حقیقت کاری بدون مزد می کــرد و پاداشی نداشت ، نوحه گر در سخن گفتن مقلد است و کلماتی را تقلید وار می گوید که آن زشت سرشت در ورای این عمل بجز طمع منظوری ندارد، او سخن سوزناک را تقلید وار بیان می کند امّا اگر حقیقت داشت و از روی خلوص نیّت بیان می نمود پس کجاست ســوز دلش و دامان چاک شده اش ؟ ای سالک بدان کـــه میان محقق و مقلّد تفاوت بسیار زیادی است که در مثل محقّق همانند داوود است با صـــــــدای خوش ولی مقلد همچون انعکاس صدای داوود است .

ادامه دارد ........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم .ص 175

(2) - شرح جامع مثنوی . جلد دوم . ص 150